استقبال خوانندگان محترم دیسون، بنده را مجاب نمود که بنویسم آنچه را که میخواستم بگویم . مطلب طولانی است به بزرگواری خودتان ببخشید و با حوصله بخوانید. خواهشمندم به هیچوجه با گوش «احساسات» مطلب را مطالعه نفرمایید بلکه کاملا به دیده تعقل به آن نگریسته و آگاه باشید که نویسنده نیز بی هیچ احساسات شخصی برای نوشتن آن دست به قلم برده(یکی از دلایل تأخیرم در نگاشتن مطلب همین بود که احساسات را در نوشتن مطلب تعطیل کنم)

ضمناً : مطلب به مرور تکمیل خواهد شد..

***

مقدمه:
مقام معظم رهبری در سال 85 ، تلاش دشمنان برای تشنج‌آفرینی و تحریکات قومی و مذهبی را آخرین تیر ترکش آنان بر ضد نظام و مردم دانستند و فرمودند : دشمنان این ملت به صراحت اعلام کردند، مبالغی را برای مقابله با ملت ایران اختصاص داده‌اند اما مانند همیشه با تحلیل غلط در منطقه‌ای گام گذاشتند که محور و صاحب انقلاب است بنابراین این حرکت نیز به طور قطع با شکست مواجه خواهد شد


سخن اول
تمام ملتهای تاریخ(من جمله ملت ایران) همواره خادمان و خائنانی در خود داشته اند.
در خصوص ایران به جرات میتوان ادعا کرد که آمار خائنین غالبا کمتر از خادمین بوده است و شاید یکی از رموز پایداری تمدن ایران در قیاس با تمدنهایی همچون چین و مصر، همین باشد.
لکن نمیتوان منکر شد که خائنین تاریخ ایران(از آنان که زنده اند تا آنان که در عالم برزخ منتظر روز حساب هستند) از زیر بته درنیامده و هرکدام متعلق به یک منطقه و یا یک قوم مشخص از سرزمین ایران بوده و هستند. همانطور که خادمان ملت ایران در طول تاریخ این دیار، هرکدام از یک گوشه ی ایران سربرآوردند.
گاهی قوم کُرد به خواسته ی شاه ترک زبان ایران(شاه عباس کبیر) منطقه اجدادی خود را برای حراست از مرزهای ایران رها کرده و در شمال خراسان مستقر شده و برای همیشه با خاک کردستان وداع میکند تا ازبک های مهاجم را سر جایشان بنشانند(که این از خود گذشتگی ایل کُرد را هنوز که هنوز است نتوانسته ام درک کنم.)
گاهی از همان قوم کرد خالوقربانی پیدا می شود که سر میرزا کوچک خان را بریده و برای رضاخان به هدیه میبرد و درجه سرهنگی میگیرد.
گاهی از قوم ترک و ترکمن خانواده ی قاجارها بیرون میزند که خائنینی همچون فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه و .. را تقدیم تاریخ پر از درد این مملکت میکند و گاهی همان قوم ترک فرزندان رشیدی همچون ستارخان و شیخ محمد خیابانی و سید علی خامنه ای(مدظله) و مهدی و حمید باکری را روانه ی عرصه فداکاری و خدمت به وطن می کند.
گاهی از قوم عربهای ایران دست نشانده ی انگلیسی های خبیث (خزعل) سربلند کرده و برای جدایی خوزستان از پیکره ایران خونها میریزد گاهی سردار هور(شهید علی هاشمی) بر تارک سرداران ایران میدرخشد.
گاهی از قوم بلوچ شهید علیرضا ریگی متولد می شود گاهی هم کسی چون عبدالمالک ریگی.
آیا کسی منکر خیانت شاهپور بختیار به ملت ایران و نوکری وی برای رژیم سفاک پهلوی است؟ همانطور که تمام ملت ایران به نام نامی شهید علیمردانخان بختیاری می نازند، آیا یکی از سرهنگ های رضاخان که علیمردانخان را محاصره کرده و وی را تحت حمله قرار داد نام و نشانش بختیاری نبود؟
خطه ی دلاور خیز شمال ایران همانطور که میراز کوچک خانی داشت خائنی چون رضاخان را از دل جنگلهای آلاشت بیرون نداد؟
سوال : آیا خائن بودن قلیلی ایرانی در میان مناطق مختلف کشور عزیزمان به معنی خائن بودن تمامی مردم آن مناطق است؟
البته که خیر!
مردم ایران به خادمانش شناخته می شود نه خائنانش.
البته شکی نیست که برخی از شخصیت های تاریخ این کشور هنوز که هنوز است آنطور که باید برای عامه ی مردم کدگشایی نشده اند.
بالاخره مصدق خادم بود یا شهید دکتر حسن آیت راست می گوید که در کتاب «چهره ی حقیقی مصدق السلطنه» وی را به طور مستند موشکافی کرده و اسناد خائن بودنش را مدعی می شود؟
بالاخره بقایی حزب زحمت کشان را به دستور اجنبی راه انداخت و دستش در دست بیگانه بود یا خیر؟
آیا او دچار انحطاط اخلاقی(همجنسبازی) بود یا خیر؟
آیا او ترورهای مشکوک را بنفع رژیم و بیگانگان طراحی و ساماندهی کرد یا خیر؟
آیا ...آیا..
آیا کسی که عضو رسمی لژ فراماسونری پاریس بود اسلامش زیر سوال نیست؟ یا صرفا بخاطر عنوان خان بودنش برای فلان قوم باید از فراماسون بودنش صرفنظر کرد؟
آیا مدالهای درخشان قجری بر سینه این «خان» درخشان تر است یا عمامه ی نورانی حضرت آیت الله بروجردی(ره)؟
این بخش از مطلب را اینگونه به پایان میبرم که هیچکس حق ندارد چهره ی  خائنینی که در طول تاریخ ایران نان را به نرخ روز خورده اند و به تاریخ این سرزمین خیانت کرده اند را در چشم ملت ایران، بزک کند.
زیبانمایی شخصیت ها فقط و فقط شایسته آنان است که خادم بودنشان برای این ملت اظهر من الشمس است و این قلم معتقد است اگر خادمی پس از یک میلیون خدمت به ایران، آگاهانه اقدام به یک خیانت ملی نماید اجر و آبروی تمام آن یک میلیون خدمتش برباد است.
شیرعلیمردان خان بختیاری کسی بود که آخرین جمله اش در لحظه اعدام این بود :

«زنده باد ایران»


سخن دوم
روزی در قبرستان بقیع با یکی از علمای وهابی که به زبان فارسی مسلط بود(افغانی الاصل بود) مشاجره داشتم و وقتی که به روحانیت و علمای قم حمله کرد و من قصد محاجه و دفاع را داشتم او گفت : مگر فیلم مارمولک را ندیده ای؟
و اینجا بود که از ته دل کمال تبریزی را لعنت کردم.
من از زمان اکران این فیلم، آزرده دل بودم و راستش را بخواهید پرویز پرستویی هم از چشمم افتاد اما آنروز در بقیع وقتی طعنه ی سنگین آن وهابی و تحقیر روحانیت مظلوم کشورم را شنیدم کمال تبریزی را لعنت کردم.
بنده سالهاست که شخصیت اسعدبختیاری و عملکرد او را در انقلاب مشروطه خوانده ام و برایم نکته ی پنهانی ندارد اما قرار دادن موذیانه دیالوگی که دو لبه باشد و قابلیت تعمیم به تمام هموطنان بختیاری را داشته باشد را نه بخاطر دفاع از اسعد بختیاری بلکه به دلیل آنکه تعمداً از سوی کمال تبریزی در فیلم گنجانده شده نمی بخشم و به بختیاری ها حق میدهم ناراحت باشند.
به عنوان یک فیلمساز هم عرض میکنم : محال ممکن است کمال تبریزی در حین خواندن فیلمنامه (چه برسد به ساخت و تولید) برایش قابل پیش بینی نبوده باشد که این دیالوگ چه تبعاتی خواهد داشت.

بنابراین کمال تبریزی دو راه بیشتر ندارد : یا اینکه اعتراف کند که از سوی چه کسانی(خارج از صداوسیما) دستور داشته تا این دیالوگ را بسازد و یا اینکه بپذیرد که سواد و فهم رسانه ای نداشته و ندارد و تمام فیلمهایش را تاکنون دیگران ساخته اند و صرفاً نام او را به عنوان کارگردان بر پیشانی فیلمها نشانده اند.


و اما صداوسیما :
آنچه مبرهن است در ممیزی های لازم برای روی آنتن رفتن این دیالوگ اهمالهایی صورت گرفته که الحمدلله ریاست رسانه ملی دردیدار با مردم مسجد سلیمان گفت : همکارانم را به این خاطر هرگز نبخشیدم.
پس خدارا شکر که آقای ضرغامی خودش به این موضوع آنگونه که صلاح میداند رسیدگی خواهد کرد.
اما کمال تبریزی بداند که با یک عذرخواهی ساده نمیتواند دل مردمی را که تعمدا شکسته به دست بیاورد و تاریخ سینما و تلویزیون ایران او را مارمولک فیلمسازان کشورمان لقب خواهند داد.
این را می گویم تا اگر آقای تبریزی شهامت شکایت از این حقیر را دارد اقدام کند تا پَته های پنهان او را بیشتر مورد ارزیابی قرار دهیم.
مگر اینکه کمال تبریزی علناً از عرصه فیلمسازی کناره گیری کرده و اعتراف به نداشتن سواد فیلمسازی نماید تا این قلم، بلندترین عذرخواهی سایبری را از ایشان بابت اتهام «تعمد در آن دیالوگ» نزد خلق داشته باشد.

 
 سخن سوم

شعار شخصی بنده که آن را به شعورم گره زده ام، سالهاست این است :

(( من دیوانه وار، عاشق دزفولم اما دزفول بی خوزستان و خوزستان بی ایران و ایران بدون اسلام، پشیزی برایم ارزش ندارد))

سالهاست که استراتژی های ذهنی و عملیاتی بنده در خصوص دزفول بر فرمولی که در بالا آوردم استوار است و معتقدم دزفولدوستانی که زنجیره «دزفول- خوزستان- ایران- اسلام» خمیرمایه ی دزفولدوستی شان نباشد عاقبت به بن بست های پارادوکسیکال فکری و عملی خواهند رسید و دیگر اهالی ایران زمین نیز چنین زنجیره ای باید در سیره ی زندگی خویش داشته باشند تا به قول حضرت آقا(روحی له الفدا) دارای احساسات ناسیونالیستی مثبت باشند.
کسی که دزفولدوستی اش منتهی به «عشق به اسلام» باشد میتواند بهترین همزیستی و تعامل را با دیگر هموطنان خویش داشته باشد.
به زعم حقیر، چنین مشی ای موجب تقویت وحدت ملی ایرانیان نیز خواهد شد زیرا تمام سرچشمه ها و جویبارهای قومی و شهری عاقبت به دریای اسلام و اهل بیت (ع) ختم شده و همگی باهم عاقبت بخیر خواهیم شد.
الغرض..
دزفول شهرستانی است که بخش هایی از پیکره اش در دهه های گذشته از آن جدا شده است همچون صالح آباد(اندیمشک کنونی) و یا شوش.


گمان میکنم آنچه که از دزفول باقی مانده است به لحاظ بافت جمعیتی اینهاست :

الف) دسفیلیون : دزفولی های مقیم شهر (با تعریف تمدنی خاص خودشان که وارثان اصلی تمدن شوش باستان هستند) شامل :
- بخشی عمده ای از دسفیلیون قریب به سیصدهزارنفر هم اکنون در شهر ساکن اند.
- بخشی از دسفیلیون 150 سال پیش تاکنون به اهواز مهاجرت کرده اند(پدربزرگ مادری بنده حدود 130 سال پیش از محله کرناسیان به آنجا رفت و یکی از تجار بزرگ خوزستان در نیمه اول قرن اخیر بود)
- بخشی از دسفیلیون طی سه یا چهار دهه اخیر به کرج مهاجرت کردند که اکنون جمعیتی قریب به 10 درصد جمعیت کرج دومیلیون نفری را شامل اند.
- بخشی از دسفیلیون زمان قاجارها تاکنون به تهران مهاجرت کردند که شاید جمعیتی قریب به 100 تا دویست هزار نفر را شامل اند.
نکته : شاید نیمی از دسفیلیون ساکن اهواز(دِوازی ها) ، دسفیلیون مقیم کرج( دِزرَجی ها) و همچنین دسفیلیون مقیم تهران (دِزرانی ها) را بتوان «دوگانه سوز» خواند چه اینکه هم شهروند اهواز و کرج و تهرانند هم افتخار حضور و شهروندی شهر پدری را دارند(مانند خود من).
- بخشی از دسفیلیون ساکن اقصی نقاط ایران (آمار صحیحی از آنان در دست نیست)
- و بخش قابل توجهی از دسفیلیون در خارج از ایران و در سطح کره خاکی پراکنده اند که بلاشک جمعیت آنان افزون بر یکصدهزار نفر است.
برآورد کلی بنده از کلیت جمعیت دسفیلیون جهان(مقیم شهر و غیر مقیم) قریب به یک میلیون نفر است که کندوی مادر(منظور خود شهر است) حدود یک سوم آن را همچنان به عنوان اعضای ثابت و حاضر در خود جای داده است و باقی در خارج از دزفول مشغول عسل سازی برای ایران و جهانند.
ب) عرب های جنوب شهرستان که در برخی روستاها و حومه مستقرند.
ج) شهرکی ها(یا روستاهای کلاسیک دزفول) که نه لرند و نه عرب، بلکه صرفا روستایی های حومه دزفول هستند مانند هر شهر دیگری در کشور، که دهات و روستاهایی اطراف خویش دارد، مانند شهرک بن جعفر و یا سیاه منصور و یا شهرک منتظری و صفی آباد و شمس آباد.( که به دلایلی از دوستان دسفیلی خویش گلایه های عاطفی دارند که کم و بیش بنده از آن مطلعم و اتفاقا در برخی موارد حق را نیز به آنها میدهم، عمری باقی باشد در پُستی جداگانه راجع به این قضیه خواهم نگاشت.)
برخی از این شهرک ها تبدیل به شهر شده و دارای شهرداری هستند و ضمن اینکه با طوایف عرب و لر شهرستان وصلت ها و همسایگی هایی نیز پیدا کرده اند.

د) لرهای اصیل دزفول : غالبا در روستاهای شمال شهرستان مقیم اند مانند : شهیون، سردشت، لیوس و ...

ه) لرهای کوچ نشین و عشایر دزفول : که قرنهاست بین شمال دزفول و مناطقی از اصفهان (عمدتا فریدن و داران) در رفت و آمدند. اینها اکنون کمتر زیر بُهون (سیاه چادرهای زیبای عشایری) زندگی میکنند و اکثراً ییلاق و قشلاق خود را در خانه هایی که در دوسر  مسیر ساخته اند میگذرانند.(آنها نیز در عالم لری خویش دوگانه سوز شده اند. هم کوچ نشین اند هم خانه نشین.)
و) لرهای میهمان : عمدتاً در مناطقی همچون ولی آباد و مدرس و مهاجرین ساکن اند و از شهرهای استان همسایه شمالی (لرستان) همچون الیگودرز، درود، ازنا طی سه دهه گذشته به حاشیه دسفیل روی آورده و ساکن شده اند.
اجازه میخواهم از لُرهای بند «د» و «ه» مشترکاً با نام «لرهای خودمان» یاد کنم.
به این دلیل که سابقه حشر و نشر و داد و ستد با این دسته از لرهای منطقه را قرنهاست که در حال تجربه و گذران هستیم.
این یک حقیقت است که بخشی از لرهای خودمان از 50 سال پیش تاکنون(حوالی سالهای اصلاحات ارضی پهلوی) به دلایل مختلف از روستاهای شمال شهرستان به مرکز شهرستان مهاجرت کرده و سعی در گذران زندگی در دزفول داشته و دارند.
اینکه دلیل این مهاجرت چه بوده مبرهن است زیرا در سراسر کشور، شهرهای ایران در نیم قرن اخیر با مهاجرت روستاییان به شهرها مواجه بوده و زخمی است که برتن کل ایران نشسته.
چرا زخم؟
واضح است :
روستا منبع مولد و ستون فقرات تولید کشور ماست و زمانی که منابع انسانی مولد(روستاییان) به شهری های عمدتاً مصرف گرا بپیوندند کمر تولید در کشور شکسته می شود و چه زخمی عمیق تر و چرکین تر از این؟
اما برای دزفول، کاهش تولیدگری تنها نتیجه تلخ این قصه نبوده است بلکه اختلاط فرهنگی و دامن زدن به برخی آسیب های فرهنگی(چه از سوی شهرنشینان به روستاییان تازه به شهر آمده و چه بالعکس) موجب شکاف عمیق احساسی بین دزفولی ها و لرهای خودمان شد.
آیا این یک حقیقت نیست که برخی از ما دزفولی ها در طول نیم قرن اخیر با آنان که در سطح کشور برای اقوام لُر و ترک و عرب و رشتی و .. جوک و طنز درست میکردند همراه میشدیم؟
آیا این اخلاق ناشایست همچون سراسر ایران در دزفول ما نیز دیده نمیشد؟
آیا این انتظار زیادی نیست که کودک لری که در شهر دزفول بزرگ میشود با شنیدن و دیدن این ادبیات سخیف، در دلش آرزو کند که روزی بزرگ شود و پُست و سمتی خاص را در اختیار بگیرد تا حقارت های وارده را جبران کند؟
حال در مقیاس بزرگتر فرض کنید کسی در صحنه ی سیاست کلان کشور، خود را وارث فلان «خان» دوران مشروطه تصور کند و با رصد آسیب یاد شده(تحقیر الوار از سوی ما دسفیلیون) شروع به برنامه ریزی برای مصادره به مطلوب کردن احساسات پاک لرهای خودمان و همچنین آلت دست قرار دادن لرهای میهمانمان کند؟
همه میدانیم این شخص کیست! پس نیازی به بردن نام او نیست چون به مقصودش نزدیکتر می شود.
اشتباه نکنید دوستان : منظورم آقای ع.پ نیست.
اما از انصاف نگذریم، در کنار برخی بی اخلاقی های همشهری هایمان( تمسخر و شوخی های نابجا با لرهای خودمان) ما با لرهای خودمان قرنها بود در صلح و صفا زندگی میکردیم.
چه شد که طی 20 سال اخیر کسی یا کسانی توانسته اند احساسات آنان را اینگونه در دست گیرندو بین ما دسفیلیون و لرهای خودمان شکاف ایجاد کنند؟
مسئله شلوغیهای اخیر دسفیل، تنها نوک کوه یخی است که بخش اعظم زیر آب آن، مدتهاست توسط حقیر و برخی دیگر قابل رصد بوده و هست.
نگارنده از آسیب های مهاجرت روستاییان شمال دزفول به مرکز شهر گفت، لکن از حق نباید گذشت که لرهای خودمان طی نیم قرن اخیر در شهر و روستا کنار ما برای این آب و خاک خون داده اند.
ما نان پخت دست آنان را خورده ایم.
آنان میهمان خانه ها و سفره های ما بوده اند.
آب رودخانه ی دز در جان و تن ما و آنها به شراکت گذارده شده و نمک خورده ی یکدیگر بوده و هستیم.
کدام لر شهیونی است که بدون رفت و آمد به شهر دسفیل زندگی اش معنا داشته باشد و کدام دسفیلی است که بتواند تا آخر عمر روزه ی رفتن به سردشت بگیرد و برای همیشه از سرزدن به آبشار شوی و لاله های وحشی دشت دیونی صرفنظر کند؟

شک ندارم میان خوانندگان محترم دیسون کم نیستند کسانی که شهادت بدهند که :
در دهه های پیشین، به کررات دیده میشد که دسفیلی هایی که اندک تمولی داشتند وقتی نوزاد پسرشان(و حتی دختر) متولد میشد او را به لرهای خودمان(اعم از کوچ نشین یا ساکن سردشت و لیوس) می سپردند تا او را شش ساله کرده و به شهر بازگرداند.
درست شبیه رفتاری که حضرت عبدالمطلب(ع) با حلیمه سعدیه داشت و حضرت رسول(ص) را شش سال به بیابان سپردند تا روح و روان فرزند محکم و سالم بار بیاید.
دقت کنید دوستان :
ما دزفولی ها آنقدر با لرهای خودمان رفیق بودیم و قبولشان داشتیم و دوستشان داشتیم که فرزندانمان را از روزی که متولد میشدند به آنان می سپردیم که با منش لری بزرگشان کنند.
گاه پیش می آمد که «پدرخوانده ی لُر» به شهر می آمد و به مادر و پدر دزفولی آن بچه اطلاع میداد که فرزندتان که اکنون 3 سالش شده بود فوت کرده است و این خبر هرچند پدر مادر دزفولی را داغدار میکرد اما به هیچوجه تاثیری در رفاقت آنان با دوست لرشان نمیگذاشت. چرا که به صحت امانتداری الوار خودمان اطمینان کامل داشتند. همینقدر یادم هست که دسفیلی هایی بودند که اینگونه بزرگ شده بودند و به مادرلری خودشان میگفتند : تایَه.
لااقل در خاندان خود ما چندین نفر زنده هستند که اینچنین بزرگ شده اند و مواردی داشته ایم که نزد الوار خودمان در کودکی مرده اند.
بنده با چشمان خویش بیاد دارم که بسیار پیش می آمد که دوستان و رفقای لرمان از کوهستان به دزفول می آمدند و روزهای متمادی با همان پوشش لری و چهارپایان شان(که وسیله نقلیه شان بود) میهمان خانه ما یا بستگان بودند.
لقمه ی دهانمان برای یکدیگر بود.
و این اختلاط ها و رفاقت ها هیچ دلیلی برای امحاء هویت فرهنگی دوطرف نبود.
دسفیلی دسفیلی بود و لر هم لر.
دسفیلی قُلچاق برسر داشت و گیوه به پا و لر هم کلاه نمدی و گاله به پا و چوقا به وَر.
او لری سلیس با رفیق دسفیلی اش سخن میگفت و دسفیلی با گویش دسفیلی پاسخش را میداد.
خدا میداند بارها و بارها پیش می آمد که از درب همیشه باز خانه ی پدربزرگم در محله ی ملارجب، لری وارد میشد به همراه فرزندان و همسرش و با سلامی و علیکی در حیاط خانه می نشست(بی آنکه او را قبل از آن دیده باشیم و یا بشناسیم).
خیلی راحت با یا الله گفتن وارد خانه میشدند و گوشه ایوانی از خانه اتراق میکردند. گاهی چند ساعت و گاهی هم چند روز نزد ما می ماندند.
پدرم با رویی گشاده میگفت : هالو چه کسی؟ (خالو از کدام خاندانی؟)
(( متاسفانه واژه ی زیبای هالو(که ترجمان لری واژه ی دایی است) اینروزها توسط ادبیات تهران نشینان در سطح کشور به معنای نادان برداشت می شود.))
مرد لر با رویی گشاده تر میگفت : زِ احمد فدالم.(از سادات منطقه ی احمد فداله هستم)
آنزمانها لرهای خودمان وقتی به شهر می آمدند نه مسافرخانه ی خرم(در خیابان طالقانی) میرفتند نه مسافرخانه ضلع شمالی میدان مثلث.
بلکه روی گشاده و صفای دل دسفیلیون جای اتراق آنان بود.
آری عزیزان،
آسیبهای مهاجرت لرهای خودمان به شهر را گفتم اما خوبی هایی هم داشت.
شهدایی مانند علی یار خسروی از دل همین مهاجرت ها به آسمان میانبُر زدند و به ملکوت اعلی رسیدند.

تخریب مسجد آقافتاح را همین دوسال پیش یادتان هست؟
توسط یکی از لرهای محترمی(که نمیدانم از لرهای خودمان بود یا لرهای میهمان) ناخواسته صورت گرفت.
اما اکنون سری به آنجا بزنید تا یکی از شگفتی های تاریخ معماری دزفول را ملاحظه کنید.
خادم مسجد آقافتاح یکی از مهربانترین و مودب ترین لرهای خودمان بنام «حسن» آقا است که 40 سال پیش زمانی که کودکی 4 ساله بود از لیوس به دزفول مهاجرت کرد. با من رفیق بود و با هم در کوچه های خاکی محله سبط شیخ انصاری بزرگ شدیم.
او از همان اوان کودکی ضمیری پاکیزه داشت.
و من خبر نداشتم که او اکنون خادم و نگاهبان بنای روحانی مسجد آقافتاح ماست.
او بنّای بسیار قابلی است.
وقتی مسجد فرو میریزد و اقدامی برای مرمتش رخ نمیدهد یک تنه و بی هیچ تخصص «معماری قدیمی» اقدام به بازسازی طاق های فروریخته ی مسجد میکند و من وقتی آنجا رفتم تا از جنازه مسجد عکس بگیرم شوکه شدم.
آری،
یکی از لرهای خودمان مسجد آقا فتاح را جانی دوباره بخشیده است.
و من او را غرق بوسه ساختم و افسوس خوردم که چرا از این استعداد نهفته در بازسازی بقاع دیگر شهرمان کسی استفاده نمیکند.
حسن براستی یک نابغه است.
یادم باشد صحنه برخورد من و ایشان را در آنروز(در مسجد آقافتاح) برایتان تعریف کنم که خیلی شنیدنی است زیرا حسن دربدر و خشمگین به دنبال کسی میگشت که مطلب جنجالی شهادت مسجد آقا فتاح را نوشته بود(نمیدانست کار دیسون بوده)
بگذریم..
تا بدینجا سعی کردم مختصراً جایگاه فرهنگی و ارتباطی بین دسفیلیون و لرهای خودمان را کمی باز کنم.
سخن بعدی به لرهای میهمان و کلیدواژه ای بنام «بختیاری» در جغرافیای دسفیل اختصاص دارد.

خوانندگان محترم لطفاحوصله کنند و در محتوای کامنتهایشان از قضاوت قطعی (که دیسون چه میخواهد بگوید خودداری کنند)


این مطلب تکمیل می شود....

لینک مطلب در سایت رهیاب نیوز +

لینک مطلب در سایت دزفول امروز +



موضوعات مرتبط: دزفول , بختیاری , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()