تابستان سال 1369 یک ترم تابستانه، 6 واحد درسی را در یزد دانشجوی میهمان بودم.خوش ایامی بود و یزدیها را نیز مردمانی آرام طبع و سخی یافتم و طی 50 و چند روزِ ناقابل که مقیم این شهر سنتی و زیبا بودم تا حد زیادی لهجه شان را آموختم(امری که در خصوص حدود 8 شهر و لهجه دیگر ایران برایم رخ داده است)

از یزدِ سال 69 ، پارادایمی خاص به یادگار دارم و در تمام بیست و دوسالی که از آن زمان می گذرد و چندمرتبه ای هم که به این شهر دلنواز سفر داشته ام طعم آن تابستان تکرار ناشدنی است.

بگذریم...

من،

تا پیش از آن تابستان، به چیزی با عنوان "لسان الغیب" و "اشعار آسمانی حافظ" و ...معتقد نبودم و صرفاً حافظ شیراز را شاعری خوش سخن می دانستم که برای عشاق زمینی شعر سروده است.

لذا به تفأل جستن به دیوان حضرتش نیز کمترین اعتقادی نداشتم.

ظهر یکی از روزهای گرم یزد، روبروی بنای بی همتای میرچخماق، جلوی کیوسکی که بخشی از نشریات و کتابهایش را روی زمین پهن کرده بود توقف کردم و جلد و تیتر کتب و مطبوعات را مرور می کردم.

ناگهان پیش پای خود یک جلد دیوان اشعار حافظ را با شمایلی شبیه به عکس زیر و در قطع جیبی (کمی بزرگتر) مشاهده کردم.

نمی دانم چه شد که در دل، با تصویر خواجه (روی جلد کتاب) آغاز سخن کردم.

دوسونِ گرامی دیسون،

شرمنده ام از تکرار آن ادبیات جاهلانه،

 اما صداقتِ قلم می طلبد که هرآنچه را آنروز با لسان الغیب نجوا کردم برایتان بی کم و کاست بازگو کنم :

- میدانی که من هیچ اعتقادی به آنچه که در موردت می گویند ندارم و ذره ای برای این فال و تفأل و ...ارزش قائل نیستم. اما حالا و همینجا فرصتی به تو می دهم تا به یک سوال جواب دهی.

کتابت را برمی دارم و شانسی باز می کنم و راجع به اینکه من تو را هیچ قبول ندارم نظرت را می خواهم بدانم.

کتاب را برداشتم و با مکثی کوتاه گشودم و این آمد :

 

(( بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم))

 

 

این بود خاطره چگونگی پذیرش حقیر به غلامیِ درگاهِ لسان الغیب... بماند که سیل اشکم همانجا وسط خیابان روانه شد.

 

پی نوشت : خطاب به تمام دزفولی هایی که دلشان برای رنگ و بوی دزفول 40 سال پیش تنگ شده و رنگ یزد و کاشان را نیز تاکنون ندیده اند وصیت می کنم در سبدِ عمر بابرکت خود برای یکبار هم که شده سفری چند روزه به این دوشهر نوستالژیک را قرار دهند.

 

یاحق



موضوعات مرتبط: لسان الغیب , یزد , حافظ , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳٠ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اکنون دوسال است که دیسون در پُست های مختلف، ضرباهنگ حقآبه ی دز را پیگیری می کند.

اقرار می کنم که تأثیر این همه نوشتن، از سوی فرد عادی همچون حقیر، به هیچ وجه تأثیر پرداختن به موضوع از سوی جایگاه نمایندگی محترم ولی فقیه و امامت جمعه شهرستان دزفول را نداشته و ندارد.

به شرطی که سخنان بجا و مبارک حجت الاسلام و المسلمین قاضی دزفولی امتداد و پیگیری عملیاتی داشته باشد.

اگر مردم نجیب دزفول عزای آب از دست رفته ی پدری را درون ریزی می کنند و حاضر نیستند گلایه ی خود را نزد اغیار ببرند، اکنون پردازش آقای قاضی به این زخم چندساله، بهترین فرصت است تا مردم شهر، مطالبه ی به حق خود را گرداگرد ردای روحانیت معظم شهر (با محوریت امام جمعه محترم) و با مسالمت آمیزترین روشها و در عین حال مُجدانه ترین شیوه های پیگیری، ادامه دهند.

عملکرد مردم آذربایجان غربی و دلسوزی مسئولان کشوری و لشکری در باب دریاچه ارومیه می بایست کمکاری عدیده ی ما دزفولی ها را در خصوص «دز» یادآور شود.

اما بعد...

بحران کمبود آب یک بحران جهانی است و ایران ما از دیرباز به لحاظ رتبه بندی منابع آبی در پایین جدول جهانی قرار داشته است.

صرفاً بَسَنده ی بصری به فضای سبز محدود شهرها و جاده هایی که در آن تردد داریم ساده انگاری است، پهنه کلی کشورمان را بنگرید که درصد زیادی از خاک آن را کویر پوشانده است.

پروفسور پرویز کردوانی را پدر کویرشناسی ایران گفته اند.

 

 

ایشان استاد بسیاری از اساتید جغرافیای ایران است.

وی مصاحبه ای در خصوص بحران آب کشور و مشکلات این داستان با سایت خبر آنلاین نموده اند که خواندن این مصاحبه ی تلفنی را به شما همشهریان گرامی توصیه ی اکید می نمایم.

پیش از خواندن مطلب، توجه تان را به چند نکته جلب می کنم :

1- ممکن است با خواندن این مصاحبه گمان کنید که کار ایران تمام است و هیچ راه چاره ای نیست. بنظرم استاد کردوانی به دلیل آنکه قریب به شصت سال در زمینه آب و هوا، کار و مطالعه نموده اند و همچون پزشکی که از هرگونه میکرب حذر می کند و یا یک وکیل دعاوی حقوقی که از کشیدن چک در معاملات خویش هم ابا دارد، قدری روحیه ی لطیفشان از شدت بحران آب و بدی آب و هوا "شرطی" شده و نصفه خالی لیوان را بیشتر مدنظر قرار می دهند(هرچند که تقریبا کارشناسانه مطرح می کنند اما امید به خدا و توکل به ذات باریتعالی نیز مهم و حیاتی است)

2- در این مصاحبه اطلاعات گوناگونی به دانش شخصی تان افزوده خواهد شد

3- مسئولان محترم شهر دزفول می توانند از اطلاعاتی که از پروفسور کردوانی در این مصاحبه صادر شده برای پیگیری های کشوری و لشکری در خصوص حقآبه دز استفاده کنند.

4- مسئولان و مردمان محترم شهر دزفول می توانند از ایده های استاد جغرافیای ایران در کاربری از انرژی خورشیدی و باد و شرجی دزفول بهره ها ببرند. برای آبخیزداری. برای کشت گُل. برای کشت موز، برای احیای فرهنگ کاربری شوادوون و استفاده از عوارض زمین.

5- استاد کردوانی در مصاحبه ی خود به طرحی اشاره می کند به نام طرح "ایران رود" برای ایجاد کانال کشتیرانی از خلیج پارس به دریای خزر. در اینجا استاد میگوید که یکی از فرماندهان سپاه این طرح را که 50 دانشجوی ایرانی در امریکا نوشته بودند به من دادند و الخ..

( توضیح موزون : فرمانده ی سپاه مورد اشاره پروفسور کردوانی، به احتمال قریب به یقین سردار غلامعلی رشید بوده است. زیرا بیاد دارم زمانی که مقاله ی "حقابه های محلی دز" را در رجانیوز نوشتم نظر حاج غلامعلی عزیز را در این خصوص جویا شدم که ایشان فرمود: این طرح را به پروفسور کردوانی داده بودم ولی ایشان با دلایل کارشناسی رد کردند)

به گزیده ای از مصاحبه تلفنی خبرآنلاین با استاد کردوانی توجه کنید :

(( هر روستایی را بخواهند نابود کنند، کافی است آب از کرخه، کارون ، دز و باقی جاها بگیرند و بدهندبه شهرها. بقیه جاها نابودند.))

 

                       برای خواندن مصاحبه استاد 81 ساله ی جغرافیای ایران کلیک کنید

 مطلب دیگری از استاد کردوانی در خصوص داستان مالچ پاشی که فکر میکنم شنیدنش برای اهالی محترم دزفول جالب باشد :   کلیک

 

 



موضوعات مرتبط: کردوانی , آب , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۸ | ٧:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دزفول یگانه هایی دارد که در هیچ کجای بلاد دور و نزدیک مانند ندارند.

یکی از این یگانه ها "قلم نی دزفول" است.

پیش از این،

از سید مرتضای سبزقبا خواسته بودم از من پیشی بگیرد و فیلمی در این خصوص بسازد،

چرا که نمیدانم کی مجال خواهم یافت تا حرف دلم را در این باب به تصویر بکشم.

از بخت بد،

در مجموعه مسئولان ذیربط شهر نیز، همت و توجه لازم دیده نمی شود،

و دزفول،

می رود که یکی دیگر از شاخصه های تمدنی چند هزارساله ی خود را کفن بگیرد.

 

 

دلم،

مدتهاست در عزای مرگ عنقریبِ "صنعت قلم دزفول" به گِل نشسته است.

روز گذشته،

مرگ ناگهانی استاد سید محمود سیادت (بزرگِ قلم و خوشنویسی دزفول) ، موجب شد تا باردیگر مرگ فرسایشی قلمِ دزفول برایم تداعی شود.

براستی او برای دزفول، همچون استاد امیرخانی برای ایران بود.

فردا جمعه بیشت و ششم خرداد، پیکر این استاد خط و قلم، تشییع خواهد شد.

پیشنهاد میکنم : به احترام آیه ی "ن و القلم و مایسطرون" آنان که مجال دارند حضور یابند.

 

 

مراسم تشییع  و تدفین پیکر این استاد فرزانه روز جمعه 291/3/26 ساعت 9 صبح در دزفول از جلوی درب منزل ایشان ( بلوار پیام آوران ، مقاومت 4 ، پ 50  )  تشییع و  در بقعه حضرت محمد بن جعفر (ع) درفول به خاک سپرده خواهد شد  ، مراسم ترحیم نیز همان روز بعد از ظهر ساعت 17  در مسجد شاهرکن الدین  واقع در خیابان طالقانی دزفول برپاست.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.





موضوعات مرتبط: قلم , قلم نی , سیادت , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٥ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سرکار علیه، خانم شاهد، بر شما مبارک باد خواهرم

شما نویسنده ی 2001 مُین کامنت دیسون بوده اید وبرنده ی یک جلد کلام الله مجید هستید.

لطفا به نحوی که در وبلاگتان عرض کردم در کامنت دانی دیسون پیغام بگذارید و بفرمایید که چگونه میتوان این هدیه معنوی را تقدیم حضورتان نمود.؟

 

جناب آقای نیمای عزیز، مبارکتان باشد برادر

شما نویسنده ی 1000 مُین کامنت دیسون و برنده ی یک جلد نهج البلاغه هستید.

از آنجا که شما وبلاگ ندارید فلذا به نحوی که در ایمیل تان نوشتم، برای دیسون پیغام گذاشته و بفرمایید که چگونه می توان این هدیه معنوی را تقدیم حضورتان نمود؟

 

یاحق



موضوعات مرتبط: قرآن , نهج البلاغه , دزفول , کامنت

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از غافلگیری هایی که غربی ها "سورپرازش" گویند خوشم می آید. گاهی برای این گونه غافلگیری ها دنبال بهانه یی کوچک میگردم.

در راستای همین عادت، چندی پیش که شمارش کامنت های دیسون هزار و خُرده ای بود با خود عهد کردم که به گذارنده ی 2000 اُمین کامنت، هدیه ای تقدیم کنم و قرار گذاشتم تا انشالله سر هر هزاره ی کامنت ها تکرار شود این غافلگیری.

تا اینکه در روز مبارک و خجسته 4 خرداد، قرعه فال بنام وبلاگ .... افتاد.

چند بار کامنت اطلاعرسانی در وبلاگ ایشان قرار دادم.

خبری نشد.

دیروز برای آخرین بار خدمتشان پیام گذاشتم که : چگونه و از چه طریقی میتوانم یک جلد کلام الله مجید (ممکن است حکیم یا کریم هم باشد) را به دستشان برسانم.

متاسفانه هنوز پاسخی دریافت نکرده ام.

این پُست را از آنرو نوشتم که شرعاً برای تحویل چیزی که متعلق به نویسنده ی محترم این وبلاگ است رفع تکلیف نموده باشم.

علیهذا...

این اطلاعیه در محضر دوسونِ دیسون به مثابه 48 ساعت انتظارِ اخلاقی است.

از آنجا که نویسنده ی محترم مورد نظر، در فاصله این چند روز، وبلاگ خود را تجدید پُست نیز کرده اند پس شک به اینکه از کامنت های اطلاعرسانی بنده بی خبرند بی مورد است.

اینکه چرا این همشهری گرامی، تمایل به دریافت هدیه خویش ندارند امری که برای حقیر، مجهول و البته بی ارتباط است.

به هر جهت، تا روز سه شنبه صبر میکنم و سپس کامنت دو هزارو یکم را برنده اعلام خواهم کرد.

 

 

پی نوشت : بنظرم رسید که اگر به نویسنده ی هزارمین کامنت دیسون (که در پاییز سال گذشته کامنت هزارم دیسون را نوشته بود) هدیه ای تقدیم نشود عدالت برقرار نشده، لذا همینجا اعلام می کنم :

((( دوست گرامی، ..... برایتان پیغام گذاشتم و موضوع را اطلاع رسانی کردم. منتظرم تا بفرمایید که چگونه می توانم یک جلد نهج البلاغه امیرالمومنین(ع) را خدمت تان تقدیم کنم؟  )))

 

یا حق

 



موضوعات مرتبط: کامنت , قرآن , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۱ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 امیدوارم  باباتقی 1  و باباتقی 2 را پیش از خواندن این مطلب، مرور کرده باشید.

 

سکانس یکم

محرمِ گذشته، پس از یک فیلمبرداری دلچسب و انرژی بَر از مراسم رقص عَلَمِ [1]جوانان و پیشکسوتان محله در صحنِ حسینیه ی سبط شیخ انصاری، کنار دوپیرمرد لاغر و سیه چرده نشسته و از گَعده ی دو نفری شان لذت بردم.
از صحنه های علم برداری سید یوسف و سیدعلی کلکچی به غایت تصویر برداشته و دمی را برای رفع خستگی و صرف چای، کنار دوپیرمرد مورد اشاره جای گرفتم.
از چهره شان هویدا بود که با دوربین مشکلی ندارند، برای محکم کاری اذن شفاهی هم گرفته و ایشان نیز با روی خوش و توضیحات بعدی روشن کردند که هردو صیادند.
سخن پیرامون فرهنگ صیادی و میزان درآمد آن می چرخید که یکی شان از نامردمی برخی صیادان عرب اطراف روستای شاوور نالید و اینکه پرندگان را با دانه های سمی از پای درآورده و روانه بازار می نمایند و حتی رعایت فصل جوجه داری زبان بسته ها را نیز نمی کنند و ...
گفتند که شغل صیادی نیز مردانگی و انسانیت خاص خود را می طلبد و اینگونه نیست که تروخشک حیوانات را با هم سلاخی کنند و نهایتاً از عدم برکت در این شغل گفتند.
پیرمرد کم و سن و سال تر از نام و نشان من پرسید و به محض شناسایی پدرم، انگار که گم شده یی را یافته باشد، خوش و بش مجدد و البته این بار با احترامی مضاعف و خویی خودمانی تر شروع به بیرون ریختن دانسته های صیادی خود کرد.
متاسفانه سرماخوردگی و آبریزش بینی صیاد متکلم تر، تصاویرش را برای استفاده در مستندهای بعدی غیرممکن ساخت.

هرچند که برای اطلاعات میدانی و پژوهشی آتی به کار خواهد آمد آنچه را که گفتند و سُفتند.
صیاد پیرتر که سهم تکلم کمتری داشت، از قدیم ها می گفت و از پدربزرگم یاد می کرد.
حین سخن به ذهنم رسید که شاید اینان باباتقی را بشناسند.

-    بووَ..تقی درویشَ بِ اِشنوسی؟ (پدر....تقی درویش را می شناسی؟)
-    کو تقی؟ (کدام تقی؟)

و با کمی آدرس بیشتر، ناگهان استادپیرتر گویی که داغ دلش تازه شده باشد شروع به شرح سجایای اخلاقی باباتقی کرده و گفت که چقدر شاهنامه دان بوده و چه و چه!
اما نکته ی جالبتر که درخصوص باباتقی توسط شکارچی پیر برمن عیان شد شغل چند دهه ی قبلِ باباتقی تا اواخر دهه 1330 بود.

فعلا داشته باشید....

 

سکانس دُیُم

نمی دانم موفق شده اید فیلم زیبا و روح نواز "برای او" ساخته ی سید مرتضای سبزقبا را ببینید یا خیر؟
پلانهای ابتدایی فیلم این گونه آغاز می شود :
پیرمردی حدود 55 ساله، تیوپ به دست وارد رودخانه دز شده و تا کمر در آب فرو رفته و سپس شاخه های نازک درختان و خرده چوب های سرگردان روی آب را جمع آوری نموده و روی تیوپ قرار می دهد و ....

 

 

شک ندارم که بسیاری از بینندگان(خصوصا غیر دزفولی) تا پایان فیلم، این سوال مشغول شان می کند که "قضیه جمع آوری چوب ها چیست؟"
البته کم نیستند دیسونی های عزیزی که از داستان جمع آوری تُکُل های رودخانه سخاوتمند دز مطلعند.

لذا برای جوانترها عرض می کنم :

تُکُل (TOKOL) در لهجه دزفولی، صرفاً به تکه ها و شاخه های ریز و درشت درختانی گویند که روی آب شناور بوده و همراه با آب رودخانه از کوهستان های بالادست دزفول به سمت پایین روانه شده  که حین عبور از میانه شهر دزفول توسط کسانی که شغلشان جمع آوری و فروش تُکُل بود از روی آب گرد آوری شده و منبعی مناسب برای رزق و روزی آنان و گرم کردن خانه ها و پخت غذای اهالی دزفول بود.

این تکل ها لزوماً مانند تکل های فیلم سید مرتضا محدود به شاخه های کوچک و نازک نمی شد بلکه گاهی کُنده های چاق و تپل درخت های شکسته شده در سیلاب ها هم سفره رزق و روزی تکل فروشان خوش شانس را رقم میزد.

از آنجا که تکل، اعیانی ترین منبع سوخت و انرژی برای مُدبَقِ [2] دزفول نشینان محسوب میشد، در مَثَل وقتی می خواستند پسر بچگان، پر جنب و جوش، سبزه رو  و تُپُل را مورد محبت قرار دهند میگفتند : (( مُ شَ لله.....مُری تکل سیه یی یَه)) یعنی ماشالله عین یه تکل سبزه و تپل و انرژیکه.

رنگ تکل عمدتا تیره بود لکن به گمان حقیر، صید تکل های گُنده و بزرگ، برای تکل فروش حکمِ صید یک ماهی شیربُت بزرگ را داشت، لذا شادی صیاد یک تکل چاق و پرچوب، معادل زایش یک پسر تپل و سبزه از سوی یک مادر دزفولی محسوب میشد، پسری پرجنب و جوش که همچون کُنده ی بزرگِ یک تکل منبعِ انرژی باشد.
تکل فروش از آنرو که سوختی بهتر و باکلاس تر از سوخت حیوانی را عرضه می کرد و تقاضا برای جنس اش زیاد بود، دلیلی برای حمل محصول به بازار شهر نداشت لذا متقاضیان تکل، خود را به ساحل دز رسانده و اقدام به خرید و حمل سوخت مورد نیاز می نمودند.

از اواسط دهه 1330 با ورود نفت سیاه و سفید به چرخه سوخت خانگی دزفولی ها و همچنین ساخت سد دز در  اواخر این دهه، تکل فروشی رو به انقراض نهاد چرا که حجم اصلی و عمده ی چوب های شناور بر دز، ناشی از سیلاب های کوهستانی و شکستن درختان بلوط و بادام کوههای زاگرس  بود که سد عظیم دز، علیرغم هزار خیر و برکتی که برای منطقه داشته است نسل تکل فروشان را خانه نشین کرده و یا آواره مسیر های معیشتی دیگر نمود.

 

فلاش بکِ مجدد به سکانس یکم

عمده ی اطلاعات سکانس دُیُم را از همان صیادِ پیرتر گرفتم، آنهم در فاصله صرف دو استکان چای که دوست قدیمی ام، دایی سید مرتضای سبزقبا (آمَدی) میهمان مان کرد.
اینکه چگونه اینهمه اطلاعات تُکُل شناسی را در این زمان اندک گرفتم (که اسناد تصویری اش هم موجود است) به مرحوم باباتقی و ارتباطش با شکارچی پیر بر میگردد.
و ایضاً علاقه وافر بنده به زانو زدن در محضر پیران و بزرگان.
صیاد اینگونه توضیح داد که :
-    مونو بووَم وا مَش تقی برفتیم تُکُل . کجا؟ چال کندی[3].
(من و پدرم و مش تقی می رفتیم به جمع آوری تکل. کجا؟ منطقه چال کندی)

 

ساحل زیبای چال کندی (سایز اصلی : کلیک)

 

روان نوشته ی گفته های صیاد پیر :
(( 15 ساله بودم که به همراه مرحوم پدرم و مش تقی اشتغال به شغل جمع آوری و فروش تکل داشتیم. خدابیامرز تقی درویش، زبل ترین و خِبره ترین تکل فروش منطقه بود . به نحوی که گاهی من و پدرم از شدت کار خسته و بی حوصله  می شدیم اما او سخت به کار خود ادامه می داد. محدوده تکل چینی ما، تا منطقه چال کندی امتداد داشت. گاهی از دم غروب پای پیاده از دزفول به سمت چال کندی به راه افتاده و سر شب به آنجا رسیده و تا سه ساعت گذشته از نیمه شب اقدام به جمع آوری تکل نموده و تمام این مسیر را همراه با بسته های بزرگ تکل، شناکنان به شهر باز می گشتیم. کاری که کمتر کسی حاضر به انجام آن بود.

(خوانندگان عزیز توجه فرمایند: سخن از عهدی است که نه سد دزی بوده است و نه سد علی کله ای)

زمین های ساحل چال کندی به نحوی بود که تکل های بزرگ (در حد کُنده ی درخت )  را در ماسه زار های خود فرو می برد. طوری که تقی به عنوان یک تکل چینِ خبره و ماهر، گاهی با دیدن نوکِ بیرون زده ی یک شاخه از زمین می دانست که این در واقع یک درخت شکسته و بزرگِ مدفون در ماسه هاست و با حفر ماسه های اطراف همچون حفاران باستانشناس پس از صرف زمان لازم، کُنده یی بزرگ و قابل توجه را استخراج می کرد.
تقی درویش سر نترسی داشت و بسیاری مواقع به تنهایی به چال کندی می رفت و در ظلمات کوهستان اقدام به جمع آوری شبانه تکل کرده و سحرگاهان تکل ها را در کته[4] های بزرگ به هم بسته و شناکنان به شهر بازمی گشت، بی ترس و واهمه از پلنگستان چال کندی.
من دو خاطره از مرحوم تقی درویش را خیلی خوب بیاد دارم :
خاطره اول
شبی در ساحل چال کندی سه نفری(من، پدرم و مش تقی) مشغول جمع کردن چوب بودیم . حدود دوساعت از نیمه شب گذشته بود که ناگهان تقی گفت کار را رها کنید، باید سریع از ساحل فاصله گرفته و شناکنان به میانه ی رودخانه برویم.
پدرم دلیل را جویا شد.
مرحوم مش تقی گفت : صدای پلنگ می شنوم.
پدرم خنده ای کرد و گفت : صدای پلنگ کجا بود؟؟
تقی خدا بیامرز با تحکم و قدری تشر گفت همینکه گفتم! سریع خود را به آب بزنید

و ما نیز به دنبالش به میانِ دز رفتیم و هنوز چند متری از ساحل فاصله نگرفته بودیم که غرش دهشتناک پلنگ از کنار ساحل، در دیواره های چال کندی طنین اندز شد.

-    صداش دِرِنگَه بِ کُورد.(صدایش با طنین می پیچید)

(آنان که چال کندی رفته اند  می دانند که دیواره های سنگ خارا و نزدیک به هم، در دوسوی آب دز، به راحتی موجب اِکو شدن کوچکترین فریاد می شود...اکویی قوی تر از اکوی صدا در دیواره ی رعنا در بند کلک)

خاطره ی دوم
در یکی از فصول تکل چینی(فصل سیلاب) به طرزی سوال برانگیز، کمتر تکلی در گذار از شهر پیدا می شد و تکل چینان برای جمع آوری تکل ناچار شدند تا مصب رودخانه را به سمت بالاتر بروند، تا جایی که ردزنی تکل ها به منطقه چال کندی کشیده شد. ناگفته نماند اکثر تکل چینان، تنبل تر از آن بودند که از حوالی کوپیته[5]  بالاتر بروند. (ظاهرا تکل چین فیلم سید مرتضای سبزقبا کمی پایین تر از بندکلک[6]   را ترجیح داده است چشمک.)

القصه...
وقتی جماعت تکل چینانِ شهر به محوطه چال کندی می رسند با صحنه ای عجیب روبرو می شوند.
مرحوم تقی درویش با زرنگی و تلاش و زحمت بسیار، چند روزی را اقدام به توقف در منطقه چال کندی کرده و با کوبیدن دو ستون چوبی در دوسوی ساحل دز و با بستن یک تور بزرگ در دوسر رودخانه(چیزی شبیه تور والیبال) اقدام به صید تمامی تکل های آن ایام نموده که حجم بسیاری زیادی را شامل میشد. تقی آنها را به ساحل کشانده و در کته های بزرگ بسته بندی نموده و با علم به اینکه تکل فروشان شهر به چال کندی خواهند آمد، منتظر می ماند تا بیایند و خود، مشتری تقی درویش شوند.
او تمامی تکل ها را به قیمت عمده فروشی به دیگر فروشندگان می فروشد تاجایی که با پول آن اقدام به خرید قطعه زمینی در دزفول می نماید.))

(ظاهرا این زمین غیر از زمین های پدرش بوده)


سکانس سِیُم

گفته بودم که با آغاز جنگ و حضور یک خط درمیان ما در منزل و شهر و اطراف آن، باباتقی اقدام به خرید منزلی محقر و کوچک -حدفاصل کتکتان تا ساکیان- نمود.
سال 1360 ، باباتقی دیگر زمین گیر و نابینای کامل بود.
پیرمردی چون او که روزگاری، برای گذران معیشت تا قلمرو پلنگ می رفت اکنون برای لقمه ای نان از رفتن به نانوایی مش رحیم نانوا (30 متری خانه اش) ناتوان بود.
یکی ازعمه های بنده، که هر از گاهی همچون دختری مهربان به باباتقی سرکشی کرده و نانی و آبی به او می رساند، در مقطعی چند روزه ناچار به خروج از شهر و سرکشی به فرزندانش در خارج از دزفول می شود اما سفارش باباتقی را به همسایگان پیرمرد نموده و تاکید می کند که روزانه آبی و غذایی به او برسانند .
معلوم نیست چگونه در آن یک هفته (یا کمی بیشتر) همسایگان در بحران موشک باران و ... باباتقی را به کلی فراموش می کنند.
عمه میگفت : به محض ورود به دزفول به سراغش رفتم.
درب خانه اش را زدم و انتظار داشتم کشان کشان درب را باز کند. او علیرغم ناتوانی مفرط در جابجایی، حاضر نمی شد به عنوان فردی زمینگیر و علیل، کلید خانه اش را به دیگران بدهد. (نه اینکه به کسی اطمینان نداشته باشد بلکه این امر را نوعی نابودی و پایان توانایی خود تلقی می کرد.)
درب را زدم و زدم...اما خبری نشد.
صدا زدم : باباتقی...باباتقی...باباتقی..
خبری نشد.
از درون خانه بویی، مشام را آزار می داد گمانم آن بود که نظافت پیرمرد عقب افتاده است.
بالاخره به کمک اهالی محل، درب منزل از روی دیوار باز شد و به درون که رفتیم صحنه ای فجیع قلبم را به در آورد.
باباتقی از گرسنگی و تشنگی مرده بود و جنازه اش را توده ای از مورچه های سیاه پوشانده بودند.


(قلم دیسون که به اینجا رسید، بی اختیار بیاد لحظه ای افتادم که بالزاک در حال نگارش رمان «باباگوریو» به سکانس مردن باباگوریو که می رسد، اشکش درچشم می گوید : باباگوریو مرد.)


حقیقت آنست که :

بودند پیرمردان و پیرزنانی که در دزفول و یا دیگر شهرهای مرزی منطقه جنگی، اینگونه از نظرها دور ماندند و زیر گرد و غبار بی کسی از فرط گرسنگی و تشنگی و....قربانی توسعه طلبی های زنگیِ مستِ بغداد شدند. لعنت خدا بر صدام پلید باد.
بنده یقین دارم اگر طبق اسناد و آمار بنیاد شهید، کسانی چون باباتقی شهید نیستند اما نزد خدای متعال شهیدند و روزی خوار درگاهش.
باباتقی عمری را با شرافت و سختی زیست کرد و عاقبتی خوشتر از مُردن در بستر نصیبش شد و در زمره شهدای دفاع مقدس این سرزمین قرار گرفت.
روح شهید تقی درویش شاد و با مولایش امیر المومنین(ع) محشور باد



کلمه ها و ترکیب های تازه :

[1] رقص عَلَم : علم و فرهنگ آن در شهرستان دزفول، تفاوت اساسی با دیگر نقاط ایران زمین دارد. علم در محرم دزفول نماد علمداری و پهلوانی ابالفضل العباس(ع) در واقعه کربلاست. علم های دزفول از جنس چوب درختانِ راست قامت است که ارتفاع علم سفارشی، بسته به سن و سال صاحب علم از 4 متر تا 15 متر(و یا شای بیشتر) در نوسان است. عَلَم در اعتقادات عزاداری محرم دزفولی ها، تمام سال خواب است که در بامداد آخرین روز سال قمری، چوبِ لخت علم را با احترامی خاص به رودخانه برده و طی مراسمی ویژه غسل اش داده و با خواندن ادعیه ای خاص اصطلاحاً از خواب بیدارش می کنند. فرهنگ عَلَم در این مقال کوتاه نمیگنجد...شاید وقتی دیگر...

[2] مُدبَق (modbagh) : ابدال شده ی مطبخ است، آشپزخانه

[3] چال کندی (chaal kandi) : یکی از فرادست ترین نقاط رودخانه دز است که هنوز هم زلالی مطلق رود دز در آن دیده می شود. تصویر گوگل اِرت : کلیلک کنید

[4] کَتَه (kata) : عمدتا برای بسته های سبزی و صیفی کاربرد دارد اما دقیق تر اینکه : تعدادی اشیاء  و مواد فلزی، چوبی، خوردنی و ... را درکنار هم قرار دادن یک کته گویند البته با قید این نکته که شکل این مواد دراز و باریک باشد مانند دسته ای خوشه گندم و در حد حمل توسط یک انسان باشد.

[5]  کوپیته : بخشی از ساحل حاشیه رودخانه دز در شمال شهرستان دزفول است که، زمانی تفریحگاهی مطلوب و مطبوع برای اهالی شهر بود و اکنون شکل طبیعی و سنتی خود را از دست داده و مورد هجوم کسانی قرار گرفته که هیچ درک و سنخیتی با ماهیت و حرمتِ آب آن ندارند.

[6]   بَندِ کلک  : در اینجا کلک به معنای سازه ای متشکل از تخته و تیوپ ماشین های راهسازی بزرگ است که روی آب شناور مانده و به لحاظ کاربرد، معادل همان کانوهای سرخپوستان امریکای مرکزی بر روی رودخانه آمازون است.
 



موضوعات مرتبط: دزفول , مهران موزون , چال کندی , باباتقی

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آقاجان

میلاد جدت علی اعلی را به محضر شما تبریک عرض می کنم.

 

 

اماما؛

بیست و سومین سالگرد آقایی ات بر دلهایمان را شادباش می گویم.

پدرم؛

به قنوت هایت قسم؛

پشتیبان شما خواهیم بود تا به این مملکت آسیبی نرسد

 

 



موضوعات مرتبط: خمینی , رحلت , خامنه ای , ولایت فقیه

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٤ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از اواخر دی ماه سال 90 که می بایست مطلب باباتقی رو تموم میکردم هر بار موضوعی و یا مشغله ای ، باباتقی 3 رو به تعویق انداخت.

از تولد فاطمه ی بهشتی ام گرفته تا شهادت حاج احمد سوداگر و انتخابات مجلس و ...

امروز باید پُست باباتقی 3 رو بنویسم و همین امروز و فردا براتون آپ کنم.

فقط دو نکته؛

یکم : پس از چهارماه که برای مرور ذهن خودم پُست های باباتقی 1 و 2 رو خوندم متوجه اشتباهی خنده دار شدم. اونم اینکه ادبیات باباتقی 1 نسبتا کتابی و ادبیات باباتقی 2 تقریبا محاوره ای نوشته شده.

درسته که گاهی علاقه دارم محاوره ای قلم بزنم(مثل همین حالا) ولی فکر میکنم یه مطلب چند پُستی رو باید با یک طعم و لحن نوشت.

ضمن پوزش از دوستان بابت این گاف کوچولو، انتظار دارم چنین مواقعی اگر پیش از خودم متوجه میشین بنده نوازی بفرمایید و گوشزد کنید به دیسون.

دُیُم : خواهش دارم برای اینکه پیوستگی مطالب و شخصیت باباتقی در ذهن عزیزتون برقرار بمونه، تا من باباتقی 3 رو قلمی کنم یه مرور بر دو قسمت اول داشته باشین . (چیزی شبیه آنچه گذشت در سریال ها)

پیشنهاد میکنم پُست های باباتقی رو در خلوت و آرامش بخونید چرا که حس و حال در خصوص این پیرمرد برای من فوق العاده نوستالژِیکه و فکر می کنم برای شما هم که هر کدوم یه بابابزرگی و یا پیرمردی مهربون رووتجربه کردین همینطور باشه.

فعلا..

باباتقی 1      باباتقی 2



موضوعات مرتبط: باباتقی , مهران موزون , ماهی , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مسعود جان سلام

چندی است که  زمزمه ی بنگروز شنیده نمی شود و من چشم به راه مانده ام که کی دوباره طلوع می کنی؟

زبانم لال مدیون ما نشوی که : دوستان بی غیرت سایبری سراغی از مسعود پرموز نمی گیرند و نمی پرسند کجا رفت؟ چرا بنگروز و زمزمه را همزمان بست؟

اخوی ما به یادت هستیم و جای قلمت همچنان خالیست.

اگر مِن باب مصلحتی که به بنده ربطی ندارد حجره های فرهنگی ات را بسته ای که هیچ!

( حجره هایی که در آن "دل" داد و ستد می شد و شمیم و بوی شهدا از آن به مشام می رسید)

اما...

اگر بدخواه مدخواه داری کافیست فقط "اسم" بدهی و یک هفته بعد : DVD تشییع ج... تحویل بگیری. بغل

به هر جهت دوستت داریم و همیشه به یادت هستیم.

انشالله بزودی شاهد طلوع قلمت در بنگروز شهر باشیم.

 

پی نوشت : به اطلاع دیسونی های نازنین می رساند که جناب پرموز با ارسال یادداشتی کوتاه ابراز محبت نموده و اصل ماجرا را بازگو نمودند :

((اولاً سلام به مهران عزیز و همه اصحاب دزفیلی وب! و اما بعد از لطف همه دوستان ممنونم و البته سنت نیکوی پی جوئی احوال دوستان ولو در وب از سوی دیسون بنا شده است که قابل تقدیر است؛

علت محو شدنم! از فضای وب، فشردگی درس ها و تردد مداوم بین تهران و دزفول بوده و هست که چون از وبلاگ یا سایت غیر فعال، شدیداً اکراه دارم کلاً عرصه را خالی کردم تا انشاءالله تابستان بساط وبلاگ را روبراه کنم (الان هم دارم از تهران کامنت می نویسم) البته دلائلی دیگری هم بود که چندان مهم نبودند بهر حال از همه مخصوصاً مهران عزیز ممنونم و این نکته را هم اضافه کنم که هر وقت وارد وب شوم تقریباً وبلا گهای دزفولی را رصد میکنم ولو با ایرانسل!!! و در قطار...به امید دیدار های تازه! ))

بچه ها! من شهادت می دهم که مسعودخان راست می گوید و دانشجوی کارشناسی ارشد(فِک کنم ارتباطات) هستند.

به هر حال اخوی میدادی حجره تو واست آب و جارو می کردیم تا دیسونِ فوق لیسانست در تهران تمام شود و دوباره کلید حجره رو دودستی تقدیمت میکردیم.چشمک

موید باشی رفیق...راستی از اون تحقیق شبکه ی... خبری ندادیم بهم ها!!...

 

خُب اینم از مسعود پرموز که به خیر و خوشی گذشت و بریم برای پُست بعدی...



موضوعات مرتبط: مسعود پرموز , دیسون , مهران موزون , بنگروز

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٠ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

نخست

چه خوش گفته اند که :

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

ظهر چهارم خرداد، شبکه ی دوی سیما، رنگ و بویی دیگر داشت و با میهمانان و محتوایی که در خصوص دزفول ارائه داد آبی بود بر دل سوخته ی من یکی ریخته شد، هرچند که این فقط آغاز تقویت حقوق رسانه ای دزفول خواهد بود.
سرداری از سرداران غیر دزفولی بنام سردار اسدی (حفظه الله) به همراه همسرمکرمه اش در شبکه دو سیما غوغا کرد و سنگ تمام گذاشت.

 

 

هلا ای سردار باوفا و نجیب،
سرت سبز، دلت گرم و خانه ات معطر به بوی علی و فاطمه باد (آنچنانکه هست)
جان برادر،
کلامت بوی آن داشت که نمک دزفول و دزفولی ها تن و روح بزرگوارت را تحت تأثیر خود قرار داده.
سردار اسدی نازنین،
اینجانب به عنوان یکی از کوچکترین فرزندان دزفول، از راه دور دست پرمهرت را می بوسم و سپاس دارم از اینکه گفتید آنچه را که سالهاست این مردم صبور و خونگرم از شنیدنش در فضای ایران امید نداشتند.
نه اینکه نشنیدن این واژگان سترگ، کوه استقامتشان را خم کرده باشد..نه!
بلکه تکرار و بازگویی بزرگواری ها و ایثارگری های بزرگمردمان این خطه، (آنهم توسط یکی از سرداران نورانی کشور که اهل دزفول هم نباشد) موجب تحکیم پیوند دلهای مومنین دارالمومنین با دیگر هم میهنان ایرانی است.
و مگر نه اینکه آدمیزاده ذاتا علاقه به انتقال و آموزش سجایای خویش به دیگر نسل ها و اقوام دارد؟
مردم دزفول نیز از این قاعده مستثنی نیستند و دلشان با شنیدن کلمان گهربار امیر دلاوری چون شما به این خوش است که هنوز وفا و جوانمردی نمرده و هنوز آنچه را که با اخلاص خویش به پای پایمردی های شما شیران دشتِ تیغ و تیر ریختند قابلیت الگوسازی برای دیگر نقاط ایران زمین را نیز دارد.
آری سردار،
همه ایران سرای من است و جای جای این مرز و بومِ اهورایی شیره ی جان خویش را در سبوی اخلاص جلوی میهمان خواهند گذاشت.
برادرم ، سردار اسدی
سرت سلامت باد و سایه ات بر سر خانواده ی گرامی ات مستدام باد

دُیُم
پس از سردار اسدی نوبت به خانواده ی مکرم شهید سید عزیزالله قلندری رسید.
چه گرم و ساده و چه عمیق و موجز سخن گفتند این پدر و مادر نمونه ی دزفولی.

 

 

چهره ی سر بزیر و آرامِ پدر شهید، که هیچ نشانی از توجه به دوربین ها و حضور در استودیوی الوند نداشت مرا بیاد تنها عکس پدربزرگم انداخت که ماههاست قرار دارم برایش پُستی بروم و نکته ای را در خصوص فرهنگِ عدم توجه مردان کهن دزفولی به دوربین برایتان عرض کنم که پوزیشن پدر شهید قلندری هم مصداق « آفتاب آمد دلیل آفتاب» است.
جادارد از برادر محترم شهید نیز تشکر ویژه کنم که والدین گرامی اش را به خوبی همراهی کردو گفت آنچه را که باید میگفت.


امام خمینی (ره) فرمود  : نگذارید پیشکوستان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره فراموش شوند.

 

 

پی نوشت : لینک پخش برنامه را از آرشیو سایت ایران سیما برای شما عزیزان گذاشته ام.

لطفا با اینترنت اکسپلورر باز کنید نه با فایرفاکس.

                                          کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , شهید , شهادت

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٦ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


سخن اول

ایران کنونی ما قریب به 1/65 میلیون کیلومتر مربع عرصه دارد که در ابتدای حکومت آقامحمدخان حدود 3/8 میلیون کیلومتر بوده است.این بدان معنی است که ایران حال حاضر فقط 43% باقی مانده ی ایرانِ 230 سال پیش است که طی 120 سال سلسله ی خبیث قاجاریه نزدیک به 2/2 میلیون کیلومتر آن(57% وسعتش) قیچی شده و داغ جدایی پاره های تن ایران زمین به دل نسل های بعدی ماند.
اگر تاریخ ایستادگی های ملت ایران و رشادت های روحانیت بیدار و شجاع کشور را مرور کرده و صحنه هایی همچون پوشیدن لباس رزم و حضور در میادین جهاد توسط مراجع عالیقدری مانند سید محمد مجاهد (ره) و یا ملا احمد نراقی(ره) را بینید و از سوی دیگر عملکرد ذلیلانه شاهان قاجار را به قضاوت  بنشینید بلاشک  به این نتیجه می رسید که :
تمام این 2/2 میلیون کیلومتر خاک از دست رفته را بابت حقارت، سفاهت و خیانت امرای حکومتی ایران باخته ایم.
وگرنه که ملت و روحانیت شجاع و متعهد این سرزمین هیچگاه به دادنِ خاک، رضایت نداده و سهم خود را در مقاومت ادا کرده است.
جالب اینکه برابر محاسبات صاحب نظران امر، تمام آن 2/2 میلیون کیلومتری که سفیهان قجری باختند هم سنگِ جزیره ی کوچک بحرین نبوده و نیست.
لذا می توان به خاطر همین یک قلم خیانتِ آشکار،  بلاهتِ محمدرضا پهلوی را بزرگتر از 120 سال خیانت و بلاهت قاجاریه دانست.
اگر بحرین در آغوش مام میهن باقی می ماند غیر از خود بحرین و ارزش ژئواستراتژیکی که دارد ، موجب ارزش ژئوپلتیک فراوان جهانی نیز برای ایران میشد .
چه اینکه گفته شده که اگر بحرین جزو خاک ایران بود طبق قوانینِ حقوقِ بین المللِ دریاها مرزهای آبی ایران تا 12 مایل دریایی پشت جزیره بحرین امتداد داشت فلذا قریب به 70 درصد منابع هیدرو کربنی زیر خلیج فارس ملک طلق ایران بود.

بگذریم :

گاهی چیدمان آماری اتفاقات چند دهساله در کنار هم، توان تحلیل و قضاوت را در ما افزایش چشمگیری می دهد.
به تصویر زیر بنگرید :

سیر لاغر شدن ایران در زمان قاجار



با این توضیح که طراحِ خوش ذوق این تصویر، مصیبتِ بحرین را از قلم انداخته است .

دقت کنید که  طبق این تصویر، در هر مرحله ایرانِ سمتِ راست،  به ایرانِ سمت چپ تبدیل شده است.
و در آخرین مرحله که طی هشت سال جنگ ایران و عراق و هجمه ی همه جانبه ی جهان استکبار علیه این مرز و بوم، حتی یکسانتی متر از وطن جدا نشده ، برگی زرین است در تاریخ کشورمان که تا ابد افتخارش برای مردم ایران و نظام ولایت فقیه باقی خواهد ماند.
لذا آنان که دلشان برای روزگار بدون جمهوری اسلامی غنج میزند و رهبریِ نظام ولایت فقیه همچون خاری در جگرشان فرو رفته است با دیدن این تصاویر اگر جُوی انصاف در وجودشان باشد چاره ای جز شرمساری نخواهند داشت.

سخن دوم

و اما 4 خرداد و دزفول...
امشب با دیدن عکس فوق در سایت مشرق نیوز بیاد آوردم که دزفول و دزفولی ها با ادای دین شان به اسلام و رشادت هایی که برای ناکامی دشمن در جدایی خوزستان به خرج دادند چه نقش بزرگی در عقیم گذاردن خط سیر دویست ساله تجزیه ایران داشته اند.
این درست است که افتخار حفظ آب و خاک(که تنها یکی از ثمرات مبارک دفاع مقدس ماست) برای تمام ایرانیان ثبت شده اما شایسته است که 4 خرداد هرسال که فرا می رسد بیاد داشته باشیم که ما دزفولی ها دوشادوش دیگر هموطنان نگذاشتیم تا خاک ایران کنام شیران و پلنگان شود.

شاد باد روح بزرگ شهید سوداگر.
شاد باد روح بزرگ بهمن دُرولی
شاد باشد روح بزرگ شهید صفویان
با شهدای دشت کربلا محشور باد روح بزرگ تمام شهدای دزفول.
چهار خرداد، روز مقاومت دزفول  روز ناکامی لشکر ابلیس مبارک باد


 پی نوشت : چه نیکوست که در روز ملی دزفول، عزیزانی همچون حاج امیر ابراهیمیان ، حاج علی بیباک ، حاج محمد عیدی مراد ، حاج مصطفی آهوزاده و .... را فراموش نکنیم و اگر در توانمان هست سری و عرض ادبی به این عزیزان داشته باشیم.



موضوعات مرتبط: ایران , دیسون , دزفول , قاجار

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()