دوسون عزیز دیسون

تنیر گرم است و نان تازه در خدمت شماست :

کلیک کنید

اقتصاد مقاومتی 1

 

پی نوشت نخست : یکی از دوسون دیسون (به نام گمنام) کامنتی زیبا برایم نوشته بود که در انتهای آن قلبم آتش گرفت. ابتدا متن کامنت را بخوانید :

حلوا قُبِیت halva ghobeyt در خاطرات نه چندان دور دزفولی ها پیرمرد قدخمیده نابینایی است، که در یک دستش عصا داشت و در دست دیگرش قابلمه ای سنگین تکیه داده بر کمرش، پر از حلوای تازه.

در کوچه و خیابان آرام و عصازنان راه میرفت و صدا میزد "حلوا قُیِبتِ شِکَرَ " .

در اینجا طرز تهیه این حلوای سفید و شیرین را به عرض می رسانم:

مواد لازم : سفیده ی تخم مرغ به دلخواه (مثلا دو عدد)

پودر قند یا شکر سه برابر وزن سفیده ها

وانیل و آبلیمو و هل

مقداری سفیده ی تخم مرغ را با همزن می زنیم، وقتی پف کرد، شکر و وانیل و آبلیمو و هل را کم کم اضافه می کنیم و به همزدن ادامه می دهیم تا مخلوط حالت کشدار پیدا کند. حلوا را می توان در این مرحله سرو و میل کرد. همچنین میتوان با استفاده از سر ستاره ای قیف، حلوا را به صورت گل های کوچک و با فاصله در سینی چیده و در فر قرار دهیم تا خشک شوند. برای پخت زمان و دمای زیادی لازم نیست، حدود 5 تا 10 دقیقه با حرارت بسیار کم.

روحش شاد، زمستان که می شود یاد پیرمرد بی نوا و صدایش می افتم که در جوی آب افتاد و مرد.

با سپاس از گمنام عزیز باید عرض کنم که ما در شناساندن خوراک محلی مان نیز به شدت کم کاری کرده ایم. همدانی ها همین حلوا قبیت را حلوای «انگشت پیچ» می گویند و طعم این سوغاتی لذیذ را به اقصی نقاط کشور رسانده اند.

یکی از ابتدایی ترین روش های خوردن این حلوا، زدن و چرخاندن انگشت سبابه در حلوا و  پیچیدن یک قلمبه حلوا به دور انگشت است و حقیقتاً همدانی ها نام با مُسَماتری بر آن نهاده اند.

و اما پیرمرد حلوا فروش دزفولی.

گمنام عزیز،

نوشته ات پس از سالها مرا بیاد آن پیرمرد مهربان انداخت که هیچ کس را با هر مقدار پول (ولو یک ریال) بی حلوا رد نمی کرد. کافی بود تا کاسه ات را به دستش بدهی و بگویی چقدر میخواهی؟

بارها شاهد بودم که برای مشتری فقیر یک ریالی به اندازه مشتری دوتومانی حلوا می کشید.

من این کارش را خیلی دوست داشتم و با سن کمی که داشتم به خوبی حس میکردم که شخصیت و غرور افراد متقاضی حلوا را درنظر می گرفت و هیچ دستی را خالی رد نمیکرد.

خدایش بیامرزاد.

کاش برایم می نوشتید چگونه در جوی افتاد و مرد؟

پی نوشت دُیُم : (کامنتی از علی موجودی)

می دانی حاج مهران عزیز
آتش گرفتن جان تو ، شعله آن لحظاتی را در دلم روشن کرد که بچه های شیطان محله دنبال پیرمرد راه می افتادند و آن هنگام که می گفت :
حلوا قبیت شکره
همه با هم فریاد می زدند :
( شکر نداره پنچره)
و گاه پیرمرد کور بر می گشت و با چوبش بچه ها را می راند
چه روزگار غریبی بود
یادم می آید جنگ زده که بودیم توی شهرک امام (دزآب الان)
هم او را دیدم که فریاد می زد حلوا قبیت شکره

کاسه ای را دستش می دادیم و پولی را که عمدتا 2 تومان بود
و برایمان حلوا می گذاشت توی کاسه

شیرینی حلوا آمد توی دهنم
اما آمیخته شد با تلخی خاطرات روزهای از دست رفته

یادش بخیر
و خدا رحمت کند پیرمرد حلوا فروش را

راستی آن زنی را که اول کوچه بازار قدیم گرگری می فروخت یادت می آید؟

فکر کنم فرمول گرگری را کس دیگری و شهر دیگری نداشته باشد
گرگری خاص آن زن بود
و او دیگر نیست
و گرگری هم . .
مدتی است که دلم هوس کرده است گرگری بخورم

یادت هست؟
دندان هایمان به هم می چسبید
و بازی جالبی می شد

شیرینی  گرگری را هم بچسبان به شیرینی حلوا قبیت
تا تلخی خاطره ها بیشتر شود. . . .

مهران : این گوشه را نیز یادم آوردی علی جان (راجع به پیرمرد حلوا فروش) . ممنون

و اما زن گرگری فروش

آری به خوبی یادم هست

هرچند من هیچوقت گرگری دوست نداشتم اما فراتر از گرگری های آن مادر محترم دزفولی، می توان از قرص نعناع های بی نظیرش ایشان یاد کرد.

از دکان کوچکی که روبروی محل آن خانم، هنوز فعال است سراغش را همین دوسال پیش گرفتم اگر درست بخاطرم مانده باشد گفت : خانه افتاده است.

و اگر درست یادم مانده باشد در دیسون بلاگفا به این موضوع اشاره ای داشتم.

قرص نعناع های زن که از اسانس نعناع های باغ گدول مرحوم، تهیه میشد برای آرام کردن اشکم پیت و یا کمک به هضم غذا حرف نداشت و من گاهی از شدت تندی نعنایش چشم هایم اشک می آمد.

گفتی مرحوم شده؟؟؟

یا هنوز خانه نشین است؟؟

اگر نفسش بجاست اولین فرصت باید بروم و فوت و فن کار را برایم بگوید و تا ضبط کنم.

ای خداااااا ازدست روزگار فانی.

 

پی نوشت سِیُم  ( کامنتی از امیر ابراهیمیان) :

حج مهران .جنابعالی و استاد موجودی فَحمُم کوردی.

چنان زدید به برجک خاطرات که نمی توان جیجه خروس عروس مروس یه بارنه یه خروس را فراموش کنم(که سینی بدست میفروختم) یا عسلیه.  حج مهران هنوز هم قالب های عسلیه را دارم.بالون(هواپیما)آساره(ستاره) آفتابه.قیچی.پرپرک(پروانه)

اگر آمدی بگو تا قالب ها را نشانت دهم.

شیر کاکائو تازه.

خدا رحمت کند دَدَ قمر «عسلیه زن» را.

تا چند وقت پیش هنوز هم شوهرش بامیه و لوزی کنجی میزد.

گل قندی های ددقمر لنگه نداشت.یادم است گل قندی را درست میکرد میگذاشت تا بقول ددقمر خودش را بگیرد.درون سینی های بزرگ و در پیشبون.

پیشبون بزرگی داشت که با یک سری پله بسیار باریک و شق، آدم را بطرف گل قندی های درست شده و آماده هدایت میکرد.

بعضی وقتها بادی می آمد و بعلت سبکی گل قندی ها، همه را از پیشبون بطرف پائین می انداخت.ناگهان فریاد ددقمر بلند میشد که بدو بدو رووِی گل قندی هانه گرد کنی باد نَبَهشون زیر.

شعرش را بگویم که موقع فروش باید با لحنی خاص صدا میکردی : «گل قندی سربلندی هنی جاته نوندی گل قندی»»

حج مهران اشک در چشمانم جمع شده و نمیتوانم ادامه دهم.خدا خیر داها تُنُ و علی موجودیه.

مهران : حج امیر عزیز،

همیشه گفته ام امیر ابراهیمیان چوب دوسر طلاست.

سینه ات هم گنجینه جنگ است و هم معدن یادگارهای دزفولیتمان.

راستش قرار نبود در این پُست این نکات را بنویسم (منظورم شغلهای قدیمی است)

خیلی وقت است که قرار بوده تا راجع به فرهنگ کار و شاگردی و شغل های جور واجور قدیمی پُستی جانانه قلمی کنم که متاسفانه نوبتِ نوشته ها نمی گذارد

یادت باشد اخوی که هنوز سلاطین 3 را بدهکارم به دیسون.

البته جای پست شغلهای قدیمی دزفول در «تنیر» است نه اینجا.

ولی دلم را شاد کردی با کامنتت پهلوان.



موضوعات مرتبط: تنیر , گوشت , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٤ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه شب گذشته، پس از 8 روز، از شهر به تهران برگشتم. نمیدانم چرا و چگونه دچار ویروس سرفه و خلط ریه ی شدید شدم..شاید از خوردن برخی نذورات در روز عاشورا.

به هر روی، آنفلوآنزا و عفونت ریه، از بامداد شنبه تا الان امانم را بریده.

خفه شدم بسکه پنی سیلین بزنم و شربت و کپسول بخورم.

صدایم شده شبیه دوبلور «وی جی» در فیلم قانون:

((پدر!...نه پدر!!...تو هیچوقت منو دوست نداشتی پدر!))

((نه وی جی....نه پسرم...))

***

قرار بود گزارش مفصلی از حضورم در دزفول بنویسم اما حال خوشی برای اینکار ندارم.

متاسفانه تصمیم تخریب عنقریب باغ گدول دزفول، قلبم را در فشار مضاعف قرار داده است.

داستان فرمانداری و استانداری و ...نیز قوز بالاقوز دلم شده.

بنابراین فعلا چند خط از مُحرم دزفول و آنچه برمن و روزگارم گذشت مینویسم سپس چشمان نازنین دوسون دیسون را به میهمانی چند عکس ناقابل از آرشیو عکسهایم دعوت میکنم.

یکم :

سید حبیب حبیب پور در ایام تاسوعا و عاشورا داغدار مرگ برادر گرامی اش که شد بماند، خودش هم دچار حمله قلبی(یا شبه حمله قلبی) گردید که الحمدلله تا روز آخر که شهر بودم و به عیادتش رفتم حالش رو به بهبود بود. دعا کنید مجدد قلم وبلاگش روی پا بایستد(انشالله) خداوند روح برادر بزرگوارشان را نیز قرین رحمت خویش فرماید

دوم :

تغییر مسیر دسته جات محرم قدری بی رمقی و خلوتی در مسیر تماشاچیان عزاداری ایجاد کرده بود (خصوصا در حیدرخانه). این موضوع جای بررسی بیشتر و آسیب شناسی عمیق تر دارد.

یادم هست یکی از اعضای محترم شورای شهر، چندماه قبل در هتل المپیک تهران بابت این قضیه از بنده نظری خواست که خدمتش عرض کردم : باید جوانب این امر بررسی گردد و نمیتوان صِرف مشکلات رتق و فتق خیابانی تصمیم گرفت.

اکنون به جرأت میگویم : برهم زدن این مسیرها، موجب برهم خوردن یک قرار سالیانه بین دسفیلیان شد و ارزش این قرار را مالک فیس بوک بهتر از همه ما میشناسد.

در حقیقت برهم زدن مسیرها، به پراکندگی دزفولی های مقیم و غیر مقیم از یکدیگر دامن زده است و این یعنی تضعیف سرمایه های اجتماعی

البته این مطلب بازهم جای آسیب شناسی دارد. من فقط یک نکته اش را گفتم.

سوم :

پس از چندسال تصمیم گرفتم بدون دوربین و با دست خالی با هیئت محله پدری(سبط شیخ انصاری) همراه شوم. این فرصتی بود تا بتوانم به خودم و حس و حال عزاداری ام برسم و برخی ار رفقای قدیمی را همپا و همنوا شوم. انصافا چسبید.

چهارم :

کمیت و کیفیت پذیرایی حیدرخانه و سیاه پوشان از دسته جات میهمان را با کمیت و کیفیت پذیرایی مسیر قلعه و صحرابدر از حیدرخانه و سیاه پوشان مقایسه کردم و متوجه تفاوتی تلخ شدم.

داستان از این قرار بود که کمیت پذیرایی اهالی محله قلعه و حاج مرادی بیشتر  و کیفیت خوراکی ها سنتی تر و اصیل تر( اُوباقله،فرنی، شلغم و ..) بود. با کمی تفکر به دلیل آن پی بردم : بافت جمعیتی محله قلعه وصحرابدر سنتی تر و دست نخورده تر مانده در حالیکه در حیدرخانه مظلوم ما مهاجرت قدیمی های منطقه، موجب شده تا چنین نمودهایی(گونه ی پذیرایی های محرم) رنگ بازد....زهی تاسف.

پنجم :

تجهیزات فیلمبرداری را برای اتمام برداشت های یکی دو پروژه ام(آبشار شوی و ...) به همراه خود به شهر آورده بودم و برای روزهای تاسوعا و عاشورا نیز برنامه خاصی نداشتم اما بابت بیکاری دوربین در این دو روز عذاب وجدان گرفتم . لذا روز تاسوعا با تکنیک رودستی و رودوشی ساده وارد گود شدم و سوژه ی کودکان محرم را کادر بستم .

احتمالا یک فیلم کوتاه 10 تا 15 دقیقه ای برای روز اربعین به آنتن برسد.(دعا کنید)

ششم :

در آخرین لحظات حضور در شهر، موفق به دیدار و زیارت جضرت آیت الله سبط شیخ انصاری شدم و رویت جمال نورانی شان جانی تازه در دلم ریخت.

هفتم :

کمی پس از پایان آخرین شبِ روضه حاج امیر ابراهیمیان، توفیق حضور یافتم و عطر روضه ی تمام شده ی منزلش را استشمام کردم و غبطه خوردم به حال خوشی که حاج امیر و خانواده ی پاکیزه اش با آذین بستن دوماهه خانه اش(به پرچم های عزاداری) دارند.

هشتم :

توفیق حضور بر مزار یکی از مادران نمونه مقاومت دزفول را یافتم.

یکسال و چند روز از وفات این مادر بزرگوار می گذرد اما همچنان این شیرزن رزمنده ی دفاع مقدس ناشناخته و گمنام مانده است. بعدها در موردش بیشتر خواهید خواند در دیسون.(خدایش بیامرزاد)

نهم :

در پنج اداره و نهاد دزفول، جلسات خوب و پرباری داشتم.

دهم :

شب اول که به شهر رسیدم متوجه شدم که کلید خانه را در تهران جاگذاشته ام و همین هم موجب شد که تا یافتن یک کلید ساز و گشودن درب منزلم، میهمانِ خَصی گرامی باشیم(البته در مسیر گذر عزاداران بودنِ منزل ایشان نیز بی تأثیر نبود)

یازدهم:

شبی میهمان حاج علی بیباک بودم. جای شما عزیزان خالی. حال ایشان الحمدلله بد نبود.

دوازدهم :

در دزفول رزمنده ای مشهور زندگی میکند که داستان رزمش اگر به یک فیلم سینمایی مبدل شود بلاشک نقطه عطفی در تاریخ سینمای دفاع مقدس خواهد بود.

نامش را نمیگویم. همه میشناسیدش.

من اما،

فقط و فقط دلم میخواهد ببینمش و بوسه بر پیشانی و بازویش بزنم و هیچ نگویم و فقط به نظاره اش بنشینم.

متاسفانه در این سفر فرصت نشد.

سیزدهم :

آب رودخانه بی رمق و کم بود.

چهاردهم :

چندماه قبل، از باغ گدول عکاسی کرده و قرار داشتم تا داستان خشکی و نابودی آرام و بیصدای این نمود تمدنی شهرمان را به نقد بنشینم.

نشد..نشد..نشد! تا این سفر رفتم و دیدم که شهرداری فخیم دزفول از ضلع شمالی باغ به جانش افتاده و باقی قضایا ...که در پست بعدی خواهم نوشت :

تراژدی باغ گدول

****** 

و اما عکسها :

 

(مهران موزون)همینطوری و بی دلیل تقدیم به پرسپولیسی ها

 

مرزُق سنگی (همدان : آرامگاه شیخ الرئیس)

 

نورچشمم «فاطمه»  (تابستان 91کوپیته)

 

کسی پرتش نکرد، خودش مثلا شیرجه زد(سوژه : ناشناس)

 

پاره های دلم : فاطمه و کورش (تابستان91 گنجنامه همدان)

 

آبشار گنجنامه همدان-تابستان 91(سوژه ها : ناشناس)

 

آقا محمد: یکی از بستگان (تابستان 91 کوپیته)



موضوعات مرتبط: دزفول , عاشورا , دیسون , باغ گدول

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()