درباره نویسنده
مهران موزون
در گویش اصیل دزفولی مکتبخانه را دیسون گویند. اینجا محل دلنوشته های من در خصوص فرهنگ فولکلور شهرم است . اگر اغلب ، طولانی می نویسم بر من ببخشید و لطفا اجازه دهید تا در وبلاگ شخصی ام ، مشق نوشتن کنم . امیدوارم اوقات خوشی را برای خوانندگان دیسون رقم بزنم. نکته مهم : صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • به کی رأی داهام ؟
  • ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
  • فاطمه بانو
  • سوال تصویری (1)
  • ربنا لا تزغ قلوبنا
  • باباتقی (قسمت دوم)
  • باباتقی (قسمت اول)
  • پیش اطلاع رسانی شب یلدا
  • پلنگ دزفول
  • وامانده
  • یه حبه قند دزفولی
  • هر کسی از ظن خود شد یار من
  • هنوز نه!
  • عشق است چال کندی
  • زبان زنده
  • دزفول دوستی یا دزفول پرستی
  • گاهی پاپَتی شوید
  • زبان مرده
  • دزفول ، سرزمین سوختن فرصت ها
  • نشینُم تا بیویی : Neshinom Taa Bioyee
  • من مشتعل عشق علی ام (2)
  • من مشتعل عشق علی ام (1)
  • روغنی که ما می خوریم (2)
  • دوصد گفته چو نیم کردار نیست
  • فتو نون چربی
  • روغنی که ما می خوریم (1)
  • نون چربی
  • پیر من! دز (pire man dez)
  • دو بغض ناگشوده ...
  • مش ریبخیر 3 (باریک ترین خانه دزفول)
کلمات کلیدی مطالب
  • مهران موزون (۳٩)
  • دزفول (۳٥)
  • دیسون (٢٧)
  • موزون (٤)
  • زبان (٢)
  • فیلم (٢)
  • روغن (٢)
  • موسیقی (٢)
  • مادر (٢)
  • امام خامنه ای (٢)
  • شیراز (٢)
  • رود دز (٢)
  • نون چربی (٢)
  • احمد سوداگر (٢)
  • باباتقی (٢)
  • هل گل (۱)
  • فاطمه بانو (۱)
  • دوریز (۱)
  • چال کندی (۱)
  • زلال دز (۱)
  • رادیو دزفول (۱)
  • دسفیل (۱)
  • rq-170 (۱)
  • پخت غذا (۱)
  • مهران موزونی (۱)
  • دنبه (۱)
  • دز (۱)
  • پاپتی (۱)
  • کفتر باز (۱)
  • سینما و رسانه (۱)
  • دارالمومنین (۱)
  • یه حبه قند (۱)
  • آبگوشت (۱)
  • برادر (۱)
  • خوزستان (۱)
  • گویش (۱)
  • کمانچه (۱)
  • کارگردان (۱)
  • اسب (۱)
  • آشپزی (۱)
  • ناسیونالیسم (۱)
  • رود (۱)
  • عیسی بن مریم (۱)
  • شانه (۱)
  • 2012 (۱)
  • خشک (۱)
  • دوبیتی (۱)
  • بستنی (۱)
  • رسانه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • دوربین (۱)
  • لیبی (۱)
  • موشک (۱)
  • قرار (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • یلدا (۱)
  • امام صادق (۱)
  • حج (۱)
  • خانه (۱)
  • نوروز (۱)
  • همایش (۱)
  • دعا (۱)
  • شهید (۱)
  • کاندیدا (۱)
  • آرزو (۱)
  • انتخابات (۱)
  • سنت (۱)
  • محیط زیست (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پلنگ (۱)
  • شعر (۱)
  • دوست (۱)
  • دانشجو (۱)
  • سینما (۱)
  • جانباز (۱)
  • رهبری (۱)
  • سوال (۱)
  • مهران (۱)
  • بهداشت (۱)
  • خوراک (۱)
  • شهدا (۱)
  • پیرزن (۱)
  • سخنران (۱)
  • قذافی (۱)
  • بیت (۱)
  • بق (۱)
  • انصاری (۱)
  • سوغاتی (۱)
  • مریم مقدس (۱)
  • سردشت (۱)
  • گرد و خاک (۱)
  • هواپیمای جاسوسی (۱)
  • تئاتر دزفولی (۱)
  • فرزاد مؤتمن (۱)
  • دره پلنگون (۱)
  • دسیسه مثلث (۱)
  • عباس موزون (۱)
  • خبرگزاری تقریب (۱)
  • یاغ (۱)
  • کاپو چینو (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • آخرین جرعه جام
  • آذرکیش
  • اس ام اس های مثبت
  • اطلاعات پزشكان دزفول
  • الف دزفول
  • الکترونیک
  • الهه زندگی ام
  • الهی العفو
  • امام جمعه دزفول
  • انجمن داستان نویسی ماه
  • انجمن قصه الزهرا
  • انجمن قصه دزفول
  • انصار حزب الله دزفول
  • آیت الله العظمی انصاری
  • ایستگاه تفکر
  • اینجا قلب من است
  • آینده از آن حزب الله
  • باز باران
  • بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
  • بچون هیئت دزفول
  • بند کلک
  • بنگروز
  • بهداری لشکر
  • پخش و پلا اَ هَمَه جا
  • پسر دزفولی
  • پورتال شهرداری دزفول
  • پیشکسوتان گردان عمار
  • تا اقیانوس
  • تا صبح سعادت
  • تا ماه راهی نیست
  • تافا
  • تپشهای دلی شکسته
  • ترجمان عشق
  • تکواندوکاری از شهرستان دزفول
  • چزابه
  • چهارخرداد
  • چوب خدا
  • حرف دل
  • حرفی از جنس زمان
  • حس آرامش
  • حق جو
  • حکیم دزفولی
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدای شهرک منتظری
  • خانوم گل
  • خلوت دل
  • خورشید عالم تاب
  • خیاطی
  • دختر برفی
  • در آغوش خدا
  • درباره الی پلی
  • درد و دل
  • دزپیک
  • دزفول آلیانس
  • دزفول تایمز
  • دزفول در یک نگاه
  • دزفول شهر من
  • دزفول قهرمان
  • دزفول ما
  • دزفول مدرن
  • دزفول نیوز
  • دزنگار
  • دزنوا
  • دست نوشته ها
  • دست نوشته ها 2
  • دست نویس یک دانشجو
  • دفتر خدمات مسافرتي سبزقبا
  • دفترچه
  • دکتر علیرضا مخبر دزفولی
  • دلپرسه
  • دیسون قبلی
  • ذهبیه
  • رحمت خدا
  • رضا مخبر دزفولی
  • رضا مسعودی
  • رهسپار قدیمی
  • زمزمه
  • زن ، آب ، آیینه
  • ساده مثه سادگی
  • سدر بهشتی
  • سرزمین خاطره ها
  • سرزمین گرم
  • سرگذشت
  • سلاله زهرا
  • سیاه مشق
  • سید مرتضی سبزقبا
  • سیدرضا سبزقبا
  • شاعرانه
  • شاعرانه ها
  • شاهد
  • شبکه خبری دزفول
  • شهادت قلم
  • شهر خمون دسفیل
  • شهرداری دزفول
  • شهید روح الله سوزنگر
  • شهید سوداگر
  • شورانگیز
  • صاعقه
  • صبح خیس
  • صدای تنهایی
  • صدرالدین کاشف دزفولی
  • طلائیه
  • عاشوراییان
  • عاشورائیان محله کرناسیان دزفول
  • عبدال زاده
  • عزرائیل
  • عصر تکنولوژی جدید
  • عطارنامه
  • علامه مخبر دزفولی
  • غلامرضا کاج
  • غلوم
  • فاتحان دز
  • فانوس دز
  • فرزانگان جنوب
  • فرشک
  • فرصتی برای شکفتنی دوباره
  • فرهنگستان
  • فعالان دانشگاه آزاد (سوتی دز)
  • قدیمی ترین پل جهان
  • كافي نت ناصيران
  • کلک بی کلک
  • کُلول
  • کهربا
  • کوما
  • کیاسی بلاگفا
  • کیاسی میهمن بلاگ
  • گرای صفر
  • گردان بلال دزفول
  • گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد دزفول
  • گروه نمایشی هدی
  • گل طه
  • مانثرن
  • مبارز دزفول
  • مجمع خادم الشهداء دزفول
  • محراب معراج
  • مرکز شهر
  • مسافر
  • مسجد حجت بن الحسن (عج)
  • مسجد حضرت رسول اعظم
  • مسجد حضرت زینب دزفول
  • مسعود مشعلچی
  • مقدم
  • ملا محمدعلی جولای دزفولی
  • مهدی معتمد
  • ناصرین
  • نسیم بهشت
  • نگاه
  • نوشته های یک پشت کنکوری
  • هدیه خدا
  • هنر آشپزی خانم گل
  • هنر دز
  • هیئت تیراندازی با کمان دزفول
  • هیئت رایت العباس
  • واگویه ها
  • والفجر 8 (غزاله)
  • یاد لاله ها
  • یاد همرهان
  • یار مهربان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دیسون
به کی رأی داهام ؟
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/٢

پیش نوشت : پُست سُقُلی سید رضا صائبی نیا(خواستم لینکش کنم دیدم سید حذفش کرده) مرا به هوس انداخت که قیافه ی کمدی خودروهای سه چرخه دهه ی چهل و پنجاه را که در دزفول بنام سُقُل شهرت داشتند یکبار دیگر ببینم و سهم من از این جستجو تا بدین لحظه ناکامی محض بوده است . اکنون سیدرضا نیز به هوس بنده دچار شده و پیشنهاد داده تا از تریبون دیسون ، دست نیاز به آلبوم های خانوادگی و شخصی همشهری ها دراز کنیم تا هرکس عکسی از سُقُل های سی چهل سال قبل دارد بچه های دیسون را میهمان کند....بسم الله.

اما بعد...

به کی رأی داهام؟

 

 

 

می دانید که فضای دیسون ، بنابر پردازش به مسائل سیاسی ندارد (قلم سیاسی بنده در وبلاگ های دیگرم موجوداست) اما هرکجا منافع دزفول ایجاب کند این قلم نیز از ایفای تکلیف ابایی ندارد.
در آستانه انتخابات مجلس ، وظیفه خود می دانم تا دانسته های انتخاباتی ام را در سبد نقد شما عزیزان بگذارم .
نمی دانم...شاید در متنی که خواهید خواند قدری هم جنبه مزاح به موضوع بدهم ... برویم جلو ببینیم چه می شود؟
آرزوی همیشگی ام بوده و هست که بصیرت رأی دهندگان به جایی برسد که هیچ جوفروشی نتواند با گندم نمایی به خانه ملت راه پیدا کند.
فکر میکنم هرکسی حق دارد به کاندیدای مورد علاقه اش رأی دهد ، خواه آن کاندیدا ، ....گرا باشد یا ...طلب.
بنابراین غلام همت آنم که گاهِ جمع آوری آراء مردم ، بی آنکه زیگزاگ برود ، رک و راست بگوید کیست و برای ورود به مجلس از کدام دنده بلند شده است و از آنجا که بار این تکلیف به لحاظ اُخروی بسیار سنگین است برای چه می خواهد زیر این بار برود؟
آیا جناب کاندیدا همانی است که می نماید و می گوید؟
آیا این خود اوست که می بوید یا قطار حامیانش هستند که می گویند؟
بنظر این حقیر ، طرح برخی سوالات از سوی مردم می تواند سِره را از ناسِره جدا سازد .


مثلا :
جناب کاندیدای محترم :

آیا از آمایش سرزمینی مردم شَهرتان مطلعید؟

آیا مفاد قانون اساسی را آنچنان که زیبنده ی شأن یک نماینده ی مجلس است از حفظید؟

آیا از سازوکار و رَوَند تصویب و اصلاح قوانین در مجلس آگاهید یا انتظار دارید یکسال اول نمایندگی تان (که ثانیه ثانیه اش خداتومان برای ملت هزینه برداشته) صرف آموزش شما از سوی مجلس شود؟

آیا آماده اید تا با نشستن بر روی کرسی مجلس به هیچ تاجر و کاسبی ، اطلاعات جلسات غیر علنی مجلس را در خصوص رانت اطلاعات اقتصادی درز ندهید؟ (منظور اینکه با هیچ شهرام بهرامی در راهروهای مجلس رفیق نشوید)

آیا حاضرید در پوسترهای انتخاباتی تان اعلام کنید که هزینه های انتخاباتی تان چقدر است و از کجا تامین می شود؟

آیا حاضرید بگویید که چرا می خواهید چند برابر کل حقوقی که از مجلس خواهید گرفت را پیشاپیش خرج رفتن به مجلس کنید؟

آیا قول مردانه می دهید که با رعایت اصل تفکیک قوا در قانون اساسی ، در عزل و نصب مدیران قوای مجریه و قضاییه ی دزفول دخالت نکنید و حد گلیم خود را بدانید ؟

آیا قول می دهید هورمون های کلنگ زنی و افتتاح پروژه هایتان (هرچند که اصولا اینها ربطی به نماینده مجلس نباید داشته باشد) از بدو ورود به مجلس تا اواخر نمایندگی تان یکسان ترشح کند؟

آیا قول می دهید تا با تأسی به بالاترین مقام کشور (حضرت آقا) بطور مداوم و سرزده به خانه های شهدای دزفول سرکشی کنید و از حالشان باخبر شوید و برای حفظ شئونات زندگی شان تلاش کنید؟

آیا قول می دهید نگذارید تا بیش از این شیران دزفولی عرصه دفاع مقدس در پیچ و خم روزمره ی زندگی خود به روزمرگی بیفتند؟

اصولا شما چه میزان به پیگیری و رعایت عملی و حقیقی حقوق جانبازان شیمیایی دزفول (همچون حاج عزیز ) اعتقاد دارید و برنامه تان برای این امور چیست؟

آیا می پذیرید که برای بازگرداندن حقآبه رود دز و احیای زمین های کشاورزی منطقه ، نهایت پیگیری را داشته باشید؟

آیا قول شرف می دهید تا از مسئولین خدمتگزار ، دلسوز ، بی آلایش و پای کار در دزفول (بی توجه به همسو بودن یا نبودنشان با شما) حمایت بی شائبه نمایید؟

ضمانت اینکه برای هرکار خوبی که انجام می دهید دغدغه ی سند زدنش بنام خودتان را نداشته باشید چیست؟
منظورم : موبیدُم..موبیدُم...است.
هرچه باشد کار اگر برای خدا باشد....اوست که می بیند و مهم نیست که خلق می بیند یا نمی بیند...درست می گویم؟

قول می دهید برای احقاق حقوق رسانه ای و فرهنگی کلان دزفول شب و روز نشناسید؟

آیا برای آنکه فضایی به وجود بیاورید تا مردم ما از اینکه نماینده دزفول از فعالترین نمایندگان مجلس است حس غرور کنند و روزی نباشد که از وی خبری از 20:30 نشوند ، ریش گرو می گذارید؟

آیا ریش گرو می گذارید که جوانان دزفول خیالشان تخت باشد که نماینده شان دائما از خرد جمعی دزفول بهره می گیرد و دربِ خانه و دفترش به روی همه باز است و با عبارت «بِ مُ چِ» بیگانه است؟

آیا حاضرید در ایام تبلیغات و در پوسترهایتان علنی جار بزنید که راجع به اعتقادات سنتی مردم دزفول و احیای مولفه های سنتی شهرمان نظرتان و برنامه تان چیست؟

آیا با رأی و نظر آن مسئول بابُته یی که در دزفول آشکارا و فقط بخاطر آنکه بته ی خودش به معماری قدیمی دزفول بند نیست و می گفت «بخش قدیمی شهر مزاحم است و باید کلاً تخریب شود» موافقید؟
((نپرسید آن مسئول با بُته!! کیست چون غیبت می شود)) .

آیا انشاالله تعالی از سکوی مجلس پیگیر این خواهید بود که با جذب فقط 10 میلیارد تومان بودجه ناقابل ، کل بخش قدیمی را مرمت و به عنوان بزرگترین و قدیمی ترین ارگ آجری دنیا به ثبتش برسانید و جنبه توریستی ببخشیدش تا داغ ازدست دادن ارگ خشتیِ بم را از دل مردم ایران بزدایید؟


آری دوستان!

من شخصاً غلام همت آنم که این سوالات را از کاندیداهای گرامی بپرسد و مُخلص کاندیدایی هستم که بی واهمه ، صادقانه و در جلوی دوربینهای موبایل مردم پاسخ هایی را بدهد که چهار سال تمام مردانه پای این پاسخ ها بماند.
یاحق

 

پی نوشت : کامنت هایی که تلویحاً یا تصریحاً به شخص یا کاندیدای خاصی اشاره داشته باشند علنی نخواهند شد.

نظرات ()



ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤



داشتیم حاجی؟؟
خدایی باور کنیم که سرکارمان نگذاشتی؟
کسی که آنقدر باهوش است که در 22 سالگی اش دوره «دافوس» را می گذراند  برای تعبیر خوابش به حجه الاسلام بهداروند که چه عرض کنم...به کتاب ابن سیرین هم نیاز ندارد.
آری اخوی...من دُرست گرفتم..

تو دزفولیِ رِند!

در وبلاگت ، خودت را به کوچه علی چپ زدی که مثلا نه آن جنازه را شناختی ، نه فلسفه کوتاهی تابوت را دریافتی و نه غربت آن تشییع جنازه برایت روشن شد.
دست خودت نیست حاجی؛
تا واپسین روزهای زندگی ات هم دست از بازی های اطلاعاتی و پیچاندن قضایا برنداشتی.

خبرت را که حاج علی و باقی بچه ها با پیامک دادند فی الفور خودم را به نوشته یی که برای سردار سیاف نوشته بودی رساندم و دوباره خواندمش؛

با دلی پرداغ و اشکی سرازیر.. گفتم : دَس خووَش حجی... سرکُلمونَه کُلَ وَندی ...
هرچند هنر نیست که درنبودنت کسی بتواند دستت را روکند اما منِ روسیاه اینکار را می کنم حاجی.
اشک مارا در می آوری دلاور؟؟
پس داشته باش :
آهای بروبَچ قلم به دست دزفولی؛
وبلاگ حاجی را سیاحت کنید که چطور با قلم برزخی خویش خبر مرگش را پیش اطلاعرسانی نموده و ماهم خیال باطل که ، سوداگر با سیافِ خدابیامرز گعده براه انداخته ، حال آنکه حاجی دارد با خودش حرف می زند و خودش را خطاب قرار داده.
آن خواب ، خوابمرگِ خود حاجی بوده.
انصافاً در آن متن عجیب ، کافیست تا واژه ی «سیاف» را بردارید و «سوداگر» را جایگزین کنید و یک بار دیگر بخوانید!!
ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
آره خودِ خودت بودی حاجی.
تو را به همان پایی که از تخته و تابوت بیرون زده بود قسم ، سرکارمان نگذار بزرگوار.
قبول دارم که : معما چون حل شود آسان شود
حال که دعوت حق را لبیک گفتی هنر نیست تعبیر خوابت؛
ولی؛
آن جنازه خود تو بودی
لکن آن پاها که از تخته (تابوت) بیرون زده بود در حقیقت کوتاهی از تابوت نبوده بلکه بلندی از پاهای بهشتی خودت بود.

پیام بلندی پاها غیر از این نیست که سند افتخار جانبازی ات درون هیچ تابوتی قابل استتار نیست.
تو با همین پاها پیش از آنکه دیگران خبری از جنگ و حمله عراق به ایران داشته باشند بیابانهای مرزی را شبانه گز کردی و دست دشمن را می خواندی برای روز نبرد.
یوسف زیباروی لشکر ولیعصر با تواَم.
دیدی که آخر از مصر تهران به کنعان دزفول بازگشتی؟
حالا یعقوبِ دز پای دیگرت را در آغوش کشیده است.
حاجی جان! درستش اینست که تو؛
جزو آن اولیاءاللهی هستی که خبر کوچت را خودت با قلمت به ما دادی.
در عجبم چطور متوجه نشدی که بهداروند درست ترین پاسخ را به تو می داده است؟
آری او راست گفت که گفت : « تو خودت تعبیرِ خوابی »
ما را گرفته ای برادر؟
از 4 تا 21 بهمن مُخَم سوت کشید بس که برای تعبیر بلندی پاهای آن جنازه فکر کنم.
حاجی تو همیشه پای کار بودی ، این را همه دیدند و شنیدند اما پایی که پیش از خودت به آنور فرستادی بلندتر از آنی بود که در تابوت حقیر این دنیا بگنجد.
آری آن پاهای بلند که در تابوت دنیا جا نمی شدند پاهای خودت بودند.

و اما غربت آن تشییع....
ساده است حاجی ... خیلی ساده است.
پیامک بیباک که رسید برسرم کوفتم و ناله یی و تکبیری....
یک دزفولی ، پنجاه ساله و مومن و حزب اللهی و اهل مطالعه مقابلم نشسته و بهت زده دلیل را جویا شد گفتم : حج احمد سوداگر تموم کُرد.
گفت : که کی بووَه؟

می بینی سردار؟
غربت از این سنگین تر؟
همین چند هفته پیش بود که در تهران میان دوستان فریاد می زدم که من شاکی ام...من عصبانی ام....من از دست سوداگر از دست رشید از دست رئوفی از دست عیدی مراد گلایه دارم.
چرا این بزرگان باید به محاق بروند؟
چرا باید گوشه عزلت بگیرند؟
چرا باید میدان را برای نامردمان خالی بگذارند؟
چرا خود را از دید نسل امروز پنهان می کنند؟
چرا؟
چرا در خودِ دزفول و در میان مردم شهرشان باید ناشناخته باشند؟
این کنار گود ایستادن ها! مصداق شکسته نفسی نیست آقایان.
این رفتار ، عزت نفس نیست به علی قسم.
اشتباه می کنند این عزیزان.
اصولا اینان متعلق به خودشان نیستند که تصمیم بگیرند که در سایه بایستند و آرزوی مرگ کنند.
باشماهستم سردار رشید؛

با شما هستم سردار رئوفی؛
با شما که خامنه ای کبیر ، شهید زنده تان خوانده است.
سهم ما از وجود شما و رفقایتان فقط یک وجب از خاک بهشت علی یا شهید آباد نیست.
شما و سوداگرها خالی گذاشته اید شهر را و نامردانی بر سر خانه پدری تان ریخته اند که تا دیروز از در این خانه سیر بودند.

نگاه کنید به میانه میدان؟

بیایید ببینید کسانی که به واکسن هاری نیاز مبرم دارند ، تاریخ جنگِ دزفول و منطقه را ، تاریخ دلاوریهای رستمی چون سوداگر را - در زمین گیر کردن دشمن بعثی در آنسوی پل کرخه- بنام خود سند می زنند و در زمانه ای که شما شیرانِ دورنشین ، بیشه ی شهر را رها کرده و مردمش را با این ناکَسان تنها گذارده اید شما «مردانِ مرد» را نامرد می خوانند.
خبر دارید؟؟
شمشیرهای آخته و صدام کُشِ شما را به نام خود مصادره کرده اند و گفته اند «دزفولی ها مرد نیستند که اگر بودند ابتدای جنگ در مبارزه با صدامیان نقش می داشتند».

حاج غلامعلی عزیز؛
سد کرخه ای را که من و شما ساختیم اکنون به نام خود می شکنند تا سیلِ غُربا خاکمان را ببرد ، بی خبر از آنکه «هر بیشه گمان مبر که خالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد»

گفته اند : «زیر بار دزفول نمی رویم»

غافل از اینکه ده ها سال است که زیر بار پرخیر و برکت دزفولند.
و مگر جز این است که صدای ناله ی «من زیر بار دزفول نمی روم» دقیقا از زیر بار برمی خیزد؟
زهی افتخارتان که از دزفول بار و بَرگیرید و چه محنتی لذیذتر از پذیرش این بارِ « خُجسته » که موجبات عزت نسل و شکوفایی دودمان تان است؟
اما دریغ و درد که تمام مردانه گیتان همین است که آرپی جی زن ناقصه الخلقه تان به جای اینکه دشمن غربی را نشانه رَوَد خانه های دزفول را در شرق آماج رفته است.
شما آنقدر ناقص الخلقه اید که به مردم شریف و محروم خودتان نیز رحم نمی کنید و علنا اَنگ جهالت بر آنان می زنید ، مردمی که ولی نعمت شمایند.
پُشت تمثال فرزند فاطمه (در سایت ضِرارتان) پنهان می شَوید و در شهر آشوب می کنید؟
به خدای لاشریک که مولایمان سید علی مبراست از دهان های ناپاک شما در دشنام هایی که به سرزمین مقدس و نورانی دزفول روانه می کنید.

آری سرداران گرامی دزفول!
حق دارند این زیر باررفتگان ، اینگونه دهان به «گُل» گفتن خطاب به ما بیالایند.....ندارند؟
وقتی حاج احمدهای خاضع و منیع ، میدان را برای شان خالی می گذارند چنین می شود و بدتر از این هم خواهد شد.
چه می گویم!

کجا بودم؟
احمدجان...گرفتی آن غربت در تشییع را که در خواب دیده بودی؟
گرفتی کوتاهی آن تابوت را؟
دیروز نامت را در گوگل سرچ می کردم نازنین.
جالب بود که رقم جستجو معادل جمعیت دزفول بود.
نمی دانم فال گوشش این است که تک تک مردم دزفول در دل حاج احمد سوداگر جای داشتند یا حاج احمد در دل نفر به نفرِ دزفولیان جاودانه خواهد شد؟ و یا هردو؟
به این فکر می کردم که چشم برزخی احمد در روز وفات احمد(ص) مرگ خویش را به چشم خود دید و در روز ولادت احمد(ص) خوابش تعبیر شد.
اینها بیانگر چیست ؟ نمی دانم.
اما هرچه هست می دانم که پس از سی سال پایمردی ، دوباره به پایت میرسی ای مرد.

بخند حاجی..بخند به ریش دنیازدگان

سلام ما را به امام و شهدا برسان.
بگو که ما عهد کردیم که مظلومیت گمنامی رادمردان این خاک را با زنده نگهداشتن نام و یادشان از بین ببریم.
و یا اصحاب الحسین(ع) ... علیکم منا السلام.

برادرم شعری را امشب در نَعت شهید سوداگر سروده است که ذیلاً تقدیم حضور شما می شود :

خوشا آنان که چون «سوداگرانند»

که در سودای دنیا بس گرانند

درین بازار ، بی حجره عزیزند

به امر حق فدای دیگرانند

 

والسلام

پی نوشت (1): ظریفی با بنده تماس گرفت و گفت کاش دلنوشته ات در خصوص حاج احمد را با درد دلت از حمله کنندگان به دزفول جدا می کردی و در پُستی جدا آنان را می نواختی.

حق با اوست لکن چون چند روز پیش از مرگ حاج احمد اینان در حملاتشان به سرداران دزفول اهانت روا داشته بودند ، مرگ حاج احمد داغ دلم را در خصوص بزرگواری آقایان و سکوتشان در برابر این نابخردی ها تازه کرد و نوشتم آنچه را کز دل برآمد.

علیهذا به توصیه این عزیز عمل کرده و یک جمله ام را فعلا تخفیف دادم تا در مجالی دیگر ساز قلم را در دستگاه شور تنظیم کنم انشالله.

پی نوشت (2) : یکی از دیسونی های عزیز در خصوص نسبت حاج علی بیباک با شهید حاج احمد سوداگر از بنده سوال کرد (دیسون ضمن شهادتی که بر صفات اخلاقی حمیده ی حاج علی میدهد ، ایشان را به عنوان یکی از رزمندگان اصیل ، گمنام ، محجوب و مهربان دزفولی می ستاید).

اما پاسخ سوال آن پرسشگر عزیز را از کلام خود حاج علی عزیز که این روزها داغدار حاج احمد است نقل می کنم :

(( در خصوص آشنایی من با شهید حاج احمد سوداگر به سال 60 بر میگردد و از آن زمان تا عروج آن شهید پروانه وار به گرد وجودش پر میزدم و چونکه آشنایی ما به دوران دفاع مقدس برمیگردد دوستی ما با هم بسیار صمیمی بوده و از آن زمان بنده برای آن شهید احترام و محبت زیادی را در وجود خود داشته ام و این جذبه ی حاج احمد در وجود تمامی برادرانی که با ایشان از نزدیک کار کرده اند محسوس و غیر قابل تصور افرادی می شود که خارج از این گردونه ی محبت بوده اند و خدا را گواه میگیرم در جلسات بچه های رزمند گان اطلاعات هر زمانی که ما دور هم جمع می شدیم تمامی سخنان به حاج احمد ختم می شد و نهایتاً نظر آخر را از آن عزیز انتظار داشتند و این محبوبیت به جهت توانمندی و بسیار هنرمندانه ی حاج احمد بود که هر فردی با اولین برخورد با او مجذوب کلام و رفتار آن شهید میشد، اینجا فرصت نوشتن مختصر است وگرنه اسامی بلند مردان این مملکت را برایتان نام می بردم که موقع خطاب کردن نام حاج احمد بسیار صدقه و قربان ایشان میشدند، نسبت فامیلی 6 سال است و پسر شهیدمحمود سوداگر (برادر حاج احمد) دامادمن ))

حاج علی بیباک

 



نظرات ()



فاطمه بانو
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

هنوز 46 ساعت نشده که عیدی خود را از مولایم حضرت حجت (عج) در شب به سلطنت رسیدنش گرفته ام.

خدا را برای بارش انوار رحمتش به خانه محقرم سپاسگزارم.


ساعت 8 بامداد چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

از پارکینگ خانه خارج شدم ، دنده ی یک را چاق نکرده گوشی زنگ خورد و از ستاد فرماندهی (منزل) دستور توقف رسید.
-چرا؟؟
 - نرو سازمان چون امروز کسی می آید.
(نقل به مضمون)

-    میدانم که! می آید..امروز روح خدا وارد ایران خواهد شد...یادم هست.
-    غیر از آن!!
-    کی؟


ساعت 9:30 دقیقه ورودی خیابان ولیعصر به خیابان اسفندیار

ترافیک محشر و سرتاسر خیابان اسفندیار (فاصله ی آفریقا تا ولیعصر) کیپ تا کیپ بسته است و فاطمه بانو برای گذاشتن قدم بر چشمان پدر ، بیتابی می کند.
یکی از بستگان دزفولی ، همراه ماست.

از او خواهش می کنم طول خیابان اسفندیار را دویده و به پلیس تقاطع اسفندیار-آفریقا ، اورژانس بودن وضعیت را توضیح دهد.
باز کنید راه را...هین که نگار می رسد
پلیس همکاری می کند ، چهارراه قرق می شود.
برخی رانندگان که توجیه نیستند ، از فرط عصبانیت جشنواره بوق براه می اندازند که با نعره ی شیرمرد دزفولیِ همراهِ ما مواجه شده و ماست ها را کیسه می کنند و می فهمند که خبری در راه است.
راه باز می شود و سر چهار راه می رسم.
دهها جفت چشم ، ابوطیاره ای را می بینند که نه به خودروی سیاسی می خورد نه به آمبولانس و نه پلیس.
همراه دزفولی مان ، ریشو و کاپشن مشکی به وَر (که بیشتر شبیه به ماموران امنیتی است) برای پلیس به نشانه سپاس دستی تکان داده و به سرعت به ما ملحق می شود.
راننده های متوقف شده ی سر چهار راه ، با دیدن خودروی معمولی و تریپ خاصِ همشهریمان و یک زن در صندلی جلوی خودرو ، مشکوک می شوند که ماموریتی امنیتی و یا اطلاعاتی در پیش است (این ، تحلیل من از نگاه های حیران و ساکت آنهاست).


ساعت 12:30 بیمارستان ...

همراه غیورمان در راهروی بخش ، دوربین بدست منتظر ایستاده و مرا به محض خروج از آسانسور کادر می بندد.
(رفته بودم مرکز بهداشت سازمان برای گرفتن معرفی نامه ی بیمارستان .)
نرسیده به بیمارستان ، تلفنی باخبر شدم که :  فاطمه بانو آمد.

 

جانم به قربان نامش باد


پروردگار بی همتا را صدهزار بار شاکرم که یک شیعه به شیعیان علی(ع) ، یک ایرانی به ایرانیان و یک دزفولی به دزفولیان نازنین افزوده شد.
به افتخار آن دردانه ی احمد ، آن یگانه ی دوعالم ، آن بی بدیل مادر ، آن بی رقیب همسر و آن بانوی اول و آخر .... فاطمه بانویش نام نهادم.
دعای خیر شما دیسونی های بزرگ را برایش خواستارم.
منتظرم ببینم که چراغ اول را کدام نازنین روشن می کند؟


و اما دوریز (dowraiz)

سال گذشته بود که ننه هل گل عمر به شما داد .
سه سال قبل از ترور ناصرالدین شاه متولد و در ابتدای قرن جاری اولین فرزند خود را به دنیا آورد (می دانم به حساب عرف آن روزگار سن بالایی است برای تولد اولین فرزند)
قرار بود در سال 88 به عنوان پیرترین زن ایران زمین و شاید جهان به تصویرش بکشم.
سید عنایت الله کاظمینی (مدیر وقت رادیو دزفول) از بنده خواست که اجازه دهم تا به عنوان خبری تصویری برای مرکز خوزستان کارش کنند ، نپذیرفتم.
و البته پشیمانم.
چرا؟
خواهم گفت.
ننه هل گل در سال 1388 قریب به 116 سال سن داشت و این همه ی جذابیت های تصویری وی نبود.
او تا آخرین روزهای عمرش نماز خواند.
تا آخرین لحظات عمرش این جمله وِرد زبانش بود :  هر چِ خودش مَخو (هر چی خودش میخواد)
زنی بسیار آرام ، کم حرف ، تسبیح به دست و....
ده فرزند زایید که همگی زنده و سلامت اند.
اصلیتی از خاندان و محله شمشیرگران (شمشیل گرون)دزفول داشت. شغل پدرش هم شمشیرسازی بود.
همین سردار سیاف که بتازگی به ملکوت اعلی پرکشید از خاندان پدری ننه هل گل بود.
(سیاف = شمشیرساز)
نکته ی جالبی که جذابیت تصویری پیرزن را مضاعف می کرد تعداد طبقات نسل های زنده ی ایشان بود.
و من این امکان را داشتم که ننه هل گل را با چهار نسل زنده و پایین تر از خودش کنار هم بنشانم.
این یعنی اینکه بیننده ی ایرانی می توانست پنج نسل زنده را کنار هم ببیند و این از نظر من می توانست امید و آرزوی پایداری و پایندگی ایرانیان باشد.
برای فیلم نامی داشتم : "مادرِ دِز"
و مگر جز این است که هفتاد درصد وزن بدن ما دزفولی ها متشکل از آب پاکیزه ی دز است؟
در حقیقت ما خودِ خودِ دزیم.
القصه...
این ها موجب شد تا با یکی از مدیران سیما رایزنی کرده و موافقت ساخت فیلم را بگیرم.
اما نکته یی خاص پروژه را دچار سکون کرد :
ننه هل گل در زمان رضاخان شناسنامه گرفته و سن شناسنامه اش خیلی کوچکتر از سن واقعی بود.
و متاسفانه ساخت فیلم مستندِ این چنینی نیاز به سندیت دارد.

گذشت آن روز و ...سال بعد...

ما در ماتم ننه هل گل نشستیم.
او از خوشه ی با برکت مادری اش 103 نفر به جای گذاشت که تمام 103 نفر زنده اند.
حیرت انگیز اینکه؛

از تمام جهاز یک قرن پیشِ ننه هل گل فقط و فقط یک "دوریز" باقی مانده است.

 

شگفتی  دیگر اینکه قریب به تمامیِ این 103 نفر از این دوریز آب و دارو نوشیده اند.
و اکنون این جام صدساله ، ساقی فاطمه بانوی من است.
بنگرید ....

 

 

پی نوشت 1)  اگر عکس ها سنگین آپلود میشود روی لینک های زیر کلیک بفرمایید :


عکس یک

عکس دو

عکس سه

پی نوشت 2 ) شنیده اید که شاعر می گوید : ((هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...باز جوید روزگار وصل خویش؟))

دختری دزفولی بنام هل گل ، قریب به یکصدسال پیش ، از حوالی مسجد جامع (محله شمشیرگران) به محله سبط شیخ انصاری شوهر داده می شود و تقریبا ارتباط و نشست و برخاست اش با خاندانش به دلیل مشغله و بچه داری و ... محدود می شود.

او پس از یک قرن زندگی وصیت می کند که در آرامستانِ "اودس علی" (بهشت علی) در قبر مادرش دفن شود. نکته خیلی خیلی ظریف است . این زن هیچگاه از دوری خاندانش گلایه نداشت اما عشق به محله و خانواده را تا انتهای عمر در دل حفظ کرد و گاهِ مرگ نیز با وصیتش فاش می شود که همچنان خود را بچه ی محله شمشیرگران می داند. این عِرق و غیرت در سراسر دزفول بوده است و خواهد بود.

نظرات ()



سوال تصویری (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

قسمت سوم باباتقی طلبتان باشد فعلا.

آنچه را که راجع به این عکس میدانید و یا حدس می زنید بنویسید تا در پُست بعدی مفصلاً عرض کنم.

 

سوال تصویری 1

نظرات ()



ربنا لا تزغ قلوبنا
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

 

آهای پسرک!!

به جای تو!!

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

(برای آویختن به ساحت پاک مریم عَذرا)

(برای استغفار به درگاه سلطان السلاطین روزگار... پروردگار بزرگ و مهربان)

(برای آنکه دارالمومنین دزفول را همچنان دارالمومنین نگاه دارد)

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اِذ هَدَیتَنا

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

 

نظرات ()



باباتقی (قسمت دوم)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی یش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.

نظرات ()



باباتقی (قسمت اول)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢


تا همین دودهه قبل یکی از رسوم رایج و نیکوی ایرانیان ، رسیدگی به سالمندان بی کَس و کاری بود که در کوی و برزن می زیستند و جزئی انفکاک ناپذیر از اهالی همان محله بودند .
هرچند این خُلق پسندیده هنوز نمرده است اما متاسفانه با ورود فرهنگ خانه سالمندان ، بهزیستی و .. به جامعه ی ما ، تا حد زیادی این سنتِ حسنه رنگ باخته است.
مقصودم چیزی شبیه رفتار استاد دوچرخه سازی است که در پُست "مش ریبخیر" گفته بودم .
خوب به یاد دارم که در فرهنگ دزفولی های دهه شصت به آنسو ، این اخلاق خیلی عمیق تر جاری و ساری بود.
یا مانند زنی به نام مش سلبِ جون[1] که تک و تنها در خانه ی محقر و کَت[2] مانند خویش زیر مقابر مُقوم[3] زندگی می کرد و در عین حال ، از سوی همسایگان مراقبت می شد.
 همچنین بودند پیرمردان و پیرزنانی که اهل محل ، آنان را برای سالیان دراز  در اتاقی از خانه شان ، چونان عضوی از خانواده ی خود جا و مکانشان می دادند  بی آنکه نسبت فامیلی با ایشان داشته باشند.
ما در خانه پدری (در محله سبط شیخ انصاری) سالهای سال پیرزنی را جای داده بودیم بنام عمه توار [4] که علیرغم داشتن قوم و خویش در محله داعیان ، اتاقی از منزل قدیمی ما را ساکن بود و چه شبها و روزها که با ما برسر سفره صمیمیت می نشست و مثال مادربزرگی خودمانی ، برایمان محبت لقمه می کرد.
مادرم پخت نان خانگی را از او آموخت.
خانه پدربزرگ ، هشت اتاق داشت که دائما پیرانی از منطقه کرناسیان، سردره ، کتکتان و ساکیان در دو اتاقش ساکن بودند.
جنگ که شد و حضور ما به تبع حملات دشمن در خانه ی اجدادی یک خط در میان؛

آرام آرام اینگونه افراد همچون کموترهای چاهی که نانشان به دهان ما بسته بود از آن خانه رخت بربستند و آواره ی کوی و محله شدند و هر کدام به شکلی دارفانی را زودتر از آنکه باید، ترک گفتند.

دوستان؛

پیران و سالمندان همچون خانه های قدیمی و پوسیده هستند که؛
میان آنکه کلنگ بگیرید و به جانشان بیفتید؛
با آنکه به آنها رسیدگی و سرکشی نکنید و به حال خود رهایشان نمایید هیچ تفاوتی وجود ندارد.
آخرین مصداق این سخن همان مرحومه "مش ریبخیر" است.
دیگر آنکه دزفولی های پیشین؛
حتی در صورت ترک شهر پدری ، فرهنگ نگهداری از سالمندان را با خود به محل مهاجرت انتقال داده و گسترش می دادند.
خانه پدربزرگ مادری ام در اهواز قریب به 12 اتاق داشت که نزدیک به چهار اتاق آن همیشه ی خدا در اختیار دزفولی های بی سرپناهی بود که موقت یا دائم در اهواز بودند و تمکنی برای سکونت در مرکز استان نداشتند و این قصه تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
نکته : برخی از این افراد شاید بنام اجاره بها مبلغی می پرداختند ، اما ردوبدل این ارقام جزئی؛
صرفا برای حفظ شئونات و مناعت طرف بود.
برای حفظ شخصیت پیرمرد یا پیرزنی بود که شبها و روزهای متمادی می بایست با حفظ کرامتش در میان افراد خانواده ی مالک زیست کند بی آنکه تحقیر شود.

***

به درستی یادم نیست که از چه سالی در خانه ی ما زندگی می کرد چرا که از بدو کودکی ام شاهد حضور او در بزرگترین اتاق آن حُوشِ [5] دَرَندشت بودم.
طوری که تا سالها پس از رفتنش، همچنان آن اتاق را "توو باباتقی"[6] می خواندیم.
هنوز هم پس از 42 سال عمری که از خدا گرفته ام ، پیرمردی به خصوصیات و ویژه گی های منحصر به فردش ندیده ام.
قدی بلند؛
جمجمه ای بیضی شکل؛
سری دائما از ته تراشیده و سرخ.(پوستش از شادابی به سرخی میزد)
چشمانش مژه نداشت و تخم چشمان را همیشه آب مروارید که چه عرض کنم، شاید آب سیاه گرفته بود و همین هم موجب آن بود که از نعمت بینایی خوبی برخوردار نباشد.
انگشتانی کشیده و بلند و دستانی بزرگ.
تمام پوشاکی که از دار دنیا داشت اینها بود :
دو تُمبون دزفولی[7] سرمه یی رنگ ( نه آنچه که شما زیر شلواری اش می نامید)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین کوتاه.(برای سراسر تابستان)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین بلند(برای تمام زمستان)
یک جفت گیوه دزفولی.
یک جفت دمپایی پلاستیکی.
دو نیم دَلَه.
یک لُنگ "قرمز" .
راستی،
گفتم لُنگ!!
باباتقی علاقه ای به فوتبال نداشت.
سالهای اواسط دهه پنجاه را یادم هست ، وقتی که دایی مجید از تهران به دزفول و نزد ما سری میزد و علیرغم ورود شبانه و بی سروصدایش به شهر و محله سبط شیخ ، جوانان محله از کرناسیان تا ساکیان همچون مور و ملخ به در خانه ی ما می ریختند و با کوفتن کوبه ی نر و حلقه ی ماده ی درِچوبیِ خانه پدربزرگ؛
دایی مجید را طلب می کردند و این باباتقی بود که اعتراض می کرد که چرا خواب سر شبش را خراب می کنند. انگار نه انگار که یکی از قهرمانان ملی پوش فوتبال در خانه است و شور و ولوله جلوی خانه برای دیدن قهرمان برپاست.
ادبیات اعتراضی اش هم جالب بود.

القصه ....
تمام پوشاک پیرمرد همان بود که در بالا آمد.
در آن سالها هیچگاه نفهمیدم که معیشت باباتقی از کجاست؟
هر روز صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و لنگ قرمز و تمیزش را تا کرده و روی دوش راستش انداخته و به بازار سرمیدون و یا خراطون می رفت و ساعت 10  نشده با دست پر به خانه بر میگشت.
علاقه وافری به دو خوراکی داشت : انار، ماهی شیربُت.
آنزمان؛
دز؛
مملو از شیربت هایی بود که لااقل پنج کیلوگرم وزن داشتند.
صیادانی از محله سبط شیخ (عموما خاندان کلکچی) شبانه برای صید ماهی سوار بر کلکهای یک یا دونفره خود به سینه ی آب زده و با مهارتی خاص از میان تافهای اسطوره ای مَسی[8] عبور کرده و صبح زود حوالی پل حمیدآباد از کلک پیاده شده و بارو بندیل و ماهی های صید شده را با مینی بوس های گاراژ گلچین به شهر می آوردند و ماهی های هنوز زنده و در حال دُم شُندَن[9] را به بازار خراطون و سرمیدون عرضه میکردند.
باباتقی با مناعت ترین پیرمرد دزفولی بود که تاکنون شناخته ام.
نه تنها بهداشت فردی و پوشاکش را کاملا رعایت می کرد بلکه در خوراک و خرید روزمره اش نیز بهترین ها را مدنظر قرار میداد.
شاید اگر دراین روزگار زنده بود و به فروشگاه هایپر تهران می بردمش باکلاس ترین خریدها را انجام می داد.
باباتقی وقتی میوه می خرید؛
عددی می خرید.
مثلا 6 عدد انار بزرگ و سالم را در ترازو گذاشته و برایش مهم نبود که فروشنده کمی گرانتر حساب کند.
وقتی ماهی شیربت میخرید می بایست ماهی زنده، نَر و درشت باشد.
یادم هست که بین ساعتهای 9 تا 10 بامداد که از بازار به خانه برمی گشت و یک ماهی بزرگ در لُنگ اش سنگینی میکرد منتظر بودیم تا همان پای لوله[10] ماهی را از لنگ درآورده و لنگ را شسته و در حالیکه به سمت اتاقش میرفت با صدای بلند یکی از بانوان خانه را خطاب قرار دهد :

بووَ..... موییه وُندوم پا لوله.

و این جمله یعنی آنکه :

(( از الان که ساعت نُهُ خُرده ای ست تا دوساعت بعد حواستان باشد که ماهی در حال جان دادن است مراقب باشید تا پس از مردنِ ماهی پاکش کرده و قُرص قُرص کنید و وسط حیاط یک ماهیتابه روی گاز پیک نیکی بگذارید و سرخش کنید و مرا صدا کنید تا همان جا کنار ماهیتابه ی در حال جیلیز و ویلیز بنشینم از ماهی به آن بزرگی که برای ده نفر هم زیاد است فقط دو قرص خالی و بدون نان بخورم و دستها را بشورم و به اتاقم بروم و باقی ماهی پنج شش کیلویی را به امان خدا بسپارم.))

پیرمرد؛

گاهِ گام برداشتن بسیار آرام و با طمأنینه قدم بر میداشت. نه از سر ضعف جسمی!
بلکه از روی آرامش وجودی و ثبات روحیه.
از روی صلابت و راحتی.
ادامه دارد...

 

(این تصویر باباتقی نیست)

(یکی از بهترین بابابزرگای دزفولی است که 11 روز قبل دعوت حق را لبیک گفت)

 

[1] سلبِ جون : سروِ جهان (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[2] کَت : حفره های بزرگی است که در مناطق کُنگلومِرایی دزفول در جهت افقی حفر می شود. تنها رقیب این مهندسی طبیعی در روستای کوچک و هزار ساله یی از استان کرمان وجود دارد. برای استفاده از خنکای طبیعی آن در فصل تابستان استفاده می شود. کَت ها در حاشیه رودخانه و یا زیر زمین های سنتی و عمیق خانه های دزفول حفر می شود.
[3] مُقوم : مَقام . ( برخی قبرستان های داخلی دزفول را می گویند که تا حدی از سطح محله یی که در آن قرار داشتند بلند تر می نمود.)
[4] تَوار : تَبار (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[5] حُوش :  دو کاربری دارد. حُوش به معنای خانه و حُوش به معنای حیاط.
[6] توو باباتقی : منظور از توو همان اتاق است.
[7] تُمبون دزفولی : منظور حقیر همان شلوارهای سنتی مردانه دزفولی هاست که مربوط به عصر قجر است که در سراسر ایران عمومیت داشت و از دویت لُری تنگ تر بود.
[8] تافا مَسی : مسیل رودخانه ی دز در زیر اولین پُل بتونی دزفول به دلیل وجود صخره های متعدد و شیب تند رودخانه بسیار مواج و خروشان است که به موج های خروشان این بخش از رودخانه در اصطلاح محلی تافهای مَسی گویند. (تاف : موج). (مَسی : نمیدانم شاید برگرفته از مَستی باشد بخاطر حالت از خود بیخود شدن حرکات آب در خوردن به صخره ها)
[9] دُم شُندَن : حرکت دُم زدن ماهی در حال جان دادن. شُندَن به معنی پرتاب کردن است.
[10] پای لوله : سابقا در خانه های سنتی دزفول با ورود آب شرب و لوله کشی در خانه ها ، عموما در گوشه ای از حیاط خانه یک شاخه لوله به قطر نیم اینچ و به ارتفاع حدودا 70 سانتی متر قرار داده و یک شیر از جنس برنج به آن می بستند. دزفولی ها به کلیت این شیر آب در کنج خانه می گفتند : پالولَه .
سالهای سال تمامی شست و شوها و کاربری آب شرب منازل دزفول زیر همان یک شیر بود .

نظرات ()



پیش اطلاع رسانی شب یلدا
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/٢٩

یلداتون پیشاپیش مبارک

فرداشب به بهانه این سنت دیرینه پُستی خواهم رفت و کسی رو بهتون معرفی خواهم کرد که ممکنه براتون جالب باشه.

فعلا این مامی شورت مدل شب یلدا رو داشته باشید و برای محمد مجیدی راد (ارسال کننده ی این عکس) آرزوی عاقبت بخیری کنید که این شب یلدایی طعم دیسون رو با این عکس عوض کردند.

 

 

چن تا خواهش :

1-  فردا شب تلویزیون خاموش. در واقع تلویزیون تعععععطیل.(به خدا چهره ماه اعضای خونواده از قیافه آدمای توی تلویزیون خیلی خوشگل تر و دلنشین تره)

2-اعضای خانواده دور هم بنشینید و چهره به چهره با هم حرف بزنید و گعده راه بندازید.(حتی اگه دونفر باشید)

3- بزرگترا از تجربیات قدیمی شون برای کوچیکترا بگن. کوچیکترا مجهولات فولکلورشون رو از بزرگترا بپرسن.

خطر: وقتی رودرروی خانواده حرف می زنید همزمان با سخن گفتن شومی نخورید چون ممکنه که صورت طرف مقابل رو با ذرات شیرین شومی ....

4- شومی ها رو از طول و به مدل شُتُری ببُرید(غول غول) چون سنتی تره.در واقع غول شومی رو طوری بلند و کشیده ببُرید که وقتی از ریشه به شومی گاز می زنید نرمی گوش هاتون از دوطرف شومی رو لمس کنه ، سپس با افکت صدای هورت کشیدن شومی به لذت خوردنش بیافزایید.یادتون باشه این صدای گَم زدن به شومی که همراه با هورت کشیدن شومی هستش از قدیمی ترین افکت های انسانی در جهانه چون قدمتش به قدمت کشف شومی میرسه.

لازمه که بزرگترا فرداشب این آوانس رو به کوچیکترا بدن که در محفل خودمونی خونواده یه کارناول شومی کُشی راه بیفته.سبز

توصیه : اگر میخوایید لذت شومی رو بیشتر ببرید قید تفکیک تُخ شومی از شومی بزنید و بذارید دندوناتون عین دستگاه چمنزنی پوست شومی رو پاک و پاکیزه بکنه و نگران سرنوشت تُخ شومی ها نباشید روزگار و طبیعت کار خودشو میکنه.خیال باطل

5- مادربزرگا و پدربزرگای زنده رو دریابید و ازشون نقل و شیرینی بگیرید و پای حرفاشون بشینید. از اُلِه گرفته تا مَتَل سعی کنید تخلیه اطلاعاتیشون کنید ولی خسته نشن یهو.

6- اگر پدربزرگ مادربزرگ در قید حیات نیستن برید سرکوچه و اولین موردی رو که گیر آوردین به دست و پاش بیفتین که بیاد تو جمع خونواده تون و محفلتون رو برکت ببخشه و اَگرَم گیر نیومد برگردید خونه و دسته جمعی برای روح درگذشتگان یه فاتحه غلیظ بفرستید و جاشونو خالی کنید.

7- از شاهنامه و حافظ نگذرید و حتی بذارید کوچیکترا چند خط بخونن.

8- برای همدیگه دعا کنید و از خدا بخوایید که خدا دشمنان این سرزمین رو زیر زمین چال کنه.

9- به خودتون قول بدید که هرچه در توان دارید برای حفظ و زنده نگهداشت سنت های اصیل و مفید تلاش کنید.نمیخواد بشینید و لغت نامه بنویسید همینکه گویش پدری رو  با کودکانتون استفاده کنید خودش کلی کاره.مخصوصا منظورم با پدر سید مسیح سبزقباس.... با شمام سیدرضا...خودتو به کوچه علی چپ نزن داداش.با همین چشای خودم دیدم که روز روشن(منظورم ساعت 10 شب زیر نور لامپ حسینیه اس) با بچه ات عجمکانی حرف میزدی.

(امروز غروب برسم خونه و یادم باشه عکس خوشگل سید مسیح رو میذارم همینجا)

فعلا یاحق.....بازم یلدا مبارک

آخییییییش چقدر از واژه ی "شومی" استفاده کردم...تِشکِ دلوم درومَه.

نظرات ()



پلنگ دزفول
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/٢٥

پلنگ را دوست دارم به چند دلیل :

1- زیبا و رعب انگیز است

2- مرده خور نیست.

3- شکار دیگران را نمی خورد (در واقع دزد دسترنج دیگران نیست) مثل کفتار.

4- شکار را به بلندترین نقطه برده و پیش چشم همه پاره پاره اش کرده و نوش جان می کند ، نه مثل قورباغه که به زیر آب میخزد و چشمان از حدقه در آمده اش از آب  بیرون است و منتظر است تا یک لحظه زبان درازش را به بیرون پرتاب کرده و طعمه در حال گذری را به کام بگیرد و ببلعد.

5- همیشه بر شکارش اشراف کامل دارد بی آنکه دیده شود.در واقع تمام حرکات طعمه ی نگون بخت را کامل و نامحسوس زیر نظر دارد.

6- به سادگی غرش نمی کند اما وقتی می غرد صدایش تا کیلومترها شنیده می شود.

7- دید در شب خوبی دارد.

و...

چندی پیش در سایت وزین آقای صادق جولای عزیز گشت و گذاری داشتم که به عکسهایی از گونه های جانوری شهرستان دزفول برخوردم.

با دیدن شمایل زیبای پلنگ دزفول ، دو حس متضاد شادی و غصه را یکجا تجربه کردم.

شاد از اینکه :

هنوز جغرافیای جانوری دزفول از این مخلوق زیبا و تحسین برانگیز تهی نشده است.

پیش از این در فضای دیسون راجع به خر دزفول ، سمندر دزفول ، گوزن زرد دزفول ، پرندگان دزفول و ....گفتم.

اما نشده که راجع به پلنگ دزفولی چیزی بنویسم.

هرچند در پُست مربوط به کوه پیمایی نوروز امسال در حواشی دره پلنگون اشاره ای جزئی داشتم ولی مفتخر به دیدن تصویری از این آفریده حیرت انگیز نشده بودم.(منظورم پلنگ دزفول است)

چند روزی است که این عکس زیبا و غرورآفرین بر صفحه دسکتاپ لپ تاپم نقش بسته است.

خوب به اندام و نقوش زیبایش بنگرید :

 

سایز اصلی :  کلیک کنید

دست خودم نیست ، وقتی می بینم سرمایه ای که مربوط به دزفول است و حفظ می شود و از انقراض نجات می یابد ضربان قلبم از خوشحالی بالا میرود.

ایضا همین حس را به سرمایه های دیگر نقاط ایران زمین دارم.

روزی اگر بشنوم ببر مازندران را در عمق جنگلهای آن دیار جسته اند جشن میگیرم.

 

عظمت ببر منقرض شده ایرانی را ببینید؟ (لعنت بر قاجاریه)

 

و اما غصه ی اینکه :

چرا اداره محیط زیست شهرستان دزفول با یک هفتم نیروی محیط بان لازم ، انجام وظیفه می کند؟

چرا پلنگی که روزگاری در یک کیلومتری دزفول می زیسته ، اکنون آنقدر نیست و نابود شده و عقب نشینی کرده که برای تماشایش باید به عمق کوه های سالن و سگریون سفر کرد؟

چرا پروژه های فیلم سازی حیات وحش برای دزفول تعریف نمی شود؟

چرا جوانان خوش ذوق دزفولی کمتر به فکر عکاسی حرفه ای حیات وحش هستند؟

حقیقت این است که دزفول و اطراف آن سرشار از حیوانات دیدنی و شگفت انگیز است که عکاسی حرفه ای این مخلوقات دیدنی خداوند ، خودش نوعی کار آفرینی و معرفی و نام آوری جغرافیای جانوری شهرستان ما محسوب می شود.

از بق بُتُل ها و بط ها و بلبل های دیدنی درون شهر گرفته تا شاهین و پلنگ های مهرانگیز خارج از شهر ، همه و همه دارایی های دزفولند.

راستی دوستان؛

پلنگ را از فاصله چند متری دیده اید؟

بسیاااااار زیباست.

در پایان این پُست به این نکته ی جالب فکر میکردم که : ما دزفولی ها ، از درون کوچه و خیابان های تنگ شهر ، تنها حرف پلنگ مان را می زنیم بی آنکه ببینیمش حال آنکه پلنگ های دزفولی بیرون شهر ، بر فراز کوهستان های دزفول ، بر تمام شهر اشراف و استیلا دارند .

جل الخالق.

 

با سپاس از مدیریت محترم سایت "شهرخمون دسفیل"

و محیط بان عزیزی که زحمت گرفتن این عکس را کشیده است.

نظرات ()



وامانده
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/۱٩

کمی آن سوتر از حسینیه شهید عظیم اسدی مشکال (البته نامش چند سالی است که به حسینیه امام سجاد علیه السلام تغییر یافته) محوطه نسبتا فراخی وجود دارد که پیش از انقلاب ، محل کارگاه اولین نان ساندویچ پزی تاریخ دزفول بود.منظورم همان نان های خوشمزه یی است که اکنون دیگر رواج ندارد و به جایش نان های بیمزه ی باگت جایگزین شده اند.

در تهران به این نان ها می گویند : نان بُلکی (bolki) که به ندرت پیدا می شود.

بگذریم.

در سفر محرم امسال به شهر ، فرزند صاحب آن کارگاه نان ساندویچ پزی برایم چنین تعریف کرد :

حواشی سال 49 یا 50 روزی ریبون کارگاه همراه با کارگران خویش مشغول خوردن صبحانه بودیم.

احمد شیرزاد(احمد پسر شیرزاد) یکی از کارگران فرز و تیز کارگاه که کموترباز قابلی هم بود تازه صبحانه را تمام کرده و مثل همیشه آدامسش را دهان گذاشته بود که توجهش به نشستنِ کموتری خانگی روی لب بام کارگاه جلب شد .

احمد بلافاصله قدری خاک از گوشه ریبون برداشته و به حالت پاشیدن دانه شروع به پاشیدن خاکها نموده و با لبانش صدای موچ..موچ در آورد.

کموتر بینوا فریب خورده و برای خوردن دانه های فرضی به کف ریبون فرود آمد.

احمد با دستان بلندی که داشت و حرکات هیبنوتیزم وارَش ، همچون پلنگی چابک کفتر را گرفت.

در همین لحظه کوبه ی چکشی درب چوبی و قدیمی کارگاه به صدا درآمد.

من از ریبون به زیر آمده و درب را باز کردم.

"مانده" بود.

یکی از کفتربازهای قهار و قدیمی محل ، که البته کفتر بازی تفریحش بود و آوازه خوانی و هزار هنر!!! دیگر شغلش.

- کوَک حجی کموتروم اومسه ریبون تون.(پسر حاجی کفترم اومده پشت بامتون)

تا اومدم جواب بدم احمد از پشت سرم ظاهر شد و کفتر را دو دستی به سمت مانده دراز کرده و گفت : ایانَه ؟ (اینه؟)

مانده که کاملا وامانده و مستأصل نشان میداد گفت : لِف خُشَه اَما مال مو کاکل نداشت.

(شبیه به خودش است ولی مال من کاکل نداشت)

راهش را کشید و رفت.

من اما در تمام لحظاتی که کموتر در دستان احمد و جلوی چشمان "مانده" بود ، مانده بودم که احمد در این فاصله اندک کموتر کاکل به سر را برای دست به سر کردن مانده از کجا گیر آورده.

متعاقب احمد به درون کارگاه رفتم تا پاسخم را دریابم.

- احمد؟ این کموتر کاکل پرپانه اَ کجا اووُردی؟ (این کبوتر کاکل به سر و پَرپا رو از کجا آوردی؟)

خنده ای کرد و پس کله ی کموتر را نشانم داد که کمی از آدامسش را به پس سر زبان بسته زده بود تا پرهای عقب سرش بالا بیاید و کاکلی جلوه کند.

(درواقع احمد ، کموتر را گریم کرده بود.)

 

از خنده روده بر شده بودم که مانده ی مَحمَ رجب با آن ادعا چه رودستی خورده است.

****

داستان راستان پسرِ حاجی در تمام مسیر دزفول تهران نُقل محفل دونفره ی بنده و اخوی عزیزم بود و حلاجی اش می کردیم و نکاتی از این دست به ذهن متبادر میشد :

1- احمد به کموتر دو کلک زده است. اولا کموتر را برای خوردن دانه و اسیر کردن به زمین نشانده است. دوما برای کموتر دانه نپاشیده بلکه مشتی خاک را مبنای کار خود قرار داده است.

2- احمد به صاحب کموتر نیز دو کلک زده است. اولا مانند همه ی کسانی که به صاحب کموتر می گفتند : نه! کموترت اینجا نیست. به مانده نیز پاسخ رد داده که کموترش آنجا نیامده. ثانیاً به مانده کموتر خودش را نشان داده و کاری کرده که کموتر باز حرفه ای چون او ، خودش بگوید که "این کموترِ او نیست"

3- اکنون اگر "مانده" پس از 40 سال بفهمد که چه رودستی خورده عکس العملش چیست؟ ناراحت می شود؟ میخندد و برای احمد(که فوت شده) طلب مغفرت خواهد کرد؟ برای حفظ غرور از دست رفته اش زیر قضیه خواهد زد؟

4- بعید است "مانده" زیر قضیه بزند چون او علی رغم کارنامه ی درخشانش!! آن قدر مرام داشت که کموتر دیگران را به جای کموتر خودش قبول نکند. پس احتمال انکار این داستان راستان از سوی "مانده" نزدیک به صفر است. خصوصا آنکه راوی اش بسیار معتبر است و خودِ "مانده" نیز به خوبی او را می شناسد.

5- آیا هوش احمد همان هوش کم نظیر دزفولی نیست؟ آیا این خاطره ی طنزآلود از منظر هوش دزفولی ، شبیه به آن حرکت رزمنده دزفولی نیست که نارنجکی را زیر زیرپوش سفید خود پنهان کرده و به سمت تیربارچی عراقی میرود(به نشانه تسلیم) و وقتی به او نزدیک می شود زیر پوش را انداخته و عراقی وحشت زده از نارنجک را گوش پیچانده و به اسارت می گیرد؟(با سپاس از استاد موجودی ، برای تعریف این قضیه) آیا در این مثال که زدم عراقی قصه ی ما همان کموتری نیست که گول خاکپاشی احمد را میخورد؟(البته بلاتشبیه فرهنگ وزین دفاع مقدس)

6- آیا این هواپیمای جاسوسی امریکایی که توسط بچه های سپاه بر زمین نشست همان کموتری نیست که بر زمین نشانده شد و آیا قرار نیست بزودی برایش کاکلی درست کرده و به پروازش درآورند ، طوری که خود امریکایی های وامانده نشناسندش؟ (باز هم بلاتشبیه شیران عرصه دفاع الکترونیک)

 

 

خلاصه در مسیر دزفول-تهران حدودا یک ساعتی موضوع بحث ما برای کوتاه کردن مسیر ، همین قضیه بود.

 

پی نوشت1 : احمد شیرزاد پیش از انقلاب برای خدمت سربازی به دیار آذربایجان رفت و همانجا ، جان را بر سر خدمت زیر پرچم گذاشت و همانجا هم دفن شد. ظاهرا یکی از برادرانش در کوچه قلعه مشغول ترشی فروشی است.

پی نوشت 2 : پَرپا به کموتری می گویند که پاهایش پوشیده از پَر باشد.

پی نوشت3 : کموتر : کبوتر

پی نوشت 4 : ریبون : روی بام / پشت بام

پی نوشت 5 : امیدواریم به زودی شرح دقیق حکایت رزمنده دزفولی... نارنجک....زیرپوش... توسط جناب موجودی در وبلاگ "الف دزفول" به تفصیل نوشته شود.

نظرات ()



یه حبه قند دزفولی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/۳


یادش بخیر؛

خونه هامون بزرگتری داشت و کوچکتری.
هر کی سرجای خودش بود ، گاهی کوچیکا با داشتن یه مَن ریش و پشم ، از بزرگا توگوشی میخوردن اونم جلوی همه؛
صداشون در نمی یومد و از شخصیتشون هم جلوی اغیار هیچی کم نمیشد.

یادش بخیر؛

وقتی دور هم بودیم و مهمون غریبه ام نداشتیم معمولا سفره "بزرگ خاندان" از بقیه جدا بود و هم سفره شدنش با اهل خونه یه حساب و کتابی داشت .
جَنَمِ بزرگتریش بسادگی بر نمی تابید که شام و نهارش رو با اهل خونه روی یه سفره بخوره ، درست مثل شیرای نر که سفره شون از بقیه خانواده جداست. (البته این رسم-صرفنظر از خوب و بد بودنش- حدود 40 سالی هست که وَر افتاده)

یادش بخیر؛

پسرای شیطون خونواده که سر سفره هم دست از تیزبازی بر نمیداشتن و بعدِ سیر شدنشون دنبال خالی خوردن گوشت و کباب بودن و بزرگترا یواش میزدن پُشت دستشون.

یادش بخیر؛

وقتی کوچیکترا واسه خودشون شادی و وَرجه وورجه میکردن ، بزرگترا بهشون نهیبی ساختگی میزدن و بعد از اینکه بچه ها ساکت میشدن خود اون بزرگتر میومد وسط و معرکه ی شادی رو برای بچه ها گرم می کرد و بچه ها تا دوزاریشون میفتاد که اون بزرگتر غیظش تَهی نداشته و سرکار بودن.

یادش بخیر؛

وقتی خاندانی دور بزرگشون توی خونه اجدادی جمع میشدن پسرای نوجوون خونواده ، سه سوت توی حوض خونه بابابزرگ وِلو میشدن و آخر سری هم اونقدر توی سروکله هم میزدن تا یه دعوا می شد و خاله داییا میومدن با تشر از حوض مینداختن شون بیرون.

یادش بخیر؛

کلاً وقتی کوچیکا با هم زدو خورد داشتن ، بزرگتری میومد سراغشون براش فرق نمی کرد که بچه خودش مقصره یا بی تقصیر.... همه رو باهم غیظ می کرد و گوش می پیچوند.
تازه والدینِ بچه های تنبیه شده از اون بزرگتر تنبیه گر ، تشکرم میکردن ، نه مثل الان که بخش زیادی از کدورت بین خانواده ها مربوط به جَرکشیدن بزرگترا  به پشتیبانی بچه هاشون میشه.

یادش بخیر؛

عمه ، عمو ، خاله و دایی و پدر بزرگ و .... توی تربیت آدم نقش داشتن و بچه می دونست که غیر از مامان و بابا شیش نفر دیگه ام بالای سرشه ، نه حالا که با کوچیکترین اشاره ای برمیگردن به اونی که سه برابر خودشون سن داره میگن : مگه بابامی؟؟؟ مگه مامانمی؟؟

یادش بخیر؛

وقتی یه پیر؛
از کار افتاده می شد و آلزایمر می گرفت همه مثل پروانه دورش بودن تا دم مرگ!
نوبتی و شیفتی توی خونه هاشون تروخشکش میکردن و از وجودش برکت میگرفتن.

یادش بخیر؛

وقتی مامانامون غذایی می پختن بیشتر غذاهامون "نونی" بود و هیهاتی برنچ پخت میکردن و این همه چاق و تپل نمی شدیم (منظورم اضافه وزنه)
این همه مایونز و نوشابه و ماکارونی و لازانیا و نشاسته تو معده مون نمی ریختیم.

یادش بخیر؛

وقتی خونه بابابزرگ جَم می شدیم ، ما کوچیکترا همیشه دنبال وسایل قدیمیِ انباری و شبستون بودیم و آخر سر هم اسرار آمیز بودن خونه ی بابابزرگ برامون تمومی نداشت ، مثِ حالا نبود که سروته خونه ها و آپارتمان ها عرض سه دقیقه مشکوف میشه و هیچ جذابیتی برای بچه ها نداره.

واقعا یادش بخیر خونه های قدیمی؛
همه چیشون رو حساب بود و هر چیزی سرجای خودش قرار داشت ، آشپرخونه اینهمه جلوی چشم نبود و مامان خونه با فراغ بال و بی حجاب(بابت مهمون غریبه) توی قلمروی شخصیش مشغول لجستیک وعده های قوتمون میشد.

یادش بخیر؛

فاصله مَبال(توالت) این همه به سفره ی غذامون نزدیک نبود و بخاطر دوری از اتاق ها و سفره ، نه مشکل تهویه مطبوع داشتن دستشویی ها و نه مصیبت نیاز به آکوستیک صدا.

اصولا مهندسی مبال هامون جوری بود که نیاز به در ورودی نداشت و سترشم کامل رعایت می شد.

یادش بخیر؛

بزرگایی داشتیم که به پلنگ میگفتن گربه و جای زخم پلنگ روی تنشون رو با خنده می گفتن : چیزی نیست آغاجون یه خراشه ...جای پنگِ گربه اس.
هی.....هی... خیال باطل

"یه حبه قند" رو ببینین دوستان!

مملو از این "یادش بخیر" هاس.

اما تمام داستان در یادآوری صحنه های نوستالژیک خلاصه نمیشه.

عمیقه این فیلم....عمیییییق.
رفتم سینما و دیدمش هفته قبل ولی منتظرم بیاد شبکه خونگی تا بگیرم وچند بار دیگه ببینمو  بو کنم و روی چشم بذارم
و البته یه نقد مفصل راجعش بنویسم.

فقط همین جا بگم :

بوسه میزنم به دستان پرتوان سید رضا میرکریمی

به قول حاتمی کیا : خدا خیرت بده سید با این "یه حبه قندت"
ببینید دوستان.
ببینید یه حبه قند رو!
با قید این تبصره که در حین دیدن فیلم ، تا میتونید از ظنِ دزفول قدیم تون ، یار مضمون فیلم بشید.
باران درود من ، نثار اشکهایی که در حین دیدن فیلم "یه حبه قند" خواهید ریخت.  

 



نظرات ()



هر کسی از ظن خود شد یار من
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/٢٥

نجوایی با مادرم دزفول

سلام دا؛

سلام دزفول؛

برای من؛ روز مادر!

روز سربلندی توست؛
 روز چهارم خرداد؛
 روز خین بارشِ فرزندانت به پایت؛
که اگر بوی خین و باروت؛
دیگر به مشام نمی رسد از در و دیوارت؛
 بوی خینِ دلِ امثال من است که فضایت را خینآگین کرده؛

مادرم دزفول؛
جانم به فدایت باد؛
می خواستم برایت مطلبی بگویم  همچون شعر قیصر؛ "خُرد و خراب و خینآلود"،
دیدم اما چه جای گفتن از "خرابی و خین" است؟

 

 

گفتم از آن قِسم بگویم که گُردهای گردان بلال می گفتند : الیوم یوم الافتخار.
باز گفتم : چه جای افتخار است کنون؟
افتخار به چه؟
به اینکه "ما آنیم که رستم بوَد پهلوان"؟
ما آنیم که نسل به خین خفته مان، علی یار بود و دُرولی و ازک و عابد؟؟
خواستم از حبیب پالاش بگویم که سینه اش پالایشگاه عشق بود و کلنگ هیبتش فرق دل دشمن را می شکافت و "ستایش" خدا برایش مهم بود ، نه ستایش جام جم.  
خواستم از کمر اتوکشیده ی اسدی مشکال بگویم...
یادم آمد نوشته های اتوکشیده ی بعضی ها؛

مادرم؛
دزفول؛
خواستم برایت بنویسم؛
آنگونه که مطیع الرسول گلواژه های "دا" یَش را همچون لاله های پرپرت بر صفحات عشق رقم میزد.
بی صدا!

بِی دُنگ رزومه ی بعضی ها.
باز گفتم : مگر مطیع الرسول ننوشت "دای" دزفول را ؟
آنچه باید میسرود را؟
پس تکرار برای چه؟ برای که ؟
برای گوشهایی که بدهکار نیست ؟ یا زبانهایی که طلبکار است؟

دایَه؛
دسفیل؛
ای که سینه های پُرِ نعمتت را از کوپیته تا پل قدیم به جانم نوشاندی تا جان بگیرم و به پایت بمیرم.
ای آنکه "آرام ترین جای جهان"  ساحل رود توست.

ای آنکه آرام ترین جای جهان ساحل رود تو "بود".

و مگر آرامترین جای جهان چسبیدن به سینه مادر نیست؟

 

 

دزفول؛
ای محرم ناگفته هایم.
مادرم،
دا !!
دایَه !!
امروز دلتنگ تواَم.
نه از آنرو که حضوری مدام در آغوشت ندارم، بلکه برای بی وفایی هایم در نگاهبانی و نگاهداشتِ داشته هایت؛
برای به نظاره نشستن تاراج حیایت،
هربار که به خانه ، کاشانه و مِلکم به آغوشت پناه می آورم ، با سوز جگر شاهد نابودی گوشه گوشه ی گنجینه هایت هستم.
به هر که می گویم چرا اینگونه شده اید؟
شما را چه می شود؟؟
یا خنده ای تلخ و سکوت.
یا تایید و اظهار نا امیدی.
می بینی مادرجان؟
دست ها را بالا برده اند و تسلیم خرابی تواَند!

گوشهایت را بگیر تا بگویم : برخی خود «تصمیمِ» خرابی تواَند.
حس می کنی؟
این بوی خینِ علی یار نیست.
بوی خینِ مادر بویزه نیست.  
بوی خینِ مادری به نام "حریر" از موشکباران "درکتونا" هم نیست.
بوی خینِ دل من است که از شقاوت و جهالتی که در حق تو روا می شود به آسمان است.
مادرم؛
هنوز ابلیس برایت نقشه ها دارد.
هنوز کار تو تمام نشده است.
هنوز رمقی در آشیانه های قدیمی تو هست.

 

هنوز هستند کسانی که جلسات نابِ مساجدت را برگزار می کنند.
هنوز هستند تک و توک ، مادران جوانی که با فرزندان خود به زبان تو تکلم می کنند.

دا!!

صدقِ سرت بام.....

هَنی شِی طون لِکتَ نَهِشتَه.

هنی کار وَت دارَه.

چرا چون هنوز هستند کسانی که از شهیدان به خین غلتانت سخن می گویند و قلب شیطان را نیشتر می زنند.
و تو می دانی دا !!
و تو می دانی که همین چند قلم و زبانی که از دوستی و مودت شهدا و یادشان دم می زنند، کدامشان با صدق دل می نویسند !!
و؛
کدامشان فقط می نویسند برای آنکه "نوشته باشند" .

می نویسند تا از قافله "شهیدنویسی" جا نمانند!!

آری دا!!
تو می دانی و خدای تو؛
که کدام مشان خونگارند و...
 کدامینشان خونسَوار ؟

دا !! دسفیل!

میرام سیِ ت.

تیا کورُم سی مظلومیتِت.

مارُم؛
تو را به همان شیرپاکی که از دزِ زلالت به رگ هایم دواندی قسمت می دهم ، سلام مرا به برادرانی که در آغوشت آرمیده اند برسان و بگو :
های ای شهیدونِ دسفیل؛
 شما را به خدا، ما را وعده به  "یوم تبلی السرائر" ندهید.

بوخودا ریمون نِی سِی ل می ریتون کنیم.

از خدا بخواهید همینجا و در همین دنیای هزار رنگ، ما را مکافات دهد که طاقت شرمندگی روی شما را نداریم.
ما را عِقاب کنید که وارثان خوبی برای شما نبوده و نیستیم.
ما را ببخشید که مادرمان دزفول را از شما به میراث گرفتیم لکن تا به نهایت!! در حق این امانت خ... کردیم.
هان ای شهدا؛

وُ ... بَچون شهید آبااااد!

 وُ .... رفِی قونِ  اوودَس علی.....

تُنِ فاطِمِ زَرا قسم؛

 به درون شهر سَرَک نکشید، تا بیش از این شاهد ابراز لیاقت!! های ما نباشید.
ازحُجب و حیایی که به ما سپردید نپرسید و در همان گلزار خود بمانید که ما تاب خجالت از روی شما را نداریم.
به خانه های شهرمان نگاه نکنید که .....
به خلق و خوی نامرغوب کنونی ما نگاه نکنید که هیچ جوابی نداریم به شما بدهیم.
ما به طُرفه العینی به یکدیگر ناسزا می گوییم؛
 بهتان می زنیم؛
پرخاش می کنیم؛
بگو مادرجان؛
بگو ای نازنین خاک؛
بگو به شهدایی که در آغوشت آرمیده اند؛
به آنان که تاج سروری عالم برزخ بر سر دارند؛
به آنان که در عین پادشاهی ، خود را "پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی" بیش نمی دانند.

 

بگو که ما را همان پنجشنبه ها در همان گلزارشان تحمل کنند از سرمان هم زیاد است .
بگو که ما نظاره گر بوده و هستیم تا پهنه دِزَت را از سر چشمه ها یکی یکی

می بُرند و می برند و ما دلمان خوش است پارک دولتی داریم و علی کله یی که آنهم آرامشگه اغیار است و بس.

 

آه مادرم ، دزفول؛
به قیصر سلام برسان و بگو کجایی ؟

کجایی تا ببینی که اگر خانه های خرد و خراب و خینآلود نداریم اما خانه خرابیم به شعرت قسم.
بگو که در کوچه های شَهرَت که شُهرتِ آن تا به شورای امنیت رفت و خواب را از چشمان شیطان ربوده بود

اکنون امنیت؛
روزی از پسِ روز دیگر ، گران و گرانتر می شود.

دا! دسفیل؛
 تو شاهدی هر بار که پای بر پهنه ی نازنینت می گذارم تیرگی حضور شب پرستان را بیش از پیش احساس می کنم.
آنان که تو را آنگونه که هستی نمی خواهند و به دنبال آنند که تو را و همه داشته هایت را به نفع افکار مذلت بارشان مصارده کنند.
 

نظرات ()



هنوز نه!
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/٢٢

ایهالدیسونیون :

خبر قرار گرفتن رادیو دزفول روی اینترنت را از بزرگوارانی همچون پرموز عزیز شنیدید؟؟

لینکش را دیدید؟

 

حالا از من بشنوید :  

هنوز نه!....هنوز رادیو دزفول در اینترنت، "آنی" که می بایست باشد نیست.

چیستایی عرض بنده بماند و همین بس که شب گذشته در تهران تا پاسی از نیمه شب گذشته بر سر این موضوع جلسه یی مفصل داشتم.

اندکی صبر...

نظرات ()



عشق است چال کندی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/۱٩

 

آرشیو عکس های شخصی بنده نزدیک به 13000 هزار عکس رو شامل میشه که طی چند سال گذشته در موضوعات مختلف گرفتم. اونایی که از نزدیک باهام آشنان میدونن که من تقریبا هرجا میرم دوربین باهامه.

گفتم به جبران طولانی بودن پُست قبلی ،  10 عدد از عکس هامو در سایت پانورامیو برای شما نازنینان به تماشا بگذارم و یه خُرده رفع خستگی کنین.

عکس های ضعیفیه و قابل شما رو نداره :   کلیک کنید

 

نظر خواستین بدین برگردین همین جا توی دیسون.

تشکر

نظرات ()



زبان زنده
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/۱۳


هشدار : این پُست بسیار طولانی است مرا عفو کنید و برای خواندنش کارگر بگیرید.

                                                     اوه

***


پیرو پُست زبان مرده، از آنجا که کامِنت هایی پُرملات از دوستان برای پُست مذکور نوشته شده بود بهتر دیدم این مطلب را به پاسخگویی به نظرات یکی از کامنت گذاران اختصاص دهم ، شاید در میانه ی همین پاسخ ها بتوانم حرف اصلی را بزنم .


گزیده ی کامنت های نویسنده محترم وبلاگ دست نوشته ها:

1-    فرمودید : یکی از موانع فراگیر شدن گویش دزفولی این است که خارج از شهرمان کسی آن را متوجه نمی شود. یعنی اگر صدا و سیما هم بخواهد فرصتی در اختیار شهرمان قرار دهد باز مخاطب این گویش فقط مردم شهر خودمان هستند و کسی برای پخش گویشی که مستمع ندارد هزینه نمی کند. در مقایسه با آن همین ایراد را می توان با اندکی اغماض نسبت به زبان آذری گرفت.


پاسخ دیسون : بیاد ندارم سخنی بر این اساس گفته باشم که لازم است گویش دزفولی را برای کسانی که دزفولی نیستند فراگیر کنیم.
اینکه خارج از شهرمان کسی دزفولی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی به غیر از تُرکهای سرزمینمان ترکی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی جز خود کردها زبان و گویششان را متوجه نمی شود ، اظهرمن الشمس است.
اصولا هیچ گویشی در ایران بابت آنکه خود را به غیر اهالی اش تحمیل کند روی آنتن نمی رود بلکه تمامی اقوام این سرزمین سعی دارند تا سهم خود را از رسانه ها بگیرند صرفا برای آنکه  در کام و زبان اهالی همان گویش ، زنده و پایدار بمانند.

توجه داشته باشید :

 زندگی در جامعه ی گِزِل شافتی این روزگار ایجاب می کند تا به تبع سیستم های دولتی، بنده و شمای نوعی ، اگر مستمر در دزفول نباشیم لکن تمایل داشته باشیم تا گویش شهرمان را در کام و زبان فرزندانمان زنده نگه داریم و قبول کنید که بهترین پیگیری فرهنگی فرزندان یک کارمند آذربایجانی مقیم بیرجند ، توسط همان شبکه استانی ترک زبان تبریزی ها صورت می گیرد . کارمندی که نیت دارد تا ارتباطش با شهر پدری قطع نشود و آرزو دارد که جسم و جانش در کنار اجدادش به خاک سپرده شود.

بخواهیم یا نخواهیم به قول تافلر "رسانه ها در قرن بیست و یکم حالت فردی و قومی می یابند" و هر قومی که در گرفتن سهم شان از این ابزار کوتاهی کند بلاشک سیر قهقهرایی و انهزام خود را رقم زده است.
بله! ما در نیوشیدن زبان کردی و سیستانی و ترکی و ترکمنی شبکه های استانی این هموطنان عزیز لنگ می زنیم (هرچند که باز هم بیننده شان هستیم و لذتمان را می بریم) اما آیا این باعث شده تا هزینه های میلیاردی رسانه های مذکور متوقف شود؟ مسلماً خیر.
شک نکنید در این آشفته بازار سهم خواهی رسانه یی کشور ، ، قریب به یک میلیون دزفولی سراسر جهان هستند که به عنوان یک قوم کم جمعیت (اما با کیفیت) رفته رفته در حال استحاله و انقراض اند.در حالیکه از هر هشتاد ایرانی ، یکنفر دزفولی است.

 

 


2-    فرمودید : متاسفانه واژه های مشترک گویش دزفولی با زبان فارسی اندک است.

پاسخ دیسون : اِن قُلتِ اساسی اینجانب به همین فرموده ی ناصحیح شماست.
اولاً یکی از بزرگترین اشتباهات رایج آن است که از گویش پایتخت به عنوان "زبان فارسی" یاد می شود. شما در بسیاری از شهرهای ایران زمین وقتی گام می گذارید با این مضمون روبرو می شوی که :
 فارسی حرف میزنی یا گیلگی؟
فارسی حرف میزنی یا مشهدی؟
فارسی حرف میزنی یا دزفولی؟
فارسی حرف میزنی یا بندری؟

و برداشت همه ما  از این عبارت آنست که تکلم به گویش تهرانی "فارسی" و بقیه "غیر فارسی" هستند .

این "غلطِ رایج" ، واقعیتی تلخ و انکار ناپذیر است که در جمله جنابعالی نیز مشهود است.
اما حقیقت آن است که زبان سِتُرگ پارسی(و نه فارسی) همچون بنایی باشکوه و عظیم است که گویش هشتادساله ی تهرانی ( که الهام گرفته از گویش ری و شمیرانات می باشد) تنها یکی از خشت های این بنای عظیم است و گویشی همچون گویش دزفول که فخر زبان پارسی است هزاران سال در این آب و خاک ریشه دارد.
دوماً نکته عجیب دیگری که در نوشته بالای شما مرا شگفت زده کرد اینکه : گویش دزفولی واژه های مشترک با زبان پارسی ندارد؟؟!!!
باید عرض کنم علیرغم آنکه منظور شما از زبان پارسی، گویش کم سن و سال پایتخت بود لکن به اطلاع شریفتان برسانم که گویش پدری شهر شما دزفول ، که از زُعمای زبان پارسی است ، نه مملو از واژه های پارسی، بلکه خودِ خودِ زبان پارسی است. لهجه دزفولی پس از این همه تخریبی که بر آن وارد آمده همچنان مملو از واژگانی است که سراسر کشور آنها را از دست داده اند و این دزفول و دزفولی است که این واژگان را همچون دانه های زمرد و یاقوت – بلکه گرانبهاتر- حفظ و حراست کرده که متاسفانه در همین سی سال اخیر به سادگی هرچه تمامتر در حال فراموشی و نابودی این گنجینه ی هزاران ساله هستیم و البته برخی لهجه های دیگر مانند کردی و سیستانی و لری نیز از شاخص های این مهم هستند.

به نکات زیر عنایت فرمایید :

الف ) مرحوم اخوان ثالث (خدایش بیامرزد) در یکی از کتابهایش که الان بخاطر ندارم از واژه ی "پاریاب" استفاده می کند و در پاورقی اینگونه می نویسد :

(( با تشکر از مردم شریف دزفول که این واژه را زنده نگه داشتند.))

پاریاب به زبان دزفولی : "پُری یو" ، به معنای زمینی است که دیم نبوده و سهم آب کشاورزی دارد.
ب) سعدی علیه الرحمه می سُراید : گل همین پنج روز و شَش باشد/ وین گلستان همیشه خوش باشد
و حتما شما نیز چون بنده و دیگران در سر کلاس های ادبیات این مملکت نشسته و از اساتید معززمان شنیده اید که "شَش" در این بیت با "خوش" در مصرع دوم همخوانی ندارد و شاعر بزرگی همچون سعدی در اینجا به تنگ آمده و کم آورده است لذا استثنائاً می بایست خوش را باید "خَش" تلفظ کرد تا با "شَش" جور درآید .
سالها قبل، یک ظریف دزفولی برایم روشن نمود که به خاکسپاری گویش های ایران زمین و مرکزیت بخشیدن گویش کم بضاعت تهران توسط پهلویِ اول ، خساراتش بسیار بزرگتر از آنست که در توصیف درآید و اذعان داشت : نمونه اش همین بیت سعدی که اساتید محترم ادبیات در سطح آموزش پرورش - بی آنکه بدانند-  سعدی بزرگ را متهم به کم سوادی می کنند در حالی که این ما مردم این روزگاریم که از سواد پدری فاصله گرفته ایم و این گونه ادامه داد :
بیایید واژه ی "خوش" را در این بیت سعدی با "گویش دزفولی" بخوانیم :
گل همین پنج روز و شَش باشد   وین گلستان همیشه خوَش باشد (khoowash)
این نکته ی شگرف ، پیامی در دل خود دارد و آن اینکه بسیاری از واژگان دزفولی مورد استفاده در سراسر ایران زمین بوده اند. بگذارید دلتان را به نکته پایانی این بخش روشن کنم.
همان ظریف دزفولی در همایشی ادبی و بین المللی - بین کشورهای پارسی زبان - وقتی با رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات پارسی کشور تاجیکستان روبرو می شود و آن دانشمند تاجیکی به این برادر دزفولی مان می گوید که ((شما "اِی رونی ها" زبان پارسی را از دست داده اید)) و اتفاقا همین بیت سعدی را –باهمان گویش تاجیکی اما شبیه به دزفولی- قرائت نموده و ما را متهم به فاصله گرفتن از اصالتمان می کند.
دزفولی ادیب شناس به وی می گوید که ما در شهرمان این گویش را حفظ کرده ایم و زمانی که بیت سعدی (علیه الرحمه) را به درستی تلفظ می کند ، رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات تاجیکستان از فرط شوق ، ایشان را در آغوش کشیده و نام شهرمان را می پرسد و نهایتا آرزو می کند که روزی به دزفول سفر نماید.

جناب دست نوشته ها؛

ج ) نمی دانم خوانده اید پُست های دیسون قدیمی را یا خیر؟
اما در پُستی   که راجع به واژه ی خربیضه (خربزه) اشاره نمودم که تمام ایران نام این میوه را غلط و مجعول تلفظ می کنند الا ما دزفولی ها که به درستی این میوه تخم مرغ شکل بزرگ را خربیضه –تخم مرغ بزرگ- می نامیم.

د) شاید شنیده باشید که مقام معظم رهبری(روحی له الفدا) در خصوص حکیم بزرگ فردوسی فرموده اند :


                                     (( فردوسی خدای سخن است))

                                                        و یا

                                          (( فردوسی در قله است))

 

حال به پاسخ این پرسش بیاندیشید که چگونه دزفولی را از زبان پارسی-و نه فارسی- جدا میدانید در حالیکه نمونه های واژگان دزفولی در شاهنامه کم نیست؟
آری برادر!
ردپای لهجه شَهرَت را در قله ی سخن پارسی بیاب و مغرور و مفتخر باش که واژه ی سِرچ[سرمای خشک و شدید زمستان] – که اکنون نزد همگان به معنای جستجوست- تنها و تنها نزد تو و پدران تو در دزفول است که از شش هزار سال پیش برایت به ارث مانده است که شک ندارم چنان به فراموشی اش سپرده ای که حتی یکبار برای فرزندت بکارش نبرده ای تا کنون.

ه) مثال کوچک دیگری در قدرت موجِز سازی لهجه دزفول : زمین های کشاورزی پاریاب به دو دسته "تراز" و "شیب دار" تقسیم می شوند. قبول؟
در دسته شیب دار وقتی زمین سیراب می شود اما آب همچنان جریان دارد از انتهای زمین اضافات آب خارج شده و به زمین بعدی منتقل می گردد.
سوال : می توانید برای این آب یک واژه بکار ببرید و جایگزین اینهمه توضیح قرار دهید؟
من در تمام 18 شهری که در جای جای ایران زندگی کرده ام چیزی نشنیده ام جز دزفول.
هم اکنون که بنده و شما پشت این فضای مجازی درحال محاجه ادبی در خصوص لهجه مان هستیم کشاورزان دشت سَبیری به چنین آبی می گویند : پالِشت ( بر وزن بالشت)
ببینید قدرت مانور این نازنین لهجه ی باعظمت و اصیل را ؟
اما چرا پالشت ؟
در گویش شهر تاریخی و دوست داشتنی همدان واژه "هَشتن" کاربرد محاوره ای بسیار دارد. (هَشتَن : رها کردن)
و دقیقتر بگویم هشتن(hashtan) در همدان ، همان هشتن(heshtan) در دزفول است.
از سویی "پا" در ادبیات جغرافیایی به معنای "انتها" و "پایین" است که در مباحث ژئوپلتیکی شما نیز موضوعیت دارد و کشوری مانند انگلستان را بابت آنکه پایتخش در پایین نقشه جزیره انگلوساکسون ها قرار دارد آسیب پذیر می دانند و اصطلاحاً می گویند سر انگلیس در پاشنه ای قرار دارد .(خدا کند این بخش خیلی برای دوستان گُنگ نباشد)

القصه : پالشت مخفف و تغییر یافته ی پایهشت است.
لذا در ادبیات کشاورزی سنتی دزفول : پالشت = آبی اضافی که از انتهای زمین رها شده و به زمین بعدی منتقل می شود.

3-    فرمودید : ما باید به فرزندانمان نوشتن بیاموزیم. منظورم قوت در قلم است. متاسفانه بسیاری از ما نه خوب حرف می زنیم و نه خوب می نویسیم. اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند. اصلا شما فرض کنید قرار است شهرمان را معرفی کنیم . خب با زبانی که دیگران می فهمند باید معرفی کنیم نه با زبانی که فقط خودمان می فهمیم.

پاسخ دیسون : در اینجا باز هم نگرشتان این است که فقط و فقط وظیفه داریم تا دزفول را به دیگران معرفی کنیم و اگر دیگران نفهمند دزفولی را و نبینند دزفولی را ما وجود نداریم.
جان برادر!
درست میفرمایید و البته که خوب و پسندیده است که بتوانیم شهرمان را به جهانیان(و نه تنها ایرانیان) معرفی کنیم. اما آیا پیش از آنکه به دیگران معرفی اش کنیم نمی بایست به نسل جدیدمان و فرزندانمان بشناسانیمش؟ آیا نمی بایست به نسل نویی که وارثان این آب و خاکند تمام وکمال معرفی اش کنیم و روش پاسبانی و پاسداری اش را آموزش دهیم؟

مثال : تهران را ببینید؟ بنظرتان از تهرانی هایی که پیش از ورود آقا محمدخان در روستای تهران حضور داشته اند چه تعداد اکنون حضور دارند و چه میزان از مقدرات این شهر را در اختیار دارند؟
منظور من آنانی که "اهل" تهران اند نیست بلکه آنانی را می گویم که "اصل" شان تهران است و پیش از کسانی همچون میرزا تقی خان امیرکبیر اینجا بوده اند.
آیا گویش آن تهران که آقا محمدخان واردش شد این بوده که اکنون هست؟ مسلما خیر.
صد سال پس از استقرار قجر در تهران چه؟
لطفاً یکبار سخنان و لهجه مظفرالدین شاه را بشنوید (نه ترکی پدرانش را بلکه گویش رسمی دربار و پایتخت را) انگار که یک کشاورز دور و بر اراک و سلفچگان از عمق کوهها و بیابان های مرکزی ایران در حال گپ و گفت است نه شاه یک مملکت.
بنده معتقدم گویش تهرانی چونان چلوقیمه است که جای جای ایران قابل فهم و هضم است به درد مواقعی می خورد که قرار است ارتباطی فی مابین اقوام مختلف ارتباطی موقت برقرار گردد. درست همانگونه که شما و همکارانتان در عرف دیپلماتیک مشکلتان را با زبان انگلیسی حل میکنید و دلیلی ندارد که هویت ملی خود را به کلی کنار بگذارید .
مثال : تبریز قرار است روی آنتن به ایرانیان معرفی گردد . طبیعی است که شبکه های سراسری باید آن را پخش کنند و اگر برنامه ای لزوماً باید با زبان ترکی پخش شود روی آنتن سراسری ، لازم است تا برنامه را زیر نویس کنند .
بنظر شما پخش دهها باره ی حیدربابا ی ترکی غیر از زیرنویس برای ایرانیان غیرترک امکان فهم دارد ؟
اما پخش می شود و صدای اعتراض کسی هم شنیده نمی شود که این چه شعری است که مختص آذری زبان هاست اما همه باید بشنوند؟
همینطور ترانه های گیلکی و کردی و لری و ....
حال از خود بپرسیم در این تقسیم سهم رسانه ای ، جای دزفول کجاست؟

 

چرا باید بگذاریم تا "معین" از لس آنجلس ملودی و موسیقی مقامی ما را به سرقت ببرد و "ترمه و اطلس بیارین" را سردهد در حالی که عظمتی فولکلور و غرور آفرین پشت ترانه هشتاد ساله ی "بیو بریمش بیوبریمش" دزفولی نهفته است و به همین راحتی کنار گود نشسته ایم و اجازه می دهیم الماس های ادبی ما را دیگران مصادره کرده و به یغما ببرند؟
چه اشکالی دارد تا گویش دزفولی نیز این چنین باشد؟ بدین ترتیب که روی آنتن محلی به زبان خودمان(چه صدا چه تصویر) و روی آنتن سراسری با زیر نویس ابراز حضور نماییم؟
 هرچند که با شما موافق نیستم که فهم گویش دزفولی برای قاطبه ایرانیان همچون کردی و ترکی ثقیل و سخت باشد.
فهم گویش دزفولی با اندکی اغماض!!! شبیه به سختی فهم زبان ترکی است؟؟
فرمودید : اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند .
اگر منظورتان از قلم همان رسم الخط رسمی کشور است که باید عرض کنم این ادامه همان نگرش اشت که دغدغه شما بیشتر روی این پاشنه می چرخد که می بایست راهی بجوییم تا دزفول را به غیر دزفولی ها معرفی کنیم که دغدغه ای حمیده است و با آن موافقم اما در اولویت دوم.
اولویت اول آنست که دزفول را نزد دزفولی های جوان و نسل نو اعتباری ویژه ببخشیم و کاری کنیم که بدان افتخار کنند و همین حس افتخار آغاز راهی  است که منتهی به نشر داشته های دزفول نزد عموم ایرانیان خواهد شد . (انشالله)

4- فرمودید : در خصوص حیات و ادامه حیات گویش ها یا لهجه ها باید گفت که تبلیغ تکلم آن کمترین نتیجه اش حفظ آن گویش دربین مردم همان سامان است . اما ما و یا فرزندانمان چقدر از واژه های اصیل دزفولی را تکلم می کنیم . اتفاقاً شما  (منظور از"شما" نویسنده وبلاگ چوب خدا است) به نکته خوب و مهمی  اشاره کردید : " بجز بعضی واژه های قدیمی و اصیل " حلقه گمشده بحث آقای موزون است . سئوال این است که آیا گویش دزفولی امروزه ما همان گویش سی سال پیش است. شما الان از یک جوان همشهری بپرس " سرازیری" به دزفولی چه می شود . یا از این دست واژه ها . بچه های ما الان با آمیزه ای از فارسی و دزفولی سخن می گویند و واژه های فارسی آرام آرام جای دزفولی را می گیرد. کسی هم مقصر نیست . آقای محمد راههای قشنگ و جالبی ارائه کردند که به حفظ سنتهای این شهر کمک می کند . نکته ای هم که شما نوشتید این که شهرهای حومه هم دزفولی را متوجه می شوند آنها هم گرفتار همین مشکل ما هستند . چند روز پیش مستندی از آسیابهای دزفول از تلویزیون پخش شد . فیلم جالبی بود اما پیرمردی که در باره این آسیابها توضیح می داد سخنانش با زیر نویس ترجمه می شد .

پاسخ دیسون : این بخش فرمایشاتتان عموماً صحیح است لکن به این جمله که "کسی هم مقصر نیست" موافق نیستم اخوی .
اتفاقاً من و شما به سهم خود مقصریم که در برابر هجمه ی پارادایم دهکده مک لوهان دست ها را بالا برده ایم . نگاهی به عملکرد اهالی روستای ابیانه ی کاشان بیاندازید که چگونه خانه و کاشانه پدری را حفظ کرده اند علیرغم آنکه بسیاری از آنان تحصیلکرده و صاحب منصبان تهران اند . (یکی همکار خودتان دکتر قدیری ابیانه)
ما به راحتی هرچه تمامتر زیباترین و بزرگترین اَرگ آجری جهان را به ثَمَن بخس به اغیار فروخته و رهایش کردیم که شوادون هایش را گِل بگیرند و آجرهای چندصدساله اش را که بوی ذکر یاعلی و یاحسین پدرانمان بر آنها حک بود به بیابان بریزند  تا من و تو سالی یکبار به یادِ محله پدری برویم و ساعتی را به بهانه عبور دسته جات سینه زنی محرم جلوی مِلکِ از دست رفته بیتوته کنیم و آه حسرت بکشیم .
من و تو مقصریم برادر!
مقصریم که بر زبان کودکمان گویش رایج پایتخت را (هرجای این سرزمین که ساکن باشیم) جاری می کنیم و هفت سال بعد روانه مدرسه اش می کنیم تا ادامه این تراژدی را معلمین محترم برعهده بگیرند .
فرمودید "سرازیری" ؟؟؟
این که خوب است اخوی و خیلی ها نه تنها در دزفول بلکه در ایران می دانند که سرازیری یعنی چه؟
شما بگو : ترتوشی (TER TOWSHI) شاید افراد بالای شصت سال پاسخی برایت داشته باشند.
براستی مقصر کیست؟
من معتقدم که همه مقصریم.
همه.

5- فرمودید : آنچه که شما و " چوب خدا " و بنده می گوییم در اصل یک هدف را دنبال می کند اما متغیرات بحث قابل توجهند.
-  دزفول دیگر آن شهر قدیم نیست که در شمال شهر یک نفر عطسه کند و در جنوب شهر به او بگویند عافیت باشد . ترکیب جمعیتی شهر ، آن شهر یکدست و خونگرم و صمیمی را بهم ریخته . آنهایی هم که وارد می شوند از " دزفول دیگر " نیامده اند که بخواهند دزفولی تکلم کنند . این اختلاط فرهنگها و زبانها بالاخره خودش را تحمیل می کند . وقتی زبانی تازه وارد شد فرهنگی تازه وارد می شود.  مانع هم نمی توان شد . نیکسون در کتاب " فرصتها را از دست ندهید" می نویسد در ترویج فرهنگ آمریکا دیوار چین هم جلودارمان نیست برای اینکه ما از بالای دیوار وارد می شویم . ما چگونه می توانیم از این اختلاط جلوگیری کنیم . آیا ما این توان را داریم که شهر را به حالت سابق برگردانیم؟ خیر.

پاسخ دیسون : با واقعیات تلخی که مطرح کردید موافقم.

·    دزفول دیگر آن دزفول قدیم نیست
·    ترکیب جمعیتی شهر به هم ریخته
·    این اختلاط فرهنگها و ... بالاخره خودش را تحمیل می کند.
·    وقتی زبانی تازه وارد می شود مانع نمی توان شد
·    ما توان آنکه شهر را به سابق برگردانیم نداریم.

آقای مهران دست نوشته ها؛

در این مقوله فرقی که میان بنده شماست این است که شما ، یا از گذشته ی غیر قابل دسترس سخن می گویید یا از آینده ی غیر قابل تحقق.
اما بنده با نگاه به گذشته و امید به آینده از دزفولی که در مضارع استمراری جریان دارد حرف می زنم.
بله ! درست است.
هجمه یی فرهنگی در شهرمان طی سه دهه ی اخیر در جریان است که بنظرم راهکار برخورد با این هجمه در سه گام اساسی محقق می شود :

نخست) تشخیص : اینکه در چه وضعیتی قرار داریم و آسیب چیست؟
دوم     ) تصمیم : اینکه چه باید کرد؟
سوم  ) اقدام : آستین عمل  را برای اصلاح و ترمیم فرهنگی شهر و خنثی سازی تخریب ها بالا بزنیم.
به عینه می بینم که قاطبه ی اهالی محترم دزفول در گام اول ، نه که موفق! بلکه استادند و تا دلتان بخواهد سخنران و سخندان.
اما از گام دوم به بعد پای کار شدیدا می لنگد چه رسد به گام سوم.

دوست گرامی،

من سوگند می خورم اگر روحیه ایستادگی در محاصره عملیات رمضان و سلحشوری سه دهه قبل ات را در حفظ شهر پدری ات داشته باشی و  همانند ترک های آذربایجان ،  زبان پدری ات و داشته های اصیلت را پایش نمایی ، هویت و اصالت دزفولی چونان بنیانی مرصوص جُم نخواهد خورد.
شما که ماشاالله استاد مسائل سیاست بین الملل هستی و درسش را نیز خوانده ای که امریکا برای حمله نظامی و تصرف به هر کشوری به تحقق سه رکن نیازمند است.
و که یکی از آن سه  رکن این است :

         (( ناامیدی و تسلیم روحی روانی پیشاپیش درملت هدف))

جان من!

مرا به نیکسون ارجاع دادی تو را به تافلر ارجاع می دهم که به مدیران و جامعه امریکا  برای عقب نشینی از موج سوم به موج دوم راه کارهایی ارائه می دهد که اگر رئیس جمهور ما آنها را برای مصرف داخل ایران تکرار کند به تحجر و هزار کوفت دیگر متهم خواهد شد.
اما می بینید که هم اروپا و هم امریکا چگونه سخنان تافلر را با حداکثر توان (و البته زیر پوستی و بدون هیاهو) در دستور کار دارند.
فقط یکی از توصیه های تافلر که در اروپا نیز درحال اجراست گرفتن مالیات های کمرشکن از کارمندان مجرد است و کافی است همین یک قلم در ایران اجرا شود تا ببینید چه بلوایی از کانون های حقوق بشری برپا خواهد شد.
خب!
حال بفرمایید : برگرداندن امریکایی های موج سومی به موج دوم سخت تر است یا ارجاع دادن دزفولی های کنونی به برخی شاخص فرهنگی دهه ی پنجاه و شصت خورشیدی؟
تاکید می کنم : به برخی شاخص ها.
نه اخوی! نه!
من به دزفول عشق می ورزم(با احترام و عشق و علاقه به تمام اقوام دیگر ایران زمین)
همانگونه که به خوزستان عشق میورزم و همانطوری که خمار ایرانم.
اما دزفول مظلوم را نه فقط برای خودم و خانواده ام ، بلکه برای ایران و اسلام می خواهم و تا جان در بدن دارم از پای نخواهم نشست حال چه جنگ سخت باشد چه نرم.(چون معتقدم دلیل اصلی اضمحلال اقوام ایرانی و به خصوص دزفول از آنسوی آبها مدیریت می شود و برایش تحلیل هم دارم)

6- فرمودید : با افزایش سطح تحصیلات و آشنایی بچه های شهرمان با فضایی متفاوت این توقع خواه ناخواه به فرزندان همین بچه ها منتقل می شود برای اینکه آنها راهی را تجربه کرده اند که ضرر نکرده اند چرا بچه هایشان را از این حق محروم کنند. شهر بزرگ با امکانات بیشتر بطور قطع زبان متفاوتی را می طلبد. فرزندان این بچه ها اولویتشان زبان دزفولی نیست. اگر چه علقه ها ممکن است دست نخورده باقی بماند.

- سئوال: چرا رادیو دزفول برنامه هایش را به زبان دزفولی پخش نمی کند؟ حتما می گویند شاید در شهر کسی باشد که دزفولی متوجه نشود. بالاخره رادیو فرصتی رسمی و حکومتی است که می توان از آن بهره برد. حالا به این بهانه شاید بتوان این را گفت که چرا برخی مجریان صدا و سیما آخر برنامه هایشان می گویند "یا علی" یعنی در این مملکت یهودی و مسیحی و ... وجود ندارد.
سخن در این باب زیاد است که من پیشنهاد می کنم از اساتید فن هم دعوت کنید در حد یک کامنت چند خطی مشارکت کنند.

پاسخ دیسون :  مطمئنا افراد آزادند که هرجایی را برای زندگی انتخاب کنند.
اما آیا زعمای قوم نباید در راستای توسعه امکانات گام بردارند؟ شما نیز همچون من درتهرانید و می دانید که در این شهر ، غیر از خیابانهای پهن و گشاد  و برخی جاذبه های شهری ، بسیاری نکات منفی و دافعه دار نیز هست.
چرا به جای آنکه تسلیم شرایط شویم و به فرزندانمان نیز بگوییم : بروید و هرجای این مُلک می خواهید زندگی کنید و آشیانه ی دزفول را رها کنید ، بی خیال اینکه عقبه از دست خواهد رفت !
و یادشان ندهیم که بمانید و بپایید در این خاک و بسازیدش.
اصولا یکی از بزرگترین دغدغه های من این است که یکدست سازی قومیتی در ایران به ضرر کشور است.
امحاء قومی و قبیله ای ایران همان چیزی است که دشمن می خواهد.
بپذیرید که خصلت های مختلف قومی در ایران سرمایه های این سرزمین اند.
شما که تجربه زندگی در اروپا را دارید بفرمایید : آیا هلند زیبا نیست؟
اما آیا همه جای هلند زیبایی یکسان ندارد؟ و این تکرار و یکسان بودن در دراز مدت خسته کننده نیست؟
البته که هست.
و زبان و خط و لهجه نیز یکی از وجوهات تنوع جغرافیایی است.
ایران ما زیبایی اش به همین تنوع و تکثر آب و هوا و البته جمعیت ها و اقوام است.
نگاه کنید به لباس زیبای ترکمن ها و اسب های خوش نقششان؟
جای اسب دزفول در رسانه ها ی ایران و جهان کجاست؟ اسبی که به دروغ ، نسلش را در دنیا به اسب عرب تغییر داده اند.
نگاه کنید به تبلیغ شامپوی سدر صحت؟
کُنارهای کوههای بین شیراز و بوشهر را در تبلیغش نشان می دهد ، آنهم با لباش قشقایی ها ، در حالیکه دزفول و شوشتر قُطب کُنار ایران اند.

                                                          

 

 

نگاه کنید به پارادایم رایج ایرانیان در خصوص حلوا ارده؟ یزد را نمادش می دانند.
 در حالیکه دزفول بهترین ارده ی کره زمین را دارد.
بنگرید به نماد پرتقال ایران ؟
بم یا شهسوار!
درحالیکه قندعسل است پرتقال دزفول و شدت شیرینی اش توانسته –تاحدی- مبلغ خودش باشد در حالیکه ما –دزفولی ها- در رسانه هیچ گُلی به سر مرکبات دزفول نزده ایم.
تصور کنید ما نیز همچون خیل ایرانیان در خاک خودمان بمانیم و بپاییم و طلای ناب از این خاک بیرون بکشیم و سر سفره 80 میلیون ایرانی بگذاریم و شهر را صاحب خیابانهای پهن و فراخ کنیم و جشنواره ها و موزه ها راه بیاندازیم و توریست ها برای جاذبه هایشان جذب کنیم ...

تهران کیلویی چند است برادر؟

اتفاقا شما یکی از دیسونی هایی هستید که این نکات را بهتر از هرکسی مسلطید.
راهش چیست؟
یک کلام :  (( اصلاح فرهنگی ))  
چگونه ؟  (( اراده جمعی))
ایجاد و پرورش فرهنگ مطالبه گری و پیگیری در مردم شهر
ایجاد و پرورش فرهنگ پاسخگویی مسئولین شهر
ایجاد و بارورساختن فرهنگ  افتخار قلبی دزفولیان به هویت شان
به راستی کجاست آن فرهنگ "کار" در دزفولی ها ، که از غنی گرفته تا فقیر ، اولاد ذکور خود را از هفت سالگی به سمت ایجاد درآمد و اشتغال هُل می دادند؟
یادم نمی رود که در تمام شهر تنها سه مستمند مشخص و نام و نشان دار جلوی سبزقبا به تکدی گری مشغول بودند و چهارمی هم نداشتند.
اکنون چه شده است که چهره ی شهر را گدایانی که گمان دزفولی بودنشان نمی رود مخدوش کرده است؟
کجاست آن درب های باز خانه ها که صبح تا شام گشوده بود و من اکنون باید پز این فرهنگ را از کانادا و از دهان مایکل مور امریکایی بشنوم!
ما میتوانیم باز هم ته سفره هایمان را جلوی درب خانه به گوشت قربانی و قابل مصرف تبدیل کنیم بی آنکه کسی روی آنتن رسانه به عدم تولید زباله تشویقمان کند.
ما میتوانیم برای حفظ داشته هایمان جلوی درب خانه هایمان امنیت مجدد ایجاد کنیم.
اینها راه دارد برادر.
کافیست بخواهیم.
الناس علی دین ملوکهم.
ملوک این روزهای مردم نیز چهار دسته اند :

مسئولین (سیاسی و غیر سیاسی)
دانشمندان علوم دینی و غیر دینی
سرمایه داران
نخبگان عرصه ورزش و هنر.

اینها اگر پشت دربهای بسته بنشینند و به وحدت و اراده ای جمعی در این خصوص برسند و سپس به میان مردم آمده و باب را باز کنند کار شدنی است بخدا.
دزفولی را چکار به موهای چرب کرده و موتورسواری و قلیان کشیدن و هوار کردن در سطح شهر !! و یا  نا امیدانه نگاه کردن به آینده !!
ما را چه می شود؟
خدا می داند که حقیر در اوج زندگی کارمندی در حالیکه امکان آن را دارم تا در سی کیلومتری تهران امکان کوچکی جهت تولید و کار آفرینی ایجاد کنم اما حسب آن ضرب المثل قدیمی : (( چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است))
همیشه تلاش دارم تا در دزفول کاری کنم و قدمی بردارم (انشالله)
جان برادر!
در خصوص رادیو دزفول که مثالش را زده اید واقعیت آن است که بنده یکی از کسانی بودم که حدود چهار سال قبل ، بسیار مشوق آقای کاظمینی بودم برای آنکه اقدام به پخش تلفظ دزفولی در برنامه های رادیو نماید که ایشان دلایلی برای عدم انجامش داشتند –که از ذکرش معذورم- اما بالاخره اصرار امثال حقیر نتیجه داد و ایشان که خودشان نیز به حد کافی غیور و علاقمند بودند باب را به طور جدی باز کردند و نهالی کوچک را بنا نهادند و چندین بار در سطح رادیوهای محلی کشور افتخار آفریدند.
اما یک سوال : من که نشنیدم آیا شما شنیدید در تمام این چهار یا پنج سال گذشته طوماری از سوی مردم شهرمان برای تقویت این نگرش (پخش گویش دزفولی در رادیو) تنظیم بشود و به دفتر رئیس رسانه ملی ارسال شود؟
این یک گوشه از همان عرض بنده است که گفتم : (( همه ما مقصریم ))

جناب اخوی :

یادمان باشد : حق دادنی نیست و بلکه گرفتنی است.


والعاقبه للمتقین

پی نوشت (1) : نویسنده محترم وبلاگ چوب خدا (که به جرات می تونم بگم در جمع خانمهای فرهیخته ی وبلاگ نویس دزفولی ، "فرهیخته ترین" شون محسوب میشه) به دلیل اینکه کسی یا کسانی بنام ایشون در فضای بلاگری دزفول کامنت های جعلی قرار میدن ، مدتیه که از کامنت گذاشتن در تمام وبلاگ ها رو ترک گفتن. ازونجایی که این آبجی محترم ، یک پای بحث "گویش" در دیسون بودن ، به پیشنهاد حقیر در وبلاگ خودشون کامنت لازم رو قرار دادن و من هم عینا کپی میکنم در اینجا .

متن کامنت چوب خدا :

سه شنبه 17 آبان 1390 06:43 ب.ظ
برادر عزیز جناب آقای موزونی

متن پربار و پر مغز و پر محتوای وبلاگ عزیز دیسون مطالعه شد(بدون نیاز به کارگر)
اتفاقا چونکه از مدت ها پیش انتظار درج همچین پستی رو داشتم اصلا متوجه نشدم خوندنش چقدر طول کشید
با خوندن متن و بعد هم با خوندن کامنت های جناب دستنوشته نکاتی به ذهنم رسید که اینجا می نویسم (تا اونجا بنویسید!!!)
اولا: مسئله از اونجایی شروع میشه که بعضی ها چندان ضرورتی برای حفظ اصالت ها و فرهنگ بومی و آباء و اجدادیشون احساس نمی کنند. البته من اگر ناخالصی و کژی و انحرافی توی سنت های گذشتگانم ببینم مطمئنا ازش پیروی نمی کنم، ولی ما داریم درباره ی فرهنگی صحبت می کنیم که به اعتراف دوست و دشمن پر از مؤلفه های مثبت و قابل دفاعه. اونهایی که دلیلی برای حفظ اصالت ها نمی بینن می پرسم: چطور میشه فرهنگ دزفولی رو شناخت و برای حفظش دنبال دلیل گشت؟
دوما: این رو به عنوان کسی که حداقل هشت سال توی زمینه ی زبان و زبان شناسی مطالعه داشته میگم: زبان، بهترین و سریعترین راه انتقال فرهنگ محسوب میشه. به خاطر همین هم هست که بحث زبان زنده و مرده مطرحه. بنابراین اگر براحتی و بدون مقاومت تن به فراموش کردن زبان و گویشمون بدیم درواقع اجازه دادیم به سادگی توی فرهنگی که مال خودمون نیست استحاله بشیم. فرهنگ ما فرهنگ اصیل دزفول و فرهنگ دزفول اصیله! تا سی سال پیش هیچ دزفولی فارسی (یا به قولی تهرانی) صحبت نمی کرد. پس چیزی که ما رو به عقبه مون پیوند میده و باید ازش دفاع کنیم تا ریشه هامون زنده بمونن گویش دزفولیه
فعلا تا اینجا رو داشته باشین تا بعد
اینجا نوشتم که طبق قرار تو کامنت های قبلی، از اینجا کپیش کنید
زحمتش افتاد رو دوش شما
شرمنده(البته باعث و بانی این وضع باید شرمنده باشه که گمون نمی کنم باشه!)
http://choobekhoda.mihanblog.com
پاسخ دیسون :
ممنون همشیره بابت لبیکی که به پیشنهاد بنده دادید.
اولا از اینکه شنیدم باخواهری روبرو هستم که در زمینه زبان و زبانشناسی اینهمه سال تحقیق نموده بسیار خوشحال شدم و به وجود چنین خواهر همشهری افتخار می کنم.
دوما : جان کلام رو فرمودین و من هم اضافه کنم که غرب در مواجهه با ملتی همچون ترکیه(هشتاد سال پیش رو عرض میکنم) در اولین اقدام کثیف خودش برای قطع ارتباط  ملت ترک با عقبه ی تاریخی شون ، "خط" ترکیه رو به لاتین تغییر داد اونم توسط مصطفی آتاترک خائن (پهلوی اول هم خیلی علاقه داشت تجربیات اون ملعون رو در ایران پیاده کنه) . لذا همینه که شما هم فرمودین : مرگ خط و زبان مساوی با مرگ شاکله اصلی فرهنگ و تمدن یک ملت.
سوما : بابت مردم آزاری هایی که توی فضای سایبر می بینین بسیار متاسفم و فقط باید بگم خدا سعدی (علیه الرحمه) رو بیامرزه که هفت قرن پیش به بهترین شکل ممکن این جماعت رو توصیف کرده .
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »