سرنوشت : محمدکوره پز، خمیر جدید خود را قدِ تنیر زد.

========

از زمان کودکی،

چه پای منابر روضه

چه در تولیدات دیداری و شنیداری سینما و تلویزیون

و چه در کتب و نوشته ها،

هرگاه که قصه ی لرزیدن دست مسلم ابن عقیل را در خانه ی هانی ابن عروه (زمانیکه فرصت داشت تا ابن زیاد ملعون را معدوم کند) می شنیدم، این سوال را از خود می پرسیدم :

آیا رعایت اخلاق توسط مسلم (در آن لحظه تاریخی) ارزش رقم خوردن فاجعه کربلا را داشت؟

این روزها که شبکه IFILM هرشب دوقسمت از مختارنامه را پخش می کند، باوجود کارهای برزمین مانده ای که دارم از زاویه ای متفاوت مشغول رصد داستان هستم و این سوال برایم برجسته شده :

اگر مختار به جای مسلم بود چه می کرد؟

اخلاق مداری به خرج می داد؟ یا مصلحت سنجی کرده و ننگ بدنامی میهمان کشی را نزد عرب به تن می خرید و کار ابن زیاد را یکسره می ساخت؟

 

 

پاسخ به این سوال می تواند در بسیاری از تصمیمات زندگی فردی و جمعی ما راهگشا باشد.

ممنون می شوم دوسونِ خوب دیسون قدری عمیق تر به بحث ورود کنند تا شاید به برکت ایام سوگواری اباعبدالله الحسین(ع) از پرداختن به این سوال ره توشه ی عملیاتی برگیریم.

ضمناً : کاری به آن بخش قصه که رقم خوردن فاجعه کربلا موجب احیای اسلام شد و 13 قرن است که شیعه زنده به همین چشمه جوشان است ندارم.

چون مسلم و مختار، علم لدنی امام حسین(ع) را نداشتند تا خروجی داستان کربلا را در سیر تاریخ ببینند.

همانگونه که ما امروز علم لدنی نداریم.

بحث برسر تبیین مرز بین «حفظ اخلاق» و «مصلحت سنجی» است.

بنده خودم به شخصه بسیار محتاجم تا از حلاجی این نکته، چیزی یاد بگیرم.

فکر میکنم سوال دوتا شد :

الف) اگر کسی چون مختار در آن لحظه ی تاریخی به جای مسلم بود چه میکرد؟

ب) اصولا کدام کار درست بود : قتل ابن زیاد به قیمت ننگ بدنامی میهمان کشی؟ یا همان عملکرد مسلم به قیمت رقم خوردن فاجعه کربلا و از دست رفتن فرصت تشکیل حکومت علوی.



موضوعات مرتبط: مختار , دیسون , کربلا , مسلم ابن عقیل

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٩ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قبل التحریر : خبر خوش اینکه، وبلاگی دیگر در فضای سایبری دزفول متولد شد. آدرسش سخت نیست، کافیست تا d ابتدای دیسون را حذف کنید. نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که دوسه باری در طول عمر دیسون، میهمان پُست های دیسون بوده است و پُست مسجد آقا فتاح را نیز ایشان نگاشت که اکنون اصرارهای فراوان حقیر به ایشان، شکر خدا نتیجه داده و پای به عرصه قلم زنی مجازی شهرمان گذاردند.
این شما و اینهم وبلاگ زیبای ایسون

***

 

دباغخانه

باورم نمی شد که برخلاف همیشه، رضا را در بیمارستان شهید مصطفی خمینی پذیرش نمی کنند.
کمی بیشتر پیگیر شدم گفتند باید بروی از خانم «کاف» مجوز و دستور بیاوری.
فهمیدم کار از آنجا آب میخورد.

رفتم.

طولی نکشید که روبروی خانم کاف در اتاقش ایستاده بودم و او نشسته بر صندلی خویش و پشت میز.

گفتم : فلانی هستم اهل دزفول، برادر قطع نخاعی ام را هر از گاهی که مشکلاتش عود می کند و یا شنت مغزی اش دچار ایراد می شود از دزفول به بیمارستان شهید مصطفی خمینی می آورم و الخ...

خانم کاف خیلی راحت گفت : مشکل برادرت به ما مربوط نیست و او را پذیرش نمی کنیم.(نقل به مضمون)
گفتم : نمی فهمم یعنی چه؟ می فرمایید چکار کنم؟ کجا ببرم این جوان ویلچر نشین را؟
و باز گفت : هر کجا می خواهی ببر. به ما ربطی ندارد.
گفتم :  خانم کاف این طرز برخورد با یک قطع نخاعی جنگ نیست. اگر مجوز پذیرش در بیمارستان را ندهید همین الان او را می برم و جلوی درب دانشگاه تهران به معرض دید عموم میگذارم تا خلایق بدانند با ما چه می کنید؟
در کمال شگفتی بنده، کاف گفت : همین الان می گویم با یک خودرو برادرت را ببرند و جلوی درب دانشگاه تهران رها کنند.

و منِ خشمگین، صدایم بالاتر رفت.
ظاهرا زیر میزش شستی زنگ اخبار داشت و با فشردن پای خود بر روی شستی، حراست را خبر کرده بود.
طولی نکشید که دو فرد قوی هیکل سراسیمه وارد اتاق شده و بازوان مرا در حالیکه اعتراض میکردم گرفته و با طرزی بسیار تحقیرآمیز از اتاق خارج کرده و به محض خروج از اتاق، از پلکانی حدوداً شش پله ای به پایین پرت کردند.
دست برقضا یکی از آن دو محافظ، اهل ....(یکی از شهرهای خوزستان) بود و می دانست که من، هم استانی اش هستم و علیرغم همراهی اش در پرت کردنم از پلکان، خودش را به من که روی زمین افتاده بودم رسانده و از زمین بلند کرد (ظاهرا قدری دلش به رحم آمده بود) و آهسته گفت : برو دزفولی. برو و برادرت رو با ویلچرش ببر و از تهران فرار کن. اینها (خانم و آقای ک) برای خودشون زندان شخصی دارند و به طرفه العینی شما را می برند جایی که ...نی انداخت.

(دیسون : همان زندانهای خاصی که در مناظره سال 88، توسط آقای احمدی نژاد اعلام شد و آقای کاف نیز ضمن اعتراف، برای ماستمالی کردنش گفت : فقط برای پدران شهدا بوده)

من باز هم تصمیم به ایستادگی و برگشتن به اتاق خانم کاف را داشتم که آن محافظ خوزستانی در حالیکه مرا آهسته به سمت بیرون هل میداد گفت :  انگار نگرفتی چی گفتم؟ برو و جون خودت و داداشت را نجات بده.

 و من از همانجا برای همیشه برادرم را به دزفول و خانه بردم و پشت سرم را نیز نگاه نکردم.


***

اینها بخشی از ناگفته های اولین مصاحبه ام با حاج کریم ساکی بود که در همان مصاحبه ی اول با دلی شکسته بیان کرد.

اما یکی دو روز بعد از افاضات اخیر وبلاگ دستنوشته ها، حاج کریم تماسی با حقیر داشت و مثل همیشه بنده را غرق محبت های برادرانه خویش نمود.

(ظاهرا قضایای «من شهادت میدهم»  مهرانِ موحد را هم شنیده بود)

وی سخنانی گفت که قلبم را به لرزه درآورد.

لذا من،
مهران موزون،

همانگونه که تمامی فرمایشات حاج کریم ساکی را در مصاحبه اول به زبان نیاورده ام(به دلایلی خاص)
تمام محتوای تماس اخیر حاج کریم را نیز در اینجا به قلم نخواهم کشید چرا که در این صورت منظور اصلی و اولیه جناب دستنوشته ها (ایجاد تنش بین بنده و همشهریانم در بنیاد جانبازان) محقق خواهد شد و حاشا و کلا که بنده اجازه نصرت در شبهه افکنی را به ایشان دهم.
لکن بد نیست برای تنویر هرچه بیشتر دوسون نازنین دیسون، گزیده ای از جملات اخیر حاج کریم ساکی پور را به اطلاع برسانم :


برادر من گمنام نبوده است؟؟؟؟
رضای ما چنان گمنام و از یاد رفته بود که خود ما خانواده ساکی دیگر فراموش کرده بودیم ایشان با ترکش توپ قطع نخاع شده است.
خدا میداند هرگاه که او را برای MRI به بیمارستان می بردم گاهی پزشکان می گفتند : جانباز جنگی است؟
و من میگفتم : نه، تصادف کرده است.
ما عملا پذیرفته بودیم که رضا برادرم ربطی به قضایای جانبازان قطع نخاعی ندارد.
آقای موزون، می خواهم نکته ای را به شما بگویم : خدا شاهد است پس از خاکسپاری برادر شهیدم، ما خواهران و برادران خاندان ساکی هرشب دور هم نشسته و در حال سخن گفتن وسوگواری برای رضا، یاد شما و دیسون می کنیم و مرتب از کاری که شما کردید حرف می زنیم.
من با شرمندگی به حاج کریم گفتم : روسیاهم به خدا که کار بیشتری از دستم ساخته نبود.
حاج کریم بلافاصله گفت : نه! نه! منظورم از این سخن چیز دیگری بود. خانواده ی ما پس از مدل پرداختن دیسون به شخصیت رضا (چه زمانیکه در اغماء بود و چه زمانیکه به شهادت رسید) تازه بیاد آورده بودیم که علیرغم اینهمه سال خدمت و رسیدگی  و محبت به برادرم، فراموش کرده ایم به عنوان یک جانباز به او افتخار کنیم.
آقای موزون، ما به این نتیجه رسیده ایم که پس از آن برخورد خانم کاف، مقام جانبازی رضاساکی پور در خود خانواده اش نیز به فراموشی سپرده شد.

(کاش شما دوسون دیسون بودید و می شنیدید که کریم ساکی پور با چه سوز و صفای دلی اینها را پشت خط تلفن برایم میگفت)

آقای موزون، ما حق رضا را پاس نداشتیم و او در گمنامی مطلق جوانی اش سپری شد، خود ما خانواده رضا نیز از اخراج نام رضا ساکی پور از لیست قطع نخاعی ها بیخبر بوده ایم، چه برسد به مسئولین محترم بنیاد، خدا نبخشد کسی را که سی سال پیش با ما آن برخورد را کرد تا اینگونه سرانجام برادرم رقم بخورد.

(قابل توجه آقای دستنوشته ها)


***


تاکید می کنم : این تمامی آنچه که حاج کریم برایم گفت نبود و صیانت از سخن و امانتداری قلم ایجاب می کند تا نام بعضی عزیزان را زخمیِ این مطلب نکنم.

بنابراین آقای دستنوشته های گرامی،
فکر میکنم برای صابون انداختن زیرپایِ مهران موزون، سوراخ دعا را گم کرده اید برادر،
شما می بایست به جای تماس گرفتن با آقای سید آسیابان، به خانم کاف یا همسر فتنه گرش تماس می گرفتید .

در عجبم به جان شما،

در تمام بیست روزی که دیسون قُرُق شهید حاج رضا ساکی بود، چند بار از زمانی که ایشان در بیمارستان دزفول بود تا موقعی که در خاتم الانبیاء تهران بستری شد بابت رسیدگی و امکاناتی که در اختیار قرار داده شد از مسئولین تشکر نمودم وتنها گلایه و افشاگری بنده همان اشاره به رفتار سی سال پیش همسر آقای کاف بود،

آیا افشاگری حقیر در خصوص رفتار زشت آن خانم، شما را آزرده خاطر کرده است؟

به هرحال به اطلاع شریفتان برسانم که قرار بود با ادله و قلم خودم پاسخ اتهامتان به دیسون را بدهم اما وساطت تلفنی و غیر تلفنی بزرگواران همشهری (حتی خود حاج کریم ساکی که از بنده درخواست واگذار کردن موضوع به خدا را داشت) موجب شد تا رشحه ای از سخن را صرفاً به ذکر فرمایشات برادر جانباز آن شهید گمنام و سعید محدود کرده و بحث را همین جا پایان دهم.


اما برای شما قلم به دستِ همشهری دو توصیه دارم :


1) شما را به خدا بیایید از توانایی و دانش تان در نوشتن و لابی های تلفنی و دیگر قابلیت های پنهان و آشکارتان، در راستای کاهش آلام و دردهای رزمندگان و جانبازان وشهدای شهرمان بهره بگیرید. بیایید به امثال حقیر دست یاری بدهید تا طرحی نودراندازیم و شهر بیگناهمان را از شر کسانی که چونان گرگ گرسنه در کمین اش نشسته اند نجات دهیم.
انتخاب کنید بزرگوار،
هم افزایی توانایی ها و در اختیار گذاشتن تجارب برای دزفول؟
یا برجک زدن و صابون زیر پای دیگران انداختن .
2) ظاهر نوشته هایتان نشان می دهد که فردی باهوش باشید، بنابراین چگونه این خَبط را مرتکب شدید و با ابزار رسانه (وبلاگ و قلم) به یکی از شاغلین در رسانه حمله کردید؟ می دانم که حافظه ی خوبی دارید و فراموش نکرده اید که «رسانه» شغل اینجانب است  و مثل این است که با پتک آهنگری بخواهید به خود آهنگر آسیب بزنید.

بنابراین این احتمال که به محض بازتاب ادعای بنده در وبلاگ محترم پلاک، حضرتعالی ذوق کرده اید که مثلاً فرصت خوبی گیرآورده اید و می توانید به بهانه درج محتوای دیسون در پلاک، غیر مستقیم دیسون را بنوازید، بی آنکه دیسون به سراغتان بیاید.
درست گفتم؟
بسیار خب، دیدید که نشد.
مگر اینکه همین حالا گوشی را بردارید و به خانم کاف زنگ بزنید و گزارش همین پُست را به ایشان بدهید،
کسی چه میداند شاید فرجی شد و به آرزویتان رسیدید.
لذا به شما برادر گرامی عرض می کنم علیرغم آنکه حرفهای دیسون درخصوص ماهیت و کیفیت شهادتی که درآن پست کذایی دادید ناگفته ماند، به احترام آن شهید مظلوم و گمنام، خانواده ی محجوبش و دیگر همشهریان نجیب دزفولی، همینجا بحث را مسکوت گذاشته و شما را حلال می کنم مگر اینکه خودتان تمایل به ادامه داستان داشته باشید و غیر مستقیم از بنده بخواهید که پست دباغخانه 2 را به رشته تحریر درآورم.

راستی : محرم بر شما تسلیت و تعزیت باد برادر.

 

پی نوشت1) دوسون عزیز : تنیر گرم و به روز شد : کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , دستنوشته ها , شهید , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از محضر مهرانِ دستنوشته ها برای تأخیر در ارائه پاسخ به مطلب «من شهادت میدهم» ایشون پوزش میخوام و مطمئنم که درک میکنن بابت الویت پرداختن به قضیه ی حاج علی بیباک.

انشالله بعد از این پُست (چشم شیطون کور و گوش شیطون کر) خدمت ایشون خواهم رسید.

اما بعد...

چند روزی است که به دوسونِ عزیز دیسون وعده ی اخبار خوش رو داده بودم.

خبر اول

سه سال پیش که دیسون را در بلاگفا افتتاح کردم قصد داشتم تا دریچه ای فرهنگی برای ارتباط با شهر ایجاد کنم.

هدف کلانی که داشتم این بود :

پرداختن به مسائل دزفول در همه ی زمینه های فرهنگی اجتماعی.(با حفظ جوانب نوستالژیک و فولکلوریک)

دوسونی که از ابتدا با این «مینی رسانه» همراه بوده اند میدانند که جنبه های نوستالژیک و فولکلوریک در دیسون بیشترین سهم را داشته.

چه اینکه دو واژه ی فوق الذکر، در سه سال اخیر فراوان ترین تکرار را در دیسون دارا بوده اند.

من،

در حقیقت قصد داشتم تا با یادآوری سبک و سیاق زندگی در دهه های گذشته ی شهرمان، بتوانم خواننده را به مقایسه ای بین نقاط ضعف و قوتِ اوسون و ایسون وادارم تا در ارتباطی دوسویه بتوانیم فرهنگ عمومی و جمعی مان را به بحث بنشینیم.

اکنون پس از گذشت قریب به 36 ماه، دیسون دچار ملاحظاتی شده :

1) سوژه های فراوانی (در خصوص هدف کلان دیسون) که روی دست حقیر مانده است و کنداکتور(جدول زمان پخش) محدود دیسون اجازه پرداختن به همه ی آنها را نمیدهد.

2) مسائل فوریتی همچون پرداختن به مشکلات همشهریان و جانبازان سرافرازمان نیز سهمی ویژه از کنداکتور را به خود اختصاص داده اند.

(که موجب افتخار دیسون است)

3) دیسون در پرداختن به مسائل مربوط به «سبک زندگی» نیاز به حال و هوای اختصاصی دارد تا تکلیف مخاطب نیز با محتوا روشن تر باشد.

4) تأکیدات حضرت آقا (روحی له فدا) در بجنورد بر «سبک زندگی» و دوری هرچه بیشتر از مظاهر زندگی غربی، که دست برقضا، موید همان هدف کلان سه سال گذشته ی دیسون است، موجب شد تا بار دیگر این قلم برای بارگذاری و برنامه ریزی محتوای سبک زندگیِ اوسون و ایسون، تجدید قوا نماید.لذا فرامین ولی امر مسلمین در خصوص سبک زندگی، تکلیف را بر شانه های نحیف این حقیر، سنگین تر نمود.

***

اینها همه موجب شد تا به فکر افتاده و پس از مشورت با برادر ارجمند، بسیجی جوان و پرانرژی، فرهیخته ی گمنام و اهل قلمِ شهرمان، دوست مومن و متعهدم محمد کوره پز به این نتیجه برسیم که به یُمن طرح پرسش های بیست گانه اخیر مولایمان در شهر بجنورد، اقدام به راه اندازی شمعی دیگر فضای مجازی شهر نموده و شانه به شانه هم بنویسیم و بگوییم از «سبک زندگی».

به همین خاطر طی چند روز گذشته، تنیری گِلی در فضای بلاگری شهر دزفول ساختیم و برآنیم تا نان های داغ فرهنگی خود را برای مصرف عزیزان پخته و تقدیم نماییم.

من به سهم خویش در تنیر، هر بار پُستی را ناظر به یکی از پرسش های «سبک زندگی» امام خامنه ای (مدظله)،خواهم نوشت.

لطفاً وارد تنیر شوید

***

خبر دوم

صدالبته برپایی و روشن کردن وبلاگ تنیر، به معنای تعطیلی دیسون نبوده و نیست.

اما از آنجا که بار فولکلوریک نوشتن از دوش دیسون تا حد زیادی برداشته خواهد شد، ماموریت دیسون هم بیشتر به این سمت خواهد رفت :

مسئولان و مدیران محترم شهرستان دزفول،

نیک استحضار دارید که قلم دیسون در سه سال گذشته گاهی به عملکرد شما عزیزان نزدیک شده و شکر خدا کلید خوردن ایده هایی و پروژه هایی(فرهنگی و غیر فرهنگی) را نیز در شهر موجب شده است. اینجانب قصد دارم تا از این به بعد در کمال دوستی، رفاقت و مودت، قدری بیشتر و دقیقتر راجع به عملکرد شما بنویسم.

راحت بگویم : از محضر شما عزیزان درخواست دارم، تا از این به بعد صبر و حوصله و متانت بی نظیرتان را بیشتر کنید. دیسون به جِد اعتقاد دارد که مسئولان دزفول نیاز شدید به کمک رسانه ای دارند و منظور از کمک رسانه ای، تنویر افکار عمومی شهر در خصوص ضعفها و قصورهای مدیریتی علنی شهر است. شما بدنه مدیریتی شهر، علیرغم زحماتی که میکشید دچاز دو مشکل اساسی هستید :

الف) از یکسو سیل نق زدن های درون و برون شهر خطاب به کارنامه شما روان است که نه نتیجه ای برای شما و شهر دارد و نه اصولا انصاف است فقط نق زدن پشت سر مسئولین.

ب) و از سوی دیگر سرویس گیرندگان خدمات مدیریتی شما، با شیوه های صحیح مطالبه گری قانونمند و هوشمندانه تاحد زیادی نا آشنایند. آن قِسم مطالبه گری را میگویم که موجب تقویت حوزه مدیریتی شهر شده و شما مدیران محترم را بر آن میدارد تا پیکره زیردستان خود را در شأن ارباب رجوع خود چیدمان و تنظیم نمایید.

در فضای جدید دیسون، تمامی مسئولین مربوط به قوای سه گانه کشوری(در حوزه مدیریتی دزفول)، مورد خطاب و یاری قرار خواهند گرفت.

فرماندار محترم شهر آماده باشد تا قلم دیسون (در زمینه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، مذهبی و دفاع مقدس) همچون مشاوری امین در خصوص مشکلات شهر بنویسد و ایشان به هر اندازه که صلاح می دانند از آراء و نظرات این هموطن خویش برای بهبود امر بهره بگیرند.

برادر گرامی، آقای پاپی بالنگان مطمئن باشند که دیسون پس از چندماه وقفه در خصوص نقد عملکرد ایشان در ایفای وظایف نمایندگی و کنش و واکنشهای این مدیر محترم در صحن مجلس، آغاز سخن در خصوص زحمات بیدریغ شان نموده و همچون دوستی صادق و دلسوز اقدام به نوشتن در خصوص مسائل مربوط به حوزه ایشان نماید.

فرمانده محترم نیروی انتظامی، فرمانده محترم سپاه و کلیه نیروهای انتظامی و نظامی زحمت کش شهر بدانند که دیسون همچون چشمی بیدار از این به بعد سهم قلم خود را به این عزیزان پرداخت خواهد کرد.

ارباب محترم رسانه در دزفول، خدا یاری کند، فرصتی باشد مخلص شما گرامیان نیز هستم و متقابلاً دست یاری به محضرتان دراز میکنم. اینجانب معتقدم که فضای رسانه ای دزفول بسیار بسته است و همان نور کم فروغی هم که روشن می باشد  دچار یک آشفتگی و تشتت مفرط است.آرایش رسانه ای شهر از وضعیت هردم بیل دهشتناکی رنج میبرد. لازم است فکری اساسی در این خصوص شود.

روحانیت معزز شهر،

دیسون شما را چشم و چراغ شهر میداند اما بر این باور است که میدان از حضور شما بزرگواران تا حدی خالیست و علیرغم فعالیت های میدانی و حضور مداوم برخی مقامات روحانی حاضر (همچون امامت محترم جمعه) همچنان دزفول از فقر حضور روحانیت عذاب می کشد. ما صدها طلبه فعال و هوشمند دزفولی در قم و مشهد داریم، باید برای بازگرداندن آنان فکری کنیم. من روحانی نیستم اما فکر میکنم حوزه های علمیه شهرمان حضور کمیتیِ رقیقی بین مردم دارند. قلبا معتقدم که بسیاری از مشکلات فرهنگی، مذهبی شهر ناشی از حضور کمرنگ روحانیت است. باید به معدود بزرگان روحانی حاضر در شهر کمک و یاری رسانه ای شود.

اداره محترم آموزش پرورش دزفول،

دانشگاه های محترم،

اداره محترم محیط زیست،

اداره محترم ارشاد اسلامی،

جهاد کشاورزی و منابع طبیعی محترم،

اصناف محترم دزفول

و...

آماده باشید و راجع به دیسون سعه صدر خود را افزایش دهید.

بزودی مخلص همگی خواهم بود.

 

خدای ناکرده دعوا ندارم...

اما شهرمان نه فقط توسط تهاجم فرهنگی دشمن، بلکه به دست عده ای کوردلِ تمامیت خواهِ درون کشوری نیز هدف اضمحلال قرار گرفته است، کسانی که صرفا برای مطامع سیاسی خویش به دنبال محو شاخصه های فرهنگی دزفول عزیزمان هستند و ما برای نجات از این اسقاط، همگی نیاز به وحدت داریم. نیاز به بصیرت داریم، آنهم از جنس فرهنگی.

من ادعای این را ندارم که همه چیز را میدانم،

اما شک نکنید مدیران عزیز همشهری،

نکاتی را در چندسال اخیر متوجه شده ام که شاید(تأکید میکنم : شاید) به سمع و نظر شما نازنینان نرسیده باشد.

دزفول اکنون دشمنانی درون کشوری دارد که برای ناک اوت کردنشان نیازی به حمله به آنان نیست بلکه می بایست با کار فرهنگی مضاعف و بصیرت بخشی به مردم شریف شهر، نیت این نابکاران را ناکارامد کرد و این مهم، همت جمعی مردم و مسئولین عزیز شهرمان را میطلبد.

موکدا استدعا دارم : مدیران محترم همشهری، در آینده نیت و اغراض خاصی را برای این قلم ناقابل متصور نشوند و البته اگر مطلبی راجع به مشکلاتی در سطح شهر نوشتم که به حوزه مدیریتی یکی از برادران مربوط میشد و یا مستقیماً عملکرد مدیریتی عزیزی را به بوته نقد و چالش کشیدم به جای گلایه در اینجا و آنجا و به جای گوش فرادادن به خناسان احتمالی(که همیشه و همه جا منتظر ماهی گرفتن از آب گلالود هستند) مستقیما به دیسون مراجعه کنند و اگر جوابیه ای بر نوشته ی دیسون داشتند ارائه نمایند تا همینجا درج علنی شود

که این،

هم عین انصاف است و هم نشان دهنده قوت و صداقت مدیریت مربوطه.

والسلام

 

 



موضوعات مرتبط: تنیر , دیسون , خبر , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آخرین بار، صبح  جمعه ای غبار آلود با وی برسر مزار حاج احمد قرار گذاشتم.
جمعه ای سوت و کور
جمعه ای ساکت و غمگین
قرارگاهمان درب شرقی «اودَس علی» بود و با سلامی و کلامی بایکدیگر و اذن ورودی از شهدای آرامستان، داخل شدیم.
مستقیم بر سر مزار نورانی حاج احمد رفتیم.
نشستم و بوسه ای بر آستان حاجی زدم و راز ونیازی و اشکی،
دلم اما زیرچشمی، زاغ حال و روز حاج علی را میزد.
میدانستم که در این وانفسای بی سوداگری، هیچکس چون او دلش سرگردان و بی آشیان نشده.
رسول و غفور عزیز، اگر داغدار پدر بودند، لااقل یکدیگر را داشتند که سربرشانه ی هم بگذارند.
مطهره ی معصوم، اگر حالا دیگر آغوش پدر را نداشت، شانه های عموحسن و دیگر عموها هست تا ذره ای التیام یابد.
مادرهست تا سهم اُله هایش را بدهد.
حاج علی بیباک اما،
در این میان تک و تنها مانده بود.
و من در خیل جمعیت عزاداران حاج احمد، شش دانگ حواسم به غربت غریبانه حاج علی بود و چه روسیاه بودم که هیچ کاری برای کاهش تنهایی این جانباز ساکت دزفول از دستم بر نمی آمد.

آنروز در بهشت علی، انگار نه انگار که او مرا بر گور سرد حاج احمد میزبانی می کند.
انگار نه انگار که من از تهران تا دزفول آمده ام تا لحظاتی با مزار حاج احمدباشم و او می بایست مرا تسلی دهد.

خود حاج علی بیباک چنان پای قبر حاجی چنبره زده و درخود فرو رفته بود که گویی از تبریز و کرمان و هزاران کیلومتر و برای اولین بار به مزار رسیده است طوری که متوجه عکس های پیاپی که از نشستن اش در کنار حاج احمد گرفتم نیز نشد.

از سردار سوداگر فاصله گرفتیم و حاج علی گویی که سر دلش باز شده باشد مرا به کلکسیونی از شهدای بهشت علی معرفی کرد.


آقامهران، این را میبینی؟ شهید پنبه زن را میگویم : این جوان در گرماگرم فتح بستان بودیم که مجروح شد و  پیکر زخمی اش را کنار جاده و جلوی چشم گذاشتیم تا برادران امدادگر متعاقباً او را به عقب منتقل کنند و ما به پیشروی ادامه دادیم.
حاج مهران، معلوم نیست تانک عراقی و یا تانک سرگردان خودی طوری از روی پیکر زنده ی این جوان معصوم رد شده بود که : «مثل خود پیل پهم بیس»


حاج علی چنان با کف دستها له شدن شهید پنبه زن را شبیه سازی میکرد که صدای خرد شدن استخوانها و اسکلت بدن آن شهید را به وضوح می شنیدم.
و مگر نه این است که سخن کزدل برآید لاجرم بر دل نشیند.
القصه...
آن ساعتی که در بهشت علی بودیم بر من چند دقیقه هم کمتر گذشت.


علیرضا بیباک شناسنامه شخصیتی و شیوه شهادت تک به تک فرزندان به خون خفته آن گورستانِ ساکت را چنان از سینه اش رگباروار بیرون میداد که من مات مانده بودم : آیا این همان بیباکی است که بیشتر میل به سکوت دارد؟

صدایش در تعریف قضایا سوز خاصی داشت انصافاً.


دست آخر کم آوردم و گفتم : حاج علی عزیز،
به خون همین شهدا قسم میخورم که دانسته هایت اگر درست و هوشمندانه به رشته ی قلم درآید روی نسل امروز تأثیر خاص خواهد گذاشت و ازو خواستم تنها 100 دقیقه راجع به 100 شهید (آنگونه که او در سینه دارد)را با صدای خودش ضبط کند و فایلش را برایم ارسال کند تا بنام عزیز خودش محصولی مختصر تهیه کنم.

اینجا بود که آهی سرد از سر ناامیدی کشید و گفت : .....

***

چندی بعد و از راه دور، احوالات حاج علی و تنهایی مفرطش در سوگواری حاج احمد را رصد می کردم و می دیدم که این آخرین شاهد عینی و آخرین بازمانده عملیات ناتمامی که منجر به قطع پای سردار سوداگر شد به غار تنهایی خویش پناه برده و به همین خاطر شمع وبلاگش را نیز از فروزش و گرما برانداخته.

در این مدت خدا میداند که دلم غصه دار وضعیت ایشان بود و چندبار ازو خواستم تا کوتاه بیاید و کمتر برای داغ حاجی اشک بریزد ازو خواستم که به جمع بلاگرهای همشهری بازگردد اما مظلومانه درخواستم را رد کرده و در خود مچاله شد  و در ربذه تنهایی اش از نظرها پنهان گشت.

نمیدانم یادتان هست که در پُستی راجع به سردارسوداگر، وی را «یوسف زیباروی لشکر ولیعصر» خوانده بودم.

حالا اعلام می کنم : این یوسف، بی یعقوب هم نبوده ونیست.
و این یعقوب(بخوانید حاج علیرضا بیباک) در ده ماه گذشته چشمه اشکش در فراق یوسف اش چنان جوشیده و خروشیده که هم اکنون در حال خشکیدن است.

دوسون عزیز دیسون
مردد بودم که این پُست را بنگارم یا نه!

اما به صاحب اینروز قسم،

تنها و تنها برای طلب دعای خیر از محضر دلهای پاک شما نوشتم تا دعا کنید برای سلامتی چشم آسیب دیده ی حاج علی بیباک.
طی 300 روز گذشته، شدت گریه ها، ایشان را در معرض خطر نابینایی چشم چپ قرار داده است.
هم اکنون (سه شنبه 16 آبان 91) که در حال اتمام این نوشته هستم قریب به دوساعت از بیهوشی وی در اتاق عمل میگذرد و خدا بخواهد تا دویا سه ساعت دیگر(حدود ساعت 17بعدازظهر) عمل جراحی پایان می یابد و فردا نیز نتیجه آن مشخص میگردد.
برای شفای چشمان زیبای نویسنده ی مظلوم و بیصدای وبلاگ سرگذشت و شادی دل خانواده اش دعا کنید دوستان.
دعا کنید
بسیار دعا کنید.


 (دعای شفای چشم)

یا بَصیراً بِلا حَدَقَه اِحفَظ حَدَقَتى بِحَقِّ حَدَقَتى عَلى بن اَبیطالب اُعیذُ نورَ بَصَرى بِنورِ اللّهِ الَذى لا یَطفا.

آمین یارب العالمین

 

پی نوشت :  فوری ) الحمدلله علیرغم اعلام ریسک و خطرهای پیش از عمل توسط پزشک جراح، جراحی با موفقیت انجام و صبح امروز نیز نتیجه نهایی مثبت اعلام شد. خدارا شاکریم که حاج علیرضا بیباک با دلی گرم و حالی خوش به همراه اهل بیت محترم، عصر امروز از تهران به شهر مراجعت خواهد کرد. ایشان طی تلفنی از اینجانب خواستند تا سلام و تشکر ویژه شان را به همه دوسون خوب دیسون ابلاغ و اعلام نمایم و از دعای خیر همه ی شما عزیزان نهایت سپاس را داشتند.

بارالها تو را برای تمام نعماتت، برای تمام مهربانی هایت شکر میگوییم.



موضوعات مرتبط: یعقوب , بیباک , دیسون , سوداگر

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٦ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

داستان چیست؟

بتاریخ 18/7/91 دیسون پُستی رفت در خصوص وضعیت جانباز در حال کُمای شهرمان.

بخوانید +

در ایام بستری شهید ساکی پور(از دزفول تا تهران)، پس از آن همه حُناقِ خبری که در فضای رسانه ای دزفول، خوزستان و کشور وجود داشت (راجع به وضعیت آن شهید عزیز) فقط نشریه یالثارات الحسین بود که به همت انصار حزب الله دزفول صدای دیسون را انعکاس داد.

اینجانب از طریق سایت 598 نیز خبر استمداد از پروفسور سمیعی را هم منتشر کردم که متاسفانه ایشان از ایران خارج شده بود.

همه ی تلاشهای یک تنه ی دیسون (در عرصه خبر) فقط برای طلب دعای سلامتی از مردم بود چرا که اعتقاد راسخ دارم دعای هزار دل شکسته در حق یک بیمار بهتر از دعای صد دل شکسته است،

الغرض،

گذشت آن مصیبت ها بر خاندان محترم ساکی پور و علیرغم تکاپوهای حقیری چون من و مراقبت های پزشکی شبانه روزی مسئولین محترم بنیاد در تهران و خوزستان آن عزیز مظلوم آسمانی شد.

من اما،

خشمگین از کم کاری و دیرکاری رسانه های خبری کشور و شلخته نویسی و اشتباه نویسی آنها پس از مرگ سهراب،

آماده میشدم تا پُستی توفانی خطاب به ارباب جراید بنویسم.

که ناگهان،

شب گذشته و بتاریخ 7/8/91 وبلاگ محترم پلاک، مشفقانه مطلبی را نوشت : 

بخوانید +

لکن، نوشته ی پلاک بلافاصله با پُستی منصفانه!! از سوی نویسنده محترم وبلاگ دستنوشته ها (مهران.م) پذیرایی شده و ایشان دست به قلم شده و آن بخش از پُست پلاک را که از دیسون نقل قول کرده بود، عاری از صحت خواندند.

به بیان ساده تر :

«مهرانِ دستنوشته ها» مدعی است :

اینکه مهران موزون از حاج کریم ساکی پور نقل قول کرده که مدیر محترم بنیاد جانبازان اهواز (زمانی که شهید رضا ساکی پور در بیمارستان دزفول در کُما بود) فرموده اند : متعجبم که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در لیست قطع نخاعی های 70 درصد تهران و اهواز نداریم .

                                                دروغ است.

«استاد دستنوشته ها» زحمت کشیده اند و جملات را چنان مهندسی فرموده اند که مخاطب براحتی به این نتیجه می رسد که :

                             مهران موزون دروغ نگاری کرده است.

                                            بخوانید +

(اگر به دلایل فنی لینک باز نشد تصویر شهادت نامه ی ایشان را ببینید +)

امروز نیز وبلاگ پلاک، مجدداً پُستی کوتاه در این خصوص نگاشته و از آنجا که صحت نگاری دیسون زیر سوال رفته است از این قلم ناقابل، رُخصت پاسخگویی خواسته است.

                                            بخوانید +

خدمت نویسنده محترم پلاک عرض میکنم به قول حکیم توس :

چو فردا برآید بلند آفتاب....

لذا از شما تشکر بسیار دارم اما عنایت فرموده و دست نگهدارید تا اینجانب مطلب مقتضی را به محضر وبلاگ محترم دستنوشته ها عرضه داشته و شبهه افکنی ایشان را پاسخی نیکو دهم.

دوسون محترم دیسون،

تا شما عزیزان طی یکی دو روز آینده مشغول خواندن لینک های فوق باشید و قدری موضوع را تحلیل بزنید، بنده به رتق و فتق برخی مشغله های عقب مانده ی روزهای گذشته بپردازم، انشالله به محض یافتن فرصتی یکی دوساعته پست بعدی را خواهم نگاشت.

 

یاحق.

پی نوشت1 : اصول و حقوق رسانه ای ایجاب میکرد تا جوابیه اینجانب ذیل تکذیبیه ی آقای دست نوشته ها در همان وبلاگ درج شود اما ضمن عرض احترام ترجیح میدهم تا کل مطالب (هم فرمایشات و شبهات ایشان و هم پاسخ بنده) از تریبون شناخته شده تر و پرمخاطب تری همچون دیسون شنیده شود چه اینکه از تضارب آراء و افکار در ملأ عام است که فرهنگ عمومی ارتقاء می یابد لذا حیف است که سخن ایشان و عرایض بنده در بن بستی خلوت و دور از اغیار بماند.

پی نوشت2 : واکنش یکی از بلاگرهای ارزشی شهر به آقای دستنوشته ها +



موضوعات مرتبط: دیسون , دستنوشته ها , مهران موحدفر , ساکی پور

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله اناالیه راجعون

هم اکنون و پس از نوشتن تیتر «انالله و انا...» صدای اذان ظهر پنجشنبه از مسجد محل در حالی آغاز شده که امروز روز عرفه است.

گوشی زنگ خورد.

حاج کریم ساکی بود.

صدایش مردانه تر از همیشه : میخواهم خبر خوشی از برادرم به شما بدهم.

خوشحال شدم و گفتم : «حجی تُن خدا زیتره گو دلمه اَ بند علی درار»

(حاجی تورو خدا زودتر قلبم را از انتظار بیرون بیاور)

آرام گفت : دیشب حاج رضا شهید شد.


رضاجان شهادتت مبارک

 

صدای اذان هنوز بلند است : حی علی الفلاااااااااح...

 

پی نوشت1  ) با تشکر از اطلاع رسانی آقای نیما(یکی از دوسون خوب دیسون) زمان و مکان مراسم به خاک سپاری و ... شهید ساکی پور به شرح زیر است :

تشییع و به خاک سپاری : یکشنبه(7/8/91) ساعت 8/30 از مقابل منزل پدری شهید واقع در دزفول-خیابان مدرس نبش بوعلی

ختم و فاتحه : همان روز (7/8/91) ساعت 15 تا 17 آقایان در مسجد ساکیان، بانوان در منزل پدری آن شهید

پی نوشت 2 ) انعکاس خبر دیسون در سایت واحد مرکزی خبر صداوسیما  +

روحش شاد

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , شهید , رضا ساکی پور

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٤ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()