یلداتون پیشاپیش مبارک

فرداشب به بهانه این سنت دیرینه پُستی خواهم رفت و کسی رو بهتون معرفی خواهم کرد که ممکنه براتون جالب باشه.

فعلا این مامی شورت مدل شب یلدا رو داشته باشید و برای محمد مجیدی راد (ارسال کننده ی این عکس) آرزوی عاقبت بخیری کنید که این شب یلدایی طعم دیسون رو با این عکس عوض کردند.

 

 

چن تا خواهش :

1-  فردا شب تلویزیون خاموش. در واقع تلویزیون تعععععطیل.(به خدا چهره ماه اعضای خونواده از قیافه آدمای توی تلویزیون خیلی خوشگل تر و دلنشین تره)

2-اعضای خانواده دور هم بنشینید و چهره به چهره با هم حرف بزنید و گعده راه بندازید.(حتی اگه دونفر باشید)

3- بزرگترا از تجربیات قدیمی شون برای کوچیکترا بگن. کوچیکترا مجهولات فولکلورشون رو از بزرگترا بپرسن.

خطر: وقتی رودرروی خانواده حرف می زنید همزمان با سخن گفتن شومی نخورید چون ممکنه که صورت طرف مقابل رو با ذرات شیرین شومی ....

4- شومی ها رو از طول و به مدل شُتُری ببُرید(غول غول) چون سنتی تره.در واقع غول شومی رو طوری بلند و کشیده ببُرید که وقتی از ریشه به شومی گاز می زنید نرمی گوش هاتون از دوطرف شومی رو لمس کنه ، سپس با افکت صدای هورت کشیدن شومی به لذت خوردنش بیافزایید.یادتون باشه این صدای گَم زدن به شومی که همراه با هورت کشیدن شومی هستش از قدیمی ترین افکت های انسانی در جهانه چون قدمتش به قدمت کشف شومی میرسه.

لازمه که بزرگترا فرداشب این آوانس رو به کوچیکترا بدن که در محفل خودمونی خونواده یه کارناول شومی کُشی راه بیفته.سبز

توصیه : اگر میخوایید لذت شومی رو بیشتر ببرید قید تفکیک تُخ شومی از شومی بزنید و بذارید دندوناتون عین دستگاه چمنزنی پوست شومی رو پاک و پاکیزه بکنه و نگران سرنوشت تُخ شومی ها نباشید روزگار و طبیعت کار خودشو میکنه.خیال باطل

5- مادربزرگا و پدربزرگای زنده رو دریابید و ازشون نقل و شیرینی بگیرید و پای حرفاشون بشینید. از اُلِه گرفته تا مَتَل سعی کنید تخلیه اطلاعاتیشون کنید ولی خسته نشن یهو.

6- اگر پدربزرگ مادربزرگ در قید حیات نیستن برید سرکوچه و اولین موردی رو که گیر آوردین به دست و پاش بیفتین که بیاد تو جمع خونواده تون و محفلتون رو برکت ببخشه و اَگرَم گیر نیومد برگردید خونه و دسته جمعی برای روح درگذشتگان یه فاتحه غلیظ بفرستید و جاشونو خالی کنید.

7- از شاهنامه و حافظ نگذرید و حتی بذارید کوچیکترا چند خط بخونن.

8- برای همدیگه دعا کنید و از خدا بخوایید که خدا دشمنان این سرزمین رو زیر زمین چال کنه.

9- به خودتون قول بدید که هرچه در توان دارید برای حفظ و زنده نگهداشت سنت های اصیل و مفید تلاش کنید.نمیخواد بشینید و لغت نامه بنویسید همینکه گویش پدری رو  با کودکانتون استفاده کنید خودش کلی کاره.مخصوصا منظورم با پدر سید مسیح سبزقباس.... با شمام سیدرضا...خودتو به کوچه علی چپ نزن داداش.با همین چشای خودم دیدم که روز روشن(منظورم ساعت 10 شب زیر نور لامپ حسینیه اس) با بچه ات عجمکانی حرف میزدی.

(امروز غروب برسم خونه و یادم باشه عکس خوشگل سید مسیح رو میذارم همینجا)

فعلا یاحق.....بازم یلدا مبارک

آخییییییش چقدر از واژه ی "شومی" استفاده کردم...تِشکِ دلوم درومَه.



موضوعات مرتبط: یلدا , مهران موزون , تلویزیون , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٩ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پلنگ را دوست دارم به چند دلیل :

1- زیبا و رعب انگیز است

2- مرده خور نیست.

3- شکار دیگران را نمی خورد (در واقع دزد دسترنج دیگران نیست) مثل کفتار.

4- شکار را به بلندترین نقطه برده و پیش چشم همه پاره پاره اش کرده و نوش جان می کند ، نه مثل قورباغه که به زیر آب میخزد و چشمان از حدقه در آمده اش از آب  بیرون است و منتظر است تا یک لحظه زبان درازش را به بیرون پرتاب کرده و طعمه در حال گذری را به کام بگیرد و ببلعد.

5- همیشه بر شکارش اشراف کامل دارد بی آنکه دیده شود.در واقع تمام حرکات طعمه ی نگون بخت را کامل و نامحسوس زیر نظر دارد.

6- به سادگی غرش نمی کند اما وقتی می غرد صدایش تا کیلومترها شنیده می شود.

7- دید در شب خوبی دارد.

و...

چندی پیش در سایت وزین آقای صادق جولای عزیز گشت و گذاری داشتم که به عکسهایی از گونه های جانوری شهرستان دزفول برخوردم.

با دیدن شمایل زیبای پلنگ دزفول ، دو حس متضاد شادی و غصه را یکجا تجربه کردم.

شاد از اینکه :

هنوز جغرافیای جانوری دزفول از این مخلوق زیبا و تحسین برانگیز تهی نشده است.

پیش از این در فضای دیسون راجع به خر دزفول ، سمندر دزفول ، گوزن زرد دزفول ، پرندگان دزفول و ....گفتم.

اما نشده که راجع به پلنگ دزفولی چیزی بنویسم.

هرچند در پُست مربوط به کوه پیمایی نوروز امسال در حواشی دره پلنگون اشاره ای جزئی داشتم ولی مفتخر به دیدن تصویری از این آفریده حیرت انگیز نشده بودم.(منظورم پلنگ دزفول است)

چند روزی است که این عکس زیبا و غرورآفرین بر صفحه دسکتاپ لپ تاپم نقش بسته است.

خوب به اندام و نقوش زیبایش بنگرید :

 

سایز اصلی :  کلیک کنید

دست خودم نیست ، وقتی می بینم سرمایه ای که مربوط به دزفول است و حفظ می شود و از انقراض نجات می یابد ضربان قلبم از خوشحالی بالا میرود.

ایضا همین حس را به سرمایه های دیگر نقاط ایران زمین دارم.

روزی اگر بشنوم ببر مازندران را در عمق جنگلهای آن دیار جسته اند جشن میگیرم.

 

عظمت ببر منقرض شده ایرانی را ببینید؟ (لعنت بر قاجاریه)

 

و اما غصه ی اینکه :

چرا اداره محیط زیست شهرستان دزفول با یک هفتم نیروی محیط بان لازم ، انجام وظیفه می کند؟

چرا پلنگی که روزگاری در یک کیلومتری دزفول می زیسته ، اکنون آنقدر نیست و نابود شده و عقب نشینی کرده که برای تماشایش باید به عمق کوه های سالن و سگریون سفر کرد؟

چرا پروژه های فیلم سازی حیات وحش برای دزفول تعریف نمی شود؟

چرا جوانان خوش ذوق دزفولی کمتر به فکر عکاسی حرفه ای حیات وحش هستند؟

حقیقت این است که دزفول و اطراف آن سرشار از حیوانات دیدنی و شگفت انگیز است که عکاسی حرفه ای این مخلوقات دیدنی خداوند ، خودش نوعی کار آفرینی و معرفی و نام آوری جغرافیای جانوری شهرستان ما محسوب می شود.

از بق بُتُل ها و بط ها و بلبل های دیدنی درون شهر گرفته تا شاهین و پلنگ های مهرانگیز خارج از شهر ، همه و همه دارایی های دزفولند.

راستی دوستان؛

پلنگ را از فاصله چند متری دیده اید؟

بسیاااااار زیباست.

در پایان این پُست به این نکته ی جالب فکر میکردم که : ما دزفولی ها ، از درون کوچه و خیابان های تنگ شهر ، تنها حرف پلنگ مان را می زنیم بی آنکه ببینیمش حال آنکه پلنگ های دزفولی بیرون شهر ، بر فراز کوهستان های دزفول ، بر تمام شهر اشراف و استیلا دارند .

جل الخالق.

 

با سپاس از مدیریت محترم سایت "شهرخمون دسفیل"

و محیط بان عزیزی که زحمت گرفتن این عکس را کشیده است.



موضوعات مرتبط: بق , دزفول , پلنگ , موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٥ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

کمی آن سوتر از حسینیه شهید عظیم اسدی مشکال (البته نامش چند سالی است که به حسینیه امام سجاد علیه السلام تغییر یافته) محوطه نسبتا فراخی وجود دارد که پیش از انقلاب ، محل کارگاه اولین نان ساندویچ پزی تاریخ دزفول بود.منظورم همان نان های خوشمزه یی است که اکنون دیگر رواج ندارد و به جایش نان های بیمزه ی باگت جایگزین شده اند.

در تهران به این نان ها می گویند : نان بُلکی (bolki) که به ندرت پیدا می شود.

بگذریم.

در سفر محرم امسال به شهر ، فرزند صاحب آن کارگاه نان ساندویچ پزی برایم چنین تعریف کرد :

حواشی سال 49 یا 50 روزی ریبون کارگاه همراه با کارگران خویش مشغول خوردن صبحانه بودیم.

احمد شیرزاد(احمد پسر شیرزاد) یکی از کارگران فرز و تیز کارگاه که کموترباز قابلی هم بود تازه صبحانه را تمام کرده و مثل همیشه آدامسش را دهان گذاشته بود که توجهش به نشستنِ کموتری خانگی روی لب بام کارگاه جلب شد .

احمد بلافاصله قدری خاک از گوشه ریبون برداشته و به حالت پاشیدن دانه شروع به پاشیدن خاکها نموده و با لبانش صدای موچ..موچ در آورد.

کموتر بینوا فریب خورده و برای خوردن دانه های فرضی به کف ریبون فرود آمد.

احمد با دستان بلندی که داشت و حرکات هیبنوتیزم وارَش ، همچون پلنگی چابک کفتر را گرفت.

در همین لحظه کوبه ی چکشی درب چوبی و قدیمی کارگاه به صدا درآمد.

من از ریبون به زیر آمده و درب را باز کردم.

"مانده" بود.

یکی از کفتربازهای قهار و قدیمی محل ، که البته کفتر بازی تفریحش بود و آوازه خوانی و هزار هنر!!! دیگر شغلش.

- کوَک حجی کموتروم اومسه ریبون تون.(پسر حاجی کفترم اومده پشت بامتون)

تا اومدم جواب بدم احمد از پشت سرم ظاهر شد و کفتر را دو دستی به سمت مانده دراز کرده و گفت : ایانَه ؟ (اینه؟)

مانده که کاملا وامانده و مستأصل نشان میداد گفت : لِف خُشَه اَما مال مو کاکل نداشت.

(شبیه به خودش است ولی مال من کاکل نداشت)

راهش را کشید و رفت.

من اما در تمام لحظاتی که کموتر در دستان احمد و جلوی چشمان "مانده" بود ، مانده بودم که احمد در این فاصله اندک کموتر کاکل به سر را برای دست به سر کردن مانده از کجا گیر آورده.

متعاقب احمد به درون کارگاه رفتم تا پاسخم را دریابم.

- احمد؟ این کموتر کاکل پرپانه اَ کجا اووُردی؟ (این کبوتر کاکل به سر و پَرپا رو از کجا آوردی؟)

خنده ای کرد و پس کله ی کموتر را نشانم داد که کمی از آدامسش را به پس سر زبان بسته زده بود تا پرهای عقب سرش بالا بیاید و کاکلی جلوه کند.

(درواقع احمد ، کموتر را گریم کرده بود.)

 

از خنده روده بر شده بودم که مانده ی مَحمَ رجب با آن ادعا چه رودستی خورده است.

****

داستان راستان پسرِ حاجی در تمام مسیر دزفول تهران نُقل محفل دونفره ی بنده و اخوی عزیزم بود و حلاجی اش می کردیم و نکاتی از این دست به ذهن متبادر میشد :

1- احمد به کموتر دو کلک زده است. اولا کموتر را برای خوردن دانه و اسیر کردن به زمین نشانده است. دوما برای کموتر دانه نپاشیده بلکه مشتی خاک را مبنای کار خود قرار داده است.

2- احمد به صاحب کموتر نیز دو کلک زده است. اولا مانند همه ی کسانی که به صاحب کموتر می گفتند : نه! کموترت اینجا نیست. به مانده نیز پاسخ رد داده که کموترش آنجا نیامده. ثانیاً به مانده کموتر خودش را نشان داده و کاری کرده که کموتر باز حرفه ای چون او ، خودش بگوید که "این کموترِ او نیست"

3- اکنون اگر "مانده" پس از 40 سال بفهمد که چه رودستی خورده عکس العملش چیست؟ ناراحت می شود؟ میخندد و برای احمد(که فوت شده) طلب مغفرت خواهد کرد؟ برای حفظ غرور از دست رفته اش زیر قضیه خواهد زد؟

4- بعید است "مانده" زیر قضیه بزند چون او علی رغم کارنامه ی درخشانش!! آن قدر مرام داشت که کموتر دیگران را به جای کموتر خودش قبول نکند. پس احتمال انکار این داستان راستان از سوی "مانده" نزدیک به صفر است. خصوصا آنکه راوی اش بسیار معتبر است و خودِ "مانده" نیز به خوبی او را می شناسد.

5- آیا هوش احمد همان هوش کم نظیر دزفولی نیست؟ آیا این خاطره ی طنزآلود از منظر هوش دزفولی ، شبیه به آن حرکت رزمنده دزفولی نیست که نارنجکی را زیر زیرپوش سفید خود پنهان کرده و به سمت تیربارچی عراقی میرود(به نشانه تسلیم) و وقتی به او نزدیک می شود زیر پوش را انداخته و عراقی وحشت زده از نارنجک را گوش پیچانده و به اسارت می گیرد؟(با سپاس از استاد موجودی ، برای تعریف این قضیه) آیا در این مثال که زدم عراقی قصه ی ما همان کموتری نیست که گول خاکپاشی احمد را میخورد؟(البته بلاتشبیه فرهنگ وزین دفاع مقدس)

6- آیا این هواپیمای جاسوسی امریکایی که توسط بچه های سپاه بر زمین نشست همان کموتری نیست که بر زمین نشانده شد و آیا قرار نیست بزودی برایش کاکلی درست کرده و به پروازش درآورند ، طوری که خود امریکایی های وامانده نشناسندش؟ (باز هم بلاتشبیه شیران عرصه دفاع الکترونیک)

 

 

خلاصه در مسیر دزفول-تهران حدودا یک ساعتی موضوع بحث ما برای کوتاه کردن مسیر ، همین قضیه بود.

 

پی نوشت1 : احمد شیرزاد پیش از انقلاب برای خدمت سربازی به دیار آذربایجان رفت و همانجا ، جان را بر سر خدمت زیر پرچم گذاشت و همانجا هم دفن شد. ظاهرا یکی از برادرانش در کوچه قلعه مشغول ترشی فروشی است.

پی نوشت 2 : پَرپا به کموتری می گویند که پاهایش پوشیده از پَر باشد.

پی نوشت3 : کموتر : کبوتر

پی نوشت 4 : ریبون : روی بام / پشت بام

پی نوشت 5 : امیدواریم به زودی شرح دقیق حکایت رزمنده دزفولی... نارنجک....زیرپوش... توسط جناب موجودی در وبلاگ "الف دزفول" به تفصیل نوشته شود.



موضوعات مرتبط: rq-170 , مهران موزون , هواپیمای جاسوسی , کفتر باز

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱٩ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


یادش بخیر؛

خونه هامون بزرگتری داشت و کوچکتری.
هر کی سرجای خودش بود ، گاهی کوچیکا با داشتن یه مَن ریش و پشم ، از بزرگا توگوشی میخوردن اونم جلوی همه؛
صداشون در نمی یومد و از شخصیتشون هم جلوی اغیار هیچی کم نمیشد.

یادش بخیر؛

وقتی دور هم بودیم و مهمون غریبه ام نداشتیم معمولا سفره "بزرگ خاندان" از بقیه جدا بود و هم سفره شدنش با اهل خونه یه حساب و کتابی داشت .
جَنَمِ بزرگتریش بسادگی بر نمی تابید که شام و نهارش رو با اهل خونه روی یه سفره بخوره ، درست مثل شیرای نر که سفره شون از بقیه خانواده جداست. (البته این رسم-صرفنظر از خوب و بد بودنش- حدود 40 سالی هست که وَر افتاده)

یادش بخیر؛

پسرای شیطون خونواده که سر سفره هم دست از تیزبازی بر نمیداشتن و بعدِ سیر شدنشون دنبال خالی خوردن گوشت و کباب بودن و بزرگترا یواش میزدن پُشت دستشون.

یادش بخیر؛

وقتی کوچیکترا واسه خودشون شادی و وَرجه وورجه میکردن ، بزرگترا بهشون نهیبی ساختگی میزدن و بعد از اینکه بچه ها ساکت میشدن خود اون بزرگتر میومد وسط و معرکه ی شادی رو برای بچه ها گرم می کرد و بچه ها تا دوزاریشون میفتاد که اون بزرگتر غیظش تَهی نداشته و سرکار بودن.

یادش بخیر؛

وقتی خاندانی دور بزرگشون توی خونه اجدادی جمع میشدن پسرای نوجوون خونواده ، سه سوت توی حوض خونه بابابزرگ وِلو میشدن و آخر سری هم اونقدر توی سروکله هم میزدن تا یه دعوا می شد و خاله داییا میومدن با تشر از حوض مینداختن شون بیرون.

یادش بخیر؛

کلاً وقتی کوچیکا با هم زدو خورد داشتن ، بزرگتری میومد سراغشون براش فرق نمی کرد که بچه خودش مقصره یا بی تقصیر.... همه رو باهم غیظ می کرد و گوش می پیچوند.
تازه والدینِ بچه های تنبیه شده از اون بزرگتر تنبیه گر ، تشکرم میکردن ، نه مثل الان که بخش زیادی از کدورت بین خانواده ها مربوط به جَرکشیدن بزرگترا  به پشتیبانی بچه هاشون میشه.

یادش بخیر؛

عمه ، عمو ، خاله و دایی و پدر بزرگ و .... توی تربیت آدم نقش داشتن و بچه می دونست که غیر از مامان و بابا شیش نفر دیگه ام بالای سرشه ، نه حالا که با کوچیکترین اشاره ای برمیگردن به اونی که سه برابر خودشون سن داره میگن : مگه بابامی؟؟؟ مگه مامانمی؟؟

یادش بخیر؛

وقتی یه پیر؛
از کار افتاده می شد و آلزایمر می گرفت همه مثل پروانه دورش بودن تا دم مرگ!
نوبتی و شیفتی توی خونه هاشون تروخشکش میکردن و از وجودش برکت میگرفتن.

یادش بخیر؛

وقتی مامانامون غذایی می پختن بیشتر غذاهامون "نونی" بود و هیهاتی برنچ پخت میکردن و این همه چاق و تپل نمی شدیم (منظورم اضافه وزنه)
این همه مایونز و نوشابه و ماکارونی و لازانیا و نشاسته تو معده مون نمی ریختیم.

یادش بخیر؛

وقتی خونه بابابزرگ جَم می شدیم ، ما کوچیکترا همیشه دنبال وسایل قدیمیِ انباری و شبستون بودیم و آخر سر هم اسرار آمیز بودن خونه ی بابابزرگ برامون تمومی نداشت ، مثِ حالا نبود که سروته خونه ها و آپارتمان ها عرض سه دقیقه مشکوف میشه و هیچ جذابیتی برای بچه ها نداره.

واقعا یادش بخیر خونه های قدیمی؛
همه چیشون رو حساب بود و هر چیزی سرجای خودش قرار داشت ، آشپرخونه اینهمه جلوی چشم نبود و مامان خونه با فراغ بال و بی حجاب(بابت مهمون غریبه) توی قلمروی شخصیش مشغول لجستیک وعده های قوتمون میشد.

یادش بخیر؛

فاصله مَبال(توالت) این همه به سفره ی غذامون نزدیک نبود و بخاطر دوری از اتاق ها و سفره ، نه مشکل تهویه مطبوع داشتن دستشویی ها و نه مصیبت نیاز به آکوستیک صدا.

اصولا مهندسی مبال هامون جوری بود که نیاز به در ورودی نداشت و سترشم کامل رعایت می شد.

یادش بخیر؛

بزرگایی داشتیم که به پلنگ میگفتن گربه و جای زخم پلنگ روی تنشون رو با خنده می گفتن : چیزی نیست آغاجون یه خراشه ...جای پنگِ گربه اس.
هی.....هی... خیال باطل

"یه حبه قند" رو ببینین دوستان!

مملو از این "یادش بخیر" هاس.

اما تمام داستان در یادآوری صحنه های نوستالژیک خلاصه نمیشه.

عمیقه این فیلم....عمیییییق.
رفتم سینما و دیدمش هفته قبل ولی منتظرم بیاد شبکه خونگی تا بگیرم وچند بار دیگه ببینمو  بو کنم و روی چشم بذارم
و البته یه نقد مفصل راجعش بنویسم.

فقط همین جا بگم :

بوسه میزنم به دستان پرتوان سید رضا میرکریمی

به قول حاتمی کیا : خدا خیرت بده سید با این "یه حبه قندت"
ببینید دوستان.
ببینید یه حبه قند رو!
با قید این تبصره که در حین دیدن فیلم ، تا میتونید از ظنِ دزفول قدیم تون ، یار مضمون فیلم بشید.
باران درود من ، نثار اشکهایی که در حین دیدن فیلم "یه حبه قند" خواهید ریخت.  

 





موضوعات مرتبط: یه حبه قند , دیسون , فیلم , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()