همانطور که قول داده بودم ، سفر یکروزه به دره پلنگهای دزفول (دره پلنگون) را قلمی میکنم ، امیدوارم که اوقات شریفتان برای خواندن این مطلب به هدر نرود. سعی میکنم توضیحات را با تصاویر ، طوری هماهنگ کنم که علاقمندان به طبیعت گردی بتوانند مسیر رفته ی ما را تجربه کنند.
ابتدای امر ، سلام دخترم را به همه دیسونی های عزیز ابلاغ نموده و عکسی را که او دراسفند 89 از پنجره آپارتمانمان در تهران گرفته  به درخواست خودش تقدیم شما عزیزان میکنم. زمان این عکس طلوع خورشید است. ( سایز بزرگتر تصویر)

برج میلاد



و اما دره پلنگها
ابتدا به دو عکس زیر توجه کنید




مسیر کلی راه را در این دو تصویر مشخص کرده ام.

ابتدا تمام عکسها را در صفحات جداگانه باز کنید و آماده بررسی نگاه دارید :

   B      C     D     E     F      G    H     K


عکس A
  نقطه 1 همان جایی است که اکثر شما عزیزان قبل از سرازیر شدن به دره سردشت متوقف میشوید و چشم اندازه زیبای دره را نظاره گر میشوید.
نقطه 2 همان جایی است که دوربین برای گرفتن عکس D مستقر بوده و در حقیقت همان پیچ 90 درجه ای است که هنگام ورود به دره سردشت شیب بسیار تندی دارد و دنده یک و دوی خودروی شما را میطلبد.
نقطه 3 انتهای جاده ی تصویر D نشان میدهد.
ما ساعت  هشت بامداد در نقطه 3 از خودرو پیاده شده و نان و بحتیه و قیماق را ترکاندیم.
خودرو از همانجا به شهر برگشت.
نقطه 4 جایی است که ما ساعت 9 بامداد به دره سرازیر شده و نیم ساعت بعد به محوطه سبز گندمزارها رسیدیم . عکس  (E) و (F) و (G) در همین شیب گرفته شده است.


عکس B
دوربینی که عکس A را گرفته است ، ٩٠ درجه  به سمت چپ چرخیده و روبروی نقطه 4 را به تصویر کشیده.
این دیواره همان دیواره ی زیبایی است که از از نقاط 1 و 3 بارها به تماشای آن نشسته اید.
علیرغم آنکه نقاط بسیاری از ایران را دیده ام هنوز دیواره ای به این زیبایی ملاحظه نکرده ام. انگار که چاقوی خلقت ، کوه را همچون پنیر لیقوان برش زده و سمباده ی الهی نهایت صیقل را به این دیواره ششصد متری زده است.
خدا میداند این دیواره که چه پتانسیلی برای پرش با چتر نجات های پاراگلایدری دارد. چندسال پیش با یکی از مقامات وزرش کشور در خصوص این دره و دیواره و توان بالقوه اش در زمینه ورزشهای هوایی سخن گفته بودم اما به دلایلی هنوز به نتیجه ای خاص نرسیده است و یکی از این دلایل ، همان چهارچوب تصوری غلطی از شمال خوزستان است که سینما و رسانه به ایرانیان القاء نموده و گمان اکثر هم میهمنان ما بر این است که خوزستان آب و هوایی اینچنینی نداشته و ندارد و هرچه هست ، خشکی و برهوت است و بس.
(خدا از ابراهیم حاتمی کیا و امثالهم نگذرد)
دره پلنگها درست زیر نقطه ای است که با علامت (!) مشخص شده و مناظر چشم نوازی دارد.


توضیحات عکس C
برای گرفتن این عکس ، دوربین در نقطه  1 از عکس A  قرار دشته است و چشم اندازی زیبا از کلیت دره را به تصویر میکشد. نور خورشید بامدادی را بینید که چگونه همچون قالی ایرانی دره را فرش کرده است. توجه داشته باشید که برای گرفتن این عکس ، دوربین چند X زوم نموده.


توضیخات عکس D
مطمئنم که اکثر شما دیسونی های نازنین، بارها از این جاده پایین رفته اید.


توضیحات عکس E
راهنمای گروه است که صورت خود را با کرم ضدآفتاب پوشانده است. حقیقتا که اطلاعات ایشان کارآمد و مفید بود برای تمام اعضای گروه .


توضیحات عکس F
این هم از کورش صغیر .
 بخشید، پسرم بچه ی بی ادبی نیست . همینطوری فیگور گرفت جلوی لنز.


توضیحات عکس G
متاسفانه برای درج حرف G جای بهتری پیدا نکردم ، وگرنه قصدم به رخ کشیدن تراکم اضافه نبود. بعضیا میگن با قالیباف رفیقی یا دوایی فر؟
میگم : چطور؟
میگن : اینهمه تراکم و اضافه ساخت ؟؟ حتما باید پارتی داشته باشی.


توضیحات عکس H
برکه ای زیبا و رویایی در مجاورت بیشه پلنگها که جای همه تون خالی بود.


توضیحات عکس K
دوربین پس از گرفتن عکس H اقدام به چرخیدن و گرفتن منظره پشت سر نموده.
امیدوارم متوجه شده باشید که چگونه پای دیواره رفتیم و دقیقا به لحاظ جغرافیایی کجا هستیم؟
اما بعد...
ساعت 8 بامداد ، بحتیه و قیماق را نوش جان کرده و سرازیر شدیم.
شیب صعب العبوری در ابتدای راه داشتیم و دیواره ی تخته سنگی و خشنی که دهها سال با خودرو و با سرعت 80 کیلومتر از کنارش رد شده و به حسابش نیاورده بودم نزدیک به یکساعت نفس مان را بند و عرقمان را درآورد و بارها خطر سقوط از تخته سنگها ما را (خصوصا بنده ی 120 کیلویی) را تهدید میکرد.
به دشت درون دره هبوط کردیم و به سمت دیواره ی دره پلنگها براه افتادیم.
بچه ها خسته اما با روحیه بالا ادامه دادند. بین راه ، راهنمای گرامی تا توانست اطلاعات و آمار ریز و درشت جالب راجع به عوارض زمین و گیاهان و درختها و... به ما میداد.
هر از گاهی به درختکِ کُناری میرسیدیم و از میوه و سایه اش بهره مند میشدیم.
پستی و بلندی های مسیر، نفسمان را بریده بود. سکوت دره و دشت روحمان را جلا میداد.
 به فضله ی تازه ی خرس رسیدیم و راهنما لو داد که بیش از چند ده متر با خرس فاصله نداریم و رنگ از رخسار برخی از اعضای گروه پرید و یکی بی محابا گفت : بیایید بازگردیم.
این سخنش بیشتر به طنز می مانست . پس از آن همه جان کندن برای پایین آمدن از تخته سنگهای خشن و خطرناک ،ترجیح میدادیم خوراک خرس شویم تا برگردیم.
کلی جوک گفتیم من باب چگونگی روبرو شدن با خرس احتمالی.
راهنمای قهرمان ، مرتب و طبق برنامه آب و خوراک به خوردمان میداد.
ساعت دوازده به برکه ای که در تصویر H دید رسیدیم.
چهار نفر از جوانان دزفولی چادر زده بودند و همه چیزشان براه بود.
ابتدا ما را به دوغی جانانه میهمان کردند سپس به ناهار و ورق بازی.
که ما به همان دوغ بسنده کرده وعطای دومورد دیگر را به لقای با محبتشان بخشیدیم و عذر خواستیم.
تا ساعت 4 مشغول ناهار خودمان (تن ماهی) شده و شنای سیری کرده و به موازات دیواره صیقلی و به سمت روستای بالادست دره به راه افتادیم..
بین راه ، ساحل رودخانه فصلیِ سردشت خیلی دیدنی بود و ردپای روباه و کفتار و خرس و .. به وفور دیده می شد.
ساعت هشت غروب به پشت روستا رسیدیم و آخرین قوت لایموت را که قدری پرتقال و پسته بود مصرف کرده و به سمت روستا به راه افتادیم و ساعت نه شب و در تاریکی کامل هوا ، وارد روستا شدیم که سگهای ده از خدا خواسته ، شروع کردند به گردن گلفتی که ما نیز محل سگ بهشان نگذاشتیم و وارد روستا شدیم.
مرد روستاییِ آشنایی که سپرده بودیم منتظر ما باشد به بنده خبر داد که راننده صبحگاهی با خودروی و از طریق جاده خاکی تازه احداث شده و به اتفاق پسر چوپانش به دنبال ما به سمت درختزارهای وسط دره رفته اند که با موبایل رسیدنِ ما را به آنها اطلاع داد و بازگشتند.
سفر خوبی بود جای همگی شما گرامیان خالی.
ما تقریبا از 9 بامداد تا 9 شب کوه پیمایی( نه کوه نوردی) داشتیم و لذت وافری بردیم که سال بعد هم خدا بخواهد حرفه ای تر برگزار خواهد شد ( انشالله)
فعلا یا حق.

 



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دزفول , سردشت , دره پلنگون

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام
آخرین روز سال 89 را با کوه پیمایی 12 ساعته به پایان بردم و یکی از آرزوهای قدیمی ام را که تسخیر دره پلنگها (پلنگون) در دزفول بود محقق ساختم ( جای همه خالی)
سال نو را نیز با تلخ و شیرین های جورواجور آغاز کردم که شکر خدا شیرینی هایش چربش بیشتری داشت.
آرزو دارم امسال برای تمام ایران و دزفولیان پاک سرشت ،سالی پر از شادی و شادکامی باشد. انشالله.
عارضم به حضور خوانندگان فهیم دیسون که :
«قرار بزرگِ» بنده با رفقای بیست ساله در شیراز به « فرار بزرگ » از سوی من مبدل شد.
از شوخی گذشته ، فراری در کار نبود و حقیقتا در گرداب مشکلات پیش بینی نشده گرفتار آمدم و چیزی جز شرمساری در برابر عزیزترین رفیقم برایم نماند و میدانم که او این پُست را میخواند و تسکین که نمی یابد هیچ....دلش میخواهد که...

بگذریم؛
نوروزی که گذشت ، افتخار میزبانی بیست نفر میهمان تهرانی که خاندان یکی از اساتید دانشگاهم بودند را داشتم.
البته از چهارم تا نهم عید در خدمتشان بودم هرچند که از دوم فرودین ماه درگیر فراهم آوردن تهمیداتشان بودم که خیلی هم انرژی بر و پر استرس بود اما شکر خدا ناراضی نبودند و موفق شدم از خوزستان خشک و بی آب و علفی که سینما و رسانه در اذهانشان  ساخته بود بهشتی مجسم به جای بگذارم.
به موازات این میزبانی سنگین و فشرده ، درگیر مذاکره و نشست با برخی مسئولین شهر ، برای ساخت فیلمی خاص در خصوص معرفی و اطلاع رسانی یکی از توسعه های فرهنگی دزفول (که ناشناخته مانده) و همچنین طراحی و برگزاری همایشی ویژه برای آسیب شناسی فرهنگی شهر پدری بودم که همچنان در فاز مذاکره و رو به جلوست و نمیدانم چه میزان از پروژه های چهارگانه ای که مطرح کردیم به انجام خواهد رسید.
ایمان دارم خوانندگان دیسون ، دعا می کنند تا هر چهار گام محقق شود و آبی بر آتش دل سوخته مهران ریخته شود. دلی که از مظلومیت بی پایانِ دزفول سوخته و شوریده است.
خدا میداند که مشغله های تهران اجازه خروج از مرکز را به من نمی دهد اما عشق و جنون این حرفها حالیش نیست و همیشه آماده ام تا دزفول را در اولویت پروژه هایم قرار دهم.
بازهم شوش را دیدم و عظمتش را بوییدم و یادم آمد که با کامران نجف زاده قرار داشتم تا از حضورش در پاریس استفاده کنیم و او منتظر بود که گزارشی از شوش و تحقیقی از غارت های دیولافوا برایش ارسال کنم تا با محتویات موزه لوور گره بزند و شارلاتانیسم غرب متمدن را به رخ جهانیان بکشیم که اخراج کامران از فرانسه قرارمان را به هم زد.
چغازنبیل را دیدم و این بار جای پای چهارهزارساله کودک ایلامی را به عکس نشستم.
«چال کندی» را بر بستر دزِ بزرگ به آغوش کشیدم و جای همه شما را خالی کردم و زلال دز را در چال کندی که اینروزها در بستر شهری اش کمتر میتوان دید آنجا عکسیدم.
بارها به بلندی مشرف به دره پلنگها رفتم و اکسیژن خالص قورت دادم و چشم انداز منحصر به فردش را با چشمانم گز کردم و بار دیگر افسوس خوردم که چرا زمانی و توانی نیست تا بهترین باشگاه پاراگلایدر کشور را در این مکان راه اندازی کرد و دزفول جان فزا را به رخ سینمای دلگیر ابراهیم حاتمی کیا که هیچگاه نخواهمش بخشید بکشم.            ( سینمای خوزستانی حاتمی کیا را میگویم)


شیر خوردم. شیری که پیش چشمانم دوشیده شد.
دوغ نوشیدم. دوغی که به فاصله ده دقیقه و قوی تر از هر قرص دیاسپامی مرا وسط دره پلنگون به خوابی عمیق فرو برد ، بی هیچ بالشتی و تشکی ، روی زمین خدا.
شنا کردم و جانم را به آب سپردم.
کتها را دیدم و حمله سیمان زشت و زننده را بر تن کمر های کوپیته و تال خانی و خون خوردم از اینهمه خودخواهی.
شستشوی گله های گوسفند را در دز دیدم و شستشوی هویج های گل آلوده را در زلال دز.
خوش قولی و خوش برخوردی قصابهای خیابان شهید منتظری (ششم بهمن) را دیدم و شرمنده ی رفتار لوطی وارشان شدم و به موازاتش کوته نگری آن قصاب کج اندیش را در شمال شهر که آبروی دزفولی های همشهری اش را نزد میهمانان بنده با دروغگویی برده بود.
چه میتوان گفت جز افسوس و دریغ برای کم لطفی برخی همشهری ها که آبروی خیل همشهری های فهیم و دزفول مظلوم ، برایشان همچون سطل آب قابل ریختن است.
خدا همه ما را هدایت نماید.
اینبار هم به محضر آخرین نمدمال دزفول رفتم و در حالی که هنُ هن مشغول مالیدن زین نمدی اسب بود شانه اش را بوسیدم.
آخرین کلاه مال شهر را موفق به زیارت نشدم.
قبور اجدادم را با خواندن فاتحه ای در قبرستان رودبند زیارت کردم.
بابت افت فرهنگ موتور سواری و عدم رعایت حق تقدم توسط بچه های همشهری ، آزرده تر از پیش شدم.
علیرغم اینکه خودم استقلالی ام ، از حرکت زشت موتورسواران استقلالی که آفتابه ای قرمز را روی قطعه ای چوب با راه انداری کارناوال پر سروصدای موتورهایشان ، دار زده بودند بشدت خشمگین و خجل شدم.
خجل از خیل میهمانان نوروزی که از شهرهای خارج از استان به دزفولمان آمده بودند و این حرکت غیر فرهنگی را شاهد بودند.
راستش بنده آنقدر اسقلالی هستم که وقتی علی پروین را جلوی دوربین ام نشاندم براحتی سر قرمز و آبی با وی کَل کَل کردم و به مزاحی نغز، پرسپولیس را نواختم ، آنهم در دفتر شخصی پروین نه در بزنگاه چمن.
این را گفتم که دوستان فوتبالدوست بدانند که راه حمایت از تیم محبوبشان این نیست که طرف مقابل را تحقیر و تمسخر نمایند و این نصیحت برادرانه شامل قرمزها نیز می شود.
یک فوتبالدوست حقیقی ، محترمانه این ورزش را دنبال میکند ، نه اینکه به بهانه حمایت از یک تیم....
ببخشید.. بحث به حاشیه رفت.
هوا اما بسیار دلچسب بود و دلنشین.
سری به محله قدیمی زدم.
با یکی از علمای شهر دیداری دلنواز و روحانی داشتم که ایشان سراغ دیسون را گرفتند و متعجب شدم از اینکه فرمودند علاوه بر آنکه خواننده دیسون هستند کامنت هم برای این وبلاگ ناقابل گذاشته اند( البته با اسم مستعار) و ضمن تایید خط و مشی دیسون بنده را مفتخر به راهنمایی هایشان نمودند.
باز هم سخن به درازا کشید .
فعلا این ظرف سنتی سالاد مادرم تقدیم به همه شما تا بعد..

 

 

سالاد دزفولی


راستی؛
به بهانه صدازدن افراد خانواده در فضای درن دشتِ منزل ابوی ، تا دلم خواست فریاد زدم و تقاص  آپارتمان های قفسی تهران را گرفتم.
آخیییییش!

درود و دوصد بدرود



موضوعات مرتبط: نوروز , مهران موزون , دزفول , خوزستان

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٤ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()