آهای پسرک!!

به جای تو!!

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

(برای آویختن به ساحت پاک مریم عَذرا)

(برای استغفار به درگاه سلطان السلاطین روزگار... پروردگار بزرگ و مهربان)

(برای آنکه دارالمومنین دزفول را همچنان دارالمومنین نگاه دارد)

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اِذ هَدَیتَنا

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

 



موضوعات مرتبط: مریم مقدس , عیسی بن مریم , دزفول , دارالمومنین

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی ریش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.

 

عکس تزئینی است


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موزون , دزفول , باباتقی

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


تا همین دودهه قبل یکی از رسوم رایج و نیکوی ایرانیان ، رسیدگی به سالمندان بی کَس و کاری بود که در کوی و برزن می زیستند و جزئی انفکاک ناپذیر از اهالی همان محله بودند .
هرچند این خُلق پسندیده هنوز نمرده است اما متاسفانه با ورود فرهنگ خانه سالمندان ، بهزیستی و .. به جامعه ی ما ، تا حد زیادی این سنتِ حسنه رنگ باخته است.
مقصودم چیزی شبیه رفتار استاد دوچرخه سازی است که در پُست "مش ریبخیر" گفته بودم .
خوب به یاد دارم که در فرهنگ دزفولی های دهه شصت به آنسو ، این اخلاق خیلی عمیق تر جاری و ساری بود.
یا مانند زنی به نام مش سلبِ جون[1] که تک و تنها در خانه ی محقر و کَت[2] مانند خویش زیر مقابر مُقوم[3] زندگی می کرد و در عین حال ، از سوی همسایگان مراقبت می شد.
 همچنین بودند پیرمردان و پیرزنانی که اهل محل ، آنان را برای سالیان دراز  در اتاقی از خانه شان ، چونان عضوی از خانواده ی خود جا و مکانشان می دادند  بی آنکه نسبت فامیلی با ایشان داشته باشند.
ما در خانه پدری (در محله سبط شیخ انصاری) سالهای سال پیرزنی را جای داده بودیم بنام عمه توار [4] که علیرغم داشتن قوم و خویش در محله داعیان ، اتاقی از منزل قدیمی ما را ساکن بود و چه شبها و روزها که با ما برسر سفره صمیمیت می نشست و مثال مادربزرگی خودمانی ، برایمان محبت لقمه می کرد.
مادرم پخت نان خانگی را از او آموخت.
خانه پدربزرگ ، هشت اتاق داشت که دائما پیرانی از منطقه کرناسیان، سردره ، کتکتان و ساکیان در دو اتاقش ساکن بودند.
جنگ که شد و حضور ما به تبع حملات دشمن در خانه ی اجدادی یک خط در میان؛

آرام آرام اینگونه افراد همچون کموترهای چاهی که نانشان به دهان ما بسته بود از آن خانه رخت بربستند و آواره ی کوی و محله شدند و هر کدام به شکلی دارفانی را زودتر از آنکه باید، ترک گفتند.

دوستان؛

پیران و سالمندان همچون خانه های قدیمی و پوسیده هستند که؛
میان آنکه کلنگ بگیرید و به جانشان بیفتید؛
با آنکه به آنها رسیدگی و سرکشی نکنید و به حال خود رهایشان نمایید هیچ تفاوتی وجود ندارد.
آخرین مصداق این سخن همان مرحومه "مش ریبخیر" است.
دیگر آنکه دزفولی های پیشین؛
حتی در صورت ترک شهر پدری ، فرهنگ نگهداری از سالمندان را با خود به محل مهاجرت انتقال داده و گسترش می دادند.
خانه پدربزرگ مادری ام در اهواز قریب به 12 اتاق داشت که نزدیک به چهار اتاق آن همیشه ی خدا در اختیار دزفولی های بی سرپناهی بود که موقت یا دائم در اهواز بودند و تمکنی برای سکونت در مرکز استان نداشتند و این قصه تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
نکته : برخی از این افراد شاید بنام اجاره بها مبلغی می پرداختند ، اما ردوبدل این ارقام جزئی؛
صرفا برای حفظ شئونات و مناعت طرف بود.
برای حفظ شخصیت پیرمرد یا پیرزنی بود که شبها و روزهای متمادی می بایست با حفظ کرامتش در میان افراد خانواده ی مالک زیست کند بی آنکه تحقیر شود.

***

به درستی یادم نیست که از چه سالی در خانه ی ما زندگی می کرد چرا که از بدو کودکی ام شاهد حضور او در بزرگترین اتاق آن حُوشِ [5] دَرَندشت بودم.
طوری که تا سالها پس از رفتنش، همچنان آن اتاق را "توو باباتقی"[6] می خواندیم.
هنوز هم پس از 42 سال عمری که از خدا گرفته ام ، پیرمردی به خصوصیات و ویژه گی های منحصر به فردش ندیده ام.
قدی بلند؛
جمجمه ای بیضی شکل؛
سری دائما از ته تراشیده و سرخ.(پوستش از شادابی به سرخی میزد)
چشمانش مژه نداشت و تخم چشمان را همیشه آب مروارید که چه عرض کنم، شاید آب سیاه گرفته بود و همین هم موجب آن بود که از نعمت بینایی خوبی برخوردار نباشد.
انگشتانی کشیده و بلند و دستانی بزرگ.
تمام پوشاکی که از دار دنیا داشت اینها بود :
دو تُمبون دزفولی[7] سرمه یی رنگ ( نه آنچه که شما زیر شلواری اش می نامید)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین کوتاه.(برای سراسر تابستان)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین بلند(برای تمام زمستان)
یک جفت گیوه دزفولی.
یک جفت دمپایی پلاستیکی.
دو نیم دَلَه.
یک لُنگ "قرمز" .
راستی،
گفتم لُنگ!!
باباتقی علاقه ای به فوتبال نداشت.
سالهای اواسط دهه پنجاه را یادم هست ، وقتی که دایی مجید از تهران به دزفول و نزد ما سری میزد و علیرغم ورود شبانه و بی سروصدایش به شهر و محله سبط شیخ ، جوانان محله از کرناسیان تا ساکیان همچون مور و ملخ به در خانه ی ما می ریختند و با کوفتن کوبه ی نر و حلقه ی ماده ی درِچوبیِ خانه پدربزرگ؛
دایی مجید را طلب می کردند و این باباتقی بود که اعتراض می کرد که چرا خواب سر شبش را خراب می کنند. انگار نه انگار که یکی از قهرمانان ملی پوش فوتبال در خانه است و شور و ولوله جلوی خانه برای دیدن قهرمان برپاست.
ادبیات اعتراضی اش هم جالب بود.

القصه ....
تمام پوشاک پیرمرد همان بود که در بالا آمد.
در آن سالها هیچگاه نفهمیدم که معیشت باباتقی از کجاست؟
هر روز صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و لنگ قرمز و تمیزش را تا کرده و روی دوش راستش انداخته و به بازار سرمیدون و یا خراطون می رفت و ساعت 10  نشده با دست پر به خانه بر میگشت.
علاقه وافری به دو خوراکی داشت : انار، ماهی شیربُت.
آنزمان؛
دز؛
مملو از شیربت هایی بود که لااقل پنج کیلوگرم وزن داشتند.
صیادانی از محله سبط شیخ (عموما خاندان کلکچی) شبانه برای صید ماهی سوار بر کلکهای یک یا دونفره خود به سینه ی آب زده و با مهارتی خاص از میان تافهای اسطوره ای مَسی[8] عبور کرده و صبح زود حوالی پل حمیدآباد از کلک پیاده شده و بارو بندیل و ماهی های صید شده را با مینی بوس های گاراژ گلچین به شهر می آوردند و ماهی های هنوز زنده و در حال دُم شُندَن[9] را به بازار خراطون و سرمیدون عرضه میکردند.
باباتقی با مناعت ترین پیرمرد دزفولی بود که تاکنون شناخته ام.
نه تنها بهداشت فردی و پوشاکش را کاملا رعایت می کرد بلکه در خوراک و خرید روزمره اش نیز بهترین ها را مدنظر قرار میداد.
شاید اگر دراین روزگار زنده بود و به فروشگاه هایپر تهران می بردمش باکلاس ترین خریدها را انجام می داد.
باباتقی وقتی میوه می خرید؛
عددی می خرید.
مثلا 6 عدد انار بزرگ و سالم را در ترازو گذاشته و برایش مهم نبود که فروشنده کمی گرانتر حساب کند.
وقتی ماهی شیربت میخرید می بایست ماهی زنده، نَر و درشت باشد.
یادم هست که بین ساعتهای 9 تا 10 بامداد که از بازار به خانه برمی گشت و یک ماهی بزرگ در لُنگ اش سنگینی میکرد منتظر بودیم تا همان پای لوله[10] ماهی را از لنگ درآورده و لنگ را شسته و در حالیکه به سمت اتاقش میرفت با صدای بلند یکی از بانوان خانه را خطاب قرار دهد :

بووَ..... موییه وُندوم پا لوله.

و این جمله یعنی آنکه :

(( از الان که ساعت نُهُ خُرده ای ست تا دوساعت بعد حواستان باشد که ماهی در حال جان دادن است مراقب باشید تا پس از مردنِ ماهی پاکش کرده و قُرص قُرص کنید و وسط حیاط یک ماهیتابه روی گاز پیک نیکی بگذارید و سرخش کنید و مرا صدا کنید تا همان جا کنار ماهیتابه ی در حال جیلیز و ویلیز بنشینم از ماهی به آن بزرگی که برای ده نفر هم زیاد است فقط دو قرص خالی و بدون نان بخورم و دستها را بشورم و به اتاقم بروم و باقی ماهی پنج شش کیلویی را به امان خدا بسپارم.))

پیرمرد؛

گاهِ گام برداشتن بسیار آرام و با طمأنینه قدم بر میداشت. نه از سر ضعف جسمی!
بلکه از روی آرامش وجودی و ثبات روحیه.
از روی صلابت و راحتی.
ادامه دارد...

 

(این تصویر باباتقی نیست)

(یکی از بهترین بابابزرگای دزفولی است که 11 روز قبل دعوت حق را لبیک گفت)

 

[1] سلبِ جون : سروِ جهان (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[2] کَت : حفره های بزرگی است که در مناطق کُنگلومِرایی دزفول در جهت افقی حفر می شود. تنها رقیب این مهندسی طبیعی در روستای کوچک و هزار ساله یی از استان کرمان وجود دارد. برای استفاده از خنکای طبیعی آن در فصل تابستان استفاده می شود. کَت ها در حاشیه رودخانه و یا زیر زمین های سنتی و عمیق خانه های دزفول حفر می شود.
[3] مُقوم : مَقام . ( برخی قبرستان های داخلی دزفول را می گویند که تا حدی از سطح محله یی که در آن قرار داشتند بلند تر می نمود.)
[4] تَوار : تَبار (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[5] حُوش :  دو کاربری دارد. حُوش به معنای خانه و حُوش به معنای حیاط.
[6] توو باباتقی : منظور از توو همان اتاق است.
[7] تُمبون دزفولی : منظور حقیر همان شلوارهای سنتی مردانه دزفولی هاست که مربوط به عصر قجر است که در سراسر ایران عمومیت داشت و از دویت لُری تنگ تر بود.
[8] تافا مَسی : مسیل رودخانه ی دز در زیر اولین پُل بتونی دزفول به دلیل وجود صخره های متعدد و شیب تند رودخانه بسیار مواج و خروشان است که به موج های خروشان این بخش از رودخانه در اصطلاح محلی تافهای مَسی گویند. (تاف : موج). (مَسی : نمیدانم شاید برگرفته از مَستی باشد بخاطر حالت از خود بیخود شدن حرکات آب در خوردن به صخره ها)
[9] دُم شُندَن : حرکت دُم زدن ماهی در حال جان دادن. شُندَن به معنی پرتاب کردن است.
[10] پای لوله : سابقا در خانه های سنتی دزفول با ورود آب شرب و لوله کشی در خانه ها ، عموما در گوشه ای از حیاط خانه یک شاخه لوله به قطر نیم اینچ و به ارتفاع حدودا 70 سانتی متر قرار داده و یک شیر از جنس برنج به آن می بستند. دزفولی ها به کلیت این شیر آب در کنج خانه می گفتند : پالولَه .
سالهای سال تمامی شست و شوها و کاربری آب شرب منازل دزفول زیر همان یک شیر بود .



موضوعات مرتبط: باباتقی , مهران موزون , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()