(( لعنت الله علی قوم الظالمین ))

(( این پیکر پاک مسجد 250 ساله ی آقا فتاح است ))

 

شب گذشته داغدار فروریزی پاکیزه ترین سجده گاه دزفول بودم که ایمیل یکی از دوسون دیسون و درخواست فرصت ارائه مطلب در خصوص این مصیبت، مرا بر آن داشت تا علیرغم اهمیت پُست «تخم شیطان» صحنه دیسون را در اختیار ایشان قرار دهم تا سخنانی مهم در این زمینه را ابراز نمایند.

چه اینکه، تخریب یک مسجد مگر جز با هدایت ابلیس صورت می گیرد؟

سخنانی که بخش اول آن هم اکنون (ساعت 22:45 شامگاه 3/4/91 سه شنبه) رسیده و بارگذاری می شود و آنگونه که این دوست فرهیخته فرموده اند، هم اکنون نیز در حال نگارش ادامه آن هستند.

 

« شهادت آقا فتاح»

از کجا بیاغازم ؟

از کدام گور سوخته بگویم ؟

به کدام گوش ناله کنم ؟ به کدام گوشه سر بگذارم ؟

بگذارید سر بشکنم بر دیوارِ مصیبت.

بگذارید دل بشکنم بر صخره های خشکیده ی رود شهرم.

آهای شمایان!
آهای .......

ای که به دزفولی های سفر کرده می تازید و به سفر ناکردنتان می نازید

ای که هر گاه همشهری های عاشقتان به آغوش شهر می آیند با چشم کینه می نگریدشان.

ای که جویندگانِ دانش و روزی را به زخم زبان تعقیب می کنید و به تازیانه ی بی مهری می آزارید.

امروز پاسخ دهید.
به این قلم پاسخ دهید.

امروز با همان زبان به این قلم پاسخ دهید.

اهل محله ی شیخ انصاری هستم.

کودکی ام را در مسجد آقافتاح گذراندم.

جلسات قرآن ما پیش از جنگ و ضمن جنگ بر بوریاهای آفتاح برگزار می شد.

بر آجرهای مربع منوری که قدوم مسح کشیده ی شیخ کبیر انصاری و سبط جلیل القدرش بر آن قدم زده و نماز گزارده بودند.

ما کودکان محله ی سبط شیخ بر این آجرها می نشستیم و در عطر شبانگاهی آبزده ی آجر فرش ها در حیاط مسجد، دایره وار با نوجوانان همسن و سال، جلسه قرائت قرآنی را تجربه می کردیم که بعدها رئیس جلسه اش سال های سال در عراق به اسارت رفت.

من کنار عبدالرضا می نشستم.

دوست خوبی که چشمان ظاهریش نابینا بود و چشم دلش از همه ی ما بیناتر و قرآن را آخر از همه می خواند.

همه ی ما یک آیه را می خواندیم و او می شنید. او آخرین کسی بود که می خواند و هنگامی که می خواند همگان می فهمیدیم که بهتر از همه ی ما خطوط قرآن را دیده بود.
محکم می خواند. سلیس و بدون خدشه. درست مانندآفتاح.

آفتاح خیلی پاک بود، محکم و سلیس و بدون خدشه.

نه این که در سوگِ شکستنِ آقا فتاح، احساساتی شده باشم.
نه.
خدایا تو می دانی که این دلنوشته را چقدر خالص می نویسم. ای صاحب رمضان! شاهد باش که آن چه خواهم نوشت خالص است و راست.

آفتاح ......... آفتاح...........

در این عمر کوتاه در 23 شهر سکونت کردم و مساجد بسیار دیدم.
و هیچ مسجدی را در تمامِ عمر به قدر آفتاح، نورانی و پاک و متواضع  ندیدم. آرام و آرامش بخش.
دنج و صمیمی.
اصیل و سر به زیر.

همچون پیری نورانی که به دور از هیاهو و قیل و قال مدعیان، به « از راه رسیدگان» و طالبانِ سلوک و عبادت، آرامش هبه کند و روح نوازی نماید.

بهانه ی این نوشته اما آفتاح نیست.
که برای این مصیبت، فکرهای بزرگتری در سر دارم و تا اقدامات عاجل و اساسی نکنم از پای نخواهم نشست.

من به آفتاح بدهکارم.
همه ی عمر به او بدهکار بوده ام.
و تا هنگام مرگ از دِین این مسجدِ فخیم نخواهم رَست.
همه ی ما بدهکاریم.

شمای خواننده هم بدهکارید.
عمری باشد خواهم گفت چرا.
بهانه ی این نوشته ها اما، آفتاح نیست.

می خواهم از آنان بگویم که نشسته اند:
چشم به تماشای ابلیس دوخته.
و زبان به زخم زدن بر برادران مسافر، افروخته.
می خواهم خطاب به آنان بنویسم که :
در تخریب شهر شریکند.
و در تعقیب برادران، سهیم.
فراز دوم این داغنامه همین امشب تقدیم خواهد شد.

منتظر باشید....


  



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()