گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

***

قصه بالا را خواندید؟

حالا بشنوید :

روز گذشته در دزفول، دزدی با یک جعبه شیرینی در دست و به عنوان یک مسافر درون خودرویی می نشیند که دختر مرد راننده نیز حضور داشته است.

دزد پس از نشستن در خودرو و خوش و بش کردن با مرد راننده و فرزندش، به آنها تعارف شیرینی می کند.

مرد (و احتمالا دخترش) شیرینی برداشته و میل می کند.

طولی نمی کشد که حال مرد راننده به قدری بد می شود که راه به سمت بیمارستان کج می کنند.

(نمیدانم صحنه به چه شکل بوده؟ و اینکه چگونه دختر از پدر جدا شده و به خانه می رود و مرد بعد از مسمومیت خودش رانندگی کرده یا دزد نابکار را پشت رُل نشانده)

خلاصه آنکه که دزد انسان نما،  صاحب مرکب را تا بیمارستان همراهی می نماید و بعد از بردن مرد راننده به اورژانس، دزد بیرحم سوار بر خودرو شده و خودروی بنده خدا را با مدارک و پولهای درون ان به یغما می برد.

خودرو تاکسی بوده؟ نمی دانم

شخصی بوده نمی دانم.

ظاهرا پای شیرینی ها (نمی دانم چطوری) به خانه نیز باز می شود و آنها نیز مسموم می شوند.

سوال اینجاست : آیا در این قضیه فقط یک سرقت اتفاق افتاده است؟

البته که نه!

آسیب جانی نیز به صاحب مال و خانواده اش  وارد آمده.

اما یک جرم پنهانی سنگین دیگر نیز رخداده که به نظر من اعدام در ملاعام برای چنین جرمی بسیار کم است.

جرمی به نام : تخریب اعتماد اجتماعی مردم به یکدیگر.

ما مردم فراتر از توصیه های قانونی، به یکدیگر یک اعتماد نانوشته داریم.

به چند سکانس رایج در صحنه های روزمره مردم این مرز وبوم توجه فرمایید :

سکانس مثالی اول

در مسیری می رانید

مُحَرم است

به خیابانی نسبتا خلوت می رسید

سینی نذری را از پنجره خودرو به سمت تان می گیرند و شما بی معطلی شربت نذری را سر می کشید

به نبش بعدی نرسیده حالتان بد می شود طوری که کنار می زنید و ناگهان چند نفر....

سکانس مثالی دوم

به طبیعت رفته اید

کمی آنطرف تر چند نفر از راه می رسند و جوجه کباب روی آتش بار می کنند و به شما هم سلامی وعلیکی ابراز می نمایند و با لبی خندان به شما می گویند : کمی کسری دارید..نمکی...روغنی..در خدمتینم

تشکر می کنید

جوجه کبابشان آماده می شود و ناگهان دوسیخ آورده و به اصرار تعارفتان می کنند و شما پس از کلی تشکر می گیریدو می خورید و .....

سکانس مثالی سوم

شب وفات و یا تولد یکی از معصومین(ع) است

درب خانه را می زنند

سینی نذری را جلویتان میگیرند وشما کاسه ای بر می دارید به شما می گویند بیشتر بردارید زیاد است و شما کاسه دوم را برمی دارید و نیمه شب همگی کسانی که نوش جان کرده اند در حقیقت بیهوش می شوند تا صبح که برمی خیزند و می بینند خانه را رُفته اند.

سوال از محضر ارباب فن قضا

آیا برای رسیدگی به این جنبه جرمی که دیروز در دزفول اتفاق افتاده است نیز فکری شده؟

تخریب اعتماد عمومیِ فی مابین مردم را می گویم.

 

لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

پی نوشت 1تریده (tarideh): در گویش کوهستان های شمال خوزستان به معنای دزد و راهزنی است که تکنفره اقدام به دزدی و راهزنی می کند.

پی نوشت 2 : پیرو  لزوم «بازگو» نکردن جرمِ زشت روز گذشته ی دزفول، دیسون نیز بنا نداشت تا چنین مسائلی را در فضای مجازی بازنشر دهد اما از آنجا که موضوع در سایتهای محترم ( +  +   +) علنی شده است، گفتم شاید بتوان در دیسون از منظری خاص به آسیب شناسی این مطلب پرداخت.



موضوعات مرتبط: تریده , دیسون , دزفول , اعتماد

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

من دیپلمات نیستم، انقلابی ام، به همین علت، صریح، صادقانه و قاطعانه

حرف میزنم.

***

سوال : آیا مولایم امروز، افزون بر سیلی محکمی که به امریکا زد، دستگاه تولید دیپلمات کشور را نیز به تلنگری نواخت! تا  این دستگاه به خود آید و نسل آینده دیپلمات های کشور را با شخصیتی قاطع، صریح،انقلابی و صادق تربیت نماید؟

نکته مهم : حضرت آقا، هیچ استثناء ، تبصره و تمایزی مابین انواع دیپلمات های موجود قائل نشدند. لذا در روزهای آینده، جایی برای بازی های مفسران و شارحان احتمالی باقی نمی ماند.

بنابراین، تفسیر به رأی و تشریحِ به میل، موقوف.

بلکه جا دارد تا بدنه ی رو به رشد دیپلماسی کشور به جای «خودتوجیهی» به «خودنقدی» و کاهش میزان انحراف خویش از این خصائل باشند. 

قاطعیت

صداقت

انقلابی بودن

صراحت

پیشنهاد طرح قصاص

سرواژه های این چهار نقصِ دستگاه دیپلماسی کشور، سرمشق و سرخط هایی است که لزوم خودقصاصی را در دستگاه های فعالِ در حوزه های آموزشی، تربیتی و اجرایی دیپلماسی کشور برجسته می کند.

کسی چه می داند، شاید این نظر دیسونِ نحیف، حتی این ظرفیت را داشته باشد که طرحی به نام طرح قصاص، توسط اصحاب دیپلماسی کشور، طراحی و اجرا شده و نتایج مبارکش را در نسل آینده ی دیپلمات های ابرقدرتی به نام جمهوری اسلامی ایران شاهد باشیم.

به امید روزی که ولی فقیه و رهبر این کشور بفرماید : من هم یک دیپلماتِ انقلابی هستم و به همین علت صریح، صادقانه و قاطعانه حرف میزنم.

خوشا به حال پاسداران انقلابی اسلام که امامشان می فرمود : ای کاش من هم یک پاسدار بودم.

فاعتبرو یا اولی الابصار

 

پی نوشت1) : از برادر عزیزم آقای مهندس عباس موزون، که ایده خلاقانه ی استخراج واژه ی قصاص را به این پُست افزودند تشکر میکنم.

پی نوشت 2) اینهم اظهار نظر یکی از اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس +



موضوعات مرتبط: دیپلمات , خامنه ای , ایران , وزارت خارجه

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اینجا دیسون است به وقت دل های عاشق دارالمومنین دزفول.

اینجا دیسون است به وقت نفس های یک خط در میانِ 350 جانباز شیمیایی که در عالم شهود، سلاطین مایند و این دوچشم کورِ ماست که تاج پادشاهی را برسر آنان نمی بیند.

خوانندگان عزیز،

صدای ما را از اعماق تاریخ سرزمینی می شنوید که سلمان محمدی(ص) از آن برخاسته است.

اینجا دیسون است به وقت مسجد ملاحاجی، آنجا که کسی چون مرحوم ضیایی(ره) در آن آرمیده است. همو که وقتی برای تعریض خیابان امام خمینی شمالی دزفول و به حکم مراجع عظام، نبش قبرش نمودند، جنازه ی نورانی اش پس از دهها سال، صحیح و سالم بیرون آورده شده و بر دست و دل مومنین شهر تا مسجد ملاحاجی تشییع و بدرقه شد.

همان مسجدی که اکنون مظلومانه و ساکت، در حال خُرد شدن و شکستن است و آب در دل هیچ میراث خوری در دزفول تکان نمی خورد.

 

 

اینجا دیسون به وقت خانه ی آیت الله قاضی(ره) است که دلم به یادش دلتنگ تر از هر زمان دیگر است.

خوانندگان عزیز، صدای ما را از بند بند آجرهای بنای کاشفیه و خانه ی مهجور شیخ انصاری  و مسجد بی امام جماعت آقا فتاح می شنوید.

می گویند در کاشفیه کسی کشف رازهای الهی میکرد که آقاسیدصدرالدین اش میگفتند و علم تسخیر جن داشت و بگاه خروج از اتاق، نعلین هایش در مقابلش جفت میشد (الله اعلم).

 

هان ای مردم بخارا و سمرقند که هنوز دلمان برای شما و دلتان برای ما می تپد،

ای مردمی که نه فقط دین مبین محمدی(ص) که آجرهای مربع هزاران ساله دزفول و بین النهرین نیز ما را و شما را همسایه ی هم نموده ، کجایید تا برما و بر مرگ دیوارهایمان بگریید؟

اینجا دیسون است صدای آخرین ناله های باغ گودول .

و این آخرین باغبان پیری است که چونان پدری فرزند مرده بر جنازه باغ سیصدساله یی نشسته است که عطر لقمه ها و طراوت و سبزی سفره های مردمان این سرزمین نورانی را قرنها تأمین می کرد.

 

 

فقط شناسنامه اس «سلطان»علی نیست، او براستی سلطانی از سلاطین دزفول است که در سیاهی یک شبِ موشکباران، جنازه سوخته ی سه شاهزاده ی 9 تا 17 ساله اش را در آغوش کشید و اکنون روزهای متمادی و در گرما و سرما بر نعش فرزندخاکی خویش می نشیند و یکبار دیگر خود را برای داغ فرزندی دیگر به نام باغ گودول، آماده می کند.

لودرهای شهرداری می دانند چه میگویم؟

اینجا دیسون است به وقت ته شوادوون هایی که روزگاری حامی حجاب زنان شیعه علی بود و زمان دیگر ناجی جان شیعیانی که ترس از موشک های اسکاد و وحشتِ سوختن و خاکسترشدن در عالم خواب را با آرمیدن در این نعمات خداوندی به فراموشی می سپردند.

همان شوادوونهایی که اکنون خود فراموش شده ی قلب های فراموشکار مایند.

اینجا دیسون است.

و این صدای تلق و تولوقِ چرخ بافندگی آخرین پیرمرد بافنده ی شهر است که نه برای نان بلکه برای جان می بافد

 

صدای قلم ما را از گلوی خفقان گرفته ی رودی میشنوید که آخرین نفس هایش را می کِشد.

راستی، برنامه های عمرانی شهر برای زمین های کف رودخانه خشک دز چیست؟

هرچه نباشد کلی زمین است و مساحت دارد.

آیا قرار است بر جنازه دز هم آپارتمان بسازیم یا تمامی اش را آسفالت خواهیم کرد تا ترافیک شهر سبکتر شود؟

اینجا دیسون است به وقت آینده ای که احتمالاً در آن، به جای رنگ سبزآبی و زشت! رودخانه ی دز، رنگ دلنشین و سیاه آسفالت را از کوپیته تا حمید آباد جایگزین کنیم و یک اتوبان زیبا!! ساخته شود و کت های حاشیه رودخانه را نیز تبدیل به تعویض روغن و فروشگاه های سرراهی کنیم تا تریلی های رسیده از آزاد راه پل زال را به میهمانی چای و قلیان بخواند.

اینجا دیسون است، آنچه که در پاراگراف بالاخواندید صدای قلبِ شوم کسانی است که برای تمامیت ارضیِ دلهای سوخته ی ما نقشه ها کشیده اند.

اینجا دیسون است به وقت شلیک کلاشینکفی در خیابان شهید منتظری دزفول که انصافاً صدای رگبارش از موشک های اسکاد صدام بلندتر بود ، چرا که صدای موشک ها تا سردشت می رسید اما صدای رگبار کلاشینکفی بر ویترین زرگری بینوا در دزفول تا ته تهران شنیده شد.

اینجا دیسون است و تاپ تاپی که می شنوید صدای هراسان قلب زرگری است که نمیداند اگر بستر برخیزد آیا بازهم جرات گشایش دکان خود را خواهد داشت؟

اینجا دیسون است، شهر مردمی که نفس را در قفسِ سینه زنگی مست بغداد حبس کردند و حالا همین مردم در خانه خود و در ته دکان خود هدف جغدهای شومی قرار میگیرند که معلوم نیست امنیت ملی شان را هدف گرفته اند یا جان و مالشان را.

کجایی حاج احمد؛

 

اینجا دیسون است، فریاد یا حسینی که می شنوید صدای کسی است که شنبه آینده اولین سالگرد عروج اوست، کسی که با «یک پا» تمام بیابانهای غرب خوزستان را برای امنیت من و شما گز کرد و شب و روزش برای آرامش شبانه ی من و شما، یکی بود.

اینجا دیسون است به وقت باتری قلب سوداگر،

صدایی که می شنوید صدای یاحسین اوست که در تمام دزفول و برای همیشه پیچیده است، کافی است تا کمی با دلت بو بکشی و صدایش را از بهشت علی بشنوی.

اینجا دیسون است،

صدایی که می شنوید آژیر دلِ من است و معنی و مفهوم آن این است که تالحظاتی دیگر، خواهم گریست.



موضوعات مرتبط: دیسون , سوداگر , سالگرد , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

سال 1364 ، مهندسی جوان، تک پسر خانواده یی خانزاده و اشرافی، از قلب تهران و برخلاف رضایت مادر، به عضویت ستاد معین بازسازی مناطق جنگی درآمده و اختصاصاً برای شرکت در سازندگی خانه های موشکزده دزفول راهی این دیار می شود.

غلامرضا با قدی رشید، چهره ای زیبا، موهایی بور و چشمانی عسلی روشن، دانشجوی کارشناسی ارشد معماری، با کوهی از احساسات و شور جوانی و عشقِ به میراث فرهنگی ایران وارد دزفول می شود.

همان دزفولی، که پدرش در دوره رضاخانی، ریاست ژاندارمری اش را برعهده داشته و در گوش فرزند، قصه ها گفته از دزفول و اقلیمش، از دزفول و مردمانش، از دزفول و معماری اش.

خودش می گفت : وقتی از غربِ شهر وارد شدم و گاهِ عبور از روی پل جدید(شریعتی)، معماری منطقه قدیم را دیدم برق از کله ام پرید و وقتی وارد کوچه های بافت قدیمی شدم

و خانه ها را

گره آجرها را

و کوچه های تو در توی آن را دیدم مدهوش شدم از آن همه  عظمت چندهزارساله که هنوز هم زندگی در آن جریان دارد.

(منظور از چند هزارسال قدمت  معماری دزفول است)

غلامرضا سه سال آزگار در دزفول ماند و تا سال 67 که جنگ تمام شد، نه فقط در بازسازی خانه و آشیان دزفولی ها شرکت داشت بلکه با دوربین آنالوگ خود چند هزار عکس و اسلاید (فرق است میان عکس و اسلاید) از بافت قدیم، از خانه های موشک خورده و از تخریب هایی که توسط لودرهای شهرداری وقت صورت می گرفت با چشمانی اشکبار عکاسی کرده و در آشفته بازار جنگ تحمیلی بر جنازه معماری فخیم ایرانزمین ضجه می زد.

خودش می گفت : چه شبها که خوابگاه را ترک کرده و به میان خرابه های بافت قدیمی رفته و با گریستن بر پیکره هنر فاخر ایران، روی مخروبه ی خانه های بافت قدیم تا صبح می خوابیدم. چه مصیبت ها کشیدم در آن روزگار که هیچکس دغدغه های مرا در خصوص تخریب بافت قدیمی درک نکرد. چه زجری کشیدم وقتی که طرحی بنام جاده ساحلی، کوس مرگِ بافت قدیمی را نواخت و میان رودخانه وبافت قدیم، جدایی ابدی انداخت.چه تلاشها کردم تا هیئت بازرسان سازمان ملل را به بهانه نمایش اسلایدهایم به ته شوادوون های بزرگ دزفول کشاندم تا شاید با مبهوت کردن آنها از معماری شوادوون ها به فکرشان بیاندازم که در بازگشت به اروپا، دولت های خود را ترغیب کنند تا به صدام فشار بیاورند که کمتر موشک روانه این ارگ سترگ و نازنین و مردمان بیگناه آن کند.

 

 

او پس از سه سال دزفول را به مقصد تهران ترک کرده و سالها بعد با پیگیری و زحمت فراوان و به مدد یکی از معاونین وزرای وقت (که دزفولی الاصل است) کتاب «دزفول شهر آجر» را می نگارد.

خودش میگفت : برای هرکدام از عکسهایی که درکتاب به حالت نقشه های ترسیمی می بینید ماهها روی کاغذ کالک و با مداد راپیت، گره گره آجرهای عکس های واقعی ام را جوهری کرده ام.

(آنان که هنرستان بوده اند و با مداد راپیت روی کاغذ کالک، نقشه های معماری کشیده اند میدانند کشیدن چند هزار آجر آنهم فقط برای بازسازی یک عکس و ترسیم پرسپکتیو آن یعنی چه؟)

بیست سال پس از خروج این فرزند راستین ایران از دزفول، من از طریق خواندن کتاب «دزفول شهر آجر» با شخصیت والای ایشان آشنا شدم.

(از همشیره ام برای هدیه این کتاب تشکر فراوان دارم)

عمیق و دقیق خواندمش کتاب را و احساس کردم که «تاروپود» وجود نویسنده را بر «دارِ» وجود من بافته اند.

نام نویسنده را مرور کردم : «غلامرضا نعیما»

و شگفتزده شدم وقتی که دیدم اصلیت این شخص «دزفولی» نیست .

می گویند : جوینده یابنده است.

و من گشتم تا او را یافتم و اکنون چهارسال است که افتخار دستبوسی اش را دارم.

اما بعد..

آقای پاپی زاده،

نماینده محترم شهرستان دزفول،

وکیل محترم شهر دزفول و منافع تمدنی آن،

استاد نعیما سال 67 دزفول را ترک کرد لکن 24 سال است که دلنوازترین سمینار تصویری معماری سنتی ایران را با نمایش و توضیحات تخصصی تصاویر دزفولِ سالهای  64 تا 67  در دهها دانشگاه ایران برگزار کرده و اشک بسیاری از عشاق هنر فاخر معماری ایران را درآورده است.

آقای پاپی، تا اینجا را داشته باشید.

اینکه کسی از 700 کیلومتریِ دزفول، پای به این سرزمین گذاشته و مدهوش هنر معماری اش می گردد شاه بیت قضیه نیست.

یکایک خاندان استاد نعیما افرادی خوش ذوق و دارای قریحه و چشم هنربین هستند.

ایشان در سال های پس از جنگ، دیده های خود را از دزفول، به مددِ تصاویر برداشتی و زبان بیان خویش به خانواده منتقل می کنند و اینگونه می شود که یکی از خواهرانِ ادیبِ ایشان با شنیدن تعاریف هنر معماری دزفول و مردمان شهر من و شما ... چنان ذوق قلمش به تراوش احساس می رسد که متن ظریف زیر را قلمی می کنند.

آقای پاپی زاده پالنگان،

این شما و این هم متنی در مدح و منقبت دزفول، آنهم از زبان یک بانوی ارجمند ایرانی که دزفول را به چشم ندیده و فقط وصف آن را شنیده است :

نویسنده متن، خانم س-نعیماست لکن زبان حال استاد غلامرضا نعیما در مواجهه با دزفول می باشد :

دزفول شهر آجر

زمانیکه از خط و خاطره و خاک گذشتم،

جایی را دیدم با تمامی باور،

ایمان آوردم به خلاصه شدن،

خلاصه بودن وگره خوردن عشق و خاک،

که همه «بودن» است،

حک شدن احساس بر دیوارهای این «بودن»،

وقتی یگانگی و خلوصِ نمایِ حقیقت را با تمامی وجود حس کردم،

به شهری رسیدم که همه آجر بود،

همه، گرما بود،

همه، عشق به معبود،

همه، طپش های زنده در اعماق گره های درهم آمیخته،

که مرا..تو را صدا میزد،

و باید خالصانه رفت و ماند و دید،

که چه عشقی نهفته است،

چه غوغایی است در دل این شهر،

نباید رفت باید پرواز کرد،

باید روح شد،

در قالب جسم نماند،

باید به چشم محبت دید و با صدای این شهر اوج گرفت

گره های درهم آمیخته این شهر کوچک را،

باید به اندازه وسعت تمامی خواستن حس کرد.

آن زمان درمی یابی که چه دنیایی است بی انتها،

درمی یابی که دست عاشقِ خاک، بی وضو نبوده است.

در تلفیق این عشق : سادگی اش، خلوصش، گرمایش، همه چشم هایی است که گویای حقیقت است.

بغض بی صدای غروب شهر در دلتنگی غریبانه و درهم فشرده آجرها پیچیده است

و عاشقانه می گرید،

می گرید برای تمامی ویرانی ها،

صدایش را می شنوی؟

پس،

دزفول را،

گره هایش را،

آجرهایش را،

عاشقانه باور کن.

س - نعیما (بیستم آبانماه 1377)



موضوعات مرتبط: دزفول , معماری , دیسون , نعیما

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٧ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

کلیک کنید +

و

+

و

+



موضوعات مرتبط: تجزیه , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٥ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

آقا شما بیا؛ تدارک اطعام با بسیج

پرچم زدن به گوشه ی هربام با بسیج

گرچه پر است دام، زبعد ظهورتان

منحل نمودن خطر دام، با بسیج

کرب و بلا؛ مجال شما با سران کفر

یکسر نمودن خطر شام با بسیج

گرچه شهید راه تو عیسی بن مریم است

آقا قبور قطعه گمنام با بسیج



موضوعات مرتبط: بسیج , مهدی , سلطنت , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()