+++++++++++++++++++++++اطلاعیه+++++++++++++++++++++++

دوستان و برادران ارجمند

 آقایان حاج حسن و حاج حسین جواد موتاب

بدینوسیله درگذشت جانسوز پدر گرامی تان را از صمیم قلب تسلیت گفته و

برای خاندان محترم جوادموتاب صبر جمیل از درگاه خداوندمنان خواستارم.

خداوند روح آن مرحوم مغفور را قرین و میهمان سالار شهیدان گرداند. 

      (ارادتمند : مهران موزون)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

مهم ترین ویژگی باغ گودول دزفول آن است که 300 سال سابقه ی اختصاصی در کشت سبزی و صیفی دارد.

باغی که سالهاست سرد و خاموش منتظر دستان گرم و غیرتمند مردم و مسئولین شهر است تا خوان نعمت خویش را مجدداً به رخ سفره های سبزی دوست دزفولیان بکشد.

خاک باغ گودول، آب رودخانه دز و هوای معتدل شمال شهر، از نعناهای معطر و مثال زدنی این باغ زیبا و نجیب تصویری ماندگار و قدیمی در ذهن قاطبه ی دزفولی های 30 سال به بالا ساخته است.

«گاو چاه» نوعی معماری باغی است که در پهنه ی ایران زمین وجود داشته است و کشت های سبکی همچون سبزی و صیفی را در آنها پرورش میدادند.

این معماری عموماً اختصاص به نقاطی از کشور عزیزمان داشته که خبری از آب جاری نبوده و مشروب نمودن باغات صرفا از طریق قنات ها و چاهها امکان پذیر بود.

قنات ها شاهکار اختصاصی معماری ایرانیان در سراسر این کره زمین اند که به دیگر ملل صادر شده است.

چه اینکه واژه کانال (cannel) ریشه در کَنال ابدال شده کَنات (جایی که آن را کنده اند) دارد.

دقت فرمایید که اصل واژگان معماری هدایتِ آبهای زیر زمینی در ایران «کَنات» بوده که مستعرب آن «قنات» و اروپایی شده ی آن کَنال یا چنال شده است.عبارت قنات ها و کانال های تلویزیونی نیز منشعب از همین بحث است.

قنات های ایران جملگی هدایتگر سفره های آب زیر زمینی به مسافت زیاد هستند(گاهی تا 170 کیلومتر).

قنات های دزفول ویژه ترین قنات های ایرانند چرا که شیب زمین در بستر دز و همچنین مرتفع بودن سطح شهر از رودخانه دز موجب شده تا با مهندسی خاص و خیره کننده آب را از فرادست رودخانه به زیر زمین شهر هدایت کنند. لذا قنات های دزفول آب سفره ی زیر زمینی نبوده و آب جاری رودخانه اند.

این قناتها که ما دزفولی های فعلی بدان قنات اطلاق می کنیم، سابقاً «قُمش» نامیده می شدند.

متأسفانه یکی از اشتباهاتی که برخی پژوهشگران متقدم و متأخر دزفولی مرتکب می شوند این است که سابقه ی قمش های دزفول را به 4 قرن پیش و حاکمی بنام اصلان خان نسبت می دهند که این ادعا صرفاً روایتی دست به دست شده و غیرکارشناسی است چرا که عمر قمش های دزفول با عمر خود شهر تفاوت زیادی ندارد زیرا ماهیت نیاز دزفول نشینان قدیم به آب شرب، زندگی بدون قمش ها را در این شهر باستانی صعب و سخت میکرده و هنوز بسیارند شاهدانی که سقاهای دوره گرد دزفول را دیده اند که برای محلات دور از قمش ها و سربطاق های شهر، آب شرب حمل کرده و کوزه کوزه و کاسه کاسه می فروختند.

اصولا اولین دزفول نشینان تاریخ که از جندی شاپور(شاباد فعلی) یا شوش نازنین به کرانه دز مهاحرت یافته اند به احتمال زیاد به اتکاء مهندسی قمش ها دست به این مهاجرت زده اند.

بگذریم..

باغ گودول را میگفتم..

باغ گودول تنها گاوچاه ایران است که آب شرب نعناهای خوش عطرش از رودخانه تأمین میشد و نه آب چاه.

قمشی که از 500 متر بالاتر از پیر رودبند آب رودخانه را به این چاه منتهی می کرد با طراحی و مهندسی فاخر.

تراز سطح آب این چاه مساوی با آب رودخانه در منطقه بندکلک بود. دوستانی که منتظر توضیحات پُست «اینجا کجاست» وبلاگ تنیر هستند بنگرند تصویر کنونی چاهِ باغ گودول را +

 

(تصویری غم انگیز ار چاه پرشده ی باغ گودول)

 

چند متر آنطرفتر چاه، تونل هایی شیبدار (شبیه ورودی آب انبارهای یزد) وجود داشت که شاید شیبی 40 درجه به درون زمین فرو می رفت. عمق این تونل ها که مُزین به طاقهای آجری بود شاید به 10 تا 12 متر می رسید.

تعداد تونل ها سه یا چهار باب .

ارتفاع سقف تونل ها حدود 2 متر.

دهانه ی تونل ها روی زمین، اما انتهای تونل های همانطور که گفتم قریب به 10 متر و با شیب 40 درجه به درون زمین فرو رفته.

درون هر تونل یک گاونر قوی جثه ماموریت داشت تا با عقب و جلو رفتن در تونل ها به عمق تونل ها و کشیدن و رها کردن ریسمان های متصل به خود، دول (دلو) بزرگ درون چاه را بالا و پایین کرده و هر بار حدود 300 لیتر آب را به حوضچه های بغل چاه تخلیه نمایند.

و اینگونه بود که حدود 1 تا 2 هکتار زمین های سبزی کاری باغ گودول با آب زلال و تمیز رود دز مشروب شده و بهترین سبزی خوردنی شمال خوزستان را تولید کنند.

طعم و عطر سبزی های باغ گودول برای آنانکه تجربه اش کرده اند نمونه ندارد.

دهه چهل خورشیدی (سالها قبل از انقلاب) با خرید یکدستگاه پمپ آب از خرمشهر (سند خرید این پمپ نزد خانواده ی محترم مهندس چرخابی موجود است) و نصب آن و کشیدن لوله ای حدوداً چهار اینچ از بندکلک تا حوضچه های باغ، چاه باغ گودول عملا متروکه شده و گاوها را نیز از باغ خارج کردند و پس از آن بود که تونل های تاریک و خنک مبدل به محل انبار و فروش سبزی ها شدند.

باغبانان و گردانندگان باغ گودول طی حدود 300 سال ، نسل به نسل این حرفه را حفظ و حراست کردند که اکنون آخرینِ آنان پیرمردی هشتاد و چندساله(حاج سلطانعلی ملائکه زاده) بوده که بیش از نیم قرن گذشته را در این باغ اشتغال به کشت و فروش بقولات داشته است.

چندسالی است که به دلایلی که (بر بنده نامعلوم است) سهم آب باغ گودول از رودخانه دز قطع شده و روی تونل ها را نیز با خاک پوشانده و این معماری سیصدساله را زنده زنده دفن کرده اند.

اتاقکی که کنار حوضچه های باغ قرار دارد مکانی است برای آنان که بین خود و باغ گودول عهد و پیمان خرید سبزی و سبزی خوری دارند و حاج سلطانعلی نیز به عنوان آخرین درخت پیر این باغ، برای زنده نگهداشتن شمع یاد مشتریان سنتی، اقدام به آوردن سبزی مورد نیاز از منطقه ی سنجر می کند.

این بود توضیحاتی مختصر درباره چیستایی باغ گودول و وضعیت کلی آن.

اما بعد..

زمین باغ گودول به سه تکه ی کلی تقسیم میشود.

که خیابان آیت الله قاضی(رحمت الله علیه) و کوچه ای روبروی بندکلک، مُقَسم این سه تکه هستند.

اخیراً شهرداری دزفول برای سهولت در رفت و آمد وسائط نقلیه شهری تشخیص داد که در منتهی الیه خیابان قاضی که بین دوتکه ی شمالی و وسطی باغ گودول است یک فلکه ایجاد کند که به تازگی تمام و افتتاح هم شده.

هرچند ایجاد این فلکه از منظر استاندارهای میراث فرهنگی می بایست بررسی دقیق میشد(شاید هم شده باشد) اما اتفاق مبارک و میمونی که در روزهای اخیر افتاده اینکه شورای محترم نامگذاری شهر دزفول در اقدامی فرهنگی و قابل تقدیر نام این فلکه را که چسبیده به باغ گودول است «فلکه ی باغ گودول» نهاده است.

اقدامی که می تواند نقطه ی عطف و شروعی برای حفظ و احیای این میراث فرهنگی زیبا و تاریخی محسوب شود.

متاسفانه شنیده ها حاکی از آن است که حواشی مربوط به مالکیت باغ گودول یکی از دلایل اصلی متروکه شدن و تعطیلی این بنای تاریخی است که جای آن دارد تا مسئولین محترم دزفول (از فرماندار و امامت جمعه گرفته تا شهردار و شورای شهر و میراث و فرهنگی و دفتر یونسکو و ..) آستین همت بالا بزنند و بهای حقیقی و بروز زمین باغ گودول را به مالکان قانونی آن (هرکسی که هستند) پرداخت نمایند.

آینده را تصور کنید که میهمانان و گردشگران از جاده ی ساحلی عبور می کنند و با رسیدن به فلکه باغ گودول و دیدن تندیس یک گاو در وسط فلکه که در حال کشیدن آب از چاه است کنجکاو شده و با گرفتن بلیط ورودی به باغی سبزی کاری شده وارد شود که تکنولوژی 300 سال قبل را در آن مشاهده نمایند.

 

کاری که در یکی از روستاهای اصفهان انجام شده و مردم آن روستا برای جذب گردشگر اقدام به طراحی و ایجاد یک گاوچاه نمادین کرده اند.

 

نام زیبای باغ گودول بر این فلکه ی تازه احداث شده می تواند نقطه ی امیدی از سوی مسئولین محترم شهر در احیاء ثروت های فرهنگی و درآمد زای دزفول باشند.

سال گذشته با پروفسور آخوندعلی (رئیس محترم دانشگاه جندی شاپور) در این خصوص صحبت می کردم که ایشان اعلام آمادگی کامل کردند تا در مقام یک متخصص علوم رودخانه و کسی که خودش به عنوان یکی از دزفولیهای نوجوان و جوان سابق، شاهد روزگار برقراری باغ گودول بوده و تسلط کامل برای طراحی و باز احیای این معماری فاخر دارد، اقدام به طراحی تام و تمام این بنا داشته باشند.

با حاج سلطانعلی ملائکه زاده نیز مشورت کردم که ایشان نیز فرمودند تا من هستم و نفسی می کشم می توانم و می دانم که چه نژاد گاوی و از کجا باید برای این امر بیاوریم. می دانم که دلوهای به آن بزرگی را از کجا و چگونه باید تهیه کنیم و همچنین باقی تجهیزات متصل به گاوها را.

 

نکته : متاسفانه مسیر قمش باغ گودول در اثر ساخت و ساز های محله رودبند تا باغ گودول رو به تخریب گذاشته است لکن این امر نافی تجدید بنای باغ گودول نیست.

وقتی در آسیابهای شوشتر و دزفول تلاش می شود تا به هر نحو گندمی را پیش چشم مردم امروزی آرد کنند چرا ما نباید آب را مجدداً با نصب پمپ در منطقه بند کلک به چاه باغ گودول منتقل کنیم تا بتوانیم سیستم گاوها و سبزی کاری سه قرن پیش را به عنوان یک تابلوی میراث فرهنگی یگانه در کشور تبدیل کنیم؟

نامگذاری فلکه باغ گودول به نام نامی این باغ کهن، گلِ امید را در دل خیلی ها جوانه خواهد زد که انشاالله با تأدیه حقوق مادی مالکان محترم باغ، از قتل این پیکره زیبای نیمه جان صرفنظر کنیم.

سخن پایانی

شنیده شد اقلیتی محترم و عزیز در شورای نامگذاری شهر، دغدغه ی زیبا نبودن واژه ی «گودول» را برای فلکه ی باغ گودول دارند و اَدله ی این محترمان نیز این بوده که ساختار این واژه خوشنوا نیست و چه بسا شباهت هایی به واژگان خاص!! دیگری داشته باشد.

ضمن تشکر از این حضرات عزیز که حتماً جنس دغدغه شان نیکو و مثبت بوده و هست اجازه می خواهم برای آنکه از تصویب نام زیبای فلکه باغ گودول مغبون نباشند نکاتی را عرض کنم :

1) گودول = گاو+دول . دول همان دَلو است.

2) احتمالا شما عزیزان نگران برداشت های نادرست گردشگران آینده و قضاوتشان در خصوص این واژه هستید. نگران نباشید چون اولاً سند معنا و مفهوم واژه ی «گودول» خود باغ گودول در جنب فلکه است که انشالله ساخته و احیا خواهد شد و نه تنها بازدید کننده حس بدی نسبت به این نام ندارد بلکه پس از ورود به باغ و درک توضیحات میدانی به اطلاعاتی فولکلور و مفید نیز دست خواهد یافت.

اگر بخواهیم اینگونه بیاندیشیم پس شیرازی ها باید از سفر دزفولی ها به شیراز شرمنده باشند که آبشار زیبا و مارگونه ی (شبیه مار) خود را با افتخار تمام «مار..» صدا میزنند + و حتی کارخانه آب معدنی آن نیز در سراسر کشور عطش ایرانیان را فرو می نشاند و نگران ورشکستگی این کارخانه هم بابت اینکه آب معدنی مار.. در دزفول به فروش نمی رود نیستند.  +

و یا روستاهای سه گانه ای که در حوالی هرسین کرمانشاه وجود دارد بنام های پشکله ی سفلی و پشکله وسطی و پشکله علیا.

و یا روستاهای گنداب علیا و گنداب سفلی در استان کرمانشاه.

گاهی در رعایت زیباسازی اسامی، خودمان چنان بر خودمان سخت میگریم که کارمان به پاک کردن صورت مسئله می کشد.

گاهی حساسیت هایمان با یک فتحه و ضمه و کسره حل می شود مانند عسل گون (GAVAN) در سراسر کشور که در دزفول اصرار دارند تا روی گافِ گون، فتحه بگذارند تا چیز دیگری خوانده نشود.

چرا؟

آیا ایرانیان غیر دزفولی در جاده های آذربایجان و لرستان با عبارت عسل گون آشنا نیستند و نمیخوانند GAVAN ؟

پس اصرار بر گذاشتن اعراب های گَوَن در دزفول برای چیست و کیست؟

با خودمان مشکل داریم؟

اگر اینگونه است پس نگران باغ گودول هم نباشید عزیزان، چون مهم خودمانیم و خودمان می دانیم که گودول یعنی گاو+دول.

لکن به نام زیبا و اصیل گودول افتخار کنید و بنازید چون نامی ترکیبی و مختصر و موجز شده است.

بنده از تک تک اعضای شورای نامگذاری شهرستان دزفول تشکر می کنم و التماس دعا دارم تا به این روند افتخار آمیز ادامه داده و محلات و مکانهای دیگری را نیز همچون پل اِجُری و سایباد بنگشتیون و ... زنده کنید(که کرده اید)

خود «سایباد» را نیز به جای صحیح خویش برگردانده و جایگزین واژه ی نامأنوس و بی معنی سعبات و سعباد و ساباط نمایید.

به چند تصویر ماهواره ای از محوطه ی باغ گودول و توضیحات مربوطه توجه فرمایید :

عکس 1

نقطه 1 ) قطعه شمالی باغ گودول .

نقطه 2 ) قطعه اصلی و وسطی گودول که تونل ها در آن ساخته شده اند

نقطه3 ) قطعه جنوبی که اکنون مصالح ساختمانی در آن پیاده کرده اند(خدا رحم کند)

نقطعه 4) محل تقریبی فلکه ی باغ گودول که بتازگی ایجاد وافتتاح شده است.

نقطه 5 )  رودبند

نقطه 6) محل بند کلک مرحوم سید حسین کلکچی و محل سابق لوله پمپ باغ گودول

نقطه 7) حسینیه ثارالله

نقطه 8) ساحل باستانی رعنا

 

عکس 2

نقطه 1)  چاه باغ گودول

نقطه 2 ) حوضچه های ذخیره آب

نقطه 3 ) محل و مسیر تونل های زیر زمین

 

عکس 3

 

 عکس 4

نقطه 1)  محل دقیق تر دهانه ی ورودی قمش باغ گودول (به روایت حاج امیر ابراهیمیان) کمی بالاتر از عبادتگاه مرحوم آسیدصدرالدین

نقطه 2) چاه باغ گودول

نقطه 3)  پل سوم

نقطه 4 ) رودبند

 نکته : خط زردرنگ مسیر قمش تا چاه باغ گودول را نشان میدهد که لزوما دقیق نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی



موضوعات مرتبط: باغ گودول , دزفول , دیسون , قمش

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیسون : گفتم شاید آقای نماینده شهرمان سرش شلوغ است و فرصت تنظیم گزارشی از عملکرد خود در دوسیه ی «رأی اعتماد به دولت یازدهم» خطاب به موکلانش را ندارند .

لذا جسارتاً یک نمونه پیشنهادی فرم گزارش عملکرد «خام» را تهیه و تنظیم کرده و از همین دریچه ی کوچک، تقدیم ایشان و دفتر محترمشان می کنم. کافیست به دستور آقای پاپی زاده (بی زحمت و بی دردسر) فقط چند «عدد» و «اسم» را در آن مرقوم نموده و گزارش را فی الفور رسانه ای نمایند. تا مردم دزفول بدانند کرسی متعلق دزفول در مجلس صرف چگونه عملکردی به محضر اسلام و مسلمین می شود؟

با عنایت به اینکه مردم دزفول سال 92 همچون ایرانیان سال 92 سطح مطالبات رسانه ای شان نسبت به چندسال اخیر افزایش قابل توجهی یافته و مایلند تا بدانند میزان تأثیرگذای فعالیت های عباس پاپی زاده (که عصاره ی دانش و بینش سیاسی مردم دزفول باید باشد و رأی ایشان به کابینه، رأی تمام مردم دزفول به کابینه محسوب می شود) بین 290 نفر نماینده ی جامعه ایران اسلامی چه بوده است؟

لازم به ذکر است این مطالبه ی به حق در راستای یاری رسانی به آقای پاپی است تا ایشان دلشاد باشند که بدنه ی پیگیر مردم شهر، همیشه و در همه حال همراه و یاور اوست و تنهایش نمی گذارد.

 

 

بدیهی است آقای پاپی زاده می تواند مدل پیشنهادی دیسون را برنتافته و به سلیقه ی خویش گزارشی را تنظیم و تقدیم خاکپای مردم دزفول نمایند. آنچه مهم است دادن یک گزارش تمام عیار با شاخصه های عددی! و رقمی! و البته استنادی به دزفولیان است و نه صرفا ارائه کلی گویی و دادن شعارهایی که اختصاص به شعارهای راهپیمایی 22 بهمن دارد.

جناب پاپی زاده ی عزیز : ما اعداد و ارقام عملکردی از شما می خواهیم.

با تشکر

نهم شوال 1434

الاحقر : مهران موزون

 

                                                            ***

و اما پیشنهاد گزارش عملکرد آقای پاپی زاده در پرونده ی رأی اعتماد به کابینه دولت یازدهم

بسم الله الرحمین الرحیم

ملت شهیدپرور و شریف دزفول

همانگونه که در رسانه های مختلف خصوصاً پخش زنده ی تلویزیونی رسانه ی ملی شاهد بودید مجلس شورای اسلامی طی ..... روز فعالیت شبانه روزی تلاش کرد تا در راستای منویات ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای مدظله الشریف مبنی بر انتخاب وزرای صالح، کار بررسی و واکاوی وزرای پیشنهادی رئیس جمهور دولت یازدهم را به انجام رسانده و نهایتاً نتیجه آن شد که همگان مستحضرید .

ملت بزرگ دزفول،

آری، ملت! بزرگ دزفول،

ای شمایی که تأثیرتان در سرنوشت تاریخ این سرزمین در برهه 8 سال دفاع مقدس همچون شهید بهشتی در قامت یک ملت بود، آگاه باشید که فرزند کوچک شما عباس پاپی زاده، دوش به دوش تمامی نمایندگان ملت ایران برای «بهترین انتخاب» تلاش خود را عرضه داشت و از خدا می خواهد فراتر از رضایت شما موکلان شریف، روح شهدای فخیم دزفول را از اینجانب مرضی گرداند. انشاالله.

در اینجا استدعا دارم اجازه دهید تا اطلاعات رأیی را که در صندوق آراء وزرای دولت ریختم بیان نکنم و از حق قانونی خویش برای پنهان ماندن آرایم بهره مند باشم.

اما..

شما ای ملت شریف دزفول،

شما ای نخبگان و مدیران دزفولی،

شما ای اهالی مقیم و غیر مقیم دزفولی،

آگاه باشیدکه عباس پاپی زاده در راستای انجام وظایف ذاتی یک نماینده ی متعهد و مکلف، اقدامات زیر را در قضیه ی رأی اعتماد به کابینه یازدهم انجام داده است :

1) آغاز مطالعات میدانی درباره لیست ارائه ی شده ی آقای روحانی (از همان روز تحلیف) ، این مطالعات به طور کلی از منابعی همچون .....و.....و....و... و شناخت و تجربه شخصی خویش و به مدت .......ساعت مطالعات میدانی و ......ساعت اسنادی و کتابخانه ای صورت گرفته است.

2) از آنجا که ملت شریف دزفول جزو با مطالعه ترین، دغدغه مندترین و سیاست شناس ترین مردمان ایران عزیزند برخود لازم دانستم تا برای مخالفت یا موافقت کارشناسانه ی  وزرایی که شناختم در خصوص آنها به حدکفایت رسیده بود اقدام کنم. در این راستا همانگونه که ثبت نام نمایندگان (برای موافق یا مخالف نطق کردن) نکته ای علنی و حتی نیمه رسانه ای بود اینجانب نیز مایلم به موکلان عزیزم اعلان دارم که عباس پاپی زاده برای

موافقت با :

 وزیر.....  به دلایل ....

و وزیر..... به دلایل ....

و وزیر..... به دلایل ....

و مخالفت با

وزیر.....به دلایل....

و وزیر....به دلایل ....

و وزیر....به دلایل ....

ثبت نام کردم . (سند این ثبت نام ها در اسناد اداری مجلس نیز موجود است)

که متاسفانه به دلایل ...و...و ...موفق به ایراد نطق در پشت تریبون مجلس نشدم.

لکن توانستم در تهیه اسناد و مدارک متقن و کارشناسی شده به دیگر نمایندگان محترم من جمله آقای....نماینده محترم.....آقای ...نماینده محترم..... کمکهای کارشناسی و نظرات موافق و مخالف خویش را ابراز دارم.

ملت شریف دزفول، شک نکنید که عباس پاپی زاده پالنگان، به خوبی به مطالبات سیاسی شما آگاه بوده و اخبار جلسات جوانان نخبه و پرشور شهر که در چند روز رأی اعتماد به کابینه مدام دغدغه ی کیفیت فعالیت های نماینده ی خود را داشته اند به سمع اینجانب می رسید. در اینجا برای آنکه به شور وشعور مردم عزیزم احترام گذاشته و ادای دین کوچکی کرده باشم به شما قول می دهم که هر سه ماه یکبار یک گزارش کمّی (مشتمل بر آمار اعداد،آمار، اسناد و نمودارهای کارشناسی) و کیفی (به داوری شما) تقدیم خواهم کرد.

خاکسار شهیدان به خون خفته ی دزفول بزرگ : عباس پاپی زاده پالنگان

1392/5/26 هجری خورشیدی



موضوعات مرتبط: پاپی زاده , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون

دانشمند معظم،

استاد فرهیخته و ارجمند،

جناب آقای دکتر محمدعلی رامین،

 

(دکتر محمدعلی رامین)

 

درگذشت اخوی گرامی تان، مرحوم حاج عبدالرحمن رامین را به شما و خاندان معزز رامین تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

                                             ارادتمند شما : مهران موزون

===

اطلاعیه ی دیسون

به دنبال درگذشت و به خاکسپاری مرحوم حاج عبدالرحمن رامین، دیسون به اطلاع می رساند که امشب (پنجنشبه 24/5/1392) ساعت 21 الی 23 مراسم ختم ایشان در دزفول-خیابان حضرت رسول(ص)-تقاطع خیابان مدرس-مسجد سلمان فارسی (صنیعی) برگزار می شود.

از همشهریان فهیم دعوت می شود تا برای تسلای دل بازماندگان، در این مراسم حضور به هم رسانده و با قرائت فاتحه ای روح آن عزیز فقید را شاد نمایند.



موضوعات مرتبط: رامین , دیسون , دزفول , درگذشت

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٤ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای مهندس دوایی فر

شهردار محترم شهر دزفول

سلام علیکم

احتراماً بیاد دارید که در سال 1387 به همت جنابعالی و شورای محترم شهر و دیگر مسئولان شهری، همایشی در نارمک تهران با حضور « نخبگان دزفولی مقیم پایتخت» برگزار شد که حقیر نیز مورد لطف حضرتعالی و اعضای محترم شورا قرار گرفته و علیرغم نخبه نبودن، به این همایش دعوت شدم.

اینجانب از آنجا که تلاش داشتم تا مهربانی شما را پیشاپیش جبران کرده باشم متنی را که اختصاص به مقامات ارشد دزفولی صاحب منصب در نظام (سردار رشید، مهندس ضرغامی ، دکتر الهام و ...) تنظیم و تقدیم کرده بودم، به تعداد مسئولین شهری حاضر در همایش نیز تکثیر کرده و در حاشیه مراسم تقدیم نمودم.
متنی در خصوص خطرات تخریب هست و نیست تمدنی دزفول.

ضمن آنکه به عنوان آخرین نفر پشت تریبون قرار گرفته ظرف چند دقیقه مطالبی را عرض کردم که مقابل دیدگان شما و دیگر میزبانان محترم، حرف دل همه ی حضار بود و اشک و شادی حاضران درسالن را درهم آمیخت.

و در پایان آن نشست نیز خطاب به شما و دوستان اعلام آمادگی نمودم برای هر کمکی که از دستم برمی آید.


گذشت..

پس از آن نشست طولی نکشید که یکی از اعضای محترم و فرصت شناس! شورا طی تماسهای تلفنی از حقیر مشورتهایی می گرفت و درخواست هایی در زمینه رسانه داشت.

من اما،

از آنجا که اصل را بر برائت انسانها می دانم (مگر آنکه خلافش ثابت شود) گمانم این بود که شخص مذکور، عرایض بنده را با رعایت نقل قول های منبع (بنده) در صحن شورا تکرار خواهد کرد.
طی این تماسها بود که برای ایشان مطرح کردم که چرا از انرژیک بودن شهردار فعالِ شهر استفاده نمی شود و حد فاصل چهارراه آفرینش تا رودخانه (در خیابان شریعتی) یک زیر گذر همراه با بازارچه زیر زمینی حفر و تعبیه نمی شود؟
ایشان توضیحات بیشتر خواست.
گفتم.
گفتم که چگونه میتوان تونلی یک تکه از چهارراه آفرینش تا نرسیده به پل، حفر کرد و چگونه در دوطبقه هم بازار و هم زیرگذر برای تردد خودرو ایجاد کرد.
گفتم که خنک کردن این بازارچه با استفاده از عوارض زمین راهش چیست!
گفتم که تردد خودروها چگونه در طبقه ی پایین باید باشد و برای هواکش های طبیعی اش چه باید کرد و الخ..

چندی بعد کاشف به عمل آمد که در صحن شورا تمام مسئله ، ایده و طرح بنام دیگری سند خورده و بازگو شده است.
من اما ناراحت نشدم از این موضوع.

پیش خود گفتم : مهران موزون همچون چشمه ای کوچک اما همیشه جاری است. چه باک از اینکه فکرش وطرحش که برای رفاه مردم شهر بنام دیگران سند بخورد.
آنانی از نقض کپی رایت فکرشان کم می آورند و دلخور می شوند که ذهنشان حداکثر شبیه یک استخر است که اگر کاسه کاسه هم از آن بردارند روزی به پایان خواهد رسید در حالیکه چشمه ی کوچک مهران موزون (اگر حمل بر خودستایی نشود) همیشه ی خدا نمناک و جاریست.
وانگهی بنده معاش خود را در مسیر دیگری مستقر کرده ام و برای مردم شهرم سهمی از اندیشه ام را وقف کرده ام فلذا معامله ی من با خداست و مهم نیست که فکر مرا چه کسی بنام خود بزند مهم آن است که افکار مفید برای مردم دزفول به کرسی بنشیند و پیاده شود که این نهایت خواسته ی من است. 

بگذریم..

آزردگی من آنجا بود که شنیدم طرح زیرگذری که بنده ارائه دادم تغییر ماهیت داده و به زیرگذری دوتکه تبدیل شده آن هم فقط ماشین رو.
اینجا بود که دلخور شدم و به خود گفتم : ((بنده نیتی فرهنگی از ارائه این طرح و پیشنهاد داشتم.))
خاطرم نیست جناب دوایی فر عزیز، که شما را چگونه از ناراحتی خویش آگاه ساختم.
لکن وقتی شما از ماهیت کلی داستان و عملکرد آن عضو محترم شورا آگاه شدید
اولا از بنده برای دادن طرح و ایده تشکر کردید.
ثانیاً تشریح نمودید که دو تکه شدن زیرگذر گریزناپذیر است زیرا در مسیر یاده شده یکی از کابل های اصلی برق شهر نهفته است و بریدن و جابجایی آن قریب به 800 میلیون تومان هزینه دارد و الخ..

و در نهایت پس از اینکه بابت عملکرد آن عضو شورا از بنده دلجویی نمودید( گمان شما آن بود که ناراحتی من از عدم رعایت مالکیت معنوی طرح است ) و درخواست کردید که همین فکر و طرح بازار زیر زمینی را برای خیابان قلعه تا جاده ساحلی تهیه و تقدیم حضورتان کنم.
به شما عرض کردم : جناب دوایی فر عزیز، من مهندس رشته ی مخابرات و الکترونیک هستم نه عمران.
و شما تاکید فرمودید که : میتوانی و اینکار را بکن.
اجابت کردم.
یک هفته ی تمام در اوقات غیراداری که چه عرض کنم، گاهی تا ساعت 2 نیمه شب مشغول بودم. چندبار با شما و همکارانتان تماس داشتم و خواستم که اختلاف سطح جاده ی ساحلی با خیابان قلعه و همچنین طول خیابان را (تاجایی که شما خواسته بودید) برایم ارسال کنند، همچنین عرض خیابان را.
یادتان هست مهندس؟
حتی از شما پرسیدم برای شوادونها و فاضلاب های احتمالی که در مسیر قرار دارند تمهیدات اندیشیده اید؟
که اطمینان های لازم را دادید.
یادتان هست حتی برای آنکه خودروهای مراجعین بازار و همچنین کسبه ی آن، موجب راه بندان در خیابان قلعه و همچنین جاده ی ساحلی نشود  توصیه کردم که حدفاصل ورودی بازار تا مقبره ی «پیراکبر زرین کلاه» می توانید زیر خیابان شیب دار منتهی به خیابان ساحلی را به راحتی و مقیاس زیاد حفر کرده و پارکینگی عظیم تعبیه کنید طوری که چشم انداز ورودی بازار (مشرف به رودخانه) خلوت و زیبا بماند.
الغرض،
بازاری طراحی کرده و تقدیم شما نمودم (به دفترتان فاکس کردم) که مشتمل بر 460 کت (مغازه) بود در دوطبقه.
طوری که در تمام کف بازار از انتها تا خروجی مشرف به رودخانه، آب جاری و زلال درون بازار خودنمایی کرده و تمامی مغازه ها نیز با حفر دریزه های سنتی در دیواره ی کت ها کمترین نیاز را به مصرف برق برای خنکی داشته باشند.
تمامی مغازه ها به سبک مغازه های قدیمی دزفول (و چیزی شبیه به بازار وکیل شیراز) باشند و دربها چوبی و تاشو.
البته برخی از این اجزا در اشکال موجود در طرح نبود، بلکه توضیحات کتبی و بعضاً شفاهی که حضوراً هم تاکید کردم.
همانطور که عرض کردم بنده معمار و مهندس عمران و ساختمان نبوده و نیستم به همین دلیل فکر خویش را به دستور شما کتبی و ترسیم کلی کرده با اشکال جانبی و نماهای زیر و بالا و کناری خدمتتان ارسال نمودم.
طوری که شما خیالتان بابت استاتیک زمین بازار و ضخامت سقف میان طبقات آن راحت باشد.
کمی پس از ارسال طرح، حضورا هم خدمت رسیدم.
تشکر کردید و گفتید : که سال آینده ( 88 ) در دستور کار و اجرا خواهد بود.
خوشحال شدم.
با لبخند گفتم : مهندس، من یک دهنه از 460 دهنه مغازه را نمی خواهم بلکه به عنوان دستمزدم و ارائه طرحم،  یک خواهش از شما دارم.
فرمودید : بگو.
عرض کردم :
جناب آقای دوایی فر،
اینجا دزفول است.
مغازه و دکان وپاساژ هم کم ندارد.
خواهش میکنم این 460 دکان را نیز به خیل دکانهای شهر اضافه نکنید.
بیایید از این فرصت ویژه برای جاذبه ی توریست های بین المللی استفاده کنید.
بیایید برای جذب گردشگر در این بازار صرفا به جذابیت شکل شوادونی آن اکتفا نکنیم
بیایید دکانها را مکانی برای احیاء و زنده کردن مشاغل قدیمی دزفول قرار دهیم.
اگر یادتان باشد عرض کردم : همانگونه که در طرح نوشته ام نام این بازار «تال» است.
نامی یک سیلابی است.
راحت نوشته می شود.
راحت شنیده می شود.
راحت بیان می شود.
راحت در ذهن می ماند.
یادمان باشد مشتریان این بازار فقط دزفولی ها نیستند بلکه ایرانیان و غیر ایرانیان قرار است این بازار را بشناسند.

«تال» یادآور همان تالِ شوادون های ماست که خود این بازار بیش از آنکه شکل یک شوادون باشد دقیقا مایکروی یک تال است ضمن اینکه گردشگران خارجی با نام تال ارتباط سریعتری می گیرند : تال (TALL) یعنی طولانی و بلند.

آنروز در دفتر کارتان، اصلی ترین درخواستم از شما این بود که :
بیایید مشاغل از یاد رفته را زنده کنید.
بیایید مشاغل در حال مرگ دزفول را از انقراض نجات دهید.
بیایید در این بازار طوری طراحی سیستمی کنید که مردم از سراسر کشور به دزفول بیایند تا تنها بازار زیر زمینی مشاغل سنتی و قدیمی را تماشا کنند.
به شما گفتم مهندس،
گفتم و درخواست کردم با همکاری نهادهایی مثل میراث فرهنگی و اداره کار دزفول، یک سیستم پویا و شاداب ایجاد کنید تا جوانانی که خواهان آنند که فن و حرفه ای را بیاموزند و در این بازار با پوشیدن لباسهای قدیمی وسنتی (لباس کار) روزانه مشغول کار شوند.
گفتم مهندس،
خواهش کردم که واحدهای تجاری این بازار را برای فروش نگذارید بلکه آنها را طوری به متقاضیان اجاره دهید که خود را بیش از آنکه صاحب دکان بدانند کارمند فاخر میراث فرهنگی کشور تلقی کنند.
گفتم کسی چون استاد رکنی را فراخوان دهید تا برای 10 باب از این 460 دکان اقدام به تربیت 20 جواهرساز و میناکار نماید.

و مگر آفتاب عمر این استاد بینظیر و جهانی چقدر دیگر بر سر ماست؟

گفتم که 10 باب دکان را برای استقرار 20 خراط جوان و جویای کار تعبیه نمایید.
چه کسی می تواند بگوید جوانی که در این بازار مشغول ساخت شمشیر و زره می شود درآمدش از ایستادن در آفتاب و پاییدن چند موتور سیکلت کنار خیابان کمتر است؟
گفتم مهندس.
گفتم و خواهش کردم.
.و شما پذیرفتید و قول دادید.
می دانم مهندس،
میدانم که از خود می پرسید : حال مگر چه شده است؟

عرض می کنم :

در این 5 سالی که طرح را تقدیم شما کردم اخبار متناقضی در این خصوص به گوشم میرسید.
مهم نیست آن اخبار.

مهم این است که اکنون یکی از همکاران محترم شما اعلام کرده است که بازار شوادون!! قرار است کلنگ بخورد که در آن کافی شاپ!! هم تعبیه شده.

کافی شاپ؟؟!!
این بود قرار ما آقای شهردار؟

یادتان هست در نشست نارمک تهران، آن شعر زیبایی که در وصف حال دزفول به زبان دسفیلی خواندید؟
می دانید که مرا شدیداً در آن لحظه گریاندید؟
یادتان هست آن شعر را از زبان «مادردسفیل» خطاب به فرزندانش در تهران و غربت تنظیم کرده بودید؟
من آنجا شما را از جنس خویش یافتم.

جناب دوایی فر عزیز،
بگذارید عرض کنم که بنده همیشه همت والای شما را ستوده ام.
من همچون برخی حضرات حاضر در شهر که مرتباً شما را شجاع می خوانند حاضر نیستم برای تلاشگر بودن و همت بالای شما و همچنین دلسوز بودنتان صفت شجاعت را بکار برم.
بلکه معتقدم این شجاعتی که حضرات در مورد شما دائما بکار می برند، کار دستِ شهر داده است.
اجازه می خواهم مثالی خودمانی بزنم جناب آقای محمدعلی دوایی فر.
بنده شما را همچون محمدعلی کِلی می دانم که با مشکلات هر شهری که شهردار آن بوده اید خوب درافتاده اید و پس از چند راند پیاپی توانسته اید مشکلات را ناک اوت کنید.

اما بزرگوار،
شما اکنون در دزفول به جایی رسیده اید که همچون قهرمانان پیروز کشتی کَچ شجاعتتان از حد بالا زده و از رینگ هم خارج شده و به سراغ تماشاچی ها رفته اید.

دلخور نشوید اخوی.

اجازه دهید توضیح دهم.

قبول دارید که نام و کلاس شیخ انصاری (ره) فقط متعلق به خاندان محترم ایشان نیست؟
شیخ فقید ما، منحصر به مردم دزفول هم نیست بلکه یک و نیم میلیارد مسلمان جهان از نام و نشان ایشان سهم دارند. بنابراین خاندان ایشان، ما دزفولی ها و تامه ی ایرانیان می بایست آبروی تاریخی این شخصیت والا را حفظ و حراست نماییم.

حال مصداق های بحث :

آقای دوایی فر،

آثار تاریخی دزفول متعلق به شهرداری دزفول نیست. بلکه مُلک ایرانیان است.

می دانید منِ دزفولی می توانم برای هجوم شهرداری شیراز به حاشیه دروازه قرآن به یونسکو شاکی شوم؟

می دانید من ایرانی میتوانم برای تخریب بقاع سوریه به سازمان ملل شکایت کنم؟

کما اینکه هم اکنون طرحی ملی و بین المللی برای اینکار طراحی و به مبادی بالا ارائه کرده ام که انشالله صدایش را خواهید شنید.

ایضا فرهنگ مردمی و فولکلوریک دزفول اگر متعلق به ایرانیان نباشد(که هست) ملک طلق دزفولی های مرحوم شده و زنده و آینده است.

یادتان باشد که شما فقط شهردار محترم و عزیز چند سال محدود از کل تاریخ جندهزارساله ی این دیارید.
اگر می توانید چیزی بر این داشته ها بیافزایید بسم الله. دستتان هم درد نکند.

 

 

اما شما حق آن را ندارید که یک متری مقبره چند هزارساله ی حزقیل نبی(ع) را تا هم فیها خالدون زمین حفر کنید به این دلیل که دنبال جایی برای پارک خودروهای شهروندان میگردید.

براستی کدام نهاد مسئول و کارشناس به شما اجازه داد تا دور تا دور این مقبره ی باستانی را «غِل غِلَ دِرار» چال نمایید؟

شما فقط بگویید کدام نهاد شهری، استانی و یا کشوری...بقیه اش با ما.

دقت کنید جناب دوایی فر،
فرض کنید بنده اصلا دزفولی نیستم.
اهل تبریزم،
اهل کرمانم،
اهل شیرازم،
چه تفاوت دارد؟
میراث فرهنگی این مرز و بوم متعلق به نسل های آینده ما هم هست.

شما اجازه ندارید باغ گودول را که قدیمی ترین گاو چاه قابل احیای ایران زمین است نابود کنید و چهار راه و فلکه در آن ایجاد کنید.
جناب مهندس عزیز
می دانم که می دانید بنده ذره ای دنبال منافع شخصی نبوده و نیستم و نیت ام کاملا سِرِه و پاکیزه است.
و می دانید که توان دفاع از حرفی را که می زنم دارم.
شما این حق را نداشتید که چشم انداز باستانی رعنای دزفول را مجوز ساخت و ساز دهید.
شما حق نداشتید برادر.
وقتی می گویم شما حق نداشتید منظورم تمامیت بدنه مدیریتی محترم شهر را می گویم تا خدای ناکرده از شما شنید نشود که این کارها با تصویب فلان شورا و بهمان نهاد مسئول بوده است.

همینجا از شما استدعا میکنم بقیه ی رعنا را رها کنید برادر.

محض اطلاعتان تصمیم داریم باقی رعنا را بدهیم دست شهدای شهر برایمان نگاهبانی کنند. لذا خواهشمندم بقیه ی طرح هایتان برای رعنا را بایگانی کنید چون کارهای فاخر بسیار و ملی برای آنجا داریم.

علی کله مال شما، رعنا مال شهدای ما.

جناب دوایی فر،
واقعاً خبر ندارید که قلب بسیاری از مردم دزفول برای تخریب چشم انداز نازنین رعنا شکسته است؟
آیا شهر ما شهری کوهستانی و در محاصره ی کوه و تپه است که فرصت توسعه ی تخت(FLAT) شهر برای تان مقدور نیست؟
این چه آشفته بازار مهیبی است که با دادن تراکم و اجازه آپارتمان سازی به راه انداخته اید برادر؟

مردم هر خیابانِ بدون آپارتمان در دزفول با ساخت اولین مجتمع در آن خیابان به عزا می نشینند. نگویید که خبر ندارید اخوی.

شما انسانی پاک نهاد و لطیف هستید جناب دوایی فر، چگونه شکستن دل همشهریان را توسط بساز بفروش ها به نظاره نشسته اید؟ چرا راهی را می روید که اکنون تهرانی ها به چه کنم چه کنم رسیده اند؟

چرا مجوز می دهید تا آسایش زنان دزفولی را در حیاط خانه شان بگیرند؟

شما که طعم تلخ آپارتمان نشینی در مشهد و جاهای دیگر را احتمالا چشیده اید برادر.
شما که بهتر از من می دانید کرباسچیِ تکنوکرات، پروژه ی ملی «انهدام حیاء» را با زیر پا له کردن بحث فقهی و شرعی «اشراف» کلید زد.

و پس از اینهمه سال،

حال که ارشدترین مقام اجرایی کشور که تجربه و دانشش صدبرابر حضرتعالیست به این نتیجه رسیده که انهدام حیای معماری و نابودی امنیت زنان ایرانی در حیاطهای شخصی شان کار عبث و غلطی بود ، شما و حضرات مسئول چرا توسعه آپارتمان نشینی را همچون وَبا به جان دزفول انداخته اید؟
جناب دوایی فر ،
خدا میداند همان کمک ناچیزتان برای تشویق ترمیم بافت قدیم را همیشه دعاگو وشاکر بوده ام.
اما خواهش می کنم باقی رعنای زیبای شهرمان را به کام ساخت و ساز فرو نبرید.
خواهش می کنم پیش از آنکه تکلیف تبعات ضدفرهنگی را در پیاده سازی و اجرایی پروژه ی طاووس روشن کنید کار این چاه ویل را جلوتر نبرید.
دزفول همچون ماهشهر، شهری بی ریشه و جدید الحداث و صنعتی نیست.
دزفول عصاره ی هزاران سال تمدن است.
بیایید طراحی هایتان را براساس ثروت های موجود (عوارض زمین وجغرافیای طبیعی ) بنا  نهید
جناب دوایی فر،
منتظر اداره میراث فرهنکی دزفول نمانید(ظاهرا دستشان تنگ است و بودجه ندارند)
بیایید گنبد مقرنس و باستانی رودبند را از مرگ نجات دهید. هنوز استاد عُروه که فرمول تهیه ملات روکش گنبد را بلد است نفس می کشد.
خواهش می کنم ، ساحل دز را به قیمت نابودی شکل طبیعی آن بیش از این مورد توسعه بی رویه قرار ندهید.
باغ گودول را نابود نکنید.
بازار تال را بنا کنید اما بدان نگاه تجاری ننمایید بگذارید این بازار عظیم به بهانه ایجاد 1000 شغل، پایگاهی فرهنگی برای ایران باشد.
ساعت 3:15 بامداد است و دستم دیگر توان نوشتن ندارد وگرنه خروجی های فرهنگی آن بازار تالی را که بنده از شما قولش را گرفتم برایتان میشمردم.
از شما خواهش می کنم برای زیباسازی حاشیه ی دز از مردم شهر نظرخواهی کنید و زیباسازی را با محوریت حفظ اصالت محیطی دنبال نمایید
جناب دوایی فر،
شجاعت خوب است برادر،
اما اندازه دارد.

      با احترام : مهران موزون

 

پی نوشت 1 ) انالله و اناالیه راجعون  +   

پی نوشت 2 ) گذر سید جمشید  +



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , شهرداری , دوایی فر

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قرار ما این نبود آقای مهندس!

قرار ما این نبود..

 

این پُست تکمیل می شود..منتظر باشید

***

 

عیدانه ی استاد مه لقا به دوسون دیسون

اِی ساقی ماهِ رَمَضون جومُم دِ

سربونِ مَهِت نِشِسُمَه دونُم دِ

سی روزِ کِ اَی خم تُ افطارِ کُنُم

مُ عیدی مَخُم تُ نورِی افزونُم دِ

 

 

نیمه شب گذشته ساعت 2:15 بامداد یکی از دوسون همیشگی دیسون کامنتی خصوصی را برایم گذاشته است که بی اجازه ی ایشان در اینجا درجش می کنم منتها نام ایشان محفوظ خواهد ماند. این کامنت را دیسون تقدیم می کند به روح نازنین تمامی پدرها و مادرهایی که عید فطر گذشته سایه شان برسر خانواده بود و امسال در عالم برزخ روزی خوار حضرت حق جل و علا هستند :

(( خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمین خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت خداحافظ ماه شب های نورانی قدر عید فطر روز سربلندی از آزمون اخلاص بر شما حاج مهران عزیز  بنده ی شایسته خداوند مبارک گل حاج مهران داغونم اولین سالی است که عید فطر مادرم در کنارم نیست ؟ زیرا چند ماه پیش بر اثر ایست قلبی عمرشان ........... امروز برسر مزارشون که رفتم سر مسیر بر مزار پاک شهید مه لقا اگر لایق باشیم فاتحه ایی قرائت نمودم. بعد مزار مادر و صحبت هایی که با او نمودم ، آخر هر سال ماه مبارک شبها زنگ می زد وما را بیدار می نمود حاجی التماس دعا ، داغونم خدایا آخر مادرم جوان بود چرا؟..... ولی معبودا بازهم هرچه خود مقدر بفرمایی شکر . ))

دیسون : نثار دلاور عملیات فتح المبین شهید علیرضا مه لقا و همچنین روح آسمانی مادر این کامنتگذار محترم : فاتحه مع صلوات

 



موضوعات مرتبط: دیسون , دوایی فر , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٧ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهید اول

علیرضا مه لقا یکی از شهدای مظلوم دزفول است که اوائل دهه ی شصت به شهادت رسید. ایشان برادر استاد غلامرضا مه لقا هستند که شعر زیر را به مناسبت دهمین سالگرد شهادت برادر، در رثای شهیدان به خون خفته ی شهرمان و به گویش دسفیلی سروده اند.
جالب اینجا که شعر را یکی از ارادتمندان استاد مه لقا (بنام آقای محمد پورخلیلی) برای دیسون ارسال نموده که ظاهرا مدتها قبل وقتی که آقای مه لقا در مسجد شهید توتونچی شعر را می خوانند آقای پورخلیلی خوش ذوقی به خرج داده و شعر را در حال شنیدن یادداشت می کنند.
جناب پورخلیلی در ایمیل دوم خویش روشن نمودند که شعر نیاز به باز تنظیم دارد و این شد که من با مهندس مه لقای عزیز تماس گرفتم و ضمن تصحیح و تنظیم دقیق شعر، دلم را منور به اشعاری آتشین و جانسوز نمودند که زبان حال مادران شهدای دزفول است.
راستش را بخواهید، غلامرضا مه لقا پشت گوشی شعر می خواند و من اشک می ریختم.
هرچه باشد سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند..چه رسد به شعر، که قله ی سخن است.
بنظرم رسید که اشعار بسیار زیبای آقای مه لقا (اشعاری که از تمام شعرهای اخیرش در دیسون، قدرتمندتر و سوزاننده تر است) را برای سرایش در ماه محرم امسال به اساتیدی همچون آل مبارک و رکنی (که خدا حفظشان کند) ارائه کنیم تا با نوای سوزناک مارضویی، جگر عزاداران دسفیلی را جلا دهند.

نام شعری که استاد مه لقا به مناسبت دهمین سالگرد شهادت برادر و در اوائل دهه ی 70 سروده اند «یاد شهیدون» است.شعر بسیار ساده و مردمی است.
نکته : یکی از قِلِق های شعری آقای مه لقا این است که در میانه ی برخی از مصرع ها، می بایست مکثی طولانی تر از سکته های رایج شعری داشت. این مکث نه تنها شعر را زیبا تر می کند بلکه حزن و وزانت شعر را به مراتب افزایش می دهد.
مشکل اینجاست که این مکث بیشتر به لحن خواندن بر می گردد و کمی انتقال آن به صورت کتبی برای خوانندگان مشکل است.
در نظر دارم یکی از اشعار زیبای آقای مه لقا را با صدای نازنین خودشان در دیسون منتشر کنم. (اگر اجابت کنند ایشان).

 

(شهید علیرضا مه لقا)


یاد شَهیدون

 یاد او روزا کِ عَرسامون بِ رِختِن سَر زِمین

دورِ قرآن گِردِ  بی سِم پِ هِزارتا هَم نِشین

 تا میومَّ  بُنگِ الله اَ مِناری مَسجدا

پِی دِلامون دو بِ کَندیم تا رَسیم خونی خدا

کُل دِلامون صافِ یَ رَنگ لِف خودِ تُنگِ طِلا

قُوّتِ قلب و اَنیس و مونسِ هَم، می بَلا

ری بِرا بی دیم، خدادونَ اَ کینه دیرِ دیر

اَحَسیدی وا  بَدی، کُلمون بِ جِسّیم تَخشِ تیر

روزگارِ خَوشِ داشتیم پِی شَهیدونِ خدا

هَمَّشون یواش یواش رَفتِن اَ پیشمون بی صِدا

 یادِ او روزا بِ خیر، اُخ کِ چِ حالِ داشتِیم

دَس بِ دَس، شونَ بِ شونَ چِ دُعایِی داشتِیم

یادشون بُردَ عَمونُم لِف خُودِ کَربُ  بَلا

ای خدا موندیم اُمون جا! هی کَشیم آه و صلا

 نَم بُوَو اَندو خُدا، یَ شو نِشینِن پیشُمُون؟

تا کِ گَردِیم دورِشون، بوسَ زَنِیم کُل لارِشون

اندُبارتَ  اَ خُم آغا امام! جُومِی زَنِیم

مَسِ مَسو... لولِ لول!  اَوِردِ  وحدت سَر کَشِیم

 حَلقِی اَ ذِکری گِرِیم اَندو شَهیدون شَعمُمُون

بَل خدا رحمی کُنَ مِی رَ شَهیدون بُردُمون

 مِی وَصیّت نومچَشون کُردِن نَصیحَت کُلُّمون

رَ شَهیدون رَ خُداس، ایانَ کُلِّ حَرفُمون

 نَم خَورَ ضَربَ ایی کِشور تا که رَهبر عَلی یَ

مُقتَداش  مُولا علی رَهِش رَهِ خُمِنیی یَ

  نَم بُووَ کُور، رَ شَهیدون که رَهِ حُسِنیی ی َ

  کُلُّمون یادمون  بُووَ خامِنه ای خُمِنیی یَ

       شاکرا یادِ شَهیدون بُخُدا یادِ خُداس      

  یادِ جون دایَنِ گُل، سرِ خاک و رَملِ کَربِلاس

(غلامرضا مه لقا : شاکر)

 

شهید دوم

چندی پیش و به دنبال درج برخی از اشعار استاد مه لقا، یکی از خوانندگان همیشگی و گرامی دیسون ایمیلی برایم فرستاد که عیناً در اینجا درج می شود :

سلام برادر. این یه شعر هست در مورد شهید عبدالحمید صالح نژاد فرمانده گردان حمزه لشکر 7 دزفول. من به همت سید عزیزالله پژوهیده هم رزم شهید، با این شهید بزرگوار آشنا شدم. فقط لطفا ننویسید شعر از کیه. اگه خواستید بنویسید یه جوون 23 ساله نوشته. یا علی (دیسون علیرغم میل باطنی، خواسته ایشان را اجابت نموده و از درج نام شریف این بسیجی متواضع خودداری می کند، ضمن اینکه این شاعرگرامی و جوان،  حتی نامی برای این شعر زیبا اعلام نکرده اند و دیسون به نیابت از ایشان نام شعر را «سربدارون» می گذارد مگر آنکه ایشان نامی برای شعر ارسال کنند و یا همین نام را تایید فرمایند)

تقدیم به فرمانده فرمانده ام سردار شهید عبدالحمید صالح نژاد:

سربدارون 

قلمُم مخو که امشو  اَ  حقیقتِ  نِوِ سَه

اَ مرام سربدارون، اَ  طریقتِ  نِوِ سه

دل مُ پیا نبیدَه سرِ قصَّنَ دِرارَه

دمِ یَ شهیدهَ کِلمه، سرِ زونُمِ میارَه

مخُم اَ کسی نِوِسُم که مراد شهرمونه

یل کربلای دسفیل، سی هجوم بعثیونه

نشناخته و ندیدَه، مُ غلوم خُلقِ خوتُم

که قدَم وَنُم اَ جا تو، هه دُعامَ مِ قنوتُم

تو فِدُیی ولایت، نَ بِ قِصّه و نَ بِی جا

نه به وَخت جبهه رفتن! که به هر زمون و هرجا

به زبون حال بگفتی، تو بدون هایُ هویی

« سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی »

بمَنُم کِلِک به دندون، اَ ایی کار آسُمونی

که تو قائد سپاهُ، وسط مجاهدونی!

رهِ رسم جاوِدونت، بووه مشق لِف اُمونا

ایی مرام نابت ای کاش، رووَه مِنِ کل خونا

دَسِ «سِی عزیز» طِلا با، که تُونَ به مُ شناسُند

اَ ره تو هر کَ وِرگشت، اَ ایی قافله به جا مُند

وری مش حمیدِ صالح، وری دس اُمونَ هم گِر

سی مُ آبُرو نَمُنده، وری آبرو سیُم خِر

وری مش حمید که بینی، قَپی وضعمون خرابه

دل بِ قرار مَهدی(عج)، هنی یَم مِ تبِ تابه

وری مش حمید! علی کن! علی یَ کلیل کارا

«متحیرم چه نامم، شه ملک لا فتی را»



ترجمه:

قلمم امشب میخواهد از حقیقتی بنویسد
از مرام سر به داران از طریقتی بنویسد
دل من مرد آن نبوده است که در این باب سخن آغاز کند
دم مسیحایی یک شهید است که کلمات را سر زبانم می آورد
میخواهم از کسی بنویسم که مراد شهرمان است
یل کربلای دزفول در هجوم بعثیان بوده است
نشناخته و ندیده من مرید خلق و خویت هستم
که پا جای پای تو بگذارم، این دعایم است در قنوتم
تو فدایی ولایت نه فقط به زبان و نه بیجا و نادرست
نه فقط به وقت جبهه رفتن بلکه در هر زمان و مکانی
به زبان حال میگفتی تو بدون هیچ جلب توجه و خودنمایی
«سر خم می سلامت شکند اگر سبویی»
انگشت بر دهان میمانم از این عمل آسمانی
که تو در حالی که فرمانده هستی در میان مجاهدان قرار داری
راه و رسم جاودان تو سرمشق امثال ماهاست
ای کاش این مرام ناب تو در همه خانه ها رسوخ پیدا کند
دست سید عزیزالله طلا که تو را به من شناساند
از راه تو هرکس برگشت از این قافله جا خواهد ماند
برخیز مش حمید صالح نژاد، برخیز و دست ما را هم بگیر
برای من آبرویی نمانده است، برخیز برایم آبرو بخر
برخیز مش حمید تا ببینی که خیلی اوضاعمان خراب است
دل بی قرار مهدی هنوز هم در تب و تاب است( در تب و تاب آمدن)
برخیز مش حمید و بگو یا علی، که علی (ع) تنها کلید کارهاست
«متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»



دیسون از راهی دور دست سید عزیزالله پژوهیده را برای تربیت چنین شاگردان بسیجی شوریده حالی می بوسد.

سیدجان، کاش همه چون تو میتوانستند عشق شهیدان به خون خفته مان را به نسل های بعدی منتقل کنند. آجرک الله گَ گَ ...آجرک الله.

پی نوشت 1 ) محمد کوره پز، وبلاگ تنیر را با پستی داغ، گرم کرده. توصیه می کنم  چیچال های خود را سریعا به تنیر بزنید. +



موضوعات مرتبط: شهید , حمید صالح نژاد , دیسون , شهید علیرضا مه لقا

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

دلا امشب چرا دلدار نیامد

صدای پای آن غمخوار نیامد

دگر جانم به لب آمد که امشب

چرا بوی خوش آن یار نیامد

شعر از : شاکر (مهندس مه لقا)

 

پی نوشت : هر کسی روزی از روزهای خدا خواهد مُرد. سالهاست که از خدای بزرگ خواسته ام مرگ مرا بیست و یکم ماه مبارک رمضان (ساعت 3 بعد از ظهر ) هر سالی که مصلحت می داند قرار دهد. التماس دعای اجابت دارم از دوستان.



موضوعات مرتبط: علی , محراب , شمشیر , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

بامداد هر روز تشتی مس خود را در حالیکه پارچه ای نخی و نرم روی آن کشیده و یک سینی روی نیز بر روی تشتی(tashti) گذاشته و تشتی برسر، از خانه خارج شده و از شیب کوچه ی مسجد سیدصالح بالا آمده و از زیر سایبادی که جنب خانه «حسن بلقیش» بود گذر کرده و به «فن فراخوونی» سردره، درست مقابل حسینیه سبط شیخ انصاری بر زمین می نشست.

جایی که صدای دورگه و مشهور مرحوم «جواذتقی» و لوبیه های سبزی که می فروخت در کل محل می پیچید.

تشتی فرنی را بر زمین نهاده و کاسه های جِیل (jail) کوچک را به کناری می گذاشت برای آنان که سرمسیرِ رفتن به کار خود، ابتدا نان گرمی از نانوایی محل می خریدند و سپس یک کاسه ی جیل کوچک سبز یا آبی، فرنی خوش عطر آرَضا را خریداری و گرمای نان و فرنی را با هم نوش جان می کردند.

اینها اما، مشتری های فرعی «آرَضافرنی فروش» محسوب می شدند.

مشتری های اصلی و پروپاقرص فرنی آرضا، خانواده ها و خانه های کوی سبط شیخ بودند که زمستان و تابستان یک پای ثابت سفره های حلال صبحانه شان، کاسه ای داغ از فرنی آرضا بود.

فرنی در فرهنگ صبحانه خوری دسفیلی ها، قرنهاست که جزئی از صبحانه کلاسیک آنهاست.

همین حالا هم بَحتیَه(bahtia)فروشان دسفیل، به عنوان جورِ جنسشان، فرنی هم دارند.

فرنی غذایی شیرین است و بحتیه در دسته بندی خوراک های نمک دار محسوب می شود اما مخلوط فرنی و بحتیه نیز طعمی لذیذ دارد.

به درستی نمی دانم فرنی آرضا چند دهه بر سفره های صبحانه کوی سبط شیخ حکومت می کرد اما من در سال 1353 پنج ساله بودم که دست در دست پدر برای خرید فرنی به مقابل حسینیه رفتم و با چهره ی کسی آشنا شدم که 5 سال بود دستپختش را مادرم قاشق قاشق به کامم می ریخت.

پیرمرد در نهایت خوش اخلاقی و مشتری مَداری، تشتی فرنی خود را که حداکثر 30 کیلو فرنی داشت می فروخت.

(شعری از استاد مه لقا)

آ رضا مرد خدا بید بُ خدا
اَلِ ایمونو سَخا بید بُ خدا
مَم اَ تشتِ فرنی یش نوشیدُم
دَس پختش با صفا بید بُ خدا

 

آرَضا در کارش سِنگِ سَخ نداشت.

او کَمچه ی مس خود را در تشتی می زد و کاسه های مردم را پر از فرنی معطری می نمود که به جرأت می گویم تا به امروز، بدیلی در خوش طعمی نداشته است.

خوب یادم هست که او هیچ مشتری را بخاطر کم پولی رد نمی کرد.

این رفتارش درست مانند آن پیرمرد حلواقُبیت فروشِ نابینا بود که خیلی ها در یادها دارند او را.

آرَضا عادت داشت وقتی در ظرف مشتری به اندازه ی پولش کمچه کمچه فرنی می گذاشت، پس از آخرین کمچه، یک نیم کمچه نیز اضافه می کرد و البته با چاشنی یک جمله : هُن بووَه.(معادل : بیا باباجان)

این فقط فرنی آرَضا نبود که نرم و لطیف و راحت الحلقوم بود بلکه تُنالیته صدا و رفتار ایشان هم در نهایت مهربانی و ملاحت بود.

در حافظه ام که تا سال 59 بخشی از گوشت و پوست و استخوانهایم مدیون فرنی خوش عطر و پاکیزه ی او بود بیاد ندارم که مرحوم آرَضا فرنی فروش با کسی بداخلاقی یا بحث و جدل کرده باشد.

آنان که با این شخصیت آشنا نیستند شاید بگویند: چه چیز خاصی در او هست که راجعش دست به قلم برده ای؟

گوش کنید تا بگویم :

فکر می کنم این مهم باشد که :

شما مردی عیالوار باشید،

مومن باشید،

نماز جماعت تان پشت سر آقاشیخ منصور سبط شیخ(قدس الله نفس الزکیه) در مسجد آقافتاح ترک نشود،

توکلتان به خدای بزرگ، سر به آسمان بساید.

رزق و روزی یک خانوار پرجمعیت را از درون یک تشتی 30 کیلویی فرنی تأمین کنید.

و خدا شما را موفق گرداند که با همان یک تشتی فرنی 5 دختر را به سربلندی به خانه بخت فرستاده و سه پسر را داماد نمایید.

از دیپلم گرفته تا لیسانس فرزندان خود را درس خوانده بار بیاورید.

آلوده به لقمه ی حرامشان نکنید (فقط به این بهانه که عیالتان سنگین است).

آیا اینگونه نیست که بسیاری از کسبه ی امروزی ترازوی دیجیتال در مقابلشان است و برای فروش خواربار معمولی انگار که در حال فروش طلا و زغفران باشند دستشان برای 1 گرم اضافه میلرزد؟

فروشندگانی را می گویم که محتوای دکانشان چند ده میلیون تومان است و امیدشان به یک تشتی فرنی نیست.

اما کسی چون آرَضا، نان یک جمعیت سنگین را از درون یک تشتی فرنی که نه!! بلکه از خدای ارحم الراحمین طلب می نمود.

اینکه خیلی راحت پس از کشیدن فرنی در ظرف مشتری یک نیم کمچه هم بی آنکه دست و دلش بلرزد اضافه می کرد و با محبتی خالصانه میگفت : هُن بووَه..بی یَن بووَه..

اگر توکل عارفانه و عالمانه به رزاق حقیقی نیست پس چیست؟

مرحوم آرَضا فرنی فروش سید و سادات نبود اما همه او را «آ» می گفتند.

مخفف «آقا».

و حقیقتاً او بر دلهای مردم محل، آقایی می کرد.

به عینه می دیدم که مردم از بحتیه فروش محل (در حالیکه فرنی هم داشت) فقط بحتیه می خریدند و فرنی خود را از آرَضا خدابیامرز می گرفتند.

وقتی فرنی آرَضا تمام میشد مراجعین اگر بُکَرون فرنی او مانده بود بازهم به فرنی بحتیه فروش ترجیحش می دادند.

نه بخاطر اینکه پیرمردی نحیف نشسته در کناری فرنی می فروشد و مردم بخواهند از روی دلسوزی فرنی او را بخرند.

نه!!

این، طعم اخلاق، منش و طبع والای آرَضا بود که قلوب مردم را در اسارت خویش داشت ضمن اینکه یگانه بودن مزه ی این فرنی و پخت استادانه ی آن، شامه ی مردمِ در حال گذر را زمینگیر می کرد.

سالهاست که طعم آن فرنی را هرگز تجربه نکرده ام.

 

 

دوشب پیش همسرم فرنی پخته بود.

دست خودم نیست سطح توقع فرنی خوری ام به دلیل اینکه نمک پرورده ی مرحوم آرَضا فرنی فروش هستم بالا رفته.

کمی فرنی خوردم.

زبری زیادی داشت.

از آن عطر خوش جوهرهِل هم خبری نبود.

بی اختیار یاد آن مرحوم افتادم.

به فکر افتادم از سجایای آن مرد و پاکیزگی نانی که برای زن و بچه در می آورد بنویسم.

گشتم و از آنجا که جوینده یابنده است با دو تن از پسران محترم ایشان ارتباط تلفنی گرفتم.

حس کردم برایشان کمی عجیب است که کسی از نانخورهای پدرشان سراغ آن مرحوم را گرفته.

هرچه باشد یک محله و کوی، نانخور آرَضا بودند.

الحق که فرزندان خلف همان پدر بودند.

مهربان،

آرام،

متواضع،

منیع و خوش برخورد.

از تشتی و کمچه ی مشهور پدر پرسیدم.

گفتند که در گذر ایام از دستشان داده اند.

گفتند که مرحوم آرَضا فرنی فروش متولد 1303 و متوفای 1376 بوده است.

 

گفتند که تابستان ها همراه با اذان صبح بر می خاست و بساط پخت فرنی را برپا می کرد.

و زمستان ها ساعتی پیش از اذان.

ماه های رمضان فرنی را ظهر برپا می کرد تا برای افطار مردم محل آماده باشد.

گفتند که در بازار خراطان (روبروی دکان مرحوم حاج رحیم مزبان) دکانی شریکی داشته است که در آن تره بار می فروخته.

و،

گفتند که از درآمد همان تشتی ناچیز فرنی که به تنهایی از نیمه های شب بار آتش کرده و پخته و صبح بر سر گذر به فروش میرسانده سهمی نیز به شریک مغازه اش در خراطان میداده.

چرا؟؟

چون خود را برای زمان فروش فرنی (مثلا 6 تا 8 صبح هر روز ) که باید به دکان و کمک شریک خود میرفت بدهکار میدانست و لذا از سود فروش تشتی فرنی، شریک را نیز شریک می کرد.

حاح محمود می گفت : یک مرتبه به پدرم گفتم که پدرجان، اینکه شبانه برخیزی و این فرنی را آماده کنی و صبح زود به فروش برسانی چه ربطی به شراکت دکان دارد؟

گفت : بووَه اُمون رفیقیم. ایی قصانَه مکُن.(باباجان ما با شریکم رفیقیم. اینگونه صحبت مکن).

یادمان باشد دوستان،

آرَضا زمان اذان تا 8 بامداد خود را متعلق به کار و شغل می دانسته.

این البته فرهنگ رایج آنزمان بود که کار و تلاش برای رزق و روزی از 6 یا 7 بامداد شروع میشد.

خلاصه آنکه در رابطه با آن مرحوم، دو عبارت بِرَند بود در منطقه.

یکی : آرَضا فرنی فروش

دیگری : فرنی آرَضا.

بنظرم حال که برند اولی دار فانی را وداع گفته، برند دوم را می توانیم احیا کنیم.

به فرزندان ایشان پیشنهاد دادم تا یک بار دیگر و پس از 33 سال، فرنی آرضَا را زنده کنیم و محرم هرسال یک تشتی فرنی درست همانجایی که مرحوم پدرشان بساط می کرد بین عزاداران رهگذر از کوی سبط شیخ توزیع کنند.

خوشبختانه پذیرفتند و استقبال هم کردند.

مشکل اینجاست که هنر فرنی پزی پدر را (با همان کیفیت) تنها حاج محمود از میان 8 فرزند حاجی به ارث برده است.

بنظرم، شیرین تر از فرنی آرَضا این بود که تمامی فرزندان آن مرحوم هنر پُخت آن را می آموختند که متاسفانه چنین نشده.

نکته ی آخر اینکه حاج محمود تأکید داشت که دلیل اصلی خوش طعمی فرنی پدرم، سلام و صلواتهایی بود که پای شعله ی پخت فرنی دائما بر لب داشت.

ظاهراً همسر گرامی آرضا سال 1370 مرحوم شده و شش سال بعد نیز خود حاجی دعوت حق را لبیک گفته و در کنار مزار همسرش در شهیدآباد(جایی نزدیک سد تنظیمی) برای همیشه غنوده است.

شعر سنگ مزار مرحوم : آقا رضا کتکتانی

پدرم دیده بیادت اشکبارست هنوز

غم نادیدن تو بار گرانست هنوز

آنقدر مهر و وفا برهمگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز

 

 

 

 

نثار روح پاکیزه اش فاتحه

 

  کلمه ها و ترکیبهای تازه :

1) تشتی (tashti) : دیگ، قابلمه

2) جِیل (jail) : سفالی

3) بحتیه (bahtia) : شیربرنج

4) سِنگِ سَخ (senge sakh) : سنگ و ترازو (کیل و ترازو)

5)کمچه (kamcha) :

6) حلوا قُبیت (halwa ghobeyt) : خوراکی خوشخور و شیرین و چرب است که رنگی سفید داشته و غالبا با زدن انگشت و پیچاندن آن دور انگشت تناول میکنند. همدانی ها به درستی نامش را حلوای «انگشت پیچ» گذاشته و در سطح کشور سند رسانه ای اش را به نام خود زده اند.

7) بُکَرون (bokaroon) : تهدیگ (تهدیگ برنج، تهدیگ هر خوراکی که به کف قابلمه می چسبید)

8) سایباد (saaibaad) : تلفظ صحیح زیرگذرهایی است که در محلات دزفول وجود دارد که به غلط «سَعبات» یا «ساباط» گفته می شود.با تشکر از مهندس عباس موزون (کارشناس ریشه یابی واژگان دسفیلی) که این واژه را بار دیگر احیا کردند.

سایباد= سایه+باد می باشد که ماهیت وجودی این معماری ظریف و زیبا را تداعی می نماید



موضوعات مرتبط: فرنی , دیسون , دزفول , دسفیل

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()