مطلبی در خصوص وضعیت تئاتر دزفولی در وبسایت های محترم روناش + و دزان ان + درج شده که نام محترم نویسنده اش (تا لحظه ی نوشتن این پُست)مشخص نشده است.

از آنجا که سوژه ی تئاتر دزفولی برایم مهم است، حس کردم اکتفا به یک کامنت، جفا به زحمات نویسنده و همچنین مجموعه ی محترم دو وبسایت یاد شده است بنابراین از همین تریبون کوچک، به نویسنده ی گرامی آن مطلب در قالب یک پُست عرض ارادت می کنم :

 


خانم یا آقای محترم همشهری،

باسلام،

تلاش شما را برای نوشتن در خصوص تئاتر دزفول ستایش می کنم اما معتقدم کمی مهربانانه تر در خصوص همشهریانی که در گرما و سرما برای تئاتر دزفول زحمت می کشند هم می توان نوشت.
دلسوزی مشفقانه ی شما برای تئاتر و هنر دزفول به خوبی از نوشته تان هویداست اما اینکه افرادی خاص را مسبب این وضعیت بدانید را موافق نیستم.
بنظرم یک نگاه جمعی به این موضوع داشته باشید بهتر است.

راحت تر بگویم :

اگر وضعیت حال حاضر تئاتر دزفولی تنها در ژانرکمدی (که یکی از ژانرهای لازم و مفید است اگر به قاعده پرداخته شود) دارای مشکل است همه ی ما مقصریم نه فقط کسانی که وسط میدان اند و خاک صحنه را می خورند.
«همه ی ما» یعنی حتی مای تماشاچی و شهروندی که متقاضی این محصول فرهنگی هستیم.

قُدَما چه خوش گفته اند که : مستمع صاحب سخن را برسر ذوق آورد.
ما شهروندان دزفول اگر تقاضا و مطالبات خود را در خور و شأن حقیقی تئاتر دزفولی بالا ببریم بلاشک در روند و کیفیت کاری دست اندرکاران تئاتر دزفول نیز تأثیر خود را خواهد گذاشت.
امروزه رسانه ها دیگر آنچنانکه «مک لوهان» تقسیم بندی می کرد «سرد» نیستند و مخاطبان هم مانند گذشته منفعل نیستند.(پی نوشت1)
لذا مطلب کاملا دوطرفه است.
هم دست اندرکاران تئاتر دزفولی باید تکانی به خود بدهند.
هم ارباب قلم در رسانه ها باید رعایت انصاف و حریم و حرمت را بنمایند.
و هم مردم ما از درون خانه ها گرفته تا سطح جامعه باید نسبت به کیفیت محصولات فرهنگی حساسیت لازم را نشان دهند.
حقیقیت این است که این مردم قدری دچار سوء ذایقه و نهایتا سوء هاضمه ی رسانه ای شده اند.
چه تلویزیون بماهُوَ تلویزیون.(از صداوسیما گرفته تا ماهواره)
چه رادیو و چه اینترنت و نشریات کاغذی.

و ایضاً تئاتر.

لذا نویسنده  ی محترمی که نام شریفتان بر بنده پوشیده است.
شما را دعوت می کنم به نقدی دوستانه و مهربانانه که سال 89 بر تئاتر دزفولی نوشتم. +
بنده به احترام قلم شما در دز ان ان و روناش، یکبار دیگر مطلب سه سال پیش خود را مرور کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر یکبار دیگر قرار باشد برای تئاتر دزفول بنویسم، مجدداً همانطور می نویسم که سال 89 نوشتم.
بنده در کمال احترام و اِعزاز به قلم جنابعالی(یا سرکارعالی) باید عرض کنم که کمی تا قسمتی با طعمِ نگارشی شما موافق نیستم.

این را یک مخاطب ساده به شما عرض می کند که خودش گاهی عاشورایی قلم از نیام بر می کشد اما معتقد هم هست که : هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

اگر کسی یا کسانی از سکوی تئاتر دزفولی به ارزشهای محترم جامعه حمله کنند جا دارد تا نقدی تند و تیز بر آن نگاشته شود اما اگر بحث «ضعف تئاتر دسفیلی» است (که هست) بدنیست تا به روش پیشنهادی بنده(که در سال 89 نوشته ام ) نیز فکر کنید.

امید که این پُست دیسون، ادای احترام و دینی بوده باشد بر زحمتی که در نوشتن مطلب تان کشیده اید.

پاینده باشید و منصور.

پی نوشت 1 ) اعتقاد دارم که تمام هنر رسانه های غربی در این است که مخاطب را طوری فریب دهند تا توهم تعاملی بودن رسانه به مخاطب دست دهد در حالیکه مخاطب همچنان منفعل است. این نکته را گفتم چون بعدها قرار است در خصوص منفعل بودن «نرمِ» مخاطب صحبت کنم. بنابراین بعدها کسی اینجانب را به تناقض در گفتار متهم نکند.



موضوعات مرتبط: تئاتر دزفولی , موزون , دزفول , بازیگری

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳٠ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

فاطمه کوچولو این روزا منو مرتب یاد «صا ایران» میندازه.

چرا؟

خب معلومه : هر روز بانمک تر از دیروز (بیشتر از چهره اش، وجناتش بانمکه)

مدتهاست که عبارت «این شیِه؟» از زبونش قطع نمیشه.

روی هر چیزی زوم میکنه و میپرسه : این شیه؟

یه سکانسش رو گوش کنین :

درحالیکه در آغوشم نشسته و به انگشتر بابا نیگاه میکنه :

- این شیه؟

- انگشتر.

- این شیه؟

- انگشتر

- این شیه؟

- انگشتر؟

- این..

هربار این قضیه حدود 10 بار پرسش و پاسخ پشت سرهم ادامه پیدا می کنه.

میدونم اینو که گفتم یاد اون تیزر فرهنگی تلویزیون و اون پدر و پسر و گنجشک می افتین.

بچه ها با خنده میگن : بابا تعدادش رو یادداشت کن توی یک دفترچه و نگه دار عین اون پیرمرده برای آینده.

میگم : من سنم به اون پیرمرده نمیرسه.

 

و اما دختر بابای دیسون..

متاسفانه شما فیزیولوژی ذاتی و خدادادی آقایان را به کلی از بحث حذف می کنید. من از شما خواهش می کنم به جای آنکه چشم و گوش تان به رسانه های بیگانه و معاند باشد، در مورد فمینیسم مطالعه ای پژوهشمندانه داشته باشید.

شما در سکولار کردن جایگاه «خدا» مسیری را میروید که امریکا 50 سال است رفته و الان به گِل نشسته.

آیا آمار رسمی تجاوز به عنف در امریکا را دارید؟

آیا آمار رسمی اینکه قریب به یک سوم امریکایی ها رسما مولود نامشروع هستند را دارید؟

شما را فعلا به خواندن کتابهای دلنشین و پربار شهید مطهری دعوت نمی کنم بلکه به «موج سوم» الوین تافلر حواله تان می دهم بروید بخوانید تا متوجه شوید غول آینده شناسی همچون وی چگونه در اوائل دهه 1980 بزرگان امریکا را هشدار می دهد که زنان را به جایگاه اصلی خویش یعنی خانه و آشیانه بازگردانند وگرنه به سمت فروپاشی خواهند رفت. او به شدت تاکید دارد که مجردها را کم حقوق دهید تا مجبور به ازدواج شوند و سپس حقوق مکفی به آنها پرداخت نمایید.

برای همین است که در کشوری مانند آلمان، کارمندان مجرد ماهیانه شاهد کسر مالیات 49 درصد از حقوقشان هستند و به محض اینکه ازدواج می کنند این رقم به 23 درصد تقلیل می یابد.

خانم دختر بابا،

جمله ی زیر از احمدی نژاد نیست بلکه از اِلوین تافلر + است که سیاستهای دهه ی 1990 امریکا را در حمله به عراق خط دهی می کند و یا گرد و غبارهای کنونی منطقه ی ما را 23 سال قبل از امروز پیشگویی نموده است. به این جمله خوب توجه کنید :

«زنان را به زور به آشپرخانه ها برگردانید»   (الوین تافلر)

خانم دختر بابا،

این بسیار مهم است که توجه کنید که گوینده ی این جمله کیست؟ و خطابِ جمله هم جامعه ی درحال فروپاشی امریکاست.

خانم دختربابا،

خانم مهندس،

خانم آچار به دست،

خانم ضدچندهمسری،

دوست گرامی و هموطن شوریده حال،

شاید بنده و شما مسئولیت یک رئیس جمهور را در محاسبات کشوری نداشته باشیم اما حق نداریم با عبارت «به من چه!» از زیر بار «دانستن» شانه خالی کنیم.

شما باید بدانید که صهیونیست ها سالهاست روی مرگ ایرانیان (اعم از آنان که زنده اند و آنان که قرار است متولد شوند) کار می کنند.

چرا و به چه علت خواهان آنید که ندانید در اطرافتان چه میگذرد؟

چه مشکلی دارد برای یک بار هم که شده با یک کلیک، پروتکل های یهود + را بخوانید و بدانید که من و شما از نظر آنان مورچگانی هستیم که در کُلُنی جهان مورد نظر ایشان زندگی می کنیم و برای ما کثیف ترین نقشه ها را دارند. گناه جمهوری اسلامی هیچ نیست جز اینکه نمی خواهد در نقشه ی آنها باشد.

دختربابا،

آنها از طریق مواذ غذایی و بذرهای کشاورزی روی مرگ ما کار می کنند. سالهاست.

از طریق طراحی های شیطانی پوشاک، روی سلامت جسمی نسل ما کار می کنند. سالهاست.(شلوارهای فاق کوتاه تنها یکی از این توطئه هاست.)

از طریق رسانه هایشان روی روابط سالم خانواده های ما کار می کنند.

نمی دانم دزفول ما را در تمام عمرت دیده ای یا نه !

در این شهر تا همین سی سال پیش بیکاری به این شکل نبود.

گدا و متکدی به این شکل نبود.

مصرف دود و دخانیات به این شکل نبود.

خجالت از تکلم به لهجه ی مادری به این شکل نبود.

مردم ما این همه پرخوراک و بدخوراک و کم فعالیت و چاق نبودند.

این همه چشم و هم چشمی نبود.

دختر بابا،

به خدا قسم در دزفول ما درب منازل از صبح تا شب باز بود. اغراق نمی کنم دخترم،

یک لنگه ی درب خانه های ما باز بود.

و تنها برای خواب شبانه و برای اینکه خواب نباشیم و جانوری وارد خانه شود درب را می بستند.

اکنون فرهنگ روزمره به جایی رسیده که کار از بستن درب خانه ها گذشته و مردم دزفول ناچارند تا آسمانِ حیاط ویلایی خود را با میله گرد و نبشی شبیه قفس جوشکاری کرده و خود را در مکعبی فلزی زندانی کنند؟

نه!

نه!

فوری ربطش ندهید به تورم و ...

موضوع بسیار پیچیده تر و گسترده تر از اینهاست.

دختربابا،

دشمن نزدیک به دودهه است که با دهها هزار نیروی کماندوی تا بن دندان مسلح کشور را دوره کرده است اما تا بدین لحظه جرأت حمله و ورود به کشور را نداشته .

چرا؟

زیرا یک بار ما را طی 8 سال امتحان کرده است.

مگر امریکا همان امریکا نیست که 60 سال پیش از آنسوی دنیا همچون ریموت کنترل تلویزیون با فشار یک دکمه در ایران کودتا می کرد؟

چه شده که اکنون جنگ سخت را رها نموده و طی بیست سال گذشته تا کنون ما را هدف حملات نرم خویش قرار داده است.

تعریف جنگ نرم هم یک جمله بیشتر نیست : دشمن سعی دارد کاری کند که ما چون او فکر کنیم.

به گمانم امسال بیستیمن سالگرد هشدار حضرت آقا در خصوص شبیخون فرهنگی دشمن است.

ما 20 سال است که برای حجاب زنانمان، برای عفت زنان مان، برای دیانت چشم های مردانمان، برای میزان جمعیت مان، برای....برای... تحت هجمه و حمله ایم سرکار خانم.

شما را به خدا کمی کلاهخود یکسویه نگری را از سر بردارید و قبل از آنکه خود را در مواضعتان پیروز بدانید بنشینید و با گفتگوی بدون اتهام ، گفتگوی بدون پیش فرض، گفتگوی بدون پلاریته ی منفی ذهنی، با هم حرف بزنیم.

این چه رسمی است که تا سخن از حجاب می شود بحث را به سمت عرب ستیزی می برید؟

نگاه اومانیستی شما در اصالت محضی که به انسانیتِ خودتان می دهید تاجایی که خدا را در صورت لزوم از سبد «باید ها» حذف می کند بنابراین ناچارم بگویم :

شاید به اعتقاد شما مقبولیت مردمی برای زدن زیرآب حکم خدا کفایت کند و حتی کسی چون علی(ع) را هم خانه نشین نماید.

اما تکلیف این پرسش کلیدی چه می شود که :

در آن 25 سال گوشه نشینی نماینده ی خدا بر روی زمین، این علی(ع) بود که متضرر شد؟ یا مردم زمانِ علی(ع)؟

لذا باید توجه کرد که دموکراسی شاید نشانه ی مقبولیت باشد اما متضمن مشروعیت نخواهد بود.

شرع هم چیزی نیست که بنده و شما حد و حدودش را معین کنیم.

شارع خداست و شارحین این شرع هم کسانی هستند که درسش را خوانده اند.

یادتان باشد که اگر یهود اجازه ی یهودی شدن افراد غیر یهود را نمی دهد اما شما در شیعه حتی با اینکه زن هستید می توانید به میدان درسِ دین ورود کنید و علامه هم بشوید.

لکن این را حق ندارید که روحانیون شارح دین را خطاب کنید که «حق ندارید دین را به ما بگویید».

این معنی از فحوای مباحثات با شما (که معترض به قانون گذاری توسط قشری خاص هستید) کاملا پیداست.

تکرار می کنم : هر کاری متخصصی دارد. درست مثل همان کاری که هم اکنون شما تخصص اش را دارید.

مصرف کننده ی این تخصص مردم هستند.

همان مردمی که محصول تخصص شما می شود نفت و گازشان.

مردمی که محصول تخصص پزشکان میشود دارو و درمانشان.

مردمی که محصول تخصص ....

و مردمی که محصول تخصص «دین خواندگان» می شود تعیین تکلیف احکام شرعی شان.

دختر بابا،

می دانم کمی بحث چند وجهی شد، دلیلش این است که وقوف نسبی به زوایای ذهنی سرکار علیه دارم.

پیرو این عرایض، اضافه می کنم :

آگاه باشید که هیچ کشوری بی قانون نیست و ایران هم قوانین خود را دارد.

آگاه باشید که حجاب چیز خوبی است (حتی برای مردان)

آگاه باشید که حجاب به معنای محرومیت نیست بلکه خنثی سازی وساوس شیطان است (هم برای مرد هم برای زن)

آگاه باشید کارخانه ی ایران خودروی خدا، شاسی زنان را با شاسی مردان کمی متفاوت آفریده است و ذات مرد را «طالب» و ذات زن را «مطلوب» خلق کرده است. با این مفاهیم اگر مشکل دارید به دیسون و موزون و چوب خدا و حسین خوشکام و ... ربط ندارد همشیره. لطفا به روابط عمومی ایران خودروی خداوند که نامش «قرآن» است مراجعه فرمایید.

آگاه باشید که اگر قرار باشد شمای نوعی در فضای عمومی حد آزادی تان را خودتان مشخص  کنید دوران عصر حجر احیا شده و مدنیت و قانون گرایی و حساب و کتاب موضوعیت ندارد.ایران جنگلی می شود آن سرش ناپیدا.

آگاه باشید که آنانی که در پیاده سازی نگرش های کنونی شما دوست گرامی، 50 سال قبل اقدام کردند اکنون در میان بیشتر خانواده های خود، با مشکل عدم تشخیص عنصر «بابا» مواجهند.

آگاه باشید زن در غرب (مهد آزادی حجاب نه!!..مهد آزادی بی حجابی) اکنون با بیشترین تجاوز به عنف، خرید و فروش و بردگی جنسی، تحقیر و توهین روبرو هستند.

اگر نمی دانید بدانید در برخی کشورهای پیشرفته!!ی غربی زن به محض ازدواج، فامیلش را در شناسنامه اس به فامیل شوهرش تغییر می دهند.

آگاه باشید که در ایران بیشترین آزادی و حرمت به زنان گذاشته می شود. (می دانم جوش می آورید و قبول نمی کنید). لازم است برای چنین ادعایی ابتدا ظرفیت های قانونی ایران را در قیاس با هر کشور دیگری..تکرار می کنم هر کشور پیشرفته ای که شما بگویید مقایسه کنیم و سپس میزان انقیاد مردم ایران و آن کشور به قوانین را مورد بحث قرار دهیم.

آگاه باشید،

شما که مهندسی و باسواد،

مراقب باش دخترم؛ گاهی سواد انسان، حجاب بصیرتش می شود.

شما می خواهید خدا و همه ی آن چیزهایی را که حس می کنید اگر با آزادی های فردی تان در تضاد است را یا کنار بزنید و یا دست آموز و  قابل کنترل ذهن خود در بیاورید. به راستی خدایی که مختصاتش را خودتان برای خودتان ترسیم نمایید اسمش خداست؟ یا بُت روی تاقچه؟

شما بحث در مورد یک حدیث امیرالمومنین(ع) را مرتب به خاکی می برید.(همان حدیث غیرت المرأ...)

بنظر شما در همان فرانسه ی مدعی آزادی و تمدن، چرا نمی گذارند یک خانم به میل خویش حجاب داشته باشد؟

همان آلمان که خیلی ادعای پیشرفته بودن دارد چرا یک خانم محجبه را در صحن علنی دادگاه سلاخی می کنند و جامعه آلمان هم مثل خوک بی تفاوت می ماند؟

می دانید اگر در دادگاه های ایران برای یک خانم «بدحجاب» چنین فاجعه ای رخ میداد چه برسر خشم و غیرت عمومی مردم می آمد؟

آگاه باشید خانم دختر بابا،

در فرهنگ لغات کشورهای غربی چیزی به نام «ناموس» معادل ندارد.

و آگاه باشید که گاهی برای فروپاشی ساختار خانوادگی یک جامعه، حذف یک واژه از دیکشنری آنها بسیار موثر است.

شما را برای ادامه بحث ارجاع می دهم به سرکار خانم چوب خدا که دختری است فاضله و باسواد که هم دین را خوب می شناسد هم غرب و جوامع غربی را.

هم از جنس خود شماست و هم وقتش از من آزادتر.

هم مثل خود شما که روح آزادی طلبی دارید روح آزاده ای دارد.

خانم مهندس، دختربابا

انسان غربی، 50 سال قبل، جایی ایستاده بود که اکنون شما ایستاده اید (اندیشه را می گویم) مثل حالای شما فکر می کرد لکن اکنون به جایی رسیده است که در تلویزیون تبلیغ «لیدی سیتر» می کند .

برای آقایانی که فرصت رسیدگی به همسر را ندارند و اهل ماموریت رفتن زیادند یا جلسات کاری زیاد دارند و .... مردان جوان و انتخاب شده (در رنگها و تیپ های مختلف و سنین دلخواه) به منازل اعزام می کنند تا در نبود مرد خانه، مردِ آن خانه باشند تاخدای ناکرده خانم خانه از تنهایی!! دق نکند.

خانم دختر بابا،

سقوط بشر غربی را می بینید؟

وقتی تعریف «غیرت» در فرهنگ لغت یک جامعه، جای خود را به «حسادت» می دهد و حسادت هم که فی نفسه محکوم است لذا پسر غربی در خانه ای بزرگ شده که حس غیرتش را هم خودش و هم خانواده اش سرکوب کرده و مذموم خوانده اند.

و اینگونه پسری در سنین تأهل وقتی قرار است یکماه به سفر طولانی برود و یا گرفتار کارهای روزمره باشد و تا انتهای روز فرصت رفتن به خانه را نداشته باشد خیلی راحت به همسر خود میگوید : زنگ بزن... بگو یه لیدی سیتر برایت بفرستند.

خانم مهندس،

بی بی جان،

(در شهر ما به خانم های سادات به احترام می گویند : بی بی)

زیر پرچم امن و آسایش جمهوری اسلامی نشسته اید و از عشق و خیانت و برابری زن و مرد دم می زنید؟

کمی مطالعه حال و هوای کنونی جوامعی که 50 سال پیش در جایگاه فکری الان شما بودند بد نیست دخترم.

بنده شرم دارم از اینکه در وبلاگ مقدسِ دیسون مثال لیدی سیتر را زدم.

اما شما یکی از سرمایه های جوان این کشورید. نه به خاطر اینکه یک خانم مهندس روی سکوهای نفتی جنوب کشورید..نه!

بلکه به عنوان یک مادر فردای ما برای تولید منابع انسانی کشور.

اگر مهندس باشید و درس خوانده (که هستید) باید بدانید که مهمترین منابع هر کشوری منبع انسانی آن دیار است.

و شما خانم های جوان اصلی ترین سرمایه ی کشور در تولید منابع انسانی ایران زمین هستید.

مأموریت و جایگاهی که دشمن توانسته است بارسانه هایش، کم ارزش نشاَنش دهد و شما را در «soft war» (جنگ نرم) یارگیری نماید.

اکنون کار به جایی رسیده است که ما در کشور خودمان و در زمین بازی خودمان باید با شما مادران امروز و آینده بر سر تأمین منابع انسانی مورد نیاز و متخصص کشور، به بحث و جدل بپردازیم.

وای برما.

پی نوشت1) پیشنهاد به دختر بابا : یا خانم چوب خدا ارتباط بگیرید و قراری بگذارید و سری به دزفول زده و شهر ما را از نزدیک ببینید. انشالله خبر دوستی تان با ایشان را بشنویم و خوشحال شویم که کنار رودخانه ی خنک و زلال دز به بحث رو در رو نشسته اید و نتیجه تبادل اندیشه هایتان را به ما و باقی دوسون دیسونی گزارش دهید.شک نکنید که میهمان نوازی چوب خدا(به نیابت از تمام دزفولی ها) در یاد و ذهنتان ماندگار خواهد شد.



موضوعات مرتبط: دیسون , جنگ نرم , انسان , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

21 تیرماه برای خاندان موزون یادآور یک خاطره ی تلخ و یک افتخار است.

21 تیرماه  روز حجاب و عفاف است.

78 سال پیش در چنین روزهایی پدربزرگم (مرحوم خواجه عبدالکریم موزون) زائر مشهدالرضا بود.

آنگونه که ایشان برای اَبَوی تعریف کرده اند :

دوسه روزی بود که در مسجد گوهرشاد شیخی ژولیده و پابرهنه به نام بهلول به منبر می رفت و سخنرانی های شورانگیز در مخالفت با دستور کشف حجاب رضاشاه ایراد می کرد.

سخنرانی شیخ در زمان پهلوی


 (تصویر شیخ در اواخر عمر، ایشان در سال 84 در سن 105 سالگی رحلت نمودند)

(ظاهراً شیخ محمدتقی بهلول رحمت الله علیه، تعمداً خود را به سادگی و ژولیدگی می زده و میان مردم با پای برهنه تردد می نموده تا بتواند پیام روحانیت را در آن خفقان رضاخانی به گوش مردم برساند و به همین دلیل نیز ایشان را بهلول لقب داده اند چرا که رفتارش و البته دانشش، شباهتی به بهلول امام صادق(ع) داشته)

خواجه عبدالکریم موزون ادامه می دهند:

روز 21 تیرماه بود که نیروهای نظامی مسجد را محاصره کرده و با تمام توان مستمعین و نمازگزاران را به رگبار گلوله بستند.کربلایی در مسجد گوهرشاد به راه افتاد.

مردم بهلول را از مسیر مخفی (اگر درست یادم مانده باشد پدربزرگ گفته بود از یک کانال) فراری دادند.

آمار قتل عام گوهرشاد را فراتر از دوهزار نفر برآورد کرده اند.

پدربزرگ من از آن واقعه جان سالم به در برد.

ایشان 32 سال بعد از آن فاجعه به دیار باقی شتافتند و در جوار آقارودبند دزفول به خاک سپرده شدند.

هر سال 21 تیرماه با یادآوری واقعه گوهرشاد و گرامیداشت روز حجاب و عفاف تلخی آن کشتار در کامم تازه می گردد ضمن اینکه افتخار می کنم که عضوی از خاندان ما در پای منبر آیت الله شیخ محمدتقی بهلول و در آن حادثه تا مرز شهادت در محضر علی ابن موسی الرضا(ع) پیش رفته است.

اما..

چیزی قریب به شش سال قبل از حادثه مسجد گوهرشاد بود که روحانیت متعهد دزفول در راستای پروژه ی شوم کلاه پهلوی موظف شدند تا عمامه را با کلاه عوض کنند.

به درستی نمی دانم این پروژه در دزفول تا چه حد پیاده شد!

اما خاندان موزون مفتخر است که شهیدی والامقام در این فقره تقدیم مکتب اهل بیت علیهم السلام نموده است.

شیخ محمدتقی موزون، از روحانیت و اکابر محله ی مسجد دزفول (پشت پاساژ امین فعلی) بود.

خلاصه ی مطلب آنکه اواخر هفته به ایشان می گویند که تا دوشنبه ی هفته ی آینده فرصت دارید که عمامه از سر بردارید و کلاه را جایگزین نمایید.

شیخ در حضور مردم و در مسجد دست به آسمان می برد و با صدای بلند می فرماید :

بارالها من تحمل چنین ننگی را ندارم قَسَمَت می دهم مرا تا دوشنبه زنده مگذار.

شیخ، روز یکشنبه رحلت نمود و دوشنبه ای که قرار بود عمامه از سر ایشان بردارند، به خاک رفت.

نمی دانم تلقی «شهید» برای چنین مرگ عزتمندانه ای صحیح است یا خیر!

اما رحلت ایشان مرا بیاد آن فرمایش مولای متقیان می اندازد که فرمود :

«بمیر قبل از آنکه بمیرانندت»

شیخ محمدتقی موزون، عموی ابوی بنده و به تعبیر دیگر برادر پدربزرگم (خواجه عبدالکریم) هستند. خدایش رحمت کند.

***

و اما حجاب...

من فقط یک سوال از مسئولین حفظ امنیت اخلاقی در علی کله و حاشیه رودخانه دارم :

آیا حفظ حجاب تنها وظیفه ی خانمهاست؟

آیا با وجود چنین منظره هایی در تفریحگاه علی کله، خانواده ها امنیت اخلاقی برای کاربری از رودخانه را دارند؟

 

 

بنده حدود دو هفته قبل که آنجا بودم از دیدن بدن های لخت آقایان (آنهم در روز غیر تعطیل) رنج بردم و امنیت اخلاقی مناسبی را برای حضور خانواده ام تشخیص ندادم.

لطفا یک خط دستور دهید :

شنای آقایان بدون پوشش مناسب ممنوع

همراه داشتن آلات قمار و کشیدن قلیان ممنوع

مجاورت افراد مجرد با خانواده ها ممنوع

 

پی نوشت 1) با پوزش از «دختربابا» که قرار بود این پست، دختر بابا باشد.



موضوعات مرتبط: گوهرشاد , کلاه پهلوی , موزون , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سرکار خانم، دختر دسفیلی

شما بَرَنده ی جایزه ی 5000 اُمین کامنت دیسون هستید.

 متن پنجهزارمین کامنت دیسون :

((..راستی دوسون دیسونی فنی حرفهائی استخدام داره.تابیستم هم بیشترمهلتش نیست...اگه کسی روسراغ دارین بفرستین سرسایت شرایطش روببینه....چون امروزبیرون ازخونه بودم ازیه آقائی شنیدم که به دوستش می گفت،البته بلندگفت که شنیدم نه اینکه خدای نکرده استراق سمع کرده باشم..))

مبارک باشد بر شما دوست گرامی، یک جلد کتاب «دا»

چگونگی ارسال آن برای شما بزودی اعلام خواهد شد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیروز در سالن همایش ها وقتی رئیس جمهور گفت :

(( طرح مسئله ی هولوکاست ستون فقرات نظام سرمایه داری را متلاشی کرد ))

بی اختیار بَرشَرف دانشمند معظم، دکتر محمدعلی رامین درود فرستادم و قلباً افتخار کردم که فرزندان دزفول در هر جایگاه و لباسی که باشند سربازانِ راستین ایران و اسلام اند.

 

مدتهاست دلم می خواهد در خصوص دکتر رامین برای دوسون دیسون حرف بزنم. نمی دانم بالاخره قسمت خواهد شد یا نه!.

دیروز اما..

پیش از آنکه دکتر احمدی نژاد پشت تریبون قرار گیرد به صحنه ی زیر که می نگریستم احساس سربلندی می کردم از اینکه رئیس جمهور در محاصره ی فرزندان برومند دزفول قهرمان است.

 

وقتی دکتر پشت تریبون رفت و راجع به هولوکاست آنگونه گفت؛ یاد دکتر رامین افتادم و احساسم در محاصره  کردن رئیس جمهور توسط بچه های دزفول کامل شد.

با عرض ارادت به ساحت محترم دکتر محمدی زاده و دیگر بزرگان همشهری که پای رکاب نظام جمهوری اسلامی در قوه مجریه هستند.

 

پی نوشت 1 )  واژه ی «محاصره» را در این پُست به « خدمات رسانی » تعبیر فرمایید.

پی نوشت 2 ) مطلبی در خصوص مراسم دیروز در سالن همایشهای سازمان در وبلاگ شنود +



موضوعات مرتبط: احمدی نژاد , دیسون , دزفول , رئیس جمهور

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

 

تصویری از سیمانِ مزارِ شهیدِ بی ادعا : بهمن دُرولی

 

پُوپی..خونَه اُدون

(تصویر عباس پاپی زاده : نماینده ی متواضع! و منیعِ! شهرستان دزفول)



موضوعات مرتبط: ایثار , منت , دانشگاه , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بنظرم می رسد در روزگار امروزِ ما، شعر دسفیلی (آن گونه که مرحوم ناهیدی می سرود)،گوهری گمشده است.

من شاعر نیستم اما دوست و آشنای شاعر هم کم ندارم.

با فضای شعر هم نا آشنا نیستم.

معتقدم که سال هاست که در شعر ایران اتفاق جدیدی نیفتاده است.

اتفاق! که می گویم منظور صَنعت شعری جدید است که گوشِ روح ما ایرانیان را با صُنعت خود تحت تأثیر قرار دهد.

این مشکل در فضای شعر فولکلور خود را بیشتر می نمایاند.

بنده (فارغ از درست و غلط آن) اینطور حس می کنم که اگر شعر کهن و ملی ایران تاحد زیادی مرهون جوشش درونی شاعر است شعر فولکور تماماً جوشش است.

(هرچند که در شعر ملی، شاعرانی هستند که نیاز به جوشش ندارند بلکه با اندکی کوشش چنان ابیاتی از خود بروز می دهند که گویی از آسمان به زمین باریده است)

باور کنید می دانم چه می گویم اما توضیحش برایم سخت و صعب می نماید.

به هر روی..

شعر دسفیلی نیز یکی از زیباترین و اتفاقاً آهنگین ترین اشعار فولکلوریک ایران زمین است.

و این نیست مگر بخاطر مانور و دامنه ی بالای این گویش.

گویش دسفیلی (بخوانید زبانِ دسفیلی) دِچ (dech) است از واژگانی که دیگر زبانها و گویش های کشور برای جایگزینَش می بایست جملات و عبارات مطول بیان کنند.

مثال :

زمین های کشاورزی آبی را متصور باشید که سطحی تراز ندارند و پس از آنکه زمین فلانی از آبیاری سیراب شد الباقی آب از انتهای آن زمین به زمین بَهمانی سرازیر می شود.

حال حدس بزنید که به آب اضافی خارج شده از انتهای زمین فلانی که به ابتدای زمین بهمانی می رود چه می گویند؟

در یک کلمه!

پالشت (بر وزن بالشت).

پالشتِ فلانی می رود برای بهمانی.

مانور و قدرت در گویش را می بینید؟

از این دست شاهکارهای فاخر در گویش دسفیلی بسیار است.

فرهنگستان زبان فارسی(بخوانید پارسی) در وبسایت خود از عموم مردم ایران دعوت نموده تا اطلاعات میدانی گویش محلی خود را کلاسه کرده به ایشان گزارش دهند.

پیشنهاد می کنم دوستان همشهری بیکار ننشینند و چنین واژگانی را به فرهنگستان زبان گزارش دهند تا شاید برای کاربرد ملی در دستور کار قرار گیرند. این بهتر از آن است که عده ای در فرهنگستان کلی فکر کنند و از خود واژه صادر کنند.

مگر سیستانی نبودند که بازی « اِش تی تی » را (دسفیل می گویند اِش تی تی) که آنان کبدی(kabedi) می گویند در سطح ملی نهادینه کردند!

بگذریم..

از شعر دسفیلی می گفتم که هم غنی است و هم بیش از هر گویش دیگری نیاز به جوشش از سینه ی شاعر دارد.

و همین نکته، بر ارزشِ شعر گفتن به زبان دسفیلی می افزاید.

یادمان باشد که شعرِ فردوسی، زبانِ پارسیِ عجم را زنده نگاه داشت.

یادمان باشد که شعر است که ادبیات کلامی یک تمدن را روی پا نگه می دارد.

شاید تاکیدات فراوان مقام معظم رهبری(مدظله) بر شعر و شاعری در همین راستا باشد.

بنابراین : ما به تولید ناهیدی های بعدی نیاز بسیار داریم.

یادم هست در سال 87 در همایشی در نارمک تهران دعوت بودیم آقای دوایی فر(شهردار محترم دسفیل) پس از ایراد سخنانش، شعری دسفیلی را که خودش سروده بود برایمان خواند.

شعری که زبان حال شهر دسفیل بود خطاب به فرزندانش.

باور کنید سخت گریستم در آن لحظات و درود فرستادم به روان آقای دوایی فر و البته شگفت زده و خوشحال هم شدم که یکی از مدیران شهرمان چنین طبع لطیفی دارد.

چه می خواهم بگویم :

جناب آقای تاج،

دبیر محترم شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول

جناب آقای مهدویان پور

مدیر محترم مرکز آفرینش های هنری شهرستان دزفول

با عنایت به مُطول گویی های بالا، خواهشمند است به هر نحو که صلاح می دانید برای پروبال گرفتن شعر دسفیلی اقدامات مردمی لازم را انجام دهید. شعر دسفیلی که از آهنگین ترین و ماندگار ترین اشعار فولکلوریک کشور است چیزی نیست که تنها نزد شعرا و اهل ادبیات باشد بلکه بر دل و زبان بسیاری از مردم کوچه و بازار شهرمان جاری است.

بیایید انجمن شعر محلی دسفیل (اگر وجود ندارد) را ایجاد کنید.

بیایید برای جمع آوری این اشعار کاری کنید.

بیایید برای شناسایی استعدادهای گمنام در این زمینه گامی موثر بردارید.

بیایید جشنواره های شعر مردمیِ هدفمند و هوشمند را طراحی و اجرا نمایید.

خروجی محتوایی این جشنواره ها را کلاسه و چاپ کنید.

شما بهتر از حقیر آگاهید که:

زیر پوست این شهر،

مدیران،

کارمندان،

کسبه

و پدربزرگان و مادربزرگانی وجود دارند که در عین گذران زندگی روزمره ی خویش، کلی شعر محلی بلدند، کلی شعر محلی سروده اند. برخی در عین گمنامی حتی برای خود، شأنِ شاعری قائلند و تخلص شعری دارند که از سر تواضع خود را عَرضه نمی کنند. این شأن شغلی شما عزیزان است که ایجاب می کند تا به سراغشان بروید.

محمدعلی دوایی فر تنها یکی از این بزرگواران است.

جناب آقای تاج،

جناب آقای مهدویان پور،

در این شهر کسی زندگی می کند به نام مهندس مه لقا، وی کارشناسی خبره در امور توسعه باغبانی باغات دزفول است.

این شخص طبعی بسیار بلند،

خُلقی خوش،

و روحی لطیف دارد.

چهره ی آفتاب سوخته ی این مردِ ادیب، که نُمودی از فعالیت های کارشناسی امور باغداری و باغات شهرستان است ممکن است در نگاه اول برای بیننده قابل باور ننماید که دستی هم بر شعر دارد.(که البته این مشکل در نگرش ماست که شاعر جماعت را لزوما تَرکه و ظریف و نازک بدن و نازک صدا می شناسیم که پشت تریبونی قرار گرفته و آنکارد شده شعرش را بگوید....با احترام تام به تمام شاعران محترم کشور).

مهندس مه لقا از بچه های مسجد نوستالژیک ملاحاجی دسفیل است.

او هر آنچه از تجارب چند دهساله دارد را بیدریغ ومخلصانه در اختیار علاقمندانِ به کشت و زرع و درختکاری قرار می دهد.

بارها وقتی در مُجالستش بوده ام دیده ام که جوانی به ایشان مراجعه و راجع به زرد شدن بخشی از گلدانهایش، یا درختش پرسش می کند و این مرد عاشقانه و دقیق و عمیق چونان یک پزشک تمامی مسئله را برای آن فرد حلاجی می کند.

به اصل مطلب بازگردیم..

مهندس مه لقا ابیات شعری بسیاری در غزل و .. سرایش نموده.

آری، این همشهری فهیم، فقط مشغول مدیریت و راهبری کشت درختان سرسبز دسفیل نیست بلکه نهالستانی از اشعار زیبا را نیز با دست و زبان خویش کاشته است.

چند مرتبه از محضر استاد مه لقا خواسته ام برای چاپ آثارش اقدامی کند که توفیقی تاکنون نداشته ام.

نیمه ی شعبانی که گذشت پیامکی از سوی ایشان دریافت کردم بدین مضمون :

 

مَخُم جوروف کنم در خونمونَ

رَشوبارون کنم سر کیچَ مونَ

میا یارُم که لِف رنگین کمونَ

میاره پِ خودش هَف آسُمونَ

(شاکر)

 

و این شیرین ترین و بهجت بخش ترین پیامکی بود که به مناسبت ولادت نور دوعالم دریاف کردم.

جالب اینکه همین پیامک را از دوستان همشهری دیگری نیز دریافت کردم اما بدون ذکر تخلص «شاکر» که تخلص شعری جناب مه لقاست.

اما دریافت شعر آقای مه لقا از سوی دیگران بیشتر خوشحالم کرد چرا که نشان از استقبال و علاقمندی مردم به فرهنگ بومی شهرشان را نشان می داد. ضمن اینکه جذابیت و قدرت این دوبیتی ساده و دلنشین موجب شده بود که دوستان آن را دست به دست بگردانند.

چند روز پیش نیز به دیدار مهندس رفتم و زیارتش کردم.

داستان دست به دست شدن پیامکش را گفتم.

خوشحال شد که این دوبیتی مطلوب دوستان قرار گرفته است.

گفتم به ایشان که در دیسون خواهم نوشت این موضوع را.

تشکر کرد و چیزی نگفت.

من هم تا پیش از آن در خصوص دیسون چیزی به ایشان نگفته بودم.

دیشب تماس گرفت،

ظاهراً فضای دیسون به نور چشمانش منور شده بود.

آقای مه لقا دیسون را شرمنده کرده و مورد تفقد قرار داده بود.

این دوبیتی دیشب متولد شده و پس از این پسُت، در پیشانی دیسون نصب خواهد شد :

 

بیو یَکتَ تو سیل کن سایت دیسون

که بیسَ لَم بِ لُو  اَ دیکِ داسون

میا بو عطر دسفیل اَی گلسون

تو نَم بات عضو ای مکتب هم ایسون

 

جناب آقای مهندس مه لقا،

براستی این دوبیتی ارزشمندترین مدالیست که در تاریخ چهارساله ی دیسون به گردن این وبلاگ محقر آویخته شده.

از شما سپاسگزارم و در هفته های آینده این هدیه ی زیبا را با خبری خوش به شما و تمامی شهروندان عزیز جبران خواهم کرد.

برادر کوچکتان : مهران موزون

 

اشعار نغز دیگری از مهندس غلامرضا مه لقا :

دُما بارِ گناه تا کِ ب زَنی دُو

تیاتَ کِ ب گُشی ترسُم مَنی خُو

پَ تا کی پنبِ غفلت مِ دو گوشِت

ره راس وَندَ تا کی هِیب زَنی کُو

***

قطارِت سَر چِ سِچِّ یَ عزیزُم

سُ تارِت مِ چِ غِنگِ یَ عزیزُم

سَر هر سچَّ و غِنگِ کِ هِسی

ای دنیا مثل وِنگِ یَ عزیزُم

***

ندونُم کی ایطور بیسُم اسیرت

کِ آردُم شِشتی و بیسُم خمیرت

چِنون مِ آتشِ هِجرِت مُ مُندُم

که بیسُم نون سُختِ مِ تَنیرت

***

سرت هی مِ گُلا، یار عزیزُم

تَنِت با بی بلا، یار عزیزُم

اَ اوسونی که پِ تو یار بیسُم

مِسُم بیِس طِلا، یار عزیزُم

 

 پی نوشت1 : محمد کوره پز مطلب با درج مطلب زیبایی در تنیر + به استقبال این مطلب رفته است.

 

 کلمه ها و ترکیب های تازه :

دِچ (dech) : لبریز

لَم بِ لُو (lam be low) : لَبالَب

لِف(lef) : مانند، شبیه

رَشُو(rasho) : آب پاشی

کیچَ(kicha) : کوچه

مَخُم(makhom) : می خواهم

جُوروف(joroof) : جارو

سِیل (sel): تماشا

 

 



موضوعات مرتبط: دسفیل , شعر , دیسون , مه لقا

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٢ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()