شاید اگر از من بپرسید که سه حرف از حرفهای نگفته ی دیسون را بشمارم : یکیش حتما همینه که سید رضا صائبی نیا خیلی کوتاه و موجز بهش پرداخته. کلیک کنید

هرازگاهی بحث گویش رو در دیسونهای قدیم و جدید پیش کشیده ام. ولی مطلع باشید دوستان ، که در این خصوص هنوز یک از هزار رو براتون نگفتم.

چرا؟

چون معتقدم که بحث خیلی خیلی حساستر از اونه که فقط یکی دوساعت ناقابل (مثل اکثر پُستام) براش وقت بذارم.

پرداختن به بحث گویش نازنین شهرمون و آسیب شناسی حواشی اون بسیار مهم و ویژه اس و کار زیادی می بره و ایضاً خِرَدی بیش از خرد من تنها.

اما نوشته سیدرضا موجب شد تا نظرتون رو به یک نکته جلب کنم.

اول گفته باشم روی این سخن با دوقشر نیست و خواهش دارم این دوقشر از این خط به بعد رو نخونن.

قشر اول : اونایی که ته دلشون با بقای گویش ها مشکل دارن و خواهان محو و نابودی لهجه ها هستن(هر لهجه ای)

قشر دوم : اونایی که دستارو بالا بردن و مقابل هجمه ای که برای نابودی لهجه ها در جریانه قائل به تسلیم اند و علیرغم علاقه ای که به لهجه پدری دارن ولی شکست رو پذیرفتن و خودشونو همچون کنده ی درخت به جریان آب رودخانه سپردن.

و اما قشر سوم :

اونایی که لهجه پدری رو میخوان و دنبال یافتن راهی برای حفظ و احیاش هستن.

بالاخره هر مطلبی مخاطبانی داره (از نظر نویسنده اش)

لذا از قشر نامحترم اول و قشر نسبتا محترم دوم میخوام که از گذاشتن نظر برای این مطلب خودداری کنن و وارد کامنت دونی دیسون نشن چون کارت دعوت این پُست براشون صادر نشده و انسان صاحب درایت هم بی دعوت جایی نمیره.

اما بعد...

دوستان عزیز قشر سوم ،

میدونم که میدونید : لهجه مونو خطر انقراض تهدید میکنه.

و میدونم که خیلیاتون نمیدونید که میزان این خطر چقدره؟

بنابراین ازتون می خوام بعد از خوندن این پُست ، از اینترنت خارج بشید و کامپیوتر روهم خاموش کنید( میگم کامپیوتر! چون نامگذاری تکنولوژی هایی رو که ما نساختیمش یه جور بی معرفتی فرهنگی میدونم..من قبول ندارم رایانه رو..بیار کارد و ببُر سر)

سپس یه کاغذ A4 دستتون بگیرید و یه جدول ترسیم کنید در چهار سطر و ده ستون.

یعنی چی؟

عرض میکنم.

ببینید شما پدری دارید و پدربزرگی که انشالله زنده باشن و اگر نیستن خدا رحمتشون کنه.

توی این جدول مشخص میشه که نسل پدربزرگتون به لحاظ تقید به گویش دزفولی چگونه  بودند.

مثلا :

در جدول مشخص میشه که پدر بزرگتون خودش ، باباش ، مادرش ، داداشهاش ، آبجی هاش ، داییاش ، عمه هاش و .... خلاصه بستگان درجه یک اش ، کدوما دزفولی روبه عنوان زبون اصلی شون تکلم می کردن و کدوما نه!

سپس برای پدرتون این آمار رو استخراج کنید.

و در نهایت برای خودتون.

مطمئن باشید اگر بلدباشید نتایج این آمار رو روی نمودار ببرید متاسف و شگفت زده میشین.

خیلیا فکر میکنن که فقط زبان هخامنشی مرده اس.

در حالیکه زبان مرده زبانی است که توی کتابا هم ممکنه پیداش کرد و یا ممکنه کارگردان توانایی همچون مل گیبسون در فیلم های مصائب مسیح و آپوکالیپتو کنکاش کنه و براشون دیالوگ طراحی کنه.

عزیزان من،

زبان مرده فقط زبانی نیست که اصلا وجود نداره. نه!

بلکه زبانی که تا همین دیروز جزو زبانهای زنده دنیا محسوب میشده ممکنه امروز از طرف یونسکو به عنوان زبان مرده اعلام بشه.

لذا آگاه باشید رفقا که مبنای مرده بودن زبان : کاربری روزمره ی اون توسط آدمای زنده اس.

به همین سادگی!

خبر رو داشته باشید : هر 15 روز یک زبان به زبانهای مرده دنیا می پیوندند.

                                                کلیک  کنید

 

معنیش اینه که آخرین نفراتی که به این زبانها به عنوان زبان اصلیشون تکلم میکردن دارفانی رو وداع کردند.

به همین سادگی!

وگرنه که خط میخی ، هم در کتابها  و کتابخانه ها هست و یادگیریش هم کاری نداره.

بحث سر اینه که زنده بودن یا نبودن یک زبان فقط و فقط بسته به اینه که توسط کسی یا کسانی در ادبیات محاوره ای به عنوان زبان اصلی و اول استفاده بشه.

میدونید معنی تلخ این قضیه چیه؟

بسیاری از دزفولی های زنده (مقیم و غیر مقیم) که کمی تا قسمتی از زبان دزفولی رو در ادبیات روزمره شون استفاده میکنن در حقیقت زبانشون همون گویشیه که حجم کاربریش به گویش دزفولی میچربه.

لذا با آمار ساده ای که خواهید گرفت متوجه می شید که سیر لگاریتمی انقراض گویش دزفول سه یا چهار دهه است که آغاز شده و ما در خوابی عمیق فرو رفته ایم.

جناب حاج عظیم سرافراز عزیز،

نکته ای که اینجا گفتم تنها بخش کوچکی از اون پروژه اییه که قرار بود (به همراه آقای..) طی همایشی در دزفول ارائه کنیم. یادتان هست که در میز پینگ پنگ شهرداری و شورای شهر پنج ماه ردوبدل شدیم؟

بماند اخوی..

 

 

پی نوشت : نکته ای تحقیقی که در این مطلب ازش استفاده کردم متعلق به پژوهشگری ارجمنده که به وقتش معرفی خواهد شد.

 

 



موضوعات مرتبط: زبان , گویش , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۳ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

واستون گفته بودم که از پنجم تا دهم فروردین امسال در دزفول بیست نفر مهمون از تهران داشتم و خیلی مراقب بودم که بهشون خوش بگذره. راستش عادتمه که وقتی غیردزفولی ها به دزفول میان تلاش کنم خوبی های شهر رو بیشتر بهشون معرفی کنم.
یکی از رفقای ترک زبون دایم به بقیه میگه : موزون هرجا باشه یه دایره به شعاع پنجاه متر دورش بکشید همونجا سفارت دزفوله.
این مزاح رو واسه این میگه که من همیشه از پتانسیل های مثبت شهر براش تعریف و ازش دفاع می کنم.
فعلا داشته باشید...
سه روز پیش یکی از همکارا از سفر شمال برگشته بود و یه چیزی گذاشت روی میزم.
عکسشو ببینید :

 

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

 

فکر می کنید چی باشه ؟
نه! شمش طلا نیست.
عکس بعدی رو ببینید :

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

یه بسته کلوچه لاهیجانه.
اُردی بهشت 89 اشاره ای به صنعت بسته بندی کلوچه در لاهیجان و ملی کردن این محصول داشتم. ظاهراً پای این کلوچه به خارج از مرزهای ایران هم رسیده و مدتهاست صنایع کلوچه لاهیجان صادرات خارجی هم داره.
یه باردیگه این محصول شمالی رو سیاحت کنید:
ابعاد جعبه 35 * 10 * 4 سانتی متره . نمی دونم این جعبه پاش به سوپری های دزفول رسیده یا نه؟ ولی اگه گیر آوردین خوب ملاحظه اش بفرمایید. بسته بندیش بسیار چشم نوازه در حالیکه کلهم اجمعین 8 قطعه کیک لی لی پوت سابق ( اونایی که کیک لی لی پوت خوردن میدونن) توشه. از همون لی لی پوتایی که مش دُل دُل جلوی باغ گازر توی مغازه اش داشت.( یادش به خیر )

سال 1332 یعنی فقط 58 سال قبل یه نفر بنام آقای بگلری در شهر لاهیجان فکراشو میکنه و این کیکای لی لی پوتو اختراع می کنه.
ازونجایی که محصول راحت الحلقومی به حساب میاد به سرعت طرفدار پیدا میکنه و بعد از گذشت 58 سال الان کارخونه های نوشین ، نادی ، نادری و ..... در شهر لاهیجان از واژه "سنتی" دم میزنن برای این کیک.
فی الحال تمام ایران با این کیک آشنا هستن. همونطور که در پُست اردی بهشت 89 عرض کردم اواخر دهه 60 بود که صنعت تولید این کلوچه در لاهیجان دچار جهشی مضاعف شده و کیفیت فرآوری و هم چنین کیفیت بسته بندی هاشون رنگ و بوی تازه ای گرفت.
هرکدوم از شما دیسونی های عزیز که به شمال کشور تشریف برده باشید دیدین که در سرتاسر این خطه (حدود 700 کیلومتر) کمتر فروشگاهی پیدا می شه که از محصولات کلوچه های لاهیجان نداشته باشه.
برگردیم به فروردین ماه امسال و مهمونای تهرونی خودم.
یه روز متقاضی خرید سوغاتی خوراکی از بازار بودن.
بردموشن بازار کهنه.
گمان می کردم که تا خرخره خرید کنن.
البته خرید هم کردن.
ولی خیلی کمتر از اونی که انتظار داشتم.
تو ذهنم دنبال دلیلش بودم که یکی از خانماشون گفت : آقای موزون این خوراکیاتون خیلی منحصر بفرد و هوس انگیزه ولی چرا بسته بندی نیست ؟
چرا همش فله و بازه؟
باهاش موافق بودم ولی ناچار گفتم : من تضمین می کنم سالم باشه هرچی دوست دارید بگیرید ببرید و میل کنید.
می دونید چی گفت؟
خنده ای کرد و گفت : آخه فقط مسئله خودمون نیست آقای موزون ، ما می خواییم از اینهمه خوراکی های عجیب و خوشمزه و مقوی برای دوستانی که  اَزَمون توقع دارن، سوغاتی ببریم. اینه که اگه بسته بندی داشتن (صدالبته بسته بندی مناسب) خیلی بیش از اینا خرید می کردیم.
جوابی نداشتم بدم.
نگاهی به فروشنده بی نوا کردم که چیزی حدود 200 هزار تومن به مهمونای من فروش کرده بود و قند تو دلش آب می شد و بی خبر بود که اگه جنساش بسته بندی درست و حسابی داشت تا مرز یک میلیون تومن هم کاسب بود.
مهمون ها خرید می کردن و من به زخم کهنه ی "فقر صنایع بسته بندی" در دزفول و بسنده کردن کسبه شهرمون به فله فروشی فکر می کردم.
ما دزفولیا دلمون خوشه به اینکه با این مدل فروش جنس ، داریم سوغاتی شهرمون رو عرضه می کنیم و البته توجه به این نداریم که برای رونق بیشتر بازار سوغاتی های دزفول (با توجه به اینکه دستمون هم از تنوع سوغاتی های خوراکی پُره) خیلی ساده می تونیم بازار کل کشور رو هدف بگیریم. چرا که نه؟( اینم بگم که من شخصاً خیلی از خرید سنتی و فله خوشم میاد. اما خب دیگه جامعه ی اکثریتیِ مشتریا این جوری نیستن).
    بپذیریم که نباید به این اکتفا کرد که دزفولی های ساکن اقصی نقاط ایران که میان شهر تا سوغاتی ببرن فروش فله براشون فرقی نمی کنه.
فکر می کنم باید به جای دایره و دُنبک زدن برای ساخت پالایشگاه و هایپرمارکت و اینجور چیزایی که ره آوردی جز آلودگی محیط زیست و جلوه های سکسوالیته ی بازار نداره و دامنه اشتغال زاییش حداکثر چند هزار نفر رو در بر میگیره (تازه اگه همش دزفولی استخدام کنن) بیاییم برای صنایع بسته بندی دزفول فکری اساسی بکنیم و به صادرات ملی و فرامرزی این سوغاتی ها طرحی نو دراندازیم. بهتره دزفول رو به خوراکی های مقوی و پاک بشناسن توی بازار یا به پالایشگاه و قیرسازی ؟ دودآلودگی و تعفن؟ (عین ماهشهرو و آبادان). هیچ به این فکر کردید که عاقبت کدوم شهرهای پالایشگاهی و پتروشیمیایی منجر به رشد کلانشون شده ؟ آیا آبادان و ماهشهر الان جزو شهرهای پیشرو و کلان و پیشرفته ی مملکت شده اند یا شدن شهرهایی که به عنوان دودگاه صنعتی با هوای آلوده شناخته میشن که وظیفه ی ارایه مواد نفتی و صنعتی دارند و در قبالش محرومیتِ از پاکیزگی محیط زیست رو دریافت می کنن. سوغاتی آبادان و جایگاه سوغاتش در ذهن ایرانیان را با سوغاتی لاهیجان و جایگاهش در ذهن مردم کشور را مقایسه کنید.
دزفول یه فوق پتانسیل برای معرفی محصولات غذایی و گردشگری و اکوتوریسم در ایران داره.
حالا سرمایه ی موجود رو رها کنیم دزفول رو بُکُنیم قیرخانه و کُک خانه و دودخوارِ دیگر شهرهای مملکت. محیط پاک و سوغاتی های جذابمان را دو دستی بدهیم و در عوض لباس کارگران معدن و ذغال سنگ ریزان لوکوموتیو ذغال سنگی تحویل بگیریم و بپوشیم تا دزفول هم بشود نفتی، سیاه و مردم دزفول با  وجود داشتن سرمایه ی عظیم زیستگاهی و غذایی و کشاورزی و ... بشوند همچون محافظان کارخانه ی  قیرسازی و کارگران کارخانه ی مواد شیمیایی و نفتی.
این جایگاهِ پاکیزه و فراهم را ارزان و رایگان بدهیم و به جای آن جایگاهِ دودآلوده و محیط کُش را گران بخریم.
ببخشید انگار خیلی از موضوع دور شدم. برگردیم به بسته بندی و کلوچه.
بنظر من عین کم خردی و کج نگریه که این همه پتانسیل ، فقط و فقط در همین بحث خوراکی های سنتی دزفول وجود داشته باشه و هزاران هزار دزفولی رو که میتونه درگیر بازار 70 میلیونی کشور کنه رها کنیم و بریم از جایی شروع کنیم که آبادان و ماهشهر ده ها سال پیش شروع کردن و نه تنها طرفی نبسته اند بلکه به بن بست هم رسیده اند.
لطفا کسی متعصبانه و سیاسی به این نکات آخری که عرض کردم گیر نده.
من دارم از هرز دادن پتانسیل های موجود شهرمون حرف میزنم.
اگر سوغاتی لاهیجان چای و کلوچه ای ست که هیچ یک قدمتی بیش از100 ساله و 60 ساله ندارن؟
دزفول حداقل قرن هاست کلوچه داره.

عکس از وبلاگ وزین (زن ، آب ، آیینه)

 

اونم کلوچه ی بی نظیری که در تمام کلوچه های ایران لنگه نداره.
-    حلوا سیلوونی داره.
-    سیلوون داره.
-    کنجد و محصولات مربوط به کنجد رو داره.
-    دزفول قرص نعنایی داره که نظیر نداره.
-    گلابی که از گل های دزفول و عرقی که از نعنای دزفول و آب دز به عمل میاد به قمصر کاشون گفته زِکی !
دوستان؛
یه بار شمردم : دزفول حدود 30 خوراکی داره که صنایع بسته بندی میتونه درگیرش بشه و سوغات منحصر به فرد دزفول هم باشه.
اشتباه نشه رفقا؛
وقتی میگم « خوراکی » ، آشپزی دزفول رو نمی گم ، منظور همون خوراکی های کوچه و بازاره.
خداوندا نصیب مردمان شهرم کن.
روزیِ واسع، حلال و طیب


یا حق



موضوعات مرتبط: پالایشگاه , خوراک , سوغاتی , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یکی از خوانندگان ثابت دیسون (جناب فخرالاسلام) ایمیلی برایم ارسال کرده و درخواست داشتند تا یک پُست میهمان دیسون باشند. مطلب وزین ایشان بی کم و کاست در ذیل درج شد اما جا دارد از این خواننده گرامی بابت اینکه اختیار ممیزی نوشته شان را برعهده بنده گذاردند کمال تشکر را داشته باشم. (مهران موزون)


***


نشینُم تا بیویی


مطلبی که میخواهم با دوستان در میان بگذارم یک کشف جامعه شناسانه ی نغز است که میتواند قابل توجه عوام و خواص ادبیات و یا به قولی عارف و عامیِ مبحث باشد.
حقیر، یکی دوسالی است که با همکاری یکی از دوستان در صدد تاسیس بزرگترین کتابخانه ی دیجیتال نسخ خطی جهان اسلام هستیم و بنده در این پروژه به عنوان خادمِ طرح، در خدمت دوست عزیزم آقای دکتر م.ع  هستم که در واقع کلیه ی نسخ از آنِ ایشان است و طرح و ایده نیز.
حقیر اما به واسطه ی تخصص مختصری که در مدیریت پروژه دارم بنا است به عنوان مدیر پروژه افتخار همراهی و همکاری داشته باشم.
به هر حال چندی پیش در منزل آقای دکتر نشسته بودیم و تا پاسی از شب در حال بررسی موضوعات و مطالب مختلف علمی بودیم ( معمولاً هرگاه به هم میرسیم غرق مطالب علمی شده و از یک سوی به کوه نوشته ها و کتب عتیقه و معاصر تونل میزنیم و دیگر معلوم نیست کی و کجا از آن سوی کوه به در شویم) . . . که درب خانه را زدند، دکتر برای گشودن درب رفته و با یک میهمان برگشت.
یکی از متعاملان آقای دکتر بود که بابت داد و ستد نسخ خطی و همچنین برخی مهارت های رایانه و برنامه نویسی و ... با ایشان مراوده دارد.
سید روحانی جوانی است اهل شیراز که بنده نیز با ایشان آشنایی قبلی دارم و در منزل همین آقای دکتر با هم آشنا شده ایم.
آمد نشست و مثل همیشه خندان و گرم به گپ و گفت علمی نشستیم. مثل دیدارهای قبل، فضا گرم و صمیمانه بود و سید در مورد کتابی که به لهجه ی شیرازی نوشته شده و به تازگی خریداری کرده بود سخن میگفت که دکتر سر حرف را کشید به این سمت که :
(( آقای فلانی (اشاره به بنده) بیست سال است در لهجه های ایرانی تحقیق می کنند و سی هزار فیش در این باره دارند که من دیده ام و حتماً دوست دارد این کتاب شما را هم داشته باشد و مدتی امانت بگیرد....))
 سید نگاه متعجبی کرد و گفت: عجب !....  و رو کرد به بنده و ادامه داد که :
(( آقای مهندس شما که می دونی من خودم اهل شیرازم و یه خصلتی که در ما شیرازی هاست اینه که خیلی اهل تفریح و خوشی هستیم و این کتاب رو که دارم عرض میکنم داشتم پریشب می خوندم همه اش دوبیتی های محلی به لهجه ی شیرازیه . همین طور که داشتم می خوندم یه نکته ای رو به خانومم گفتم و هر دو کلی خندیدیم ))
من و دکتر جویا شدیم که چی بود؟ به چی خندیدید؟
 نکته ای که سید کشف کرده بود ما را هم خنداند :
می گفت به خانومم گفته ام که : « بابا چقدر این همشهریای ما خوشگذرونن . طرف به عنوان یه عاشق دلسوخته نشسته شعر گفته برای معشوقش و باید سرتاپا اشتیاق و تلاش باشه برای رسیدن به معشوق، اما توی صفحه به صفحه ی کتاب یه دوبیتی پیدا می کنی که شاعر توی شعر سروده : نشینُم تا بیویی، همه اش عاشق نشسته خطاب به معشوق می گه من اینجا نشسته ام منتظرم تا تو خودت بیویی»
بنده و آقای دکتر خندیدیم.خنده ی دکتر تموم شد خنده ی من ولی تمومی نداشت. کم کم تموم نشدن خنده ی من تعجبشون رو برانگیخت و سید و آقای دکتر که تا اون روز این همه سبکسری و خنده از من ندیده بودند با تعجب گفتند مهندس چیه ؟ چی شد آقا ؟
گفتم آخه اینی که شما گفتی شیرازیا خیلی اهل راحتی و تفریح و خوشگذرونی هستن و توی شعراشون همش میشینن تا معشوقه خودش بیاد یه رازی رو واسم روشن کرد و اون هم این که همشهریای من احتمالاً خوش ترین و اهل حال ترین مردم کشورن چون بیشترین حجم « نشینم تا بیویی» رو من در دوبیتی های شهر خودمون سراغ دارم و بعد چند نمونه برایشان خواندم که حسابی کیفور شدند و روحانی اهل شیراز قبول کرد که دزفولی ها از شیرازی ها بیشتر اهل تفریح و راحتی اند :
از او بالا میا چادرسَفِدِ ....
نشینم بر سرِ رَه تا بیویی
سر «راهت نشینم » گل بریزُم
نشستم تا بیاد ابرو کمندُم
بیو اسبِ سیاهِ غوره پِسون ( دقت شود: شاعر توقع دارد که حتی اسب سیاه وحشی هم خودش رام شود و به نزد وی بیاید)
گُلُم رَ  بِرووَ  خِت خِتِ پاشَ . نشینُم تا سیُم آرَ میاشَه (دقت شود : راه رفتن و خت خت و موی آوردن از معشوق ده ساله......و یکجا نشستن و صرفا انتظار کشیدن از عاشق )
گُلُم رَ بِرووَ  خندون به خندون  ...... مرادُم تو بده ای شاه مردون ( دقت شود : معشوق در حال دورشدن است و عاشق بی هیچ تلاشی از شاه مردان برای برگرداندن محبوب کمک میخواهد)
بیو بالابُلند، بالات بنازُم .....( آمدن از معشوق و نهایتا نشستن و نازیدن از عاشق)
و .....
به هر حال عمری اگر باقی باشد این مقوله را - فارغ از جنبه ی طنزآلودش - مقاله کرده و در یکی از مجلات معتبر ادبی کشور ماندگار خواهم کرد.
مقاله ای در مقایسه ی فرهاد کوهکن کرمانشاهی که برای رسیدن به شیرین، بیستون را تراشیده و فرق خویش را شکافته است و یا مجنون که برای رسیدن به لیلی، صحرانوردی می کند در مقایسه با عشاق استان های جنوبی کشور همچون خوزستان و فارس و هرمزگان و .... که می گیرند و می نشینند و بیشترین کاری که می کنند آن است که در همان حالت نشسته گل می ریزند تا او خودش بیاید و .....
البته این موضوع از جنبه های مختلفی قابل بررسی است که یکی از آن ها می تواند جامعه ی مردسالار جنوبی باشد که مردان و مردمانِ آن، ناز کشیدن از زن جماعت را برنتافته و به تبعِ آن نیز از شاعرانِ جامعه ی خود نیز انتظار مغازله ی زن ذلیلانه  نداشته فلذا شعر زن ذلیلانه نیز در این جوامع جایگاهی نداشته است.

 

این مبحث اگرچه از جنبه های مختلف قابل بررسی است و در این باره معانی بسیار در دل جمع شده که با آن به زودی گوی بیان توانم زد.
به هر حال ما مردم دزفول همینیم : همه عاشق دلسوخته ی رود دز هستیم از عمق دل و جان . اما برای به دست آوردنش کوچکترین زحمتی نخواهیم کشید و تا سر حد مرگِ دز هم که باشد می نشینیم و می سراییم که :  « نشینم تا بیویی»
ببخشید نمی خواستم به تلخی تمام شود . اما شد.

 

 

با تشکر از مالک وبلاگ دیسون که حقیر را پُستی میهمان وبلاگ وزین خویش نمودند. مطلب حاضر را به دیسون و دیسونی های عزیز تقدیم کردم. لذا ذکر این مطلب با ذکر منبع (دیسون) هیچ منعی ندارد.

به امید دیداری دوباره با دیسونی ها : فخرالاسلام



موضوعات مرتبط: شعر , دوبیتی , شیراز , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

فلاش بک به شش سال قبل

سال 84 یکی از خانم های مومنه و پا به سن گذاشته ی فامیل که نمازجمعه و سرکشی اش به خانواده های مستضعف و... تمامی ندارد میهمان خانه ما در تهران بود.
یکی از برادران این خانم (از کاسب های مشهور دزفول) یکی دوسال قبل از آن مرحوم شده بود .
وی آنشب برای من و همسرم تعریف کرد که خوابی عجیب دیده در مورد اخوی مرحومش که عینا در زیر برای شما نقل می کنم :


(( چندی قبل در خواب دیدم برادرم به دیدنم آمده و کلی کاهو و هندوانه برایم آورده است. در حالیکه داشتم با ایشان احوالپرسی می کردم نگاهم به صورتش افتاد که نیمی از آن کبود بود.
گفتم : داداش چرا صورتت اینطوری شده؟
گفت : به عبدالحسین (برادر کوچکترمان که درقید حیات است) بگو در اینجا ذره ذره ی اعمال حساب می شود. حتی به اندازه یک سر سوزن. بگو عبدالحسین تو را به خدا در مورد آقای خامنه ای مودبانه سخن بگو.
برادر مرحومم درخواب ادامه داد : خواهرجان! یکی دوبار که عبدالحسین از ایشان (امام خامنه ای) بد می گفت من هم با او همزبان شدم و حالا این کبودیِ صورت ، تقاص همان حرفهاست.

برادرم سه بار گفت : خواهر تورو بخدا از آقای خامنه ای برایم طلب بخشش کن. ))
خانم میهمان ، اشک ریزان به من گفت آقامهران توروخدا اگر دسترسی دارید به رهبری برای برادرم حلالیت بگیر.
من گفتم که دسترسی مستقیم ندارم ولی قول دادم که تمام تلاشم را خواهم کرد.
در تمام شش سال گذشته یکبار یکی از بستگان نزدیک حضرت آقا را دیدم و مشکل را گفتم که متاسفانه ایشان شانه خالی کرد.
یکبار دیگر سال 88 به یکی از فرماندهان حفاظتی بیت گفتم که قبول کرد و قول داد  پیغام را برساند و نتیجه را به من اعلام کند ، که خبری نشد.
و دیگر هیچ!
اما این تعهد همیشه به یادم بود تا همین چند شب گذشته که عرض کردم ماوقع حضورم دربیت را....

 ***

 

این را اضافه کنم که آنشب در بیت رهبری ، رکعت دوم نماز عشا بود که پدر تازه مرحوم شده ی استادم نیز به خاطرم آمد.
منظورم همان شخص محترمی است که دعوت نامه بیت را به بنده هدیه کرده بود.
همان لحظه ثواب نماز را به روح بزرگوار آن مرحوم هدیه کردم.
نماز تمام شد و جماعت به سمت سفره های افطاری حرکت کردند.
من اما تمام ذهنم سمت آقا بود و رساندن بار امانت شش ساله، اما چگونه؟
رهبری از مسیر پارتیشن بندی ضلع غربی سالن به سمت میهمانان و سفره افطاری حرکت کردند.
خودم را به نقطه ای رساندم که ایشان لزوما می بایست از 1 متری من عبور میکردند.
همین طور هم شد ، اما بین من و آقا یکی از محافظان قرار داشت که آرام و متواضع سر پُست خویش ایستاده بود.
با اشاره به او فهماندم که لازم است با پسرفاطمه(س) سخن بگویم که مودبانه گفت : ممکن نیست ولی بروید کنار سفره شاید موفق شوید.
ادای همین جملات کافی بود تا سید از کنار ما عبور کند و موقتا از دسترس خارج.
رفتم به همان سویی که ایشان روی میز کوچک و ساده خویش مشغول افطاری شدند.
همه ی حضار سر سفره ها و مشغول افطاری و آقا نیز.
ایستادم و محو تماشای افطار کردن و جمال دلنشین ایشان.
محافظین گفتند فلانی بفرمایید افطار کنید.
گفتم : راستش گشنگی یادم رفته. هم می خواهم غذا خوردن ایشان را ببینم و هم باید خدمت برسم و پیغام میتی را به حضور عرض کنم.
متعجب و کمی ناراحت شدند و گفتند لااقل بنشین، ایستاده خوب نیست.
نشستم و دیگر نتوانستند چیزی بگویند.(حق هم داشتند)
من،
نشستم و حدود 20 دقیقه ناظر این صحنه ها بودم :
- نیم رخ زیبای حضرت آقا از فاصله 5 متری
- متانت ایشان در آداب تناول غذا (برایم درس آموز بود)
- نسرین سلطانخواه ، حدادعادل و چند نفر دیگر به نوبت مشرف شدند و آقا همانگونه که آرام و دلنشین افطار میل می کردند به سخنان آنان گوش داده و پاسخگو بودند.
با خود می اندیشیدم که : خدایا اگر چهره ی امام غیرمعصوم اینقدر جذبه و نور معنوی دارد! پس جمال بی مثال ائمه معصومین (علیهماالسلام) چگونه بوده است؟
افطار امام تمام شد و ایشان با خداحافظی معمولی خیلی سریع سفره افطار را به گونه ای ترک کردند که دیگران از صرف غذای خود محروم نشوند(از پای سفره بلند نشوند)
و باز هم از پشت پارتیشن های ضلع غربی حسینیه راهی منزل شدند.
خودم را به آن سوی پارتیشن رساندم که حدود 10 نفر دیگر نیز منتظر بودند تا رهبری را در آخرین لحظات نظاره گر باشند.
آقا راهروی پارتیشن را طی کرده و  نیم متری درب خروجی حسینیه قرار گرفتند و شاید دوثانیه دیگر فرصت داشتم تا آنچه را که در ذهن داشتم پیاده کنم ، در حالیکه مطمئن نبودم که اینکار خوشایند تیم حفاظتی باشد یا نه؟
هرچند که در آن لحظه حفاظت کمتری از ایشان صورت می گرفت.
در آخرین ثانیه ای که فرصت داشتم ، با صدای بلند و رسا گفتم : "حضرت آقا من افطار نکردم"
امام در آستانه خروج از درب حسینیه متوقف شده و به سمت صدای من برگشت.(علیرغم آنکه صدای همهمه ی احساسات دیگران نیز شنیده می شد).
جمله ام را تکرار کردم و قامتم نیز که از نفرات فی مابین بلند تر بود چشمان معشوق به سمت من معطوف شد و با لبخندی ملیح و ابروهای داده بالا(ازکنجکاوی) پرسیدند : چرا؟
به سمت من آمدند و باز هم سوال خویش را تکرار کردند : چرا افطار میل نکردید؟
اکنون فاصله دومتری بین من و ایشان را جمعیت چند نفره ی علاقمندان به حضرتش پر کرده بود.
گفتم : آقاجان عرضی دارم که تا با میزبان خویش درمیان نگذارم لب به غذا نخواهم زد.
ایشان با حالتی کنجکاوانه تر جویا شدند.
عرض کردم : حضرت آقا اکنون شش سال است که پیامی از عالم برزخ برایتان دارم. و قضیه این است که شخص مرحومی از کسبه شهرمان (نگفتم کدام شهر) از شما تمنا دارد تا حلالش کنید و اگر نیاز است مشخصاتش را عرض کنم؟
آقا لبخندی عمیق تر زد به گونه ای که ردیف دندانهایشان هویدا شد و دست را به بالا برده و فرمود : نیازی نیست برو بگو حلالت کردم.
آقا خداحافظی کرده و با صورتی بشاش حسینیه را ترک کردند.
من اما ، همانجا خدا را شکر گفته و بر سر سفره افطاری برگشتم.
جمعیت درحال ترک حسینیه بوده و سفره ها آدم را بیاد مناطق عملیاتی خمپاره خورده میانداخت.
با اعتماد بنفس دوچندان بر سر سفره نشستم و به یکی از خدمه گفتم : برادر من افطار نکردم.
گفت : بشین اخوی همین الان میارم خدمتتون.
و....

**********

به خانه برگشتم.
اولین کارم تماس با خوزستان و منزل همشیره آن مرحوم بود که خوشحالی و شگفتی زایدالوصف وی را به دنبال داشت.

خدا حاج آقا ر.د را بیامرزد که عمری را با شرافت در بازار دزفول مشغول به فروش .... بود و به تبع اجناس فروشگاه معروفش ، بسیاری از جوانان شهر ایشان را می شناختند.
آن مرحوم بسی مردمدار بود لکن همان گونه که خودش به ما زندگان پیام داده است :

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ( 7 زلزال)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8 زلزال)

 

کسی چه میداند؟ شاید نویسنده ی دیسون "تمام" رویش در برزخ کبود باشد





موضوعات مرتبط: رهبری , امام خامنه ای , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیروز در محضر استادم بودم که ناگهان گفت : وضو داری؟

(داشتم)

- بله.

- از اون قفسه ی پُشتی یه قرآن هست بیار می خوام برام استخاره بزنی.

( آوردم و به مزاح گفتم : دکتر! قرآنش مجیده. من با قرآن کریم دستم رَوون تره.)

- الان وقت شوخی نیست.

(نیت کرد و گفت :بسم الله)

زدم...

سوره کهف آمد :

وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً.

ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً.

استاد گفت : بگیر. این کارت برای شماست.

کارت دعوت به بیت آقا بود برای سخنرانی و نماز و افطاری.

پیش از این حضرت آقا را در صحن رضوی خورشید هشتم(ع) دیده بودم.

خود بیت ایشان در تهران نیز یکبار.

اما اینبار برایم حکم "آب نطلبیده مراد است" را داشت.

راستش شوکه شدم.

دکتر گفت : دعوت از اساتید دانشگاهیه و اسم من روی کارته ولی شما برو و بگو که از طرف من اومدی.

- دکتر چرا خودتون تشریف نمی برید؟

- می خواستم برم ولی نمیدونم چرا به دلم برات شد که این فرصت رو به شما بدم که نهایتا تصمیم رو به قرآن سپردم.

به ساعت نگاه کردم ، وقت زیادی نداشتم ، چیزی حدود دوساعت.

با تشکر از دکتر از سازمان خارج شدم.

به خانه رسیدم ، غسل زیارت کرده و راهی خیابان فلسطین شدم.

ورودی بیت ، بچه های حفاظت ( کارت دعوت رو ضمیمه کارت سازمانی کردم)  لطف کردند و پذیرشم نمودند.

مسیرهای بازرسی رو طی کرده ، وارد حسینیه امام خمینی(ره) شدم. همان ابتدای سالن ایستادم. "آقا" را از فاصله حدود سی متری به نظاره نشستم. پس از دقایقی مسئولین تشریفات راهنمای ام کردند به نزدیک جایگاه و در چند قدمی دلدار جای گرفتم.

لحظه ای از نگاه به حضرتش غافل نمی شدم.

اساتید مدعو یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار می گرفتند.

دکتر مخبر صف جلو نشسته و سربزیر و آرام گوش به سخنرانان داشت.

دکتر خسروپناه که از مفاخر نوپای دزفول در عرصه حکمت و فلسفه ایران زمین است در مجلس بود.

(یادم آمد خوش سلیقگی!! حضراتی که برای کلنگ زنی پالایشگاه دزفول به جای دعوت از خورشیدهای درخشانی همچون دکتر خسروپناه ، از برخی بازیگران تلویزیون دعوت بی ربط و زننده به عمل آوردند.)

قریب به دوساعت نشستن و گوش فرادادن به سخنرانان و فرمایشات خود حضرت ماه ، برای بنده نکات جالبی در برداشت که پُستی جداگانه و طولانی می طلبد.

لذا ادامه مطلب را از پایان فرمایشات آقا خدمت علاقمندان محترم ارائه می کنم :

جمعیت به سرعت پشت سر "ولایت امر" به نماز ایستادند.

نمی دانم چرا در دلم غوغایی برپا بود و متعجب از اینکه چرا من این چنینم؟

نماز مغرب تمام شد.

نشست و برخاستم در نماز بر خلاف همیشه (که نماز را نشسته می خوانم) برایم سخت نبود.

در کمال بهت و حیرت ، من حتی مشکل نشستن روی دو زانو را نداشتم.

(به دلیل آسیب دیدگی امکان نشستن روی زانو در نماز را ندارم)

به راحتی سجده می رفتم و بر دوزانو می نشستم.

حال عجیبی داشتم.

بین دونماز به بهانه دعا کردن از میان جمعیت برخاستم و به حالت ایستاده و از منظری مسلط ، شانه های معشوق را که در حال ذکر بود نگاه می کردم.

(بی توجه به اینکه دیگران درباره ام چه فکر می کنند)

اما سوالی گزنده ذهنم را رها نمی کرد :

داستان این دعوت ناگهانی و ناطلبیده چیست؟

زیر لب شروع کردم به خواندن دعای فرج ، ناگهان ذهنم به شش سال قبل فلاش بک زد و نکته ای به یادم آمد که تمام بدنم کرخت شد و انگار آب سردی بر روی عضلاتم ریخته باشند.

اکنون یافته بودم حکمت این دعوت غافلگیر کننده را.

تکبیری زیر زبان راندم و همانجا عهد کردم که کار ناتمام شش ساله ام را همانجا و همان ساعت اجرا کنم.

و اما داستان شش سال قبل چه بود؟

پست بعدی انشالله..

 

پیدا کنید پرتقال فروش را



موضوعات مرتبط: مهران موزون , امام خامنه ای , سخنران , بیت

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۳ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()