ظهر گرم یکی از روزهای تابستانِ سال گذشته فرصتی شد تا برای دیدار با سومین سلطانِ دیسون، به محل کارش بروم.
پس از رسیدن به اداره ی... در حالی به اتاق کار سلطان نزدیک می شدم که هنوز از شوک مکالمات تلفنی چند روز قبل با او خارج نشده بودم.
مکالمه یی که نیمه تمام ماند.
البته هق هق گریه های من، سلطان را وادار به قطع تماس کرد.
نمی دانم،
شاید خود سلطان نیز تا پیش از آن تماس، فریب هیکل مرا خورده بود و گمان داشت که درون سینه ی کسی که 125 کیلو وزن دارد دلی گُنده و زمخت می تپد و برای همین هم خیلی راحت، رفتار روزگار با زخمهای پیکرش را برایم توضیح می داد.

من اما،

آنجای مکالمه در خود مچاله شدم که سلطان از مرگ مادرش برایم گفت.
مرگی که پاییز پیرار سال (1390) رخداده و منِ بی معرفت کاملا بیخبر بودم.
اوج شرمندگی ام روی خط تلفن، به این دلیل بود که چندماه پیش از آن مکالمه تلفنی، همراه با اردوی «شِوی نوردی» دانشگاه جندی شاپور برای تصویربرداری از آبشار شوی دزفول به کوهستانِ شوی رفته بودم و حسن برادر کوچکترِ سلطان نیز در گروه و همراه با ما بود درحالیکه از مرگ مادرنازنینش هیچ نگفت.
حسن مثل همیشه شوخ و بذله گو بود و نم پس نداد که چندماهی است که به همراه برادر، داغدار مرگ مادرند.

من دورادور شنیده بودم مادر سلطان «حسین»،
شیرزنی بوده بی ادعا و پای کار جبهه و جنگ،
زنی با خُلقی خوش
مادری با قلبی به وسعت تمامی فرزندان رزمنده
او مادری بوده که به نیابت از مادران ایرانی برای فرزندانشان در پشت جبهه مادری می کرده.
و من، دقیقاً به همین دلیل بود که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم آن وقتی که سلطان حسین، پشت گوشی از کم کاری کسی یا کسانی در هنگام فوت مادرش نالید
از گمنامی مادرش در هنگام مرگ و در راهروهای بیمارستان نالید.
مرا می گویی؟؟

.....

دوسون همیشگی دیسون،
اجازه می خواهم، تا کمی بیشتر با عادات روحی ام آشنا شوید.
حدود 13 سال پیش (سال 1379) یکی از دوست داشتنی ترین رفقایم بنام مهندس «محمدرضا مبینی» مرگی جانسوز داشت.

(روزی برایتان خواهم گفت جریانش را تا شریک داغ 13 ساله ام شوید)

من با دو سه روز تأخیر از خبر کشته شدن محمدرضا آگاه شدم.
و وقتی هم شنیدم تا سرحد مرگ گریستم.

(گریه شدید برای من مثل سَم است چرا که هق هقهای پیاپی، راه بازگشت هوا به ریه هایم را می بندد و شُش هایم توان هواگیری مجدد را ندارند لذا در معرض خفگی قرار می گیرم، به بیان دیگر، من حقِ هِق هِق را ندارم. کسی چه می داند شاید روزی با همین گریه ها بمیرم)

القصه،

پس از مرگ محمدرضای عزیزم، دچار حالتی خاص شدم به گونه ای که پس از آن، برای مرگ هیچکس و هیچکس گریه نکردم (منظورم دوستان و نزدیکان است) و حس می کنم دلم در این فقره قدری زُمخت شده است.
اما،
در مواردی خاص است که همین دل زمخت به رقت می آید.

الف) مطالعه در خصوص مظلومیت اهل بیت علیهم السلام (البته سکانسهای خاصی همچون فاجعه عباس(ع) بر نهر علقمه، تنهایی مولا در کوفه، بین درو دیوار خانه علی و مظلومیت بی بی... و دیگری دربند بودن بنی هاشم در کاخ یزید ملعون و ..
ب) مشاهده نابودی و یا بی محلی به میراث فرهنگی ایران(تمام ایران) .
من بر خرابه های شوش و تخت جمشید بسیار گریسته ام
بر کاخ خورشید نادر در کلات نادری خراسان گریسته ام.
من در موزه ی آرامگاه نادر در مشهد گریسته ام
بر کاروانسراهای همدان گریسته ام
بر بافت قدیمی دزفول بسیار گریسته ام
من بر بنای میرچخماق یزد،
بر باغ فین کاشان
بر ارگ کریمخانی شیراز
بر مزار خواجوی کرمانی (در شیراز)
بر کاروانسرای شاه عباسی در میامی شاهرود،
بر قلعه سلاسل شوشتر و بر.... گریسته ام
گریسته ام بر فراموشی و نابودی عظمت و هنر فاخر دستِ بناها و معمارهای هم وطنی که روزگاری با عشق به یگانگی و  وحدانیت الهی و با قوه ی خلاقیت خلیفه الله ییِ خویش، جلوه گر جمال الهی بر درو دیوار این مملکت بودند و اکنون دیگر نیستند تا ببینید چه آسان و به چه ثمن بخسی به بادشان می دهیم.
ج) چگونگی شهادت خاص برخی شهدای انقلاب و دفاع مقدس.
مظلومیت جاری و ساری جانبازانی که به همین سادگی در پیچ و خم روزگار، رهایشان کرده ایم و انگار نه انگار که طلبکار ترینِ طلبکاران 50 سال اخیر ایران را پیش روی داریم و بی خیال!!!
 و بازماندگان مظلومشان نیز که عموماً آنچنان عزت نفس دارند و هیچ نمی گویندمان، که دل سنگ از این همه عزت نفس و خموشی به درد می آید
و ما
اما،
در حوض غفلت و فراموشی چنان غوض کرده ایم که واژه ی «وفا» از محضر عبارات گریخته و خود را پشت هرچه نجابت است پنهان کرده.
در فقره ی بالا که گفتم : شهدا و جانبازان دزفول برایم جایگاهی ویژه تر دارند و اشک حقیر را ساده تر روان می کند
نه به دلیل اینکه همشهری هایم هستند.
بلکه این مظلومیت و گمنامی ویژه ی این عزیزان است که گریه های بنده را مضاعف می سازد
کاش می شد نشانتان دهم چیزی را،

و آن این است :
سالهاست که در زمینه شهدای دزفول تقلاهایی می کنم و همین امر موجب شده تا به نکته ای پی ببرم ،
اینکه بچه های دزفول اصولاً از دوربین و دیده شدن فراری اند.
چندی است که مراحل مذاکره و رایزنی با بنده در خصوص ساخت فیلم یکی از شهدای دلاور استان... در حال انجام است، قریب به 150 عکس بسیار با کیفیت از این شهید را برای بررسی به بنده تحویل داده اند. خدا می داند وقتی عکسها بدستم رسید بناگاه یادم آمد مظلومیت رسانه ای شهدای و رزمندگان و جانبازان دزفولی که عقده ی چند عکس به این کیفیت در موردشان به دلم مانده.
جالب اینکه این شهید فرمانده ی غیر خوزستانی، از نیروهای حاج احمد سوداگر بوده است.

دوسون عزیز
باید بینید عکسها را تا متوجه شوید در خصوص مظلومیت رسانه ای بچه های دزفول چه می گویم؟

د) مظلومیت و تنهایی مولایم سید علی (جانم به فدایش باد) که در این مقال نمی گنجد، همین قدر بدانید روزی که ساکن تهران شدم به عشق اینکه در شهری که آقایم تنفس می کند من هم نفس می کشم ذوق زده بودم و اکنون که هوای بازگشت به دزفول را دارم ماتم دارم از اینکه روزی از محضرش دور شوم.

به من نخندید دوستان،

اما گاهی درد و دل هایم را از شمال غرب تهران(که در آن ساکنم) روی به سوی انتهای خیابان فلسطین واگویه می کنم.
من نجواها با نقطه ای که «آقا» در آن مستقر است می کنم.
من در دل خودم، خلوتی و اُنسی با ایشان دارم که مگو و مپرس.

بگذریم...

این همه را گفتم که بگویم :
وقتی سلطان حسین از مرگ مظلومانه مادرش گفت چه برسر من آمد!
به عقیده ی بنده،
هرکسی در زبان و ادبیات شخصی خویش (که ممکن است با هیچکس هم درمیان نگذارد) گاهی واژه سازی هم می کند و من در اینجا می خواهم یکی از کلید واژه های شخصی خودم را علنی کنم.

همه ی شما بسیار شنیده اید عبارت « لشکر 7 ولیعصر عج » را.

همان لشکری که زاینده اش بچه های دزفول بودند و سندش بنام خوزستان خورد اما این لشکر تا سالهای 64 عموماً بر دوش بچه های دزفول مدیریت و تغذیه می شد و عمدتاً از سالهای 63 و 64 به بعد بود که دیگر دلیر مردان خطه خونبار خوزستان نیز به کمک آمده و استعداد نیروهایش را سهم دهی کردند.
به گمان حقیر،
لشکر 7 ولیعصر خوزستان(یا همان دزفول) لشکر دومی در سایه داشت که هیچگاه از آن یاد نشده است.
این لشکر درسایه،
در حقیقت هسته اصلیِ ایستادگی لشکر اصلی بود
لشکری که پشتِ پشتِ تمامی قضایا و حماسه ها قرار داشت
شوربختانه در تمام زمان جنگ، نامی از این لشکر نبود
بعد از جنگ هم نامی از آن نرفت
در هیچ فیلمی نشان ندادند این لشکر را.
هیچ همایشی و هیچ یادواره ای برای این لشکر برپا نشد.
هیچ کتابی به نام این لشکر نوشته نشد.
لشکر در سایه ای را می گویم که اگر نمی بود، لشکر در آفتابِ ولیعصرعج هم توان خودنمایی نداشت
بنظر من، این لشکرِ در سایه،

مأجورترین لشکر زمان جنگ است.

وقتی لقب «پایتخت مقاومت» را لشکر 7 ولیعصرعج برای همیشه در تاریخ ایران ثبت کرده است پس مأجورترین لشکر ایران در 8 سال دفاع مقدس همان لشکر 7 ولیعصرعج است و ازسویی اگر به تعبیر بنده لشکر در سایه ی ولیعصرعج، هسته اصلی ایستادگی لشکرِ در آفتاب ولیعصر بوده باشد(که بوده است) لذا می توان گفت که :

لشکرِ در سایه ولیعصرعج مأجورترین لشکر ایران زمین در یک قرن اخیر است.

نام این لشکر را بنده می گذارم :  « لشکرمادرانِ مقاومت »
در این لشکر هیچکس درجه نداشت.
هیچکس اسلحه نداشت
هیچکس «نظام جمع» کار نمی کرد
اما رمق و تاب و توان لشکر اصلی و در آفتاب را تأمین می نمود.
«لشکر مادران مقاومت» نه تنها لشکر در آفتاب ولیعصرعج را پشتیبانی کامل می کرد بلکه دیگر رزمندگان ایرانی را از لشکرهای دیگر، تحت مراقبت و هواداری خویش داشت.
بله دوستان،
من در ادبیات شخصی خویش همیشه و همیشه معتقد بوده و هستم که «مادران دزفولی» هسته مرکزی و اصلی ایستادگی مردم دزفول بودند.
عنصر «مادر» همین حالا هم در مطالعات جامعه شناسی به عنوان هسته مرکزی خانواده شناخته می شود.

شما بگویید :
اگر مادران بچه های گردانها بلال و عمار در دزفول ماندگار و حاضر نبودند رزمندگان این گردان ها چگونه می توانستند با آن روحیه بالا طوری به جبهه بشتابند که انگار برای سیلِ گَشت به شهیون می روند؟
یک لشکر چِغِر به شرطی می تواند در دوقدمی میدان معرکه، آنچنان حماسه بیافریند که خانه و خانواده ی خود را به عنوان پشتیبان و حامی در دوقدمی خویش داشته باشد
من شک ندارم که نواهای بذله گویانه ای که گاهی بچه های رزمنده دزفول در پایکوبیدن های جمعی در جبهه و راجع به دیگ های آبگوشت و نانهای دستپخت مادرانشان می سرودند دلیلی دقیق و عمیق بر این ادعاست.

سومین سلطان دیسون (که دست برقضا، همنام سومین امام شیعیان است) مادری داشت که....
نمی دانم چگونه برای ساحت پاک این مادر بنویسم
تمامی نوشته های بالا در حقیقت، یک مقدمه و عرض ارادتی بود به ساحت این مادر.
از نظر من،
تمامی مادران دزفول که صرفاً در شهر باقی ماندند در زمره «لشکرمادران مقاومت» اند، اما آنان که به فیض «مادر شهید» بودن، به فیض «مادر آزاده» بودن و یا به فیض «مادر جانباز» بودن نائل آمدند کنج چارقدشان درجه ای لاهوتی نصب شده که من به آن می گویم : «ملکه ی مقاومت»
و اینها همان رزمنده های گمنامی هستند که نفر به نفر ایرانیانِ حاضر و آینده تا گُلی گردِن بدهکارشانَند.

مادر سلطان «حسینِ موتاب» فقط به این خاطر«ملکه ی مقاومت» نیست که فرزندش رزمنده و جانباز بود.
این اُمُ وهبِ  کربلای دزفول در اوج بی ادعایی و گمنامی،
خود رزمنده ای تمام عیار بود.
او در بسیج کردن خانم ها برای کمک های پشت جبهه نقشی شگرف داشت.
می گویند حسینَش را امر می کرد تا پتوهای رزمندگان (همان پتوهای خاکستری سربازی) را به خانه بیاورد و این چنین بود که همسایگان خانم موتاب، گاهی تا 70 پتوی شسته شده را در پشت بام و آویخته در آفتاب شاهد بودند.
این ملکه مقاومت، سهم ویژه ای در طبخ غذای رزمندگان داشت.
مردان کلوچه پزی که اکنون در خیابانهای شهر دزفول از این راه ارتزاق می کنند می دانند که پخت یک گونی آرد 50 کیلویی برای یک زن چه میزان زحمت دارد؟
خانم موتاب مقادیر فراوانی از این گونی ها را برای رزمندگان کلوچه می پختند.
و براستی او  اُم وهبی بود که نه فقط حسینَش را به مسلخ فرستاد بلکه خانه و آشیانه خویش را وقف رزمندگان اسلام کرد.
نمی دانم پرکشیدن این مادر نمونه به ملکوت اعلی، آنهم 7 شب قبل از محرم، ارتباطی به این دارد که هرساله و در شب 7 محرم خانه اش محل سوگواری اباعبدلله(ع) بود؟
من اما شک ندارم قلب این زن زینبی به آقایم حسین ابن علی(ع) متصل بوده است که به گاهِ تیرخوردن سلطان حسین و خطر قطع شدن پای او، به عنوان یک مادر و با دلی شکسته دست به دامان ذبیح الله الاعظم(ع) شده و مولای بی سر کربلا را قسم می دهد تا پای عزیزش را به وی بازگرداند و در عوض حاج حسین روزهای عاشورای تمام عمر را پاپتی به عزاداری پسر فاطمه برود.

یا حسییییییییییییییین !!!!

یکی از بچه های لشکرِ در آفتاب ولیعصر عج می گفت : بسیار می شد که قرار بر اعزام ما به جبهه بود و ما برای خداحافظی به درخانه این مادر می رفتیم
مهم نبود که حاج حسین را گیر بیاوریم یا نه!
مهم مادر حاجی بود که مادر همه ی ما بود و یِکِ یَ کار می رفتیم تا از او خداحافظی بگیریم

شما بگویید دوسون دیسون!

چنین کاریزمای معنوی و عاطفی در این مادر، ادعای بند را اثبات نمی کند؟
ادعای اینکه اینان لشکر در سایه ای بودند که لشکر در آفتاب به آنها تکیه می دادند.
(اشک من در اینجای مطلب، تقدیم به ساحت پاک آن مادر)
در مراسم سالگرد حاج احمد سوداگر (در سالن شیخ انصاری دانشگاه آزاد) همه حواسم از راه دور به وجنات و سکنات مادر پاکیزه ی آن شهید بود.
یکی از بستگان بنده درمیان خانمها نشسته و متوجه توجه من به مادر حاج احمد بود.
مادر حاج احمد روی ویلچر نشسته و به سِن می نگریست و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.
آن خانم بستگانِ ما با پیامک برایم نوشت : پشت سرهم خطاب به تصویر حاج احمد میگوید :

«دا رووووولَه»

ای جانم به فدای مادری باد که پاره جگر خود را قطعه قطعه تقدیم دین و وطن کرد و آرام و خموش نشسته بر صندلی چرخداری که فقط چشم دل، نورانی بودن این صندلی عرشی را می بیند و بس.
ای جانم به فدای مادری باد که پس از سی و چهار سال که از انفجار نور انقلاب عزیزمان می گذرد سهم او هیچ نیست جز شاهد و ناظر بودن نفس های یک خط در میان «امیرَش».
سلام خدا بر مادر حاج امیر ابراهیمیان باد که لحظه به لحظه ی زندگیش عبادت است.
سلام خدا بر مادر مرحومه ی شهید حسن سفیران باد که تا روز آخر عمر، صبورانه داغ پسر را به دل کشید و رفت.
باغ بهشت خدا نصیب مادر از دنیا رفته ای باد که فرزند خویش را از کوچه پس کوچه های محله کرنوسیونِ دزفول و از مدخل گردان بلال بر اریکه افتخار جانبازی نشاند.
سلام خدا بر مادر علی یار خسروی
بر مادر شهید سبزعلی جعفری
بر مادر شهید پوریارقلی
و بر مادر شهید طاهر دناک باد
سلام خدا بر همسر حاج سلطانعلی ملائکه زاده باد که «ملکه مقاومت» ایران است. ملکه ای که در یک غروب خونین، سه روله ی کباب شده ی خود را به آغوش کشید.
سلام خدا بر مادر سرافراز شهید محمد پورصفایی و جانباز عزیز، عزیزِ پورصفایی باد که یک فرزند را دودستی تقدیم اسلام کرده و دیگری را چونان ذوب شدن برف، شاهد ذوب شدن اوست.

به اصل مطلب بازگردیم   
پس از آن تلفن و گریه ها با سلطان حسین، به دزفول که رفتم در اولین روز و در اولین فرصت و ظهری گرم از تابستان 91 خود را به محل کارش رساندم.
انتظار داشتم با اتاق کاری اختصاصی و فاخر مواجه شوم.
وارد شدم
پشت میزی مندرس و نشسته بر صندلی مندرس.
من آدم تکلفی نیستم ولی توقعم از محل کار سلاطین دزفول بیش از این است.
روبوسی کردیم و خوش و بشی
تسلیت گفتم درگذشت مادر نازنینش را.
پوزش خواستم از بیخبری ام و گله کردم از برادر کوچکترش حسن آقا که چرا لااقل در سفر به آبشار شوی نگفته موضوع را.
سکوت کردم تا او بگوید
در آن تلفن کذایی، زمانی ضجه های من به هوا برخاست و مکالمه نا تمام ماند که از مشکلاتش جانبازی اش و .... برایم سخن گفت.
وقتی در محل کارش کنارش نشستم باز هم  برایم گفت.
گفت و گفت و گفت.
و من به عنوان یک ایرانی با سری پایین و غرق در شرمندگی می شنیدم.
سلطان حسین را همه به سری پر شروشور و مملو احساسات پاک و انساندوستی می شناسند.
او کسی است که یک لحظه آرام و قرار ندارد
زمان جنگ هم همین بوده.
او کسی است که خیلی ها هنوز هم مراقب اند تا زبان ابوذری اش دکانشان را تخته نکند.
هرچند که سلطان، خدای مزاح و خوش زبانی و شوخی هم هست و شما گذر زمان را وقتی کنارش هستید حس نمی کنید
اما آنروز در اتاق کارش قصه فرق می کرد
من از شدت شرمندگیِ آنچه که بر سرش رفته بود خدا خدا می کردم هرچه سریعتر از اتاق خارج شوم.
حاج حسین گفتنی هایی را گفت و ناگهان کاغذی را به دستم داد
برگ آچاری دست نویس خودش بود.
کمی قبل از آنکه کاغذ را به طرفم دراز کند پیراهنش را بالا زده بود ومن آثار جراحی های بهار 1391 را بر بدنش دیدم، همان بهاری که من به شِوی رفته بودم و نجابت حاجی جلوی خبردار شدن مرا گرفته بود.
برای همن هم وقتی کاغذ را به دستم داد تصورم این بود که شکواییه ای است بابت کمبود رسیدگی های به وضعیت جانبازی اش.
گفتم این چیست؟
گفت می توانی رسانه یی اش کنی؟
گفتم در خدمتم
(دوسون عزیز، به اینجای قضیه  که میرسم دارد دوباره گریه ام می گیرد)
کاغذ را باز کرده و دست نویس حاجی را آرام آرام خواندم
حتی یک کلمه در آن نامه بابت جانبازی سلطان حسین موتاب دیده نمی شد.
او به مثابه غیرتی ترین، شیرپاک خورده ترین و نجیب ترین فرزند دزفول، قلم دست گرفته و بی خیالِ وضعیت جسمانی خویش، نامه ای در خصوص کم توجهی به مادرش (در خصوص دقایقی پیش از فوت ایشان) نوشته بود.
دقت کنید دوستان.
جانبازی با تنی زخم دیده و تازه از بستر جراحی برخاسته
پیکری پاره پاره
پس از 8 ماه که از فوت مادر می گذرد قلم دست گرفته و برای کم لطفی به مادر، شکواییه می نویسد
البته سوءتفاهمی که در برخورد یکی از پرسنل بیمارستان... درآن لحظه پیش آمده بود را ریاست محترم بیمارستان با عذرخواهی در همان موقع سعی در جبران کرده بود.
حتی حاجی از دلجویی و رسیدگی جناب آقای دکتر صائمی نیز برایم گفت.
من اما برخوردی را که با یک مادرِ در حالِ احتضار، آنهم مادری رزمنده و گمنام که خودش مرهم دل رزمندگان دزفول بوده است را نتوانستم هضم کنم.
مادری که شانه به شانه لشکر 7 ولیعصر و در پشت جبهه پای کار بوده.
به سلطان گفتم : میخواهی دادِ مادر را بستانی؟

گفت : نه . می خواهم تا مادران دیگر به چنین روزی نیفتند. چه فرقی می کند؟ مادران دیگر هم مادر منند.

 

این سخن سلطان حسین موتاب مرا بیاد رفتار مادرش انداخت که میان حسینَش و دیگر حسین ها فرق نمی گذاشت.
شیرمادرت حلالت باد دلاور.
ادامه دارد..

پی نوشت 1) تنیر گرم است . چیچالی میهمانمان کنید



موضوعات مرتبط: مسعود خشت چین , دیسون , شهید , مادر

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


مطلبی که پیش روی خوانندگان محترم است چیزی نیست جز یک «پیشنهاد دستور» کاملاً تخیلی و زاییده ذهن نگارنده که برای دزفول 109 سال بعد پیش بینی شده و ربطی به دزفول امروز ندارد.

لذا،

ادارات و نهادهای محترمی که در اینجا از آنان نام برده می شود به هیچوجه موضوع را به خود نگیرند.

اگر این دستور خیالی نظرشان را جلب کرد و احساس نمودند که قابل پیاده سازی  است، نوش ته جونشون و فرض کنند که کسی آمده و در صندوق پیشنهادات اداره شان کاغذی را انداخته و رفته است.

لکن اگر این دستور خیالی امکان صدور و پیگیری نداشت بر نگارنده ببخشند و فرض کنند که یک PS تیارت (تئاتر) را در مقابل دارند و موضوع اصولاً ربطی به جهان واقعی و فضای موجود در دزفول ندارد.

این شما و این هم دستور خیالی از سوی شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول خطاب به ادارات محترم شهرداری و ارشاد و کار


بسم الله الرحمن الرحیم

ن والقلم و مایسطرون

پیرو لغو کنسرت آقای جرالد کلایدرمن (نبیره هنرمند مشهور ریچادر کلایدرمن) نظر به اینکه برخی معترضین علاقمند به موسیقی، شأن فرهنگی دزفول را با تهران، «یکی» دانسته اند و باعنایت به اینکه مردم شریف شهرستان دزفول در دهه ها و سالهای گذشته از کتابخوان ترین و مطالعه گرترین آحاد جامعه ایرانی بوده اند ، شایسته است تا از حیث سرانه ی مطالعه نیز، چیزی کم از شهروندان تهرانی نداشته باشند.

بر این اساس برآوردی آماری، از سوی این شورا در خصوص تعداد کیوسک های عرضه مطبوعات(روزنامه فروشی) شهر تهران انجام شد و مشخص شد که جمعیت 8 میلیونی شهر تهران، هم اکنون قریب به 1000 کیوسک ارائه مطبوعات دارد (چیزی نزدیک به 1 کیوسک برای هر 8000 نفر) متاسفانه هم اکنون در شهر دزفول که حدود 300 هزار نفر جمعیت دارد گفته می شود که تعداد کیوسک ها قریب به 15 باب است. این یعنی اینکه به ازاء هر  20000 نفر شهروند دزفولی یک کیوسک وجود دارد. ضمن اینکه در خصوص سرانه حضور کیوسک های گل فروشی نیز، تفاوت فاحش بین تهران و دزفول وجود دارد.

علیهذا نظر شهردار محترم و مدیر محترم ادارات کار و ارشاد شهرستان دزفول را به نکات ذیل جلب می نماید :


1- مطبوعات یکی از اصلی ترین حلقات اطلاعرسانی میان مردم و مسئولین اند.

2- مطبوعات به طور غیر مستقیم به فضای شایسته سالاری در بدنه مدیریتی شهر کمک می کنند.

3- مطبوعات تا حد زیادی سرانه پایین مطالعه گری در سطح جامعه را جبران می نمایند خصوصاً آنکه این موضوع در راستای منویات مقام معظم رهبری در خصوص ترویج کتابخوانی و مطالعه گری است.

4- با توسعه کیوسک های ارائه مطبوعات در دزفول این شائبه را که : (( کسانی دراین شهر، خواهان بیخبری مردم از اوضاع مدیریتی شهر و عدم حضور مطبوعات هستند )) تاحد زیادی برطرف خواهد کرد.

5- مطبوعات با آگاهی بخشی به مردم نسبت حقوق شهروندی شان، می توانند نقشی اساسی در افزایش سرمایه های اجتماعی دزفول داشته باشند. (یکی از معانی سرمایه های اجتماعی، همانا احساس وظیفه مردم برای حضور صحنه های مختلف...من جمله انتخابات است)

6- اُنس و افزایش فرهنگ ارتباط شهروندان دزفولی با مطبوعات و نشریات ، یکی از پایه های مهم افزایش خرد جمعی در صندوق های رأی است. چه اینکه پردازش مطبوعات به  کاندیداهای مختلف و ابراز نظر نخبگان دزفولی در نشریات و روزنامه های محلی و ملی موجب خواهد شد تا کسی نتواند از عدم حضور مردم در پای صندوق ها سوءاستفاده کرده و همچنین هیچکس نتواند با وعده های توخالی و عاری از حقیقت، با آراء مردم شریف شهرمان بازی کند. چه انتخابات شورا چه مجلس چه ریاست جمهوری و چه...

7- شهر دزفول که روزی روزگاری مهد فرهنگ بالای اشتغال و کار آفرینیِ مردمانش بود اکنون با معضل بیکاری نسبی و انبوه شغل های کاذب مواجه است لذا جا دارد تا با بهبود سرانه کیوسک های ارائه مطبوعات و گل فروشی شهر که با اشتغال دونفر برای هر کیوسک و افراد جانبی شاغل در شبکه توزیع سطح شهرستان، چیزی قریب به 100 شغل ایجاد خواهد شد.

 

نظر به اینکه معاونت محترم وزارت کار اعلام نموده است که هزینه ایجاد هر شغل در کشور به طور میانگین 85 میلیون تومان است انتظار میرود که ایجاد شغل های فوق الذکر جایگزین تخصیص هشت و نیم میلیارد تومان بودجه ملی اشتغال خواهد بود. این در صورتی است که اداره محترم کار دزفول ، افراد گزینش شده و دوره دیده را (که در ادامه این دستورالعمل خواهد آمد) به شهرداری معرفی و شهرداری نیز با عقد قرارداد لازم  5 ساله با افراد متقاضی کیوسک، اقدام به ساخت و تحویل کیوسک ها و دریافت هزینه ساخت از خود متقاضی(به طور اقساط پنج ساله) می نماید. بنابراین 100 شغلی که در بالا گفته شد با کمترین هزینه ایجاد می شود. ناگفته نماند که اداره ی کار دزفول موظف است تا از مسیرهای قانونی در گزینش افراد و تخصیص وام ساخت کیوسک ها اقدامات لازم را به عمل آورد.

8- پیرو این دستورالعمل، اداره ارشاد شهرستان دزفول نیز ملزم است تا هرچه سریعتر برگزاری یک دوره روزنامه نگاری، خبرنگاری، عکاسی، ویراستاری، سردبیری و .. را با بهره گیری از اساتید پروازی و درجه یک دانشکده ی خبر تهران و خبرگزاری های فارس و ایرنا و دانشگاه صداوسیما در دستور کار خویش قرار داده و متعاقب آن بستر لازم را برای کسب مجوزهای لازم جهت تأسیس روزنامه های محلی فراهم و افراد تحصیلکرده و خبره و آموزش دیده و صاحب صلاحیت را برای مدیریت و تولید محتوای این نشریات آماده سازد،

از این رهگذر اداره ارشاد دزفول می بایست ظرف مدت یکسال 20 نفر برای مدیر مسئولیِ 20 نشریه (شامل 10 روزنامه محلی با موضوعات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و 10  نشریه تخصصی با موضوعاتی همچون مهندسی آب و رودخانه، کشاورزی، محیط زیست، معماری، آثار باستانی و ... )  25 سردبیر ، 30 عکاس، 30 ویراستار و  50 خبرنگار تربیت کرده (با حداقل مدرک لیسانس) معرفی و تمهیدات لازم برای فعالیت و استقرار آنها در فضای رسانه ای شهرستان دزفول را فراهم نماید.

9- تأکید می گردد که برای ایجاد و تخصیص کیوسک های مطبوعات و گل فروشی دزفول، رعایت موارد زیر از سوی شهرداری وارشاد لازم می نماید :

الف) همانگونه که علیرغم وجود 1000 کیوسک مطبوعاتی شهر تهران، همچنان کمبود کیوسک احساس شده و تقاضای کیوسک های بیشتری ارائه می شود شما مسئولین محترم دزفول نیز برای شهرمان مبنا را بر افزایشی بالاتر از سرانه تهران قرار دهید چه اینکه وجهه ی کنونی شهر دزفول با جوانان رشیدی که با پوشیدن یک کاور زردرنگ و صدور قبض پارکینگ و پاسبانی از چند دستگاه موتورسیکلت زیر آفتاب سوزان، شأن و شخصیت جوان مقیم دزفول را تنزل داده و بهتر آن است که با ایجاد کیوسک های آبرومند که محصولات فرهنگی و خدماتی را ارائه می کنند درآمدی بسیار بیشتر  نصیب جوان شایسته دزفولی گردد.

ب) از آنجا که «آموزش» در همه مشاغل موجب بهره وری بیشتر و ارتقاء کیفیت خدمات و کاهش هزینه های محاسبه نشده می شود لازم است تا افرادی که از اداره کار دزفول برای مدیریت کیوسک ها به شهرداری معرفی می شوند یک دوره آموزش «مدیریت کیوسک» را ببینند تا شهروندان محترم دزفولی، در سرویس گیری از این واحدهای صنفی دچار اشکال نشوند.

ج) متأهلین بیکار برای تقاضای واگذاری کیوسک در اولویت اند.

د) برخی افراد در تهران و کلان شهرها، اقدام به دریافت امتیاز کیوسک نموده اما با اجاره دادن آن به نیازمندان اصلی کار در کیوسک، اقدام به سودجویی خاص برای خویش می کنند لذا اداره کار و شهرداری موظف اند تا کیوسک ها را به متقاضیان حقیقی این شغل واگذار نمایند و کلیه متقاضیان موظف اند با پوشیدن لباس متحد الشکلِ مدیریت کیوسکِ ارائه مطبوعات (لباسی که وزانت لازم را داشته باشد) و در ساعات مشخصی از شبانه روز به شکلی منظم اقدام به کسب و کار در کیوسک خود نمایند.

ه) شهرداری موظف است تا با ساخت کیوسک ها اقدام به عقد قرارداد اجاره 5 ساله با متقاضیان نموده و به طور منظم و با بازرسی سرزده از وضعیت گردش کار آنها بر عدم تخلف این عزیزان از قوانین کسب و کار نظارت داشته و اطمینان یابد.

ضمن اینکه هر متقاضی پس از 5 ساله اجاره نشینی در کیوسک به شرط رعایت کلیه قوانین و حُسن انجام کار می تواند درخواست عقد قرارداد 10 سال بعدی را ارائه نماید.

و) فروش اقلام خوراکی بهداشتی و نوشیدنی های رایج، شارژکارتهای اعتباری موبایل و ... در کنار مطبوعات و نشریات در کیوسک ها بلامانع است.

ز) فروش هرگونه دخانیات در کیوسک ها ممنوع است.

ح) فروش برخی اقلام لوازم التحریر مثل کاغذ سفید؛ خودکار و قلم و ... بلامانع است.

ط) حداقل مدرک لازم برای متقاضیان کیوسک دیپلم می باشد. (متقاضیان فارغ التحصیل در مقاطع بالاتر در اولویت اند.)

ی) ساعات کار کیوسک ها از 6 بامداد تا 12 شب می باشد.

ک) مدیران و گردانندگان اصلی کیوسک ها برای استخدام کارگر لازم می بایست از اداره کار دزفول درخواست جذب نیروی کارگر نمایند و کلیه قوانین کار را رعایت نمایند. مدیران اصلی کیوسک ها موظف به حضور و فعالیت در کیوسک ها هستند و هرگونه تصمیم به عدم حضور بیش دو روز خود را می بایست به مدیریت و بازرسی کیوسک های مستقر در شهرداری اطلاع دهند.

ل) کلیه متقاضیان کیوسک ها (فارغ از هر قوم و نژاد) می بایست متولد شهر دزفول باشند، چرا که بومی های بیکار در شهردزفول برای کسب فرصت های شغلی مستحق تر از دیگرانند.


                             شورای فرهنگ عمومی شهر دزفول

                                   1500/1/1 خورشیدی


پایان پیشنهاد یک دستور خیالی


پی نوشت 1 ) از آنجا که تخمین جمعیت های تهران و دزفول و همچنین آمار هزینه های ایجاد شغل و .. در سال 1500 خورشیدی برایم امکان پذیر نبود از ارقام کنونی استفاده کردم.

پی نوشت 2) از اینکه 36 بار از واژه ی «کیوسک» استفاده کرده ام پوزش می طلبم



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , شورای فرهنگ عمومی , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهر دزفول،

این روزها شرمسار از تنفس عده ای سیه رویِ حسین کُش است.

آب دز،

اینروزها خجلت زده از نام عطش زده ی علی اصغری است که گلویش فدای اقامه نهی از منکر شد.

آب دز

اینروزها از سیراب کردن حلقوم های ساکت و خفقان گرفته نفرت دارد.

ای شمشیرها، اگر دین محمد(ص) با کشته شدن من پایدار می‌ماند پس مرا دریابید.

امروز در شرایطی که شیخ متعهد و شجاع شهر که قلبی مرصوص و متکی به فضل خدا دارد و حاضر نیست با افشای حقایق امر، آبروی بی مقدار عده ای بزدل را ببرد، برخی قلم ها و قدمها، فضای دارالمومنین و جاده اخلاق را به رجس بی حیایی چنان آلوده اند که زبان در گردنه ی شرم و حیا زمین گیر شده است.

اکنون سیه دلانی که تنها دلیل حلال زاده بودنشان انعقاد شرعی نطفه شان است غافل از آنند که لقمه ی حرام سُفره ی پدر را درحال عُق زدن از قلم حرامزاده ی خویش اند.

بشکند قلم ناپاکی که صفات ذاتی در دست گیرنده اش را به ردای بلند و پاکیزه روحانیت مظلوم شیعه نسبت می دهد.

دزفول!

ای همه ی نام و نشانم،

ای از در و دیوارت شرمسارم

روزگاری پدران ما،

عَلَقه ی ما را در خانه های پاکیزه ات،

خانه های محجوبت،

با عُلقه ی علی و صلواتی که از پای منبر پدران آقاشیخ رضاها می آموختند منعقد می کردند نه بسان آنان که اکنون با کسب فیض از محضر سریال های پر از فحشای فارسی زبانِ ماهواره اقدام به نطفه گذاری می کنند.

روزگاری لقمه لقمه ای را که در دهان ما می گذاشتند آقاشیخ منصورها مُمَیزی می کردند.

روزگاری مردم ما هر 17 رکعت شبانه روز را نفس به نفسِ آباء جلیل القدر شیخ شوریده حالِ امروزِ شهرمان ترنم می کردند.

آجر به آجرِ مسجد آقا فتاح این را شهادت می دهند.

امروز اما،

شیطان چنان برخی ها را یارگیری کرده که هر ندای حقی را یاسین می شنوند.

خوانندگان محترم،

خوب گوش کنید،

روی این سخن،

با آن کنسرت رو هایی نیست که از یکسو جیغ بنفش گرانی بازار را برسر آیت الله انصاری می کشند و از سوی دیگر پول نان مصرفی یکماه یک خانواده چهارنفره ی مستمند را مصروف شنیدن رو در روی موسیقی دو ساعته ای می کنند که همین حالا هم روی اینترنت قابل دانلود رایگان است.

روی این سخن،

با آنانی نیست که 2500 کانال شهرفرنگ ماهواره نیز (که مملو بزن و برقص است) روح سرگردانشان را ارضاء نکرده و پول یک دستگاه رسیور ماهواره را خرج بلیت شنیدن دوساعت صدای پسرکی در چمن سبز کلوپ می کنند.

روی این سخن،

با آنانی هم نیست که همه ی انسانیت خود را برای کاسبی از حلقوم مُغنی غریبه ای فروختند برای حمله به حنجره ای که فقط از کتاب خدا گفت و بس!

روی این سخن

اصلا و ابداً با آنانی نیست که شرم از مادر پیر و بر ویلچر نشسته ی احمد سوداگر هم نمی کنند که پسرش 4 سال قبل از آنکه خواجه امیری پای به این جهان بگذارد «پای» خویش را داد تا تجزیه طلبان خوزستان و دزفول ناکام بمانند.

آیا ساکتانِ خفته ی امروزِ شهر، در اوج سکوت دارند این جمله را فریاد می زنند؟ : حاج احمد، اشتباه کردی و کلاه بر سرت رفت برادر! بیخود و بی جهت از سال 59 تا 90 بدنت را تکه تکه و در طول 31 سال آزگار تقدیم دین و وطنت کردی، اکنون مفت مفت میخواهند وطن ات را قطعه قطعه کنند.

و من،

مهران موزون،

می گویم : نه حاجی،

تو را به کنج چادر سنتی و پاکیزه ی مادرت نازنین ات (که چهره ی نورانی و داغدیده اش برروی ویلچر جانم را آتش زد) قسمت می دهم گوش به سکوت اینان مکن، ای شهیدی که تا آخرین لحظات یا حسین ات ترک نشد، به گلوی بریده ی ذیبح الله الاعظم قسم، تا جان در بدن دارم راهت را ادامه خواهم داد و،

دزفول را برای خوزستان،

خوزستان را برای ایران،

ایران را برای اسلام عزیز حفظ و حراست خواهم کرد.

آری،

روز روشن،

پیش چشم مادر تو،

پیش چشم فرزند سید جمشیدِ شهید،

در حالی برای عذرخواهی از خواننده ای جوان و بی دردِ تهرانی یقه درانی می کنند که عده ای دیگر کار ناتمام الاحوازی های لندن نشین را بی سروصدا دنبال می کنند تا خوزستان و دزفول عزیز را پاره پاره کنند.

سرِ خُم خاطرات گردان بلال سلامت.

یکپارچگی خوزستان عزیز کیلویی چند؟ احسان خواجه امیری را عشق است.

هان ای دوستان امنیت ملی،

آگاه باشید که تمامیت ارضی دزفول ذره ای کم از مذاکرات 1+5 ندارد و اگر ما دست به قبضه ی قلم و شکایت به محضر ولی امر نبرده ایم به این امید است که شما بیدارید.

به خدای بهمن دُرولی قسم،

به هیچ کس اجازه نخواهیم داد تا یال و دُم و اشکم آخرین شیر ایرانی (دزفول) را قیچی کند.

و در نهایت،

روی این سخن،

با آن تتمه های باناموسِ فتنه ی 88 هم نیست که طی دوسه روز گذشته تمام حیثیت خاندانی خود را خرج پرتاب جملات سرطانی خویش به کامنتینگ دیسون مظلومی کردند که متحیرمانده از خواب آلودگی مراجع قضایی شهر و اینکه چرا و به چه علت جشنواره گوشمالی مجرمان اینترنتی را در دزفول افتتاح نمی کنند؟

آیا دادگستری دزفول کمبود متخصص سایبری دارد؟

یا در قبال امنیت فضای مجازی شهر احساس مسئولیت نمی کند؟

امشب،

این قلم،

آکنده از خشم و غصب مقدسی است که هیچ معیاری برای مهار آن نمی شناسد الا «علی».

و به همان علی اعلا قسم،

ذره ای از این خشم، شخصی نیست.

امروز مزرعه و حریم سرسبز خاندان دانشمندِ شیخ مرتضی انصاری، با هجوم گرازهای وحشی در فضای مجازی مواجه است.

گزارهایی که در مزارع اینترنت همچون آفت به جانِ نام و نشانِ ردای پرچمدار دین مبین افتاده اند و

عجبا،

که بسیاری از روحانیت محترم شهر بی توجه به آنچه که در جریان است مشغول خواندن کتاب مکاسب اند.

غافل از آنکه گله ی گرازها کمر به آبروی فرزندِ کاتبِ مکاسب بسته اند.

 

 حضرت آیت الله آقا شیخ رضا انصاری دامت تاییداته

آری،

امروز معلم دین و اخلاق شهر، زیر بهمنی از اهانت های دین ناشناسان تنها مانده است.

و شما حضراتِ مُلبس، ساکت مانده اید؟

این خامه می خواست امشب نصیحتتان کند لکن یادم آمد که کار من نیست نمک زدن به نمک.

اما کدام کلام کوبنده تر و عبرت آموزتر از کلام علی زمان.

پس بخوانید «ادامه مطلب» را و فاعتبرو یا اولی الابصار

پی نوشت 1) مطلبی در این زمینه از سایت خبری دزفول نیوز  +

پی نوشت 2) عکس زیر توضیحاتی دارد که مایه شرمساری برخی مدعیان مسلمانی در دزفول است :

توضیحات عکس +

پی نوشت 3) به کمپین حمایت از حضرت آیت الله انصاری بپیوندید  +

پی نوشت 4) به گزارش خبرگزاری ایرنای دزفول : امام جمعه ی موقت دزفول در خطبه های روز گذشته گفت :

با توجه به سوابق و فیلم هایی که از اجرای این نوع کنسرت ها در دیگر شهرها وجود دارد تشخیص علما و متدینین دزفول لغو این برنامه موسیقی بود.

وی اظهار داشت: در جایی چون محل برگزاری این کنسرت ، عرصه برای حضور افراد متین کمتر فراهم می شود.

امام جمعه موقت دزفول افزود: در نشستی که در خصوص تعیین تکلیف این کنسرت با حضور اعضای ستاد امر به معروف و نهی از منکر و شورای فرهنگ عمومی شهرستان برگزار شد ، سه بار رای گیری صورت گرفت که رای اکثریت اعضا مخالفت با برگزاری کنسرت بود.

 



موضوعات مرتبط: راجعون , دیسون , دزفول , انصاری
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۸ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

از پخش‌ موسیقی‌ مبتذل‌ و لهوی‌ بویژه‌ آنچه‌ در این‌ رشته‌ی‌ هنری‌، فاقد هویت‌ ملی‌ و اصالت‌ ایرانی‌ است‌، پرهیز شود. موسیقی‌، ابزاری‌ است‌ که‌ می‌تواند حرام‌ و می‌تواند حلال‌ باشد. نوع‌ حلال‌ آن‌ بدرستی‌ شناسائی‌ و برابر نظرات‌ روشنگر امام‌ راحل‌(طاب‌ ثراه‌) در معرض‌ استفاده‌ قرار گیرد و در این‌ باره‌، بیشتر، از هنر اصیل‌ ایرانی‌ که‌ با ساخت‌ روحی‌ و عاطفی‌ مردم‌ ما همخوان‌ و همنوا است‌ کار گرفته‌ شود.  (امام خامنه ای مدظله)

 

پایگاه اطلاع رسانی نماینده محترم ولی فقیه در دزفول گزارش داد :

رئیس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ الانصاری طی سخنانی در "مسجد حضرت مهدی عج" ، ضمن  تبیین فریضه  امربه معروف و نهی از منکر و آثار سوء بی توجهی و عدم عمل به آن گفت : طبق آیه ی شریفه ی

( کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف … آل عمران . ۱۱۰ )

برتری امت اسلام نسبت به سائر امم به خاطر امر به معروف و نهی از منکر می باشد  .

ایشان با اشاره به آیات

( قل یا اهل الکتاب لستم علی شیئ … المائدة ۶۸ )

و

(لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داوودوعیسی بن مریم…المائدة ۷۸ )

و

( مثل الذین حملوا التوریة … الجمعة . ۵ )

گفتند: برتری و اعتبار و مقبولیت ما،در سایه ی عمل به دستورات قرآن کریم تحقق می یابد .

ایشان با ذکر روایتی از امام صادق علیه السلام :

(انّ بنى‌امیّة اطلقوا تعلیم الایمان، و لم یطلقوا تعلیم الکفر، لکى اذا حملوهم علیه لم یعرفوه )

گفتند: همانطور که آشنایی با مظاهر و جنبه های اثباتی ایمان لازم است، آگاهی نسبت به شرک و فسق و نفاق و مصادیق آن ضروری است .

در کنار ( و حلنی بحلیة الصالحین ) توجه به ( … و رفض اهل البدع … ) لازم است . همان طور که در جهت تشکیل جلساتی مثل دعای کمیل و ندبه کوشش می کنیم ، بایستی با برگزاری مجالس نامبارک و فاسقانه و فتنه برانگیزی که مخرب سلامت اخلاقی و امنیت اعتقادی و نجابت عمومی است، مخالف باشیم .

ایشان با اشاره به آیه ی شریفه ی :

( و لما رجع موسی الی قومه غضبان اسفا … الاعراف . ۱۵۰ )

گفتند : یکی از نشانه های مسلمان حقیقی ، داشتن غیرت دینی وخشمگین شدن  در مواجهه با منکرات می باشد . چرا ما شاهد چنین خشمی درخود و خصوصا در بسیاری از مسئولین نیستیم

ایشان با ذکر حدیث ( صنفان من امتی اذا … ) سلامت نفس عالمان، معلمین، دبیران، مدرسین و مسئولین را عامل مهم سلامت اخلاقی و اعتقادی جامعه دانسته

و تصریح کردند : با توجه به آیه ی شریفه ی( و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما … الاعراف . ۱۶۴ ) گروه ساکتین و فاعلین ، اهل عذاب ، و تنها گروه ناهین اهل نجات خواهند بود .

 

ایشان ضمن اعلام مخالفت شدید و صریح حوزه ی علمیه آیة الله سبط الشیخ با فراهم کردن شرائط برگزاری مجالسی که با روح تعالیم اسلام و اهداف انقلاب و شهداء و منویات مقام معظم رهبری و فتاوای مراجع عظام تقلید مباینت دارد ، خواستار دستور الغاء این مجلس لغو و لهو (که بناست در تاریخ ششم و هفتم اسفند ماه در این شهر برگزار شود ) از متصدیان امور اجرائی و فرهنگی شد .

مدیر و مدرس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ افزودند : پخش صدای یک خواننده از رسانه ملی، فاقد هرگونه حجیت شرعی می باشد.

ما مقلد مراجع تقلید و رهبر معظم انقلاب هستیم نه مقلد برنامه های تلویزیون . بسیاری از این برنامه ها به منزله ی زدن چوب حراج بر ارزش های دینی می باشد .

ایشان باانتقاد از بی تفاوتی نسبت به منکرات در سطح شهر، متدینین و مخصوصاً مسئولین را به توجه بیش از پیش نسبت به فریضه ی عظیم امر به معروف و نهی از منکر ، با استفاده از شیوه های صحیح ، دعوت نموده و سکوت در مقابل منکراتی که سلامت اخلاقی و دینی و اعتقادی مردم را در معرض خطر قرار می دهد ، خیانت به دین و متدینین دانستند .

 

پی نوشت1 : دیسون به عموم افراد محترمی که بلیط این کنسرت را تهیه کرده اند خاضعانه پیشنهاد میدهد تا ندای روحانیت فهیم شهر را اجابت نموده و با صرفنظر کردن از هزینه پرداخت شده آن را هدیه ای به درگاه الهی برای اقامه فریضه امر به معروف و نهی از منکر محسوب نمایند تا لغو این برنامه را برای تهیه کننده ی محترم این کنسرت آسانتر سازند.

پی نوشت 2 : ظاهراً برخی اینگونه القاء می کنند که روحانیت متعهد اصولاً با شاد بودن مردم مخالف است که باید عرض کنم «تا تعریف شادی چه باشد» و «معیار شاد بودن» را چه بدانیم؟

اینجانب شهادت میدهم که حضرت آیت الله انصاری(دامت تاییداته) یکی از دلشادترین روحانیونی است که در تمام عمرم دیده ام. کسانی که از نزدیک ایشان را می شناسند معترفند که در برابر روح سرزنده و اخلاق خوش وی کم می آورند.

حاج آقا شیخ رضا چنان با مسائل روز و امور جوانان و خانواده های عادی جامعه عجین هستند که هر «تازه مرتبط شده ای» را به شگفتی وامیدارند. بنده که سالهاست ایشان را از نزدیک می شناسم هنوز از شدت شگفتی ام در خصوص میزان تسلطشان بر مسائل اجتماعی مردم کاسته نشده.

لذا به تمامی عزیزانی که در خصوص مواضع ایشان کمترین ابهامی دارند توصیه می کنم که از روحیه باز و مخلص ایشان در پاسخگویی به ابهامات پیش آمده کمال استفاده را ببرند و رو در رو به طرح مسئله بپردازند.

پی نوشت 3 : به عنوان یک کارشناس رسانه عرض می کنم ممکن است برخی عزیزان بپرسند چگونه، اثری که در رسانه ملی پخش می شود برای اجرا در دزفول مشکل دارد؟

درپاسخ، نکاتی به ذهنم رسید که ذیلاً عرض می کنم :

الف) پخش یک اثر در رسانه تا اجرای زنده ی کنسرت آن ، تفاوت هایی دارد

ب) گاهی پخش یک فیلم در شبکه های سراسری به صلاح نیست در حالیکه همان فیلم را از تمامی شبکه های استانی همزمان پخش می کنند.(در حالی که پوشش جمعیتی بیننده به لحاظ سطح پوشش آنتن یکی است . کمی به این تفاوت فکر کنید) چیزی شبیه اینکه فایل صوتی خاصی را تمامی افراد خانواده با هم نمی شنوند اما تک به تک چرا!

ج) فضای فرهنگی، مذهبی و سنتی شهرهای کشور، البته که با هم مساوی نیست. گاهی اجرای یک کنسرت موسیقی و یا یک تئاتر در تمام مملکت مشکل خاصی ندارد درحالیکه برای مشهد و قم حکم دیگری دارد و ایضاً گاهی اجرایی در اهواز آن بازتاب خاص! را ندارد که در شوشتر و دزفول دارد.

د) تفاوت هایی که برای بندهای ب و ج عرض کردم ممکن است ناشی از ملودی انتخاب شده ، خواننده ی اثر و یا زمان برگزاری باشد.

 

 



موضوعات مرتبط: موسیقی , دزفول , خواجه امیری , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٦ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

12 بهمن ماه امسال که گذشت، اولین سالگرد هبوط فرشته ی کوچکی به قلبم بود که برکت وجودش و نورِ نامِ نامی اش از 12 بهمن 1390 تاکنون خانه محقر پدر را روشن تر از همیشه کرده است.

فاطمه ام را مدیون  بی بی دوعالم هستم.

یا زهرا(ع)،

یا ام ابیها،

ای بانویی که رسولِ لولاک، تو را روح خود خوانده،

سپاس این کمترین را برای عطیه ی معطری که به ما بخشیده ای بپذیر.

خانم جان،

رب الارباب آگاه است،

و شما نیز :

که 387 روز است آشیانه ام از پرتو نامیدن فرزندم به نامِ نامیِ شما، عطری صدچندان گرفته.

که خطاب دخترم به نام شما، فخر، عزت و بهجتی هزار برابر را به قلبم وارد می کند.

خانم جان،

به محسن ات قسم،

387 روز است که خود را در زمره ثروتمندان عالم محسوب می کنم، چرا که مالک فرزندی شده ام که به قدر جرعه ای، خانه و خانواده ام را به خاندان علی(ع) متصل کرده است.

387 روز است که خود را جزو گدایانی می دانم که از پشت در خانه ی علی(ع) به دهلیز راه یافته ام.

بانوی من،

من سادات نیستم،

اما از بچه های شیرخوارگاه آمنه هم کمتر نیستم که به حامی خود می گویند : مادر.

پس،

مادرم،

فاطمه جان،

برای فاطمه ام از شما متشکرم

ممنون دایه.

ممنون.

 



موضوعات مرتبط: فاطمه , مهران موزون , بهمن , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٥ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از دوران کودکی مناظر دره ی تنگِ سرای سردشتِ دزفول را خیلی دوست دارم.

بارها و بارها از زوایای مختلف عکسیده ام این جلوه ی جمال الهی را.

اما این بار از زاویه ای جدید و کاملا بکر کادر بستمش و شک ندارم که برای اولین بار در تاریخ خلقت این دره ی زیبا چنین قابی گرفته شده است.

متخصصی برایم میگفت : طاقدیس دره ی تنگ سرای سردشت دزفول بزرگترین طاقدیس زمین شناسی در کره زمین است.

من میگویم : این بزرگترین چشمی است که خداوند زیباآفرین، آفریده است.

 

با عکس زیر مقایسه اش کنید

انصافاً یاد این شعر حضرت سعدی نمی اُفتید؟

 

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید؟ 

چشمی  که باز باشد هر لحظه بر جمالی

 

سایز بزرگتر تصویر دره تنگه سرا را ببینید +

 

راستی : جدیدا به سرودملی انجمن زن ذلیلان دست یافته ام

نظرتان چیست؟ آپش کنم گوش کنید؟ نیشخند



موضوعات مرتبط: چشم , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()