دیروز بعد از چهار روز خسته کننده و مفرح از ماموریت شمال برگشتم و کیفور رسیدم خونه.

بالاخره سنگین ترین پروژه ی کاری شش ماه گذشته ام با موفقیت تمام شد.

مستقیم رفتم تو پارکینگ ، بچه ها روخبر کردم اومدن پایین و وسائل رو بردم بالا و وارد خونه شدم.

- سلام و علیکم.

مورد استقبال قرار گرفتم.

صاف رفتم سراغ شهرام کوچولو .

باورم نمیشد.

10 دقیقه قبل ، پیش پای من مرده بود.

همسرم با کمی لبخند و خجالت گفت : (( بخدا هیچیش نبود. همین پیش پات یه کم بستنی بهش دادم و بلافاصله بدنش به لرز افتاد و مرد.))

مونده بودم چی بگم؟

برای آینده شهرام کوچولو کلی نقشه داشتم. حتی به این فکر بودم که وقتی بزرگ شد ببرمش جام جم و با بلبل های اونجا آشناش کنم.

دلم میخواست همکارام ببینن که یه بلبل دستی دزفولی چه حالتی داره.

دلم میخواست روی رفتار بلبل های دزفولی در تخلیه کامل یک پرتقال درشت (اونم فقط با زدن یه سوراخ به پرتقال) تحقیق کنم.

دلم میخواست ببینم واقعا یه بلبل دزفولی چطوری میتونه بین چنتا پرتقال ترش و شیرین ، شیریناشو  انتخاب کنه؟

 

 

 

همین دوشنبه صبح بود که قبل از رفتن به شمال کلی نوازشش کردم . با نوک زبونم بهش غذا دادم.

عجب دنیای بی وفاییه.

من نمیدونم وقتی میگن بلبل همه چی میخوره...معنیش اینه که بستنی هم باید بهش داد؟

کم مونده بود بیف استروگانف و کاپوچینو تو حلقش بریزن.

بهر جهت : انالله و انا الیه راجعون.

بسم الله یااااااااا الله.



موضوعات مرتبط: مهران موزون , بستنی , دزفول , کاپو چینو

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۳٠ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این پُست خطاب به مسئولین خواب آلود شهرستان دزفول نیست.

خطاب به آنانکه با وعده مونوریل ، شهرمان را دلخوش کرده اند نیست.

خطاب به آنانکه هورمون کلنگ زنی شان در بهار انتخاباتی ترشح میکند نیست.

خطاب به آنانکه هم و غمشان حفظ نام یک بیمارستان است نیست.

خطاب به آنانکه بی خیال تغییر نام این بیمارستان نمی شوند هم نیست.

خطاب به آنانکه هر ماه رمضان بر سفره های چرب و چیلی افطاری آقای "ع.د" تنور شکم را تافتن میفرمایند تا وی با خیالی راحت تر ، اراضی بیشه دزفول ( آخرین جنگل نیمه گرمسیری ایران زمین) را تخریب و تسطیح نموده و به فروش برساند نیست.

خطاب به کسانی که علیرغم زحمات طاقت فرسایی که می کشند و زیبا سازی هایی که در حاشیه دز می کنند ، اصلا به این فکر نیستند که با تنگ کردن عرض دز (در سطح شهر) دزدی و چپاول حقآبه ی دزفول مظلوم را "رفو" کرده و حقارت تحمیل شده به حجم دز را از چشم مردم دور نگه می دارند و در حقیقت سند آبهای دزدیده شده ی دز را برای اهالی نازاترین رود ایران می زنند نیست.

خطاب به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دزفول و منکرات آن شهر عزیز که در دورترین نقطه نسبت به حفظ شئونات خانوادگی دزفولی ها ( از منظر ناامنی های اخلاقی های ساحل رودخانه توسط میمهانان چندسال اخیر) ایستاده اند نیست.

این پُست خطاب به خودِ خود مردم دزفول است و بس!

بارها در خلوت به دوستان عرض کرده ام که امیدی به غالب ( نه قاطبه ی) مسئولین محلی دزفول از منظر حفظ حقوق ملی دزفولیها نیست و باید خود مردم دست روی زانو بگذارند و به جای غُر زدن ( با عرض پوزش از محضر تک تک همشهریان) یا علی بگویند.

ایهاالناس؛

خاک با آب تعریف می شود.

 

 

ساحل نزدیک آسیابها

 

نه فقط اکنون؛

بلکه هزاران سال است که این اصل انکار ناپذیر در تمام جهان استوار است.

مِلکی که آبش را به تاراج ببرند انگار که خاکش را برده اند و فرق چندانی با خاک کویر ندارد.

شما دزفولیان گرامی؛

چرا و به چه علت در مطالباتِ به حق و البته آرام و معقول ، اینهمه کم کارید؟

این پُست خطاب به تمام دزفولی هاییست که حقِ آب را میدانند و هر جا که می نشینند صرفا غُر می زنند که : اُوَ بردِن ( آب را بردند).

اما نشسته اند و هیچ کاری در راستای مطالبه گری مسالمات آمیز نمی کنند.

این پُست فقط و فقط خطاب به کشاورزان دزفول است :

دوستان و یاران؛

ببینید آبی را که سالها پیش عاریتی و قرضی از ما برده بودند ، اکنون به عنوان حق مسلم خویش طلب می کنند!! 

ببینید بر سر آب به یغما رفته ی دز چه می کنند :

ببینید مطالبه گری حساب شده و مسالمت آمیز را :   کلیک کنید

 

پی نوشت ١ :

در پاسخ به یکی از خوانندگان دیسون عرض میکنم؛

محال است قطار تراکتورهای تر و تمیز اصفهانی اینچنین منظم و در کمال امنیت رژه بروند در حالیکه خود مسئولین اصفهانی در پس پرده بستر این تحصن را برایشان فراهم نکرده باشند.مسئولین اصفهانی خیلی بیشتر و بهتر از مسئولین دزفولی از قدرت "رسانه" باخبرند.

این را از این بابت گفتم که ، معتقدم مسئولین دزفولی خودشان که کاری نمیکنند هیچ! بلکه اگر چهار تراکتور به عنوان اعتراض به محدوده شهر بیایند سه سوت جمعشان میکنند.

شما را به خدا کجای انصاف است که پنجاه متری رودخانه ، زمین های زراعی دیم باشد آنگاه کشاورزان 500 کیلومتر آنطرفتر ، پلاکارد بالا ببرند و آب دز را حق مسلم خویش بدانند؟؟

 

پی نوشت ٢ :

ناشناسی محترم ، نقدی بر پُست حاضر زده است که لینک آن در اینجا قرار داده شده است ، لطفا کلیک کنید :

                                         بدون شرح



موضوعات مرتبط: دزفول , مهران موزون , رود , دز

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢٤ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

روزهای تعطیلی که گذشت ( ایام فاطمیه) برای تحقق آرزوی بزرگی که در پُست قبلی بدان اشارت رفت ، از تهران به شهر آمدم.

ساعت 1 بامداد رسیدم و به منزل همشیره رفتم.

عطر " یاس های نشسته " در حیاط خانه خواهرم ؛ هوش از سر می ربود.

فردا صبح ، نانی و شیربرنجی و ....راهی قرار آرزویم شدم.

نشد آنروز...

اما بیکار نماندم و برای رایزنی و گرفتن مشاوره فنی به یکی دو اداره ی دزفول سرکشی کردم و بهره وافر بردم.

عصر چهارشنبه به مزارع اطراف رفتم و برای تفریح روحی ، قاطی مراسم دروی گندم شدم .

خوشه ای گندم را کف دستانم ساییده و گندم هایش را از کاه جدا ساخته و در دهان گذاشتم. چه عطری داشت این نعمت بی منت الهی.

بی اختیار دست کشاورز را بالا آورده و کف دست خشنش را بوسه زدم. قدری جاخورد و خجل شد.

من اما افتخار میکردم که بر دستانی بوسه میزدم که "رحمه للعالمین" (ص) برآن بوسه زد.

با خنده ای ساده و آمیخته به شرم ایلیاتی گفت : " چه ایکنی پیا؟ "

مثل همیشه دوربین عکاسی روی دوشم بود و هرجا کادری جذاب به پُستم میخورد امانش نمیدادم.

خوشه های طلایی گندم را نشانه رفتم و شکاری کردم که اکنون بر دسکتاپ سیستم سازمانی ام خودنمایی میکند.

در این سه روز ، یکبار دیگر اشمئزاز از فرهنگ موتورسواران بی ریشه ی شهرمان ( با احترام به موتورسوران مودب و قانونمند دزفول) روح و روانم را در سطح خیابانهای شهر آزرد.

روز پنج شنبه قرار آرزویم برقرار شد و .

روز جمعه ( اگر اشتباه نکنم) بچه ها را فرستادم منزل مسعودخان پرموز برای روضه.

قبول باشد آقا مسعود .

روز شنبه تا قبل از ظهر مشغول خداحافظی از خانه های بستگان و خرید ارده و سیلون و ...

ظهر شنبه هم زدم به چاک جعده و تخته گاز به سمت تهران.

اما بعد....

در این سفر کوتاه حقیقتی شگفت را دیدم که نمی توانم از گفتنش صرفنظر کنم.

جمعه صبح ، یکی از دوستان قدیمی ، مرا دعوت به دیدن جایی کرد .

رفتیم و رفتیم تا به حاشیه شهر رسیدیم.

باغی بس عظیم و خرم بود و درکنارش خانه ای بس فراخ .

باغ فقط محل تولید مرکبات نبود بلکه معدن پروش قارچ خوراکی و ناندانی چندین و چند پرسنل.

آنچه که شگفتی مرا در پی داشت مالکان باغ بودند که روبروی درب باغ ، در خانه ای فراخ و هشت واحدی ، با کمال آرامش زندگی میکردند.

" هشت برادر" در هشت خانه با هشت همسر و هشت سهم در باغ هشت هکتاری شان.

در صلح و صفا زندگی میکردند و از مواهب الهی متنعم.

دوستان؛

تمنا دارم کمی دقیقتر به پیچش مو در این فقره بنگرید.

در روزگاری که بسیاری از خانواده های سطح جامعه ظرفیت شراکت دو برادر را بر روی یک موتور سیکلت ندارند ، آیا این نمونه نیست که هشت برادر با جمعیتی چند ده نفری در یک ملک و کنار هم زندگی میکنند و کنار هم روزی میخورند؟

بیایید کمی عمیق تر نگاه کنیم.

چه تربیتی؟ چه روحیه ای و چه لقمه ای و چه پدری بالای سر این هشت برادر بوده است که اتحاد افسانه ای آنان تا بدین حد محفوظ مانده است؟

چه شیری؟ و چه مادری و چه آغوش مادرانه ای توانسته این میزان بزرگواری را در کالبد این هشت مرد بدمد؟

همه ی ما از منیت ها و وسواس الخناس های روزگار که اتحاد خانواده ها را بر نمی تابند با خبریم.

آیا میان هشت همسر این هشت برادر اختلاف سلیقه نیست؟البته که هست.

آیا ابلیس لعین در دل و جان فرزندان این هشت برادر نتوانسته رخنه کند؟

واضح است که متل و غزلهایی در این هشت خانواده بوده و هست.

پس رمز پایداری آنان در دور هم بودن شان چیست؟

فقط یک پاسخ وجود دارد وبس!

آنهم وجود سلسله مراتب سنی میان برادران و قراری است که آنان با خود گذاشته اند تا : " حرف بزرگتر " بر زمین نماند.

و صد البته ، بزرگتر ها هم بزرگی میکنند و از جایگاه خویش سواستفاده نخواهند کرد.

به تهران رسیدم و یکی از دوستان گفت : تعطیلات کجا رفتی؟

گفتم : شهر.

مکثی کرد و گفت : شهر؟ میری شهر مارَم ببر یه سری.

گفتم : اتفاقا این بار یه چیزی دیدم که از کاخ سعدآباد دیدنی تره.

داستان هشت برادر را برایش تعریف کردم.

مات مانده بود.

خدایا؛

برادری این هشت برادر برقرار؛

باغ هشت هکتاریشان پر برکت تر؛

خانه هشت هزار متریشان پرشور؛

دل هشت همسرشان پرنور،

کید ابلیس از آشیانه شان بدور؛

بازوهایشان پر زور باد.

آمین یا رب العالمین.

 



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دزفول , برادر , یاغ

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٩ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این روزا یکی از آرزوهای بزرگم (منظورم آرزوهای این دنیای کوچیکه) داره محقق میشه.

و من دلم میخواد شاد باشم ولی به موازات این شادی ، دائما غمی سنگین دلمو عین لیموترش پرآب دزفول میچلونه.

یه حالی دارم مثل اینکه دو سطل آب یخ و داغ رو با هم بریزن روت.

راستش نمیدونم چی بگم؟

یکی از قدیمی ترین رفقام که از 4 سالگی باهاش قاطیم(37 ساله) گرفتار مشکلی عمیق و شدید شده و من کار زیادی نمیتونم براش انجام بدم.

متن دقیق روایت امام صادق (ع) یادم نیست ، ولی نقل به مضمونش این میشه : "هیچ نوشی بی نیش نیست."

 



موضوعات مرتبط: مهران موزون , امام صادق , دوست , آرزو

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٢ | ٥:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱۱ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

با پوزش از خوانندگان عزیز دیسون ، به درخواست و صلاحدید رئیس محترم پروژه ، محتوای پُست حذف و تنها به لینک اصل خبر اکتفا میشود :

 

انتشار نظریه " دسیسه مثلث "

متن نامه رئیس پروژه به اینجانب در کامنت دانی دیسون موجود است .

والعاقبه للمتقین



موضوعات مرتبط: 2012 , دسیسه مثلث , مهران موزون , عباس موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۸ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()