حس سنگین انتظار برای شفای آقای ساکی پور، هم به بنده، هم به دوسونِ دیسون فشار زیادی وارد کرده. دستم برای نوشتن مطالبِ غیره به قلم نمیره تا انشالله ایشون از کُما به سلامتی خارج بشه .

چند عکس از آرشیو شخصی ام تقدیم چشمان نازنین شما دوسون محترم میکنم، باشد که بقدر باقله ای خستگی تون در بره.

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

پی نوشت : پُست سلاطین 6  در صفحه 11 نشریه یالثارات (شماره 294) چاپ شد. دیسون از مدیر محترم وبلاگ انصار حزب الله دزفول، برای پیگیری این امر تشکر میکند.  کلیک کنید. ضمن آنکه نشریه یالثارات را میتوانید از روزنامه فروشی های دزفول تهیه نمایید.



موضوعات مرتبط: عکس , دیسون , دزفول , انزلی
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٩ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یکشنبه 23/7/91
پیش از ظهر در تماسی که با حاج کریم ساکی پور داشتم گفته بود که برای ملاقات و دیدن حاج رضا فقط حدفاصل ساعت 15:30 تا 16 آنهم یکی یکی اجازه ورود به ICU می دهند.
به همین خاطر از ساعت 13 که جلسه کاری ام در سازمان آغاز شد مرتباً در تب و تاب ساعت 15 و رفتن به بیمارستان بودم.
ساعت 15 شده بود و مدیرکل محترم، همچنان گرم سخن راجع به موضوعی،
به گونه ای که امکان آن را نداشتم تا سخنانش را قطع کرده و اذن خروج بگیرم.
بالاخره ساعت 15:10 دقیقه رشته سخن را به دیگری سپرد.
از فرصت استفاده کرده و با پیامک روی گوشی ایشان موضوع را اطلاع دادم.
مدیرکل پاسخ پیامک را با ارسال عبارت « 10 دقیقه » داد و این یعنی کمی صبر کن  10 دقیقه دیگر جلسه تمام میشود.
سرتان را درد نیاورم...تمام امیدم به دوچیز بود.
یکی وجود موتورسیکلت در جلوی ساختمان و دیگری فاصله کم بیمارستان خاتم الانبیاء با جام جم.

15:40 دقیقه سوار بر موتور به سرعت از سازمان خارج شدم و با قدری خلاف مسیر راندن و قانون شکنی (با عرض شرمندگی) خود را به بیمارستان رساندم.
ساعت 15:55 وارد ICU شدیم.
به محض ورود به ICU نگهبان از ما (من و همراهم) خواست تا روکش های پلاستکی مخصوص را روی کفش ها کشیده و منتظر باشیم تا یکی از دونفر ملاقاتی ها حاج رضا خارج شوند و ما جایگزین شویم.
حاج کریم و خانم جوانی (که بعداً مشخص شد خواهر زاده شان است) آمدند..
روپوشهای سفید را درآورده و به ما دادند و سلامی و کلامی و وارد ICU شدیم.
سالن نسبتا بزرگی که تعدادی تخت وبیمارهای خوابیده بر آنها.
مجهزترین آی سی یویی که تا بدین لحظه دیده بودم و ظاهراً پربیراه نبود این سخن که : ICU بیمارستان خاتم الانبیاء تهران در خاورمیانه یگانه است.
خداراشکر کردم که مسئولین مربوطه زحمت بستری حاج رضا را در این بیمارستان کشیده اند.
پرستار ما را به پای تخت حاج رضا راهنمایی کرد.
کنار تخت جانباز ساکی پور، مردی حدود 60 ساله با سیمایی سبزه و چشمانی سبز و ناصیه ای دزفولی ایستاده و با سر، سلامی داد و خوش آمدی گفت.
کمی دیر متوجه شدم اما فورا به وی نزدیک شده و با گویش شهرمان با او خوش و بش کردم.
حدسم درست بود، همشهری بود.
دقیق تر بگویم : وی حاج محمد ساکی بود، یکی از برادران بزرگتر حاج رضا و ساکن تهران که صلابتی جنوبی و مردانه در چهره اش میدیدم.

حاج رضا آرام و باوقار درازکش روی تخت.

 

 

دستگاه های الکترونیکی و کامپیوتری کنار تخت بیمار، یکسری امواج و پالسهای منظم را از نمایش میداد.
همه چیز تمیز بود و برق میزد.
ولی حس من حس خوبی نبود.
مردی با ابروان پرپشت، دستانی مردانه، لبانی عنابی و ریشی جوگندمی درحالی روی تخت خوابیده و روی چشمانش چسب های طبی زده بودند که پاهای نحیف و لاغرش خبر از سی سال سکون و چسبیدگی به ویلچر میداد.
آری همه چیز تمیز بود در ICU اما من حس تمیز و خوبی نداشتم....
و پس از پایان وقت ملاقات،
 این همراهم بود که با گفتن سخنانی، مرا بیاد آن حس ناخوب انداخت و فهمیدم که دلیل و ریشه حس بد من هیچ نبود جز نفرت و خشم از ملعون و خبیثی به نام صدام.
همراهم میگفت : کاش در دانشگاه ها رشته ی نطفه شناسی راه بیندازند و تاثیرات نطفه های الهی و شیطانی را در زندگی جاری و ساری دیگران بررسی کنند.
و ادامه داد : بنظرت زمانی که نطفه کثیف صدام بسته شد آیا پدر نابکارش ذره ای تصور میکرد که دامنه ی صدمات و لطمات این نطفه ی شیطانی تا کجا و تا کی به بشریت وارد میشود؟


کجا بودم؟؟
آهان..حاج رضای عزیز و مظلوم..
دلم میخواست دستانش را ببوسم اما میدانستم به دلیل مراقبت های ویژه، این اجازه را ندارم.
حاج محمد ساکی آرام و ساکت کنارم ایستاده و سکوتش به سنگینی سی ودوسال عمر حاج رضا بر فضا سایه افکنده بود.
نگهبان پایان زمان ملاقات را ابلاغ کرد.
دلم میخواست بیشتر بمانم و خلوت کنم با اولین جانباز توپ باران دزفول.
دلم می خواست دستش را بگیرم و با وی سخنانی را بگویم که به هیچکس نگفته ام.
پرستاران گفتند تب حاج رضا بالا رفته در یکی دو روزه اخیر و در همان حالت بیهوشی او را در وان آب گذشته اند و تن شوره اش کرده اند.
 گفتند که معده اش هم خونریزی کرده.
گفتند بسیار به دعای خیر نیاز دارد.
به پرستار یزدان پناه گفتم : آقا میخواهید بگویید امیدی نیست؟
گفتم : من چنین چیزی نگفتم. همیشه امید هست. اما فعلا ایشان وضعیت خوبی ندارد.
هرچه از آقای یزدان پناه خواستم توضیحات فنی بیشتری دهد چیزی نگفت.
عکسی مختصر و پنهانی از آقای ساکی پور گرفتم و از روی ملحفه و با احتیاط (که پرستاران متوجه نشوند) بوسه یی بر پای او زدم لکن نگاه چپ چپ یکی از پرستاران بدرقه ام کرد.
خارج از ICU فرصت داشتم خوش و بشی با برادران حاج رضا داشته باشم.
زمان خروج از بیمارستان به همراهم گفتم توجه کرده ای به نکته ای ظریف؟
گفت : کدام نکته؟
گفتم : فرض کن حاج رضا غیر از حاج کریم برادر و خواهر دیگری نداشت و مثلا ذایقه «فرزند کمتر زندگی بهتر» در دهه 1330 در والدین حضرات ساکی وجود میداشت و در نهایت جمعیت زیاد خواهران و برادران خاندان ساکی اکنون حضور نمی داشتند.
در آن صورت آیا حاج کریم برای تحمل بار عاطفی و فشار روحی این مشکلات کم نمی آورد؟ در حالیکه اکنون از دزفول تا تهران قریب به 10 خواهر و برادر انیس دل یکدیگرند و به لحاظ تحمل رنج این عاطفی این مشکل کاملا هوای هم را دارند هرچند والدین در قید حیات نباشند و این از برکات ازدیاد جمعیت خانوادگی است که چه در خوشی ها و چه در ناخوشی ها همچون درختان یک بیشه سایه سار یکدیگر بوده و به هم تکیه دارند.
با شنیدن این سخنان بود که حاج کریم گفت : پرستاران ICU از اشک ریختن حاج محمدِ مسن تر از حاج رضا (بر بالین برادر) به تعجب افتاده اند و گفته اند چرا این چنین بی تابی میکند این مرد بزرگ؟
و من گفتم : چرا اشک نریزد؟ ما دزفولی ها برادرمان را چون جانمان دوست داریم .
حاج کریم به پرستاران گفته بود : پَ نگریوَ؟؟؟ برارشه!!
کلمات حاج کریم چه ساده و بی پیرایه ابراز میشد و بر دل می نشست و افسوس که قلم قادر به انتقال لحن و سوز آن نیست.

از بیمارستان خاتم الانبیاء در حالی خارج میشدم که در دل به رسول الله(ص) التماس میکردم و میگفتم : آقاجان، ما همه از پرتو شما در رفته ایم. چه در بیمارستان شما باشیم چه در آنسوی کهکشان. آقاجان شما را به حق ذریه ی پاکت، شما را به حق دختر بی همتایت قسم ما را دریاب و این عزیز را به آغوش خانواده اش بازگردان.


سه شنبه (25/7/91) ساعت 9:30

با حاج کریم تماس داشتم و الحمدلله گفت که تب حاج رضا تا دیروز قطع شده و حال عمومی اش در همان حال اغماء بهتر شده و تقریبا سیر نزولی سلامت ایشان به حالت صعودی درآمده و تقریبا به وضیت روزهای ابتدایی کما برگشته.
خدا میداند که چقدر خوشحال شدم از این خبر.
در تلاشم تا توجه بخش خبری سازمان را به کمک بسیج صداوسیما به موضوع حاج رضاساکی پور جلب کرده و اگر قسمت باشد روی آنتن از مردم عزیز کشورمان طلب دعای سلامتی ایشان را بخواهیم باشد که به لطف الهی، دلهای پاک و رقیق مردم شفای عاجل این عزیز همشهری را نصیب نماید.
دعا بفرمایید.

یاحق


پی نوشت : عزیزانی همچون حاج کریم گل پیچی، دکتر شکوهنده، حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان در تماس هایی داشتیم و داشتند از قدم گرفته تا قسم، ابراز محبت داشتند در حق حاج رضا ساکی. راجع به دکتر شکوهنده ی عزیز که یکی از سلاطین دزفولی مقیم پایتخت است بعدها بیشتر خواهید شنید از دیسون (برای ایشان دعا کنید)
 

 
 




موضوعات مرتبط: جانباز , رضا ساکی پور , دفاع مقدس , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

الحاقیه 1 : امروز جمعه 21/7/91 با پیگیری مسئولان محترم و توسط آمبولانس هوایی، حاج محمدرضا ساکی پور به بیمارستان خاتم الانبیاء تهران منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری گردید. هم اکنون تیم پزشکان مجرب این بیمارستان در حال بررسی های تخصصی در خصوص ایشان هستند.

 

***

دیسون از خوانندگان محترم درخواست دارد پیش از خواندن این متن، وضو بگیرند چرا که قلم قصد ورود به ساحت بهشتی یکی از سلاطین گمنامی را دارد که از دو هفته قبل تاکنون در مرز زندگی و شهادت قرار دارد.

من از خدای منان خواسته ام تا اگر بازگشت این سلطان مظلوم به زندگی، با مرگ این حقیر میسر است هرچه سریعتر این جان ناقابل را از قالب بی مقدارم تهی سازد و سلطان رضا ساکی پور را به آغوش گرم خانواده اش برگرداند.(انشاالله)

آنچه مرا به گرفتن وضو پیش از نوشتن این متن واداشت اعتقاد به حضور فرشتگان الهی در کنار تخت ICU این بزرگوار است.

لذا اگر مهران موزون از او می نگارد،
و اگر شما از او می خوانید،

شایسته است تا به حرمت حضور فرشتگان الهی که در جوار این عزیزِ «در کُما رفته» هستند، ما نیز وضو سازیم و پاکیزه به محضر این متن بنشینیم.

چند روز پیش از طریق کامنتینگ دیسون بود که توسط برادرزاده این پادشاه ویلچرنشین، از حال وی باخبر شدم.
خواستم چیزی بنویسم...

دیدم نه!

کوچکتر از آنم که بتوانم گوشه ای از حقیقت را عیان کنم.
بهتر آن دیدم که تلفنی و از راه دور مصاحبه ای با مأنوس ترین اخوی این جانباز عزیز انجام دهم.
اما نمی دانم چه حکمتی داشت این داستان که فی الفور آنفلوآنزا گرفتم و دو روز گذشته را در منزل بستری بودم.

هرچه بود امروز توانستم ارتباط بگیرم و صدای گرم ولرزان حاج کریم ساکی پور(برادر جانباز سرافراز حاج محمدرضاساکی پور ) را بشنوم.
صدای حاج کریم لرزان بود،
خسته بود،
پر از درد و غم بود،
اما چون کوه استوار، منیع و با عزت سخن میگفت.

و من این خصلت حمیده را در چند جانباز همشهری دیگر دیده ام .
حقیقتا هرگاه که یکی از پهلوانان عرصه خون و آتش را به سخن می نشینم چنان نظربلند و منیع و رفیع می یابمشان که خود را حقیر و درون تهی میبینم در برابرشان.

این نکته را چند بار دیگر در خصوص سلاطین قبلی گفته ام لکن حس میکنم زبانم و قلمم، از انتقال دقیق مفهوم الکن است.

دوستان دیسون، باور بفرمایید خجالت می کشم ازاینکه بگویم با حاج کریم مصاحبه کرده ام.
مصاحبه؟؟
من کجا و مصاحبه با سلاطین ستُرگ دزفول کجا؟
هر چیزی حساب و کتابی دارد.
زمانی با هادی ساعی، خداداد عزیزی، علی پروین، علی دایی و حسین رضازاده و ..... به مصاحبه می نشستم و طوری از موضع عزت و رو در رو با آنها گفتگو می کردم که رفتارم نه شائبه ی انفعال در برابر آنان را داشته باشد و نه شائبه ادای عدم انفعال.
و براستی همینطور هم بود.
اما اعتراف می کنم وقتی رو در روی قهرمانان و پهلوانان دشتِ خون و جنون می نشینم، حس حقارت عجیبی در خود احساس می کنم و در تمام طول گفتگو مراقبم که آبرویم نزدشان نرود و بتوانم مثل بچه ی آدم ادای سخن کنم و ادب و آداب نگه دارم.
هرچه بود مصاحبه ی کوتاه بنده با جانباز محترم حاج کریم ساکی پور در خصوص برادر در حال اغمایش (حاج محمدرضا ساکی پور) صورت گرفت که خلاصه آن را در زیر می خوانید :


کریم ساکی پور : سال 1359 بود،
جنگ تازه آغاز شده و جمعی از بستگان، خواهران و برادران از اهواز و دیگر محلات به خانه ما (خانه پدری) آمده بودند.
من متولد 1341 در آن موقع 18 سال داشتم و یکی از برادرانم بنام محمدرضا که رضا صدایش می کنیم متولد 1337 با 22 سال سن در منزل و درون یکی از اتاقها نشسته و مشغول صرف چای بودیم.
ساعت از 14 بعدازظهر گذشته بود و باقی خانواده و بستگان نیز در حیاط منزل حضور داشتند.
من و رضا قرار بود ساعت 16 برای تشییع جنازه سرباز شهید حمید یوسف گله  برویم.
ناگهان گلوله توپ شلیک شده ی عراق، با صدای سوتی کوتاه و انفجاری شدید به دیوار حیاط خانه که مشرف به کوچه بود اصابت نموده  وبا صدایی بسیار مهیب منفجر شد.
برخورد گلوله توپ به دیوار خانه طوری صورت گرفت که اگر چند سانتی متر این طرفتر و به سمت حیاط می خورد چیزی قریب به 21 نفر را نفله می کرد.
ناگفته نماند که پرده های گوش بیشتر اهالی خانه پاره شده و یا بشدت آسیب دید.
دست برقضا، من و رضا درون اتاق و مشغول نوشیدن چای، تنها کسانی بودیم که مورد اصابت ترکش قرار گرفتیم.
صحنه بسیار دهشتناکی در اتاق رقم خورد،
من از ناحیه شکم ترکش خوردم و با چشمان خویش شاهد بیرون ریختن روده هایم بودم که بی اختیار از جابلند شده و روده هایم را با دستانم گرفتم تا بیشتر بیرون نریزد.
رضا از جای برخاست. ابتدا گمان کردم که او طوری نشده و برای کمک به من از جای خود بلند شده اما فقط چند ثانیه پس از ایستادن روی پاهایش، دوباره به زمین افتاد و من در حال دویدن به سمت حیاط دیگر رضا را ندیدم.
خودم را به کوچه رساندم و پشت سر یکی از موتور سیکلت سواران محل نشسته و در حالیکه روده هایم را با دستانم نگه داشته بودم سوار بر موتور به سمت بیمارستان افشار رفته و بستری شدم.
بین راه بودند همشهریانی که صحنه روده های بیرون ریخته بنده موجب تهوع شان شد.
چند روزی که در بیمارستان افشار بستری بودم مرتب سراغ آقا رضا را می گرفتم و پاسخ می شنیدم که حالش خوب است.
اما پس از مرخصی از بیمارستان بود که فهمیدم رضا از ناحیه نخاع مورد اصابت ترکش قرار گرفته و بلافاصله از فرودگاه پایگاه دزفول به بیمارستان تجریش تهران اعزام شده.
بین تمام برادرهای خانواده، من و رضا سری از هم سوا داریم.
و شاید دست تقدیر، این جانبازی و مجروحیت را برای رضا رقم زد تا ما را به هم نزدیکتر کند.
اکنون 32 سال است که نفس به نفسِ رضا برادرم زندگی می کنم و دوری از او برایم مثل زهر کشنده است.

               جانباز حاج رضا ساکی پور                    جانباز حاج کریم ساکی پور

 

یادم هست که مادرم در ایامی که رضا بستری تهران بود برایش کلوچه پخت و به خانواده خسروانی داد که برایش ببرند.
قرار بود خانواده خسروانی با ماشین خاورشان دسته جمعی به تهران بروند. کلوچه های پخته شده را به آنها دادیم که فردا صبح با خود به تهران ببرند. اما تقدیر چنین نخواست و همان شب تمامی اعضای خانواده ی خسروانی در حالیکه در شوادوون خانه شان خواب بودند مورد اصابت موشک 12 متری قرار گرفتند و همگی یکجا به شهادت رسیدند طوری که هیچ بازمانده ای از آنان باقی نماند.(خدا رحمتشان کند)

من، کریم ساکی پور،
افتخار دارم که به همراه بچه های مسجد امیرالمومنین دزفول از اولین پایه گذاران بسیج مسلح مساجد دزفول بودیم.
کسانی چون احمد پورهاشمی، حمید شایق، حسین صالحی و ....
افتخار دارم که چند بار مجروح جبهه ها بوده ام و بتازگی معلوم شده که علاوه برای مجروحیت های قبلی، شیمیایی هم هستم.
اینکه من با این همه مجروحیت، تنها 30 درصد جانبازی دارم مهم نیست،
اینکه مجروحیت شیمیایی ام هنوز لحاظ نشده مهم نیست،
32 سال است که با جان و دل، پرستاری برادرم را می کنم و چون جان شیرین مراقبش هستم،

اما اکنون در بیمارستان دزفول 14 روز است که در حالت کما بسر می برد و انگار نه انگار که اولین جانباز قطع نخاع دزفول به عیادت و دعای همشهریان نیاز دارد.

دیسون : کمی از چگونگی آسیب نخاعی ایشان برایمان بگویید

ساکی پور : سال 1360 کمی پس از ترخیص رضا از بیمارستان تجریش تهران، دچار سردرد هایی شد.
سردرد هایی که گاهی از شدت سردرد، سر خود را به دیوار و تخت میکوبید تا شاید آرام گیرد.
برخی اوقات آنقدر سر خود را به تخت میکوبید که سرش دچار خونریزی و شکستگی میشد.
او را به تهران برگرداندیم و پزشکان با تعجب گفتند که این بیمار نیاز به شَنت مغزی دارد چرا شنت برایش نصب نکرده اید؟

و ما که برای اولین بار بود این واژه را می شنیدیم اظهار بی اطلاعی کردیم.
شنت مغزی را به او متصل کردند و این شنت در تمام این سالها آب تولید شده در مغز رضا را به درون معده اش هدایت و تخلیه میکرد.
رضا ویلچر نشین شده بود اما سخن میگفت.
با ما زندگی میکرد،
در برخی کارهای خانه و معاش کمک میکرد.
حتی در مدیریت آژانس تاکسی تلفنی بنده به من کمک می کرد.
پدر و مادرم، رضا را نظاره گر بودند و غصه خوردند تا اوائل دهه 70 با فاصله دو سه سال دار فانی را وداع گفتند و رضای عزیزم به کلی به خدا و بنده سپرده شد.
من اما،
افتخار داشته و دارم که نوکری اش را کرده ام.
همین جا باید بگویم که همسر صبور و باوفایم در تمام این سالها بیش از فرزندان خودش از حاج رضا مراقبت کرد.
همسرم روزش را با نظافت و صبحانه دادن و مراقبت از آقا رضا آغاز می کرد و این مایه برکت زندگی ما بوده تا کنون.
مراقبت از آقا رضا طوری انجام می شد که تا همین ده دوازده سال قبل، ایشان از دزفول تا اهواز به تنهایی رانندگی میکرد و به بستگان سرکشی داشت.
متاسفانه مسیر عملکرد شنت مغزی اش در دوسه سال گذشته دچار مشکلاتی شده بود  و هر از گاهی یا شیلنگ شنت می ترکید و یا مشکل فنی دیگری.
تا اینکه دو هفته قبل که باید شنت تعویض میشد اینکار به خوبی صورت نگرفت و برادرم دچار خونریزی مغزی شده و هم اکنون در بیمارستان و در بخش ICU امیدمان فقط به خدا و فاطمه ی زهراست.

دیسون : در این مدت که در بیمارستان و در کما به سر می برد از مسئولین و ... کسی به عیادت ایشان نیامده است؟

ساکی پور : پیش از دادن پاسخ به این سوال، لازم میدانم نکته ای را یادآورم شوم .
محمدرضا ساکی پور، اولین جانباز قطع نخاعی دفاع مقدس دردزفول ( و شاید در ایران) است.
اما در پاسخ سوالتان باید بگویم همین چند روز پیش، رئیس بنیاد جانبازان خوزستان از اهواز خودش را به دزفول رسانده بود و ضمن ریختن اشک بر وضعیت برادرم، متعجب و مات مانده بود که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در فهرست جانبازان قطع نخاعی ندارند. نه اهواز و نه تهران از وجود او خبرنداشتند.

در حالیکه ما در سال های دهه 60 ، مرتب ایشان را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران می بردیم و وضعیتش کاملا روشن بود و رسیدگی مداوم داشت.

سالهای دهه شصت، بنیاد شهید دست کسی بود که خودش و همسرش سیطره کامل بر این بنیاد داشتند.
یادم هست در یکی از مراتبی که برادرم را برده بودم به تهران تا عفونت نخاعش را تخلیه کنند همسر آن شخص که اختیار معرفی جانبازان به بیمارستان مصطفی خمینی را قبضه کرده بود به دلیلی نامعلوم به من گفت مشکل برادرت به ما مربوط نیست .
گفتم : این طرز برخورد با جانباز دفاع مقدس نیست و کاری نکنید که برادرم را ببرم جلوی درب دانشگاه تهران قرارش دهم تا عالم و آدم باخبر شوند که با ما چه می کنید.
آن سرکار خانم گفت : همین الان می گویم ماشین بیاورند و ببرند جلوی درب دانشگاه بگذارند برادرت را.
و من اینجا نمی خواهم بگویم که چه برخورد سخیفانه ای به دستور آن خانم با بنده شد الحمدلله خداوند او و شوهرش را در سال 88 رسوای عالم و آدم کرد.
این خاطره تلخ را گفتم تا بگویم : هیچ بعید نیست که نام برادرم را شاید آن خانم دستور داده از یکسری مسیرهای اداری خارج نمایند و ما هم که بیخبر از دنیا در دزفول مشغول زندگی و پرستاری از بیمارمان بوده ایم.

دیسون : از دزفول هنوز کسی به اینجا نیامده؟

ساکی پور : خدارو شکر امروز از بنیاد دزفول سراغی از ما گرفتند و گفتند که در حال پیگیری و بررسی بیمارستانهای تهران هستند تا شاید شانس سلامتی حاج رضا را افزایش دهیم.

دیسون : انتظارتان از دیگران چیست؟

ساکی پور : انتظار؟؟ هیچ....فقط دعای خیر...شما را بخدا اعلام کنید اگر خوانندگانتان انسان مستجاب الدعوه ای سراغ دارند و یا دل شکسته ای را می شناسید بگویید برایش دعا کند. محمدرضا ساکی پور سهمش از دنیا تا بدین لحظه 32 سال سر کردن با زجر مشکلات مغزی و ویلچر نشینی بوده است.

دیسون : خانواده اکنون در چه وضعیتی به سر میبرند؟
ساکی پور : خوهرانم از اطراف و اکناف آمده اند و در نبود مادر، برای جسم فرسوده و بیمار برادر اشک میریزند.

یکی از برادرانم بنام حاج عزیز ساکی پور ساکن تهران است و چنان با آقا رضا اُخت و مأنوس است که در تمام این سالها، روزی نبود که حدود نیم ساعت ارتباط تلفنی با ایشان نداشته باشند و دو برادر، نجوای عشق و عاطفه برادری سر ندهند.
حاج عریز به لحاظ سنی بزرگتر از ماست و احساس پدری بر ما دارد.
در این 14 روزی که رضا به اغما رفته، ایشان نیز حال خوشی ندارد.

دیسون : حاجی الان کم و کسری ندارید...کاری از کسی بر میاد؟؟؟

حاج کریم ساکی پور : اکنون فقط محتاج دعای دلهای شکسته ایم.
من 50 سال از خدا عمر گرفته ام و تمام این 50 سال را با رضایم گذرانده ام و راضی بوده ایم به رضای الهی.


اختتامیه مطلب :

برای اولین جانباز قطع نخاعی دزفول، حاج محمدرضا ساکی پور بهترین دعاها را آرزو کنیم و از خدای عزوجل بخواهیم که هرچه زودتر با همان یداللهی که فوق ایدیهم است ایشان را به خانه برگرداند.

هان ای تمام کسانی که در دزفول حضور دارید، سرکشی شما به حاج رضا و عیادت از بیماری که حضور شما را به دلیل اغما درک نمی کند فقط مرهمی است بر دل آتش گرفته خانواده ی محترمش که قریب به 11000 روز پرستاریش را کرده اند.

یادمان نرود که اگر تشنه خاطرات دفاع مقدسیم، رضا ساکی هنوز زنده است و خاطره نشده.

 

بیایید کمی از غربت رضا ساکی پور (در شهر خودش) بکاهیم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع) یا غریب الغربا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

ادرکنا یا ام الائمه  المعصومین صلوات الله علیهم اجمعین


پی نوشت 1 : به رادیو دزفول پیشنهاد می کنم برای طلب سلامتی این جانباز پیشکسوت، از عموم همشهریان التماس دعا نماید.

پی نوشت 2 : به بچه های مسجد ساکیان (که محله ی قدیم خاندان ساکی پور است) پیشنهاد میکنم دعای کمیل این هفته را بنام این عزیز برگزار کنند و فراخوان دهند تا عزیزان همشهری برای دعا  واستغاثه به درگاه خدا طی قراری در مسجد ساکیان تجمع کنند.

پی نوشت 3 : پیشنهاد می شود سازمان تبلیغات اسلامی در نمازخانه بیمارستان مراسم زیارت عاشورایی برگزار کنند.

پی نوشت 4 : پیشنهاد می شود بچه های نمازجمعه نیز در جمعیت نمازگزاران نماز جمعه این هفته اطلاعرسانی نمایند تا دلهای بیشتری متوجه دعا و نیایش برای این جانباز مظلوم شوند.

پی نوشت 5 : لینک خبر استمداد از پروفسور سمیعی در پایگاه خبری 598  +

پی نوشت 6 : لینک خبر در پایگاه خبری خبرخوان سریع  +

پی نوشت 7 : لینک خبر در پایگاه خبری طلوع یزد    +

پی نوشت 8 : لینک انعکاس خبر پایگاه 598 در  سایت  deznn  +

پی نوشت 9 : لینک انعکاس مطلب دیسون در وبلاگ انصار حزب الله دزفول +



 

 



موضوعات مرتبط: جانباز , دزفول , ساکی , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پیش نوشت : سلاطین 3 همچنان طلبتان باشد، این پُست تقدیم می شود به سلطان دیگری از سلاطین دزفول به نام :  سلطان عزیز پورصفایی  چرا که مطلبی را در سایت ایسنا خواندم که زبان حال حاج عزیز را برایم تداعی کرد. (این پُست نیز با اشک نگاشته شد)

 

 

آژانس شیشه ای

(سخنان حاج کاظم و عباس خطاب به مردم)

عباس : در منطقه حاج عمران و غرب دچار موج گرفتگی شدم، در عملیاتی دست چپم به طور کامل قطع شد که پیوند زدند و در کربلای 5 هم که خط‌شکن بودم شیمیایی شدم. یک بار هم ضربه‌ مغزی شدم و 29 روز در کما بودم و طی این مدت 74 بار به اتاق عمل رفتم و بیش از 200 ماه در بیمارستان‌های مختلف بستری شده‌ام به طوری که تا سال 84 دایم بستری بودم.

در آن عملیات (کربلای 5) صدام، جهنمی به راه انداخت و دست به هر کاری زد و در بمب‌ها چنان ترکیبی می‌زد که نتوانیم کاری کنیم. بیسیم‌چی گردان که کم سن و سال بود، وقتی ماسکش پاره شد دیدم که قطره اشک از کنار چشم‌اش سرازیر شد و نگران کور شدن بود. آن زمان یاد حضور خودم در جنگ و سن و سال کمی که داشتم افتادم و ماسکم را به او دادم.

در آن عملیات خط‌شکن بودم و قرار بود جای ما را بگیرند اما آتش سنگین بود و نشد جابجا کنیم و مجبور شدم با چفیه‌ای که خیس کرده بودم ادامه رزم دهم. وقتی برگشتم از همه جای بدنم خون می‌آمد. از آن موقع به بعد هم مدام در حال درد کشیدن هستم.

سال 84 برای درمان به آلمان رفتیم. مدتی آنجا بودیم و روند خیلی مثبت بود. پروفسور مهاجر که پیگیر وضعیت من بود عهد کرد درمان من تحت نظر ایشان انجام شود و مورد قبول هم واقع شد ومشکلی نبود.

باید 6 ماه بعد دوباره به آلمان می‌رفتم که به تغییر و تحولات مدیریت بنیاد شهید خورد و گفتند باید همین جا درمان شویم، در حالی که هزینه این کار در آلمان یک‌سوم ایران است و تنها هزینه تخت گرفته می‌شود. یک سال و نیم است از زمانی که باید به آلمان اعزام شوم گذشته و هر چه دیرتر شود وضعیت بدتر می‌شود.

حتی 11 آذر سال گذشته از دفتر رییس‌جمهور دستور آنی داده شد که گردش کار شود و من اعزام شوم اما متاسفانه تبعیض‌های زیادی صورت می‌گیرد و سیاه و سفید از هم جدا می‌شود. هفته گذشته هم آقای زریبافان به معاونت درمانشان آقای ملک‌زاده دستور مساعد داده بود و خودش تلفنی با پروفسور مهاجر هم صحبت کرده بود اما با وجود اختصاص بودجه باز اتفاقی نیافتاد.

حاج کاظم : این همه بریز و بپاش می‌شود که حق است، آن قدر این هشت سال ارزشمند بوده که اگر هزاران تومان هم خرج کنند تا این ارزش‌ها را یادآوری کنند، باز کم است اما در کنار این، از کسانی که قهرمان‌های اصلی این حماسه بودند نیز حالی پرسیده شود.

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. هزینه می‌کنیم ارزش‌ها را یادآوری کنیم برای جنگی که بازیگران اصلی‌اش عباس ها بودند.

چرا باید برای اعزام چنین فردی این‌قدر سنگ‌اندازی شود. خود پرفسور مهاجر گفته برای مداوای ایشان لازم است تیم پزشکی‌اش که در آلمان مستقر هستند حضور داشته باشند و اگر ایشان بروند یک‌سوم هزینه ایران است.آیا این آدم 15 میلیون ارزش ندارد؟

این رقم در مقابل هزینه‌ای که برای گرامی‌داشت هفته دفاع مقدس می‌کنیم، بسیار ناچیز است. این روزها تلویزیون مدام برای هفته دفاع مقدس من را دعوت می‌کند اما بروم چه بگویم؟

با تلویزیون قهر نیستم اما چگونه بنشینم بگویم اینها آدم‌های ارزشی بودند ولی می‌بینم در کنارم عباسها بال بال می‌زنند. زمانی برایم آن صحبت کردن ارزشمند است که ببینم به حضور این آدم‌ها که هنوز نفس می‌کشند افتخار می‌کنیم.

 

به بنیاد شهید این همه بودجه اختصاص داده شده تا بنشینند تصمیم بگیرند صلاح است یا نیست؟

اگر بنیاد شهیدی تاسیس شده از قبل عباسهاست. حرف ما نه سیاسی است نه چیز دیگر می‌خواهیم بگوییم. وقتی رییس‌جمهور زیر یک نامه را امضا می‌کند و می‌گوید اعزامش بلامانع است چرا مسئولی که باید این کار را انجام دهد آن امضا را نادیده می‌گیرد؟ اصلا شما فکر کنید عباس می‌خواهد 15 روز برود آلمان و تفریح کند. آیا این حقش نیست؟

عمری است از قبل این آدم‌ها در حال زندگی کردن هستیم. این افراد اگر دین‌فروش بودند می‌توانستند با هزار شبکه ماهواره‌یی مزخرف که الان هست صحبت کنند و جار و جنجال راه بیاندازند و از همان طرف نیز کمک‌ها سرازیر شود. چرا باید خانه بفروشد و خرج بدنش کند که برای بقای این مملکت و نفس کشیدن من رفته آن وقت من نباید وجدان درد بگیرم؟ الان هم لنگ 15 میلیون تومان برای مداوا باشد. او نمی‌خواهد در دیسکوهای آنجا برود و کنار ساحل لذت ببرد و رفتن آلمان به چه دردش می‌خورد؟ فقط می‌خواهد برای مداوا برود و این خواسته بسیار کوچکی است.الان متاسفانه از دفاع مقدس فقط یک سالگرد مانده است و بعد هم تمام می‌شود می‌رود تا سال بعد. خوب است این ارزش‌ها را به رخ مردم بکشیم تا یادشان نرود چه اتفاقی در این مملکت افتاده و این ارزش‌ها چقدر می‌تواند در زندگی امروزیی ما تاثیرگذار باشند. اما از عباسها نباید غافل شویم.

عباس : چندی پیش در تلویزیون می‌دیدم که یک هوادار فوتبالی در ورزشگاه به دلیل شوق زیاد دچار مشکل شده و دقایق زیادی را به او اختصاص داده بودند و می‌خواستند مورد توجه قرار گیرد. هنوز برنامه تمام نشده بود روابط عمومی یک باشگاه تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. اما برای جانبازی که با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند و هزار درد دارد کاری نمی‌شود.

می‌توانند ما را دریک هواپیمای C130 بریزند و ببرند در دریاچه نمک خالی کنند و ما هم راحت می‌شویم. (اشک دیسون)

بعضی وقت‌ها تنها آرزوی مرگ می‌کنم. ماهانه بالای میلیون هزینه می‌کنم اما کسی گوشش بدهکار نیست.

از یک شیپورچی تیم فوتبال کمترم که برای رفتنش نه مشکل ویزا دارد و نه هزینه. من یک فرمانده گردان بودم و خجالت می‌کشم الان درباره این چیزها صحبت کنم. کسی بودم که در جنگ تا حدی تاثیرگذار بودم. چه راحت می‌توانیم چون نیاز نداریم چیزهایی را کنار بگذاریم. این رفتاری است که بچه‌هایمان می‌بینند.زمانی که به جبهه جنگ رفتم همه زندگی‌ام را خرج کردم. از سال 83 سه ملک پدر‌م را فروخته‌ام و خرج درمانم کرده‌ام. الان هم چیزی نمی‌خواهم فقط می‌گویم درمانم کنید آیا این چیز بدی است؟

فقط می‌خواهم درد نکشم

واقعا دیگر تحمل درد ندارم. الان در هفته دفاع مقدس از حماسه‌ها می‌گویند، خوب اینها ما بودیم و کس دیگری نبوده است.

حاج کاظم : از همان زمان که ناصر افشار را دیدم، عباس برایم تداعی شد. چنین وضعیتی سال‌ها پیش در همدان هم اتفاق افتاد. «آژانس شیشه‌ای» در سینما اکران بود و من به آنجا رفتم و در سالن انتظار کسی را مانند ناصر افشار دیدم که با سختی به سمت من آمد و همدیگر را بغل کردیم و گفت من خود عباس هستم.

عباس(ناصر افشار):

من در جنگ بیش از 10 بار مجروح شدم؛ مشکل اعصاب، ریه، گوارش و چشم دارم و سیستم تمام بدنم به هم ریخته است و در حال حاضر مرگ برایم از همه چیز شیرین‌تر است. اطرافیانم نیز با دیدن من اذیت می‌شوند.

کار به جایی رسیده که بچه‌هایم از واژه‌ی جنگ گریزان شده‌اند.

عباس(در آژانس شیشه ای) ترکشی در گردنش بود و جای حساسی که امکان داشت جانش را بگیرد. احساس می‌کردم آن هم مانند من دچار مشکل شده است و شخصی به نام حاج کاظم آمده تا اعاده حق کند و به اینجا برساند؛ تنها کسی که طی این مدت پیگیر کارم بود، همان حاج کاظم آن فیلم است و خانواده‌ام می‌گویند آقای پرستویی همان شخصیت است. آنجا از حق عباس دفاع می‌کرد و بیرون از حق من و چندین جانباز دیگر. آیا ایشان خودش کار و زندگی ندارد؟

حاج کاظم (پرویز پرستویی):

همه ما از گذشته‌ی این آدم‌ها استفاده می‌کنیم، افزود: اگر چهار موفقیت هم در کارهایم داشتم، دفاع مقدس بوده است و ماحصل تلاش و زحمت این عزیزان که سودش را ما بردیم و برایمان دست زدند. اما ما راوی قصه بودیم و اصل آن قصه‌ها وجود دارد و اینها تخیلی نبودند. هفته دفاع مقدس است و زیر سقف خانه جانبازی هستیم که در طول همین زمانی که اینجا بودیم بارها خون بالا آورد و سوالم این است که تکلیف این آدم چه می‌شود؟حداقل به جانباز احترام نمی‌گذارید به دستور مقامات احترام بگذارید. ناصرافشارهای زیادی داریم. فردی که ماسک خودش را به دیگری داده و از خود گذشته تا دیگری سالم بماند و الان فقط می‌خواهد دردش کم شود. منِ بازیگر، نقش یک جانباز را بازی می‌کنم به من سفر حج هدیه می‌دهید و تاکنون چندین بار این اتفاق افتاده که تاکنون نرفته‌ام و معتقدم آن حق من نیست و اگر جایزه و پولی گرفته‌ام از قبل این آدم‌ها بوده است و اگر اینها نبودند باید چه نقشی را بازی می‌کردم؟

در پاریس میدان و بنایی بنام «سرباز گمنام» وجود دارد که احترام خاصی به آن می‌گذارند. اما سرباز ما را که حی و حاضر است، نمی‌بینیم.

وی افزود: تا قبل از این می‌گفتند بودجه نداریم، بعد که پیگیری کردیم گفتند ظاهرا یک میلیون و 500 هزار یورو برای اعزام چنین افرادی به خارج از کشور اختصاص پیدا کرده بوده اما متاسفانه صرف این آدم نشده است.

عباس(ناصر افشار) : پیگیری‌های انجام‌شده جواب داد و مبلغی به این موضوع اختصاص پیدا کرد تا مشکل کسانی را که می‌خواهند اعزام شود حل کند اما متاسفانه کاری که نخواهند بشود آن قدر سنگ می‌اندازند که نشود.ما رهاشده‌ترین افراد در جامعه هستیم و هر که خواست، این موضوع را ثابت می‌کنم. مگر چند نفر مانند من در میان جانبازان هستند که باید همیشه درگیر درمان باشند؟ حداقل بگذارید در این عمر باقی‌مانده درد کمتری بکشم. در حال حاضر هم تنها دلخوشی‌ام خداوند متعال است و شاهد بوده که در هیچ چیزی کم نگذاشته‌ام. آن موقع مدام به فکر شهادت بودم و الان هم تنها به یاد دوستانم که رفته‌اند زنده هستم.

متولد 1344هستم و جنگ که شروع شد چون سن‌ام برای اعزام کم بود، شناسنامه‌ام را در آب گذاشتم و بعد که خشک شد به پایگاه بردم و گفتم در جیبم بوده و مادرم شسته است اما قبول نکردند. به پایگاه دیگری رفتم و باشناسنامه برادرم 4 مهر 1359 به جبهه اعزام شدم.

با سپاس از ایسنا

 

ختم کلام : در شهر ما دزفول، عباس ها و ناصر افشارهای متعددی هستند که یکی از آنها حاج «عزیز پورصفایی» است. در و دیوار بیمارستان ساسان تهران با بوی تنِ بهشتیِ این سلطان بلامنازع شیمیایی های دزفول آشناست.

سالهای سال است که : آنگاه که همه ی ما به دنبال زندگی روزمره و دنیای خویش هستیم این نره شیر دشت تیغ و تیر، زمینگیر و معلق بین تخت بیمارستهای تهران و بستر خانگی خویش در دزفول است.

غرض از اقتباسی که از مصاحبه ی آقای پرستویی و جانباز افشار شد این نبود که در خصوص پورصفایی های دزفول بخواهیم کسی را به کمکاری متهم کنیم بلکه تنها یادآوری زجر و آلامی است که سلطان عزیز پورصفایی بی صدا و خاموش سالهاست در غار نجابت خویش پنهان ساخته و دم بر نمی آورد.

خدا میداند که هروقت میخواهم سراغی از حاج عزیز بگیرم نمیدانم باید سراغش را دزفول بگیرم یا بیمارستان ساسان در تهران؟

و همسر مومنه ی او ..

که چه زینب وار سالهاست شانه به شانه ی حاج عزیز، از تهران تا دزفول بار پرافتخار مراقبت و همراهی ایشان را به دوش میکشد.

جانم فدای نَفَس تمام جانبازانی باد که جان را هبه کردند تا ما جان داشته باشیم

الهی ما را برای تمام قصور و کمکاری هایمان در قبال این سلاطین خاموش ببخش

خدایا ما را ببخش

خدایا مارا ببخش


      جناب مجیدی راد                                   دلاور جانباز، حاج عزیز پورصفایی

 

پی نوشت 1 : لینک اصل مصاحبه با پرویز پرستویی و جانباز ناصر افشار  +

پی نوشت 2 : دیسون به برخی از پوزیشن های خاصِ اینروزهای آقای پرویز پرستویی نقد دارد اما این نقد نانوشته، نافی احترام به برای کسوت بازیگری او نیست.

انشاالله همانطور که خود ایشان در این مصاحبه گفته اند، نیت شان سیاسی نبوده باشد.

چه اینکه اینجانب بیش از آنکه مسئولین کشور را در کم توجهی به جانبازان مقصر بدانم، اصحاب رسانه و خود مردم را بابت ضعف فرهنگ عمومی در عرض ارادات به ساحت والای این پیشکسوتان جهاد و شهادت مسئول و مقصر  قلمداد میکنم.

کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته

 

التماس دعا

 



موضوعات مرتبط: آژانس شیشه ای , پرستویی , عباس , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٥ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()