امید داشتم که مش ریبخیر بابت تجارب چند دهساله اش در شغل خوانچه کشی عروسی های دزفول قدیم ، حرفهای شنیدنی در برابر دوربین بزند. امیدوار بودم که مرا بیاد بیاورد.
او یکی از زنان همسایه بود که همیشه ی خدا بدون در زدن ، از چهارطاقی درب همیشه باز و چوبی خانه ی ما وارد می شد و با دادن سلامی بلندبالا به اهالی خانه ، بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ باشد به اتاقی که عمه ی پیرم در آن ساکن بود می رفت.
حال مقابل درب خانه اش بودم ، همان خانه ای که سالهای سال دربی محقر با روکش فلز گالوانیزه داشت و اکنون مبدل به دربی آهنی با  ضدزنگ گشته بود. اولین بار بود که می خواستم وارد خانه ی مش ریبخیر شوم. تمام آن سالها یا او را در کوچه ها و مراسم عروسی دیده بودم یا درون خانه ی خودمان و یا پای تنور نان پزی "ماررحمت الله" .
باز هم در زدم اما خبری نبود. دلم نمی خواست دست خالی برگردم ، از بن بست سه متری خانه مش ریبخیر خارج شدم .
 کمی آنطرفتر دکان تعمیرات دوچرخه ای بود که منزل صاحب دکان نیز همانجا کنارش قرار داشت.
چهره اش آشنا می زد اما نامش را بخاطر نداشتم .
او مرا به خوبی شناخت و نه تنها حال پدرم را پرسید بلکه نام کوچک مرا نیز به خوبی بیاد داشت و ....
وقتی متوجه شد به سراغ مش ریبخیر آمده ام متعجب شد و متعجب تر اینکه برای تصویر برداری قصد ورود به خانه پیرزن را داشتم.
تعجب من نیز برانگیخته شد چرا که مرد تعمیرکار از منزلش کلید خانه مش ریبخیر را آورده و در خانه ی پیرزن را گشوده و با صدای بلند و یا الله گویان وارد شده و ورود مرا خبر داد.
تازه متوجه شدم که مرد همسایه نقش یک فرزند دلسوز را برای مش ریبخیر بازی میکرد چرا که زن بیچاره توان شنوایی و حرکتی خوبی نداشت.
مرد ما را با مش ریبخیر تنها گذاشت و رفت.
باورم نمیشد که خانه مش ریبخیر تا بدین حد کوچک و محقر باشد. طول خانه نزدیک به 12 متر و عرض آن کمتر از 2 متر بود.
عکسهای زیر را نگاه کنید :


عکس اول نقشه منطقه باغ گازر تا سردره است.

 

 

عکس دوم ، چهار ساختمان را با رنگهای مختلف مشخص کرده است.


رنگ آبی همان درمانگاه رشیدیان است.
رنگ سبز حسینیه سبط شیخ انصاری است.
و رنگ قرمز را دور خانه پدربزرگم کشیده ام که حدود 400 متر مربع وسعت داشت.(متراژ را گفتم تا بتوانید با مقایسه عکسها ، کوچکی خانه مش ریبخیر را متوجه شوید)
وقتی خواستم دور خانه مش ریبخیر خط بکشم آنقدر ملک پیرزن کوچک بود که امکان اینکار برایم نبود و فقط توانستم یک خط قرمز کوچک (مانند خط فاصله) روی کل خانه اش بکشم ، شما خوانندگان محترم دیسون با مقایسه عکسهای 1 و 2 می توانید حیات خانه مش ریبخیر را در حد یک نقطه سیاه (درست زیر خط قرمز)  ملاحظه نمایید.
(چند روز قبل خبری خواندم در مورد باریکترین خانه جهان ، بی اختیار بیاد خانه مش ریبخیر افتادم)
القصه...
شرح وضعیت دردناک زندگی او و یخچال خاموش و قدیمی اش که نقش یک کمد را برایش داشت ، تنها اتاق نمور و تاریکش که دل رفتن به درونش و دیدن وضعیت اسفناکش را نداشتم ، تنها شیرآبی که درون حیاط سه در یک و نیم متری اش قرار داشت و آفتابی که به زحمت درون حیاط را روشن می کرد.
من به جز دوربین و سه پایه چیز دیگری با خود به همراه نداشتم. از سویی خانه پیرزن سایه و تاریک بود در حالی که من روز روشن به سراغش رفته بودم.
ناچارا او را روی پله های منتهی به پشت بام نشاندم که اشعه های نازک آفتاب برآنها می تابید و چهره پیرزن کمی تا حدی وضوح می گرفت.
جالب آنکه به دلیل باریکی و کوچکی حیاط خانه ، عمق میدانی برای دید دوربین وجود نداشت و من مجبور بودم بدون سه پایه کمرم را به دیوار روبروی پیرزن بچسبانم تا فاصله لنز و چهره او را به حداکثر برسانم (چیزی حدود یک متر و نیم).
در آن لحظه می دانستم که دم غنیمت است و این پیکر فرتوت و پوست واستخوانی عهد قجر که روبرویم قرار دارد معلوم نیست تا سال دیگر زنده بماند یا نه؟ پس باید هرچه می توانستم از چهره و گفتار کسی که احتمال قریب به یقین حتی یک عکس شش در چهار نیز از خود به یادگار ندارد تصویر بردارم.
او فقیر بود ، بی کس بود ، اما در حافظه تاریخی مردم منطقه جزیی از شناسنامه فولکلور تمامی حیدرخانه محسوب می شد. همانند مرحوم سید حسین کلکچی ، مرحوم باباتقی (تقی درویش) ، مرحوم مش دل دل ، مرحوم تقی جواذ ، مرحوم گل طلا و ...

  مش ریبخیر نیز جزو کسانی بود که مردم منطقه بیادش داشته و خواهند داشت ، پس وظیفه داشتم تا صداو چهره اش را برای روزی که هنوز نمی دانم چه وقت است ثبت و ضبط کنم.
همین چند روز پیش نزدیک به 1200 دقیقه از تصاویرم را گشتم و چیزی نزدیک به سه ساعت تمام کندو کاو کردم تا فیلم 5 دقیقه ای مش ریبخیر را پیدا کردم.
روی ال سی دی پخش کردم و از سه فریم آن برای شما عزیزان عکس گرفتم.
نمی دانید وقتی پس از سه سال این تصاویر را نگاه می کردم و سخنان آن مرحوم را گوش می دادم چه حال بدی داشتم از یادآوری آن روز تلخ .
من برای شنیدن سخنان مش ریبخیر در خصوص مراسم عروسی های قدیمی دزفول رفته بودم اما پیرزن 100 ساله چنان می گریست و از بدبختی ها و بی کسی هایش می گفت که من به جز اشک ریختن و گرفتن 5 دقیقه فیلم از ناله هایش کار دیگری نتوانستم بکنم.
میانه گلایه هایش وقتی از او خواستم از عروسی ها بگوید سری به حالت تاسف تکان داد و اظهار شرمندگی کرد که توان درست کردن یک چای برای پذیرایی از ما را ندارد.
مش ریبخیر با همان صدای دورگه و مردانه اش که همچون سنگ های خارای رودخانه ی دز ، سخت و زمخت بود ، لرزان و مرتعش سخن می گفت و مرتب از دست شخص آشنایی (از بردن نامش معذورم) می نالید که دفترچه کمیته امدادش را برده بود و مواجبش را دریافت می کرد اما به پیرزن تحویل نمی داد.
به او گفتم که اگر توان غذا درست کردن ندارد چگونه رفع گرسنگی می کند؟
با گریه دست های لرزانش را به سمت خانه مرد دوچرخه ساز گرفت و گفت :
-    دا بُخدا  این چَلخی کُتی چی میاره دهم بخورم ، یا خودش یا زونه اش
( مادرجان ، بخدا این چرخی یه ذره غذا میاره میده بخورم یا خودش یا خانمش)
و در ادامه پرسشها متوجه شدم که در خانه پیرزن هیچ گاز و شعله ای وجود ندارد و روزی یکبار استاد دوچرخه ساز یک استکان چای برایش می آورد.
او سخن می گفت و من نگاهم به دست هایش بود که ظاهری پوست و استخوانی داشت اما انگشتان صدساله اش و کشیدگی دست ها مردانه اش ، نشان از دههاسال کار و زحمت و مشقت داشت.
با خودم می گفتم : خدایا شکر به کَرَمَت.
 یکی را میدهی صدناز و نعمت ، یکی را قرص جو آغشته بر خون؟
خدایا چگونه ممکن است این زن را به بهشت نبری؟
فرض کنیم که در طول عمرش غیبتی و دروغی و ..... گفته باشد! سهم این بنده ی پیرت که از دنیا هیچ کامی نگرفته و قرنی را به مصیبت گذرانده آتش جهنم نیست !
شرح بیشتر این قصه مرا می آزارد.
مش ریبخیر یکی دوسال بعد از آنروز فوت کرد.
روحش شاد.

 

دا چه گووُم اَ روزگارُم؟

 

دا اوومیه پیشُم پاته وندیه می سرُم

 

به ایی خدا چویی نترُم دُرُس کُنُم خووَرم

 

 

ساعت دو و نیم بامداد جمعه سی و یکم تیرماه نود

پایان

 

پی نوشت : نکته ای در ذهنم متبادر شد که گفتم با شما عزیزان در میان بگذارم.

میدانیم که خانه هایی که از کولر گازی بی بهره اند و صرفا کولر آبی دارند با مصیبت گرد و خاک چه دست و پنجه ای نرم میکنند !

این نکته باعث شد به این فکر کنم که کسی مانند مش ریبخیر ممکن است با هیولای گرد و خاک دچار مرگ آرام و خاموش شده باشد؟

 او پنکه هم نداشت و خدا میداند چه بر سر سیستم تنفسی اش آمده است.          (الله اعلم).

از مسئولین شهر تمنا دارم آماری از افرادی این چنینی را استخراج نمایند تا روز قیامت شرمنده خدا و رسولش نباشند.

ایهاالمسئولین : پاسخ "من خبر نداشتم" پاسخ مناسبی برای روز جزا نیست.

 



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دیسون , خانه , رود دز

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۳۱ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


از سال 86 تا به امروز ، در کنار ساخت برنامه هایی در خصوص دزفول که تهیه نموده و بعضا روی آنتن برده ام ، در سایه و چراغ خاموش موضوع ویژه ای را نیز در دستور کار داشته و دارم .
و اما چیست اینکار ویژه ؟
مثلی مشهور در گویش سترگ شهرمان است که می گوید :
 ((پا دارونه گری ، بی پاوون جایِ نمرووِن )) {پادارها را بگیرید بی پاها جایی نمیروند}}
یکی از کنایه های این ضرب المثل راجع به الویت بندی صحیح در استفاده از فرصتهاست .
تصور کنید از شما بخواهند تا از دو بافت قدیم و جدید دزفول عکاسیِ معماری کنید و هر کدام حدودا شش ماه زمانبر باشد.
بنظر شما ، آیا منطقی است که اول به سراغ بخش نوساز شهر بروید؟
مسلما خیر!
ساختمان های جدید همان "بی پاها" ی ضرب المثل فوق هستند که  حالا حالاها ماندگارند و در دسترس! و ساختمانهای بافت قدیمی همان "پادارها" هستند که پای رفتن به سمت نابودی و فرسودگی دارند و باید آنها را هرچه زودتر دریابیم.
زیرا هر آن ممکن است بافت قدیم ، نابودتر از پیش گشته و فرصت های بیشتری از دست برود.
در خصوص ثبت و ضبط دانسته های انسانهای پیرامونی ما نیز همین قضیه صدق می کند.
اگر قرار است راجع به هنر بی بدیل میناکاری دزفول ، پنجه ی هنرمند استاد رکنی پیر و یا استاد نیلساز جوان را به تصویر کشیده و ماندگار کنیم ، عقل حکم می کند که  استاد رکنی را به دلیل کهولت سن در الویت ثبت آثار قرار دهیم (انشالله که هزار سال زنده باشند) و سپس دوربین یا قلم خود را در محضر شریف استاد نیلساز به شاگردی ببریم.
من میدانم؛
روزی خواهد رسید که با آه و افسوس ، نبود حتی یک "کلاه مال" را در دزفول به عزا بنشینیم.
مرگ آخرین نمدمال دزفول را به سوگ بنشینیم.(خدا ایشان را حفظ کند) همان نمدمالی که فروردین امسال از عدم توانایی پرداخت قبوض آب و برق دکانش ، عاجزانه برایم نالید.
روزی می رسد که آخرین "سراجی" دزفول در راسته شیرینی فروشان بازار کهنه برای همیشه بسته شود.
برای همین است که؛
طی پنج سال اخیر ، عاشقانه ( اکثرا در گرمای تابستان ها ) هربار که به شهر  آمده ام تشکیلات لازم را نیز به همراه آورده ام ( حتی سفرهای غیر کاری و عادی) و برای روزی که دریغ ام دوصدچندان نشود صدها دقیقه فیلم از جای جای شهر و اساتید هنر و صنعت دزفول گرفته ام.
من به عینه می بینم در آشفته بازار روزگار کمتر توجهی به خاموش شدن شمع وجود این نازنینان می شود.
کشاورزی را  به سخن واداشتم که از قدیمی ترین کشاورزان زنده ی دشت سبیری است.
من مفتخرم که تصاویر و گفته های آخرین معمار خانه ساز دزفول (منظور ، معماری که علم طراحی و ساخت خانه ی سنتی دزفولی را دارد) را ثبت و ضبط کرده ام.
سربلندم که استاد و اسناد ساخت گلدسته های مساجد قدیم دزفول را ثبت و ضبط کرده ام.
آخرین نمدمال و آخرین کلاه مال و آخرین معمار مرمتکار گنبد پیر رودبند و پیر شوش دانیال را  از ویزور دوربینم نگاه کرده ام.
مفتخرم که تصاویر هنر اهورایی استاد رکنی را بارها و بارها از ورای اتمسفر به آنسوی کره زمین ارسال کرده ام.
نکته ای که در اینجا باید بدان اشاره کنم اینست که :  به جد اعتقاد دارم ، سینه ی پیران و کهنسالان این مرزوبوم نیز گنجینه ای از دانسته ها و اصالت های اجدادی ماست که بعضا کمتر از سرپنجه ی اساتید و صنعتگران دزفول نیست.
و همین حقیقت است که مرا بر آن داشته تا فیلمهای بسیاری از گفته های پیرمردان و پیرزنان دزفولی را در آرشیو خود جمع آوری کنم.
دوستان و یاران گرامی ،
شمایی که توان فیلم برداری دارید!
شمایی که توان نوشتن دارید!
شما که می توانید عکس بگیرید و یا صدا ضبط کنید.
تمنای عاجزانه این برادر خود را بپذیرید و فرصت را از دست ندهید.
همان پدربزرگ آرام و خاموشی که کنج خانه ی شما نشسته و حرفی نمی زند ، همچون درخت کنارِ پُر بروباری است که شما باید هنر تکاندن آن را داشته باشید. همان پیرزنی که در محل شما با قدی خمیده رفت و آمد می کند و خانواده ای برای سرکشی ندارد سینه اش مالامال  خاطرات فولکلوری است که برای سازمان یونسکو ارزشمند است. (جدی عرض می کنم)
بسیاری از اسناد و وقایع تاریخ شهرمان در چشم و گوش این نازنینان ثبت و ضبط است که هنر وپیگیری شما می تواند این گهرهای تاریخی را که در واقع میراث فرهنگ فولکلور شهرمان است از مرگ نجات دهد.
نگذاریم با مرگ مش ریبخیرها ... دانسته هایشان نیز با خودشان دفن شود.
آری،
سه سال و اندی قبل در راستای همین تکلیف میهنی بود که تصمیم گرفتم دوربین را سراغ مش ریبخیر ببرم.
پرسیدم که آیا زنده است؟
گفتند که آری هنوز زنده است و در نهایت فلاکت و عزلت روزگار می گذراند.
دوربین را برداشتم و به همراهی یکی از بستگان به سمت بافت قدیم شهر به راه افتادم.
نزدیک باغ گازر خودرو را مقابل خانه مش ریبخیر متوقف کردم.
پیاده شدم و چند بار در زدم.
جوابی نیامد.
ادامه دارد.....




موضوعات مرتبط: مهران موزون , دیسون , دوربین , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٤ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پست مش ربخیر 2 باز هم ماند...

دیشب از دزفول به تهران رسیدم و خرد و خاکشیر از آنهمه رانندگی به خواب رفتم. صبح به جام جم آمدم و مشغول کارم شدم. ساعت 12:30 یکی از بچه های آذری زبان دعوت کرد که ناهار را با او در رستوران مدیران (من مدیر نیستم) بخورم. گفتم بد نیست با او بروم و سر راه نیز درخواست آفیش خودرویم را تسلیم حراست سازمان کنم.

رفتیم؛

ناهار خوردیم و برگشتن جلوی ساختمان حراست او را منتظر گذاشتم و به سمت ساختمان براه افتادم. پایم را روی پله ی اول که قرار دادم خشکم زد. باورم نمی شد ، عکس عباس بود و تاج گلی دورش!!

شوکه شدم ، از مامور جلوی در پرسیدم این عکس مهندس اسدی نیست؟

- چرا !

- کی؟؟ چطور؟

- چهار شنبه ...( گیت الکرونیکی را برایم باز کرد).

زانوانم سست شد و همانجا همچون کفتر بال شکسته زمینگیر شدم.

گریه ام نمی آمد اما نفسم تنگ شد و به شماره افتاد. برخاستم و نامه را به اتاق مربوطه بردم. یکی از بچه های حراست که در همایشی مربوط به بحث "مدیریت بحران" مرا دیده بود و می شناخت زیر بغلم را گرفت و حالم را جویا شد.

- عباس کی شهید شده؟؟

- می شناختینش؟

- رفیقم بود.

- تسلیت میگم ، چهارشنبه.

به سختی خودم را کنترل می کردم.

نامه را دادم و خارج شدم.

مجددا به درب خروجی و کنار عکس عباس رسیدم. روی پله ها نشستم و بغضم ترکید. های های زار می زدم و غمم نبود که محوطه سازمان است و ممکن است کسی سر برسد.

برخاستم و به سمت رفیق منتظرم برگشتم.

- مهندس گفتی یک دقیقه...الان 10 دقیقه اس اینجام.

- عذر میخوام (عینک دودی را روی چشم هایم گذاشتم تا اشکامو نبینه.)

- صدات چرا اینجوریه؟ حراست بازداشتت کرد؟(شوخی)

***

عباس را از سال 80 می شناختم و حدود شش ماه در مقطعی خاص با وی همکار بودم. خنده از لبان این انسان بریده نمی شد. سراپا اخلاص بود. شاید نزدیک به چهارسال پیش به دلیل سنگینی وظایفش به واحد فنی حراست سازمان منتقل شد. (خبر 15 سال سابقه کار در حراست اشتباهه عباس قبل از حراست ، مهندس فنی فرستنده های FM تهران بود) فوق لیسانسش را نیز گرفته بود و کارمندی بود نجیب و باصفا.

چه افتخاری از این بالاتر برای عباس جانباز جام جم که مصادف با ایام ولادت عباس جانباز کربلا به دیار باقی پر کشید.

اکنون که انگشت بر کیبورد می گذارم و دیسون را می نگارم مانیتور را شفاف نمی بینم.

وای از این دنیا....وای!!         کلیک کنید

خدا می داند نای نوشتن برایم نمانده است. فقط خواستم با حال نزاری که اکنون دارم  غمم را در دیسون با شما قسمت کنم.

تمنای عاجزانه : کسی کامنت تسلیت نگذارد بلکه اگر تمایل داشتید به این سوال جواب دهید :

آنها که یک به یک پر میکشند و می روند و به وصال معشوق می رسند .....

ما بال شکستگانِ نفس اماره چه کنیم؟



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دیسون , شهید , جانباز

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٩ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

فعلا مش ری بخیر2 بماند تا بعد...

راجع به همایش پیاده روی امروز صبح دزفول و بازتاب آن از شبکه 3 نکاتی به نظرم رسید که به سهم خودم عرض می کنم.

ابتدا جنبه های مثبت :

1- مردم شهرمان علیرغم فضای دهشتناک گرد وغبار، پای کار بودند و به این دعوت ورزشی لیبک گفتند ، احسنت به غیرتشان.

2- دزفولی های عزیز برخلاف شهر همسایه (که همین چندهفته پیش با ازدحام و هجوم به جایگاه قرعه کشی ، کاری کردند که پخش شبکه 3  سروته برنامه را هم بیاورد) رعایت نظم را نمودند و علیرغم جمعیت فراوانی که در مراسم حضور داشتند انصافا سنگ تمام گذاشتند.

3- در قرعه کشی خودروها ، شانس با شهروندان بومی یار بود و تقریبا تمامی برندگان از دزفولی های اصیل بودند. خصوصا آنکه یکی از برندگان ، از خاندان محترم مرحوم ناهیدی بود و جا داشت که روی آنتن زنده یادی از آن مرحوم مغفور شود.

و اما...

و اما جنبه های منفی این داستان که متاسفانه کم هم نبود :

1- اینجانب در اولین فرصت گلایه حضوری خود را تسلیم امیر تیمسار مجدآرا (رئیس فدراسیون ورزشهای همگانی) و آقای پورمحمدی (مدیر محترم شبکه3) ابراز خواهم داشت که : چرا و به چه علت اشتباه به این بزرگی  در برگزاری این همایش صورت گرفت؟

آیا مسئولین ورزشی نمی دانند که پیاده روی چندهزار نفری مردم مظلوم دزفول ، آن هم در روزی که تمامی پزشکان توصیه به خانه نشینی می کنند چه آسیب های مهلکی به ریه های نازنین این مردم وارد می کند؟

آیا آقایان آنقدر سواد و دانش لازم را ندارند که بدانند ، شش کیلومتر پیاده روی درانبوهی از گردو خاک چه مصیبتی را به حلق این مردم پاک و بی آلایش فرو می کند؟

 

آیا جا نداشت تا حضرات تهران و دزفول ، بحران گرد و خاک امروز شهر دزفول را با لغو راهپیمایی و توزیع گسترده ماسک های بهداشتی در میان شرکت کنندگان و صرفا تجمع هزاران مردم ماسک به دهان در پارک دولت به حرکتی فرهنگی و اعتراضی از گونه انتزاعی و مسالمت آمیز آن مبدل کنند؟ آیا نتیجه این اعتراض محترمانه و تلخ ، نمی توانست در کمترین شکل تاثیرش ، این باشد که دولت برای شهرهای تحت حمله گرد و غبار امریکایی ، لااقل در تعرفه برق و بنزین (برای روشن نگهداشتن کولرهای منازل و خودروها) مراعات بیشتری کند؟  

چه بگویم از این همه بی خردی؟ چه بگویم از این همه اشتباه و فرصت سوزی؟

آقایان می دانید اگر امروز همکار گرامی بنده ، آقای کاویانی به جای نزاع و رقابت با مجری مکمل خویش ، می بایست با زدن ماسک بهداشتی جلوی دوربین و لانگ شاتهای دوربین از مردمی که همگی ماسک می زدند ، چه بهره برداری رسانه ای نیکویی به نفع مردم و مسئولین دزفول (تومأن) می شد؟

میلیونها ایرانی امروز با چشم خویش دیدند که هزاران هزار دزفولی در گردوخاکی شدید دست به راه پیمایی نفس گیر زده و بالاتر از آن از ماسک هم استفاده نکردند .

 پیام این صحنه ها در اذهان ایرانیان دور از گردوغبار چیست؟

فقط یک جمله : (( ظاهرا آش گردو غبار آنقدرها هم شور نیست که خوزستانیها می گویند.))

2- کلیپ های تهیه شده از بازار دزفول ، ضعیف و ابتدایی تنظیم شده بود.

3- زوجی که در برابر جایگاه برای مصاحبه به جلوی دوربین فراخوانده شدند ضعیف سخن گفتند و در حقیقت ضدپیام عمل کردند.خانم با زدن چادرهای دوتکه ی مشهور به چادر عربی از یک سو و با بی ربط جواب دادن در خصوص غذاهای دزفولی از سوی دیگر ، به این نگرشِ اشتباهِ ایرانیان دامن زد که : خوزستانی ها همگی عرب زبان هستند(با احترام به هم استانیهای عرب زبان) و حق با ابراهیم حاتمی کیاست که در فیلمهای و سریالهای خوزستانی اش همه را عرب قلمداد میکند.

مجری : خانم از غذاهای محلی دزفول بگویید.

خانم عباپوش : والا اینجا اکثر غذاها با ماهی درست می شود.مثل قلیه ماهی ، قرمه سبزی!!!...

4- مراسم قرعه کشی به جای آنکه توسط نمادهای خاصی همچون کودکان و هنرمندان و پیشکسوتان شهر انجام شود ، شده بود بیلبوردی تبلیغاتی از نمایش مسئولین رنگارنگ و جورواجور شهر.

5- تلاش آقای کاویانی برای حذف مجری مکمل و جلوگیری از گل کردن همکارش اظهرمن الشمس بود و یاد یکی از مجریان مشهور تلویزیون افتادم که چندماهی با کمک هم برنامه ای زنده را اجرا می کردیم و او دائما سعی داشت تا به لطایف الحیل مرا از صحنه حذف کند  که .....

بگذریم..

من هنوز هم ناراحت و خشمگین آنم که چرا آقایان ، سلامت مردم دزفول را فدای خودنمایی های رسانه ای خویش کردند؟

صبح امروز یکی از بهترین فرصت ها برای گرفتن بخشی از حقوق دزفول از دست رفت. .....افسوس!

 

پی نوشت :

این لینک ها را بازدید بفرمایید لطفا :    لینک اول      لینک دوم



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دزفول , همایش , گرد و خاک

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٠ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

                                                 (( عکس تزئینی است ))

 

تریپ چادرش خیلی ساده بود ، دوسوی پایین چادر را با یک دست مچاله کرده و روی اِشکم نحیفش نگه می داشت. این سبک چادر زدنش را حدود سی سال شاهد بودم.گیسوهای بلند و  سپیدش چونان عروسک های کوچولو از کنار گوشهایش بافته و آویخته بود . صورت پر از چین و چروک و کوچک ، لبان درشت و دهانی بزرگ که تناسبی با طول و عرض صورتش نداشت. چشمانی ریز و گودافتاده که به سختی پیدا بود.
با شروع جنگ ، کمتر در محل بودم و به ندرت می دیدمش . هر از گاهی که عبورش از کوچه های محل و یا صدای دورگه اش در جلوی خانه اش توجهم را جلب می کرد از خود می پرسیدم : این مش «ری به خیر» چند سال دارد که از زمان بچگی ام گیسوان آویخته اش را سپید می بینم.
و

در آخرین سال عمرش بود که پاسخ این پرسش را تا حدودی دریافتم. مش ری بخیر نزدیک به هفتاد و اندی سال از من بیشتر سن داشت و طبیعی بود که از عهد کودکی ، او را دالویی سپید موی ببینم.
روزگاری غریب داشت.
تمام عمر صدساله این زن به زحمت و دربدری و دویدن به دنبال نان گذشت. کمترین کارش خوانچه کشی برای عروسی ها بود ، ضمن آنکه در مراسم عروسی و عزا ، هر کار یدی که می توانست می کرد تا لقمه ای نان برای اهل خانه اش ببرد. خدا می داند در عالم بچگی وقتی در جشن و شادی عروسی های در حال گذر از کوچه ها ( هنوز رسم عروس کشون با خودرو خیلی باب نبود) مش ری بخیر را با جثه نحیفش می دیدم که به قول کشتی گیران در رده "پَر وزن" هم به حساب نمی آمد و خوانچه های ورشوی به آن سنگینی را با تمام محتویاتش روی سر گرفته و جماعت اهل عروسی بی توجه به دست و پای لرزان پیرزنِ در زیر وزن خوانچه ، در حال رقص و کل(kel) و خواندن و چنگه زدن بودند.
همین حالا که آن صحنه های رقت بار زن بینوا را به یاد می آورم قلبم به درد می آید.
حضور در عروسی ها و کارگری کردن و فحش و متلک شنیدن از مردان اهل عروسی مش ری بخیر را تا حد زیادی بی پروا کرده بود و بعضی عصرها که جلوی خانه می نشست جوانان بی ریای!! محل دورش جمع شده و سرصحبت را با او باز می کردند ، او نیز علیرغم سن و سال نزدیک به هشتاد سالش ، به راحتی با آنان گرم می گرفت و از قدیما می گفت.
شاید او تنها پیرزن دزفول بود که در زمان خودش می توانست با قشرهای مختلف سنی ارتباط کلامی برقرار کند.
بنده ی خدا در یکی دو دهه آخر عمر ، به شدت به بوق اتومبیل ها حساس شده بود و یکبار که ناخودآگاه سر راه یک کاروان عروسی در کوچه مسجد لب خندق قرار گرفته بود ، با صدای بوبوق بوقِ کاروان ماشین عروس آشفته شده و داد می زد :


مَزَن....دِ مَزَن...... ترسی نرووِن توو؟؟؟ ( بوق نزنید.....بوق نزنید...می ترسید پای عروس و داماد به اتاق حجله نرسد؟؟)


احمد از بین تمام بچه های محل ، با مش ری بخیر اُخت تر بود و دست برقضا توانایی اَش در تقلید صدای دورگه و لرزان مش ری بخیر حرف نداشت.
روزی به او گفته بود که :
مش ری بخیر ، زمون شُمون هم کووَکون به اُفتیدن دُما دخترون؟ ( مشهدی رو بخیر ، آیا زمان نوجوانی و جوانی شما نیز باب بود که پسرها در کوچه و گذر مزاحم دختران بشوند؟)
مش ری بخیر گفته بود :
نه وَلله ، اما مو خُدُم یه روز اومم خونه مارُم گف دا! ری بخیر اومِنه سیت ( نه والا ، ولی من خودم یه روز اومدم خونه مادرم گفت روبخیر مادر! اومدن واست خواستگاری)


گفتُمش : ایسون چه واکُنُم؟ ( به او گفتم : حالا من باید چیکار کنم؟)


گُف : دا صُبا سحر مَسقِنَنَه بَر رو دَردَراقا پُرش کن.( گفت : مادرجان فردا صبح مَسقَنَه رو بردار برو کنار رودخانه تو ساحل دردراقا پرش کن آب بیار)


مو دونسُم که کووَک مخو آیه "سَراُو" بینَم. (من پی بردم که خواستگار قرار است بیاید کنار رودخانه و مرا از دور تماشا کند)


صُبا ورسیدُم اِسپی گُلگی (spe - golgi) کُردُم ، جومه گل باقلیمَ پوشیدُم مسقننه بُردُم کنار اُو وَر دردراقا.
( فردا پاشدم سرخاب سفیداب زدم و پیراهن گل باقالی مو پوشیدم ، مسقنه رو بردم کنار رودخونه نزدیک ساحل دردراقا)


مسقننه پر کُردم دیدُم کووُک نَ اومه. پَتیش کُردم اَندو پرش کُردم هم دیدُم نه اومه.خلاصه هی پرش کردم هی پتیش کردم نه اومه.
( مسقنه را پر آب کردم ولی پسرک خواستگار نیامد. خالی اش کردم و دوباره پرش کردم نیامد.خلاصه هی پرش کردم هی خالی اش کردم نیامد.)


اومم خونه ، مارم گف : هان دا !! دیدت؟ ( آمدم خانه مادرم گفت : چی شد مادر! تو رو دید؟)


گفتُم : نه دا ! قَپی مسقننه پُر پَتی کُردُم نه اومه. ( گفتم : نه مادر! مسقنه رو خیلی پر و خالی کردم ولی پیداش نشد)


مارم گف : بله بَقَمی! اومَسَه اَو دیر دیدته رفته. نَپِسَندیدِته!
(مادرم گفت : چرا خاک برسر! اومده و دورادور تو را دیده و رفته. پسندت نکرده!)


گفتمش : قبر بووش ، ...(صدای سوت سانسور دیسون)
( به مادرم گفتم : قبر پدرش ، ....(صدای سوت سانسور دیسون) )

 

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت 1 )

مسقنه (mas-ghena) : ظرفی مسی و مخروطی شکل با گردن باریک. ظرفیت مسقنه حدودا 8 لیتر است و سابقا برای انتقال آب به مقدار محدود در خانه استفاده می شد. امروزه کسانی که به شکل سنتی در دزفول عرقیات گیاهی می گیرند ، مسقنه را زیر چکه ی عرق تولید شده قرار می دهند و به نوعی حجم مشخص مسقنه  ملاک تولید و فروش عرقجات است (البته همه گیر نیست ولی رایج است)


پی نوشت 2)

بقم (bagham) : زادگاه درخت بقم امریکای مرکزی است که توسط کاشفان اسپانیایی به آسیا ، اروپا و افریقا آورده شده. درخت بقم تا 15 متر ارتفاع یافته و برگهای قاشقی شکل و گلهای زرد و معطری دارد. چوب درخت بقم معدن رنگزایی است و غالب ترین و اصلی ترین رنگی که از چوبهای خرد شده ی بقم به دست می آید رنگ سیاه است که رایج ترین رنگ تولیدی چوب بقم است. اما حقیقت آنست که رنگهای بنفش و آبی پررنگ و ترکیبات این رنگها با افزودن مواد دیگر از چوب بقم قابل تولید است.نهایتا رنگ مشکی تولیدی از درخت سرسبز بقم را "بقم" گویند.

دزفولی ها نفرین هایی رایج داشتند (که هنوز هم رواج نسبی دارد) به این عبارات :

سیه به سر : سیاه بر سرت باد(استعاره از آنکه : عزادار شوی)

"بقمی" یا "بقم به سر" یا " یه بقمی زَنات" : که همگی کنایه از آنست که عزادار شوی و لباسهایت همچون رنگ بقم باد  .

 پی نوشت 3 )

اس پی گلگی (spe- golgi) : سفیداب و گلگون(سرخاب)



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موزون , دزفول , پیرزن

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٤ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()