ادامه پُست شهادت آقا فتاح

نکات مهم :

این پُست که پنجشنبه 91/4/5 آپ شده ، ظهر امروز جمعه  91/4/6 با افزودن دوصفحه مطلب، به روز گشته است.

1- این پُست بسیار طولانی است لطفا پیش از خواندن آن از مسئولیت های فردی و جمعی خویش حدود 2 ساعت مرخصی بگیرید.موبایل خود را خاموش کنید.

2- این پُست را حتماً بخوانید...کامل بخوانید.

3- نیت غایی نویسنده تقویت وفاق عمومی همشهریان بوده و هست.

4- نویسنده ی محترم مطلب آماده ی پاسخگویی به کامنت های شما عزیزان است

5- لطفا محتوای کامنت ها مربوط و درباره ی موضوع باشد

6- به ردیف دوم حتما عمل نمایید.

7- دست علی به همراهتان.


از کجا بیاغازم ؟
از کدام گور سوخته بگویم ؟
به کدام گوش ناله کنم ؟ به کدام گوشه سر بگذارم ؟
بگذارید سر بشکنم بر دیوارِ مصیبت.
بگذارید دل بشکنم بر صخره های خشکیده ی رود شهرم.
آهای شمایان!
آهای .......
ای که به دزفولی های سفر کرده می تازید و به سفر ناکردتان می نازید.
ای که هرگاه همشهری های عاشقتان به آغوش شهر می آیند با چشم کینه می نگریدشان.
ای که جویندگانِ دانش و روزی را به زخم زبان تعقیب می کنید و به تازیانه ی بی مهری می آزارید.
امروز با همان زبان به این قلم پاسخ دهید.
اهل محله ی شیخ انصاری هستم.
کودکی ام را در مسجد آقافتاح گذراندم.
جلسات قرآن ما پیش از جنگ و ضمن جنگ بر بوریاهای آفتاح برگزار می شد.
بر آجرهای مربع منوری که قدوم مسح کشیده ی شیخ کبیر انصاری و سبط جلیل القدرش بر آن قدم زده و نماز گزارده بودند.
ما کودکان محله ی سبط شیخ بر این آجرها می نشستیم و در عطر شبانگاهی آبزده ی آجر فرش ها در حیاط مسجد، دایره وار با نوجوانان همسن و سال، جلسه قرائت قرآنی را تجربه می کردیم که بعدها رئیس جلسه اش سال های سال در عراق به اسارت رفت.
من کنار عبدالرضا می نشستم. دوست خوبی که چشمان ظاهریش نابینا بود و قرآن را آخر از همه می خواند.
همه ی ما یک آیه را می خواندیم و او می شنید. او آخرین کسی بود که می خواند و هنگامی که می خواند همگان می فهمیدیم که بهتر از همه ی ما خطوط قرآن را دیده بود. محکم می خواند. سلیس و بدون خدشه. درست مانندآفتاح.
آفتاح خیلی پاک بود، محکم ، سلیس و بدون خدشه.

 

 

نه این که در سوگِ شکستنِ آقا فتاح، احساساتی شده باشم.نه.
خدایا تو میدانی که این دلنوشته را چقدر خالص می نویسم. ای صاحب رمضان! شاهد باش که آن چه خواهم نوشت خالص است و راست.
آفتاح ......... آفتاح...........
در این عمر کوتاه در بیش از 20 شهر سکونت کردم و مساجد بسیار دیدم.
هیچ مسجدی را در تمامِ عمر، به قدر آفتاح نورانی و پاک و متواضع  ندیدم. آرام و آرامش بخش.
دنج و صمیمی. اصیل و سر به زیر.
همچون پیری نورانی که به دور از هیاهو و قیل و قال مدعیان، به « از راه رسیدگان» و طالبانِ سلوک و عبادت، آرامش هبه کند و روح نوازی نماید.
بهانه ی این نوشته اما آفتاح نیست. که برای این مصیبت فکرهای بزرگتری در سر دارم و تا اقدامات عاجل و اساسی نکنم از پای نخواهم نشست. من به آفتاح بدهکارم. همه ی عمر به او بدهکار بوده ام.
و تا هنگام مرگ از دِین این مسجدِ فخیم نخواهم رست.
همه ی ما بدهکاریم. شمای خواننده هم بدهکارید.
عمری باشد خواهم گفت چرا.
بهانه ی این نوشته ها اما، آفتاح نیست.
می خواهم از آنان بگویم که نشسته اند به تماشای کید شیطان.
و برادران سفرکرده را به زخم زبان می رانند.
می خواهم بگویم :
به آنان  که در تخریب شهر شریکند.
و در تعقیب برادران سهیم.

فراز دوم:
 
در این فراز قصد دارم از رسم شگفت آوری بگویم که در هیچ کجای ایران و جهان سراغ ندارم.

روی اول سکه :

چند سالی است متوجه شده ام برخی از مردمان شهرم، برخلاف تمامی مردمانِ جهان، همشهریانی را که به دلایلِ شغلی یا تحصیلی، مهاجرت طولانی یا دایمی از شهر داشته اند به دیده ی غیظ و قهر می نگرند و با نگرشی طلبکارانه مدعی اند که این دسته از دزفولی ها حق هیچ گونه اظهار نظر و مداخله در شهر که ندارند، هیچ، بلکه مستحق تنبیه و تنبه نیز هستند.
دزفولیانی که برای کسب تحصیل، رزق و روزی و یا هر چیز دیگر، به مدت طولانی به جای دیگری سفر یا هجرت کنند، سهمی از شهر ندارند و به علاوه اگر هنوز هم به عشق شهر پدری سالی چند بار به شهر آیند، همین سفرها نیز لکه ننگی بر دامان وفاداری ایشان است.
اینان اگر محرم هم به شهر آمده و عاشقانه خود را به مراسم  محرم شهر برسانند، باید تیر و طعنه ی این گونه حضورها را در سایت های فخیم و وبلاگ های مفخم شهر بخوانند که شما محرمیون از دزفول فقط کلوچه و بنگشت و بهار و عاشورایش را می شناسید.
رفتار ذهنی مردمان شهر با این مسافرانِ عاشق، به مثابه رفتار با خائنانی است که دوستان خود را در برهوتی لم یزرع رها کرده و در پی مطامعِ پلیدِ خویش، از معرکه گریخته باشند.
گویی دزفولیانی که به تهران، اصفهان، مشهد، قم و ... رفته اند یک به یک همانانی هستند که باید شهر را می ساختند اما نساختند. گویی که به جز اینان هیچ کس دیگری در شهر نبوده است که بتواند شهر را بسازد.
گویی این محرمیون، تمام اندوخته های ذهنی و یا علمی شهر را با خود برده و رفته اند و با رفتنِ ایشان شهر دچار ناتوانی مطلقِ نسبی!! شده و لذا این افراد به همین جرم باید ، زخم زبان و زخم قلمِ برخی ساکنان شهر را، تحمل و تاوان، پس دهند.
کار به جایی کشیده که این مجرمان بالفطره (بخوانید محرمیون) حتی در سفر به شهر و درمهمانی های دوستانه و خانوادگی  نیز طعنه های تلویحی و کنایه های تصریحی می شنوند که چرا شما ناجیانِ افسانه ای به کمک شهر نمی آیید ؟
حال بخوانید ادامه ی متناقض اما لطیفِ این داستانِ شگفت آور را :
اگر یکی از این دزفولی های سفرکرده تصمیم گیرد به کمک شهر آمده ، ایده و راهکار دهد و یا از اوضاع جاری شهر گلایه ای کند، بلافاصله با این هجمه مواجه می شود که : « سکوت کنید، شما اینجا نبوده اید، شما حق اظهار نظر و اظهار یاری ندارید.عقب بنشینید و به چیزی دست نزنید. شما از این جا بیرون رفته اید پس به اینجا ورود نکنید، شما از این شهر سهمی ندارید، خانه شما اصفهان است ، خانه شما تهران است ، خانه شما مشهد است ، خانه شما دزفول نیست. »
تندترین اظهار نظرها اما این است که: « مقصر شما هستید، زیرا شما شهر را تنها گذاشته اید که اینگونه شده است!! »

و چکیده ی همه ی اینها این جمله است:

شما «از شهر رفتگان»، نه تنها سهمی از اظهار نظر در مسایل شهر و یا مطالبه و گلایه از اوضاع ندارید ، بلکه بدهکار هم هستید.

حال بیایید روی دیگر سکه را ببینیم و در پایان با هم نتایج را بررسی کنیم.

روی دوم سکه :

نخست، برای ساده نویسی و پرهیز از اطاله کلام، نامی بر این دزفولی های از شهر رفته بگذاریم: چیزی مانند « محرمیون ». ظاهرا چون اینان معمولاً محرم به شهر می آیند باید از فیض دزفولی بودن محروم و به دلایلِ نانوشته و ناگفته نسبت به شهر نیز نامحرم باشند!!
اما بیایید یک بار هم که شده پای حرف محرمیون بنشینیم و ببینیم آیا اینان هم حرفی دارند که قابل شنیدن باشد؟ آیا دفاعی دارند که احیاناً - و با احتمال نزدیک به صفر - قابل قبول هم باشد ؟
اگر این قلم به نمایندگی از مُحرمیون، مطالب زیر را به محضر برخی شبهه افکنانِ مطالبه گرِ ساکنِ شهر عرضه دارد چه پاسخ هایی در کامنتیگ دیسون ارایه خواهد شد ؟
-    گیریم که ما برای رسیدن به ناز و نعمت، از شهر رفته ایم و هم اکنون در قصرهای بلور و آب و هوای پاکیزه و آسوده ی تهران و مشهد، لیموناد می نوشیم و شما را عامدانه و مغرضانه تنها گذارده ایم، و به همین جرم نیز می باید از شهرمان حتی در حد اظهار ایده و نظر و یا ابراز دلسوزی و گلایه هم سهمی نداشته باشیم و حتی برای خرید کلوچه ها و بنگشت هایی که همانند «توریست هفتادچینی» بهایش را پرداخت می کنیم باید در سایت های شهر، طعنه بشنویم.
قبول.
اما این ادعا مدعای شما که ما را از دزفول جدید سهمی نمی دهید زمانی به جا و صحیح خواهد بود که شما ساکنانِ محترم (منظور صرفاً همان مدعیانِ زخمِ زبانزن است)چیزی بر شهر افزوده باشید و محرمیون از آن چیزِ افزوده شده سهمی بخواهند. تنها در این صورت است که شما می توانید بگویید که : « چون محرمیون در ایجادِ این دستاوردهای جدید سهمی ندارند پس در خصوصِ آن، ادعا ( و حتی کمتر از آن : « اظهار نظر» هم)  نکنند».
دو برادر را فرض کنید که نام یکی برخی است و نام دیگری محرم.
«برخی» زمین و ملک و خانه ی پدری را در اختیار دارد و «محرم» به سفری طولانی می رود. هنگامی که محرم باز می گردد می بیند که « برخی » مزرعه را فروخته، خانه ی پدری را با خانه کوچکتری تعویض نموده، با دخترکی سرخپوست ازدواج کرده، قنات را خشکانده، مغازه پدر را حراج و همه را خرج اعطینا کرده.
محرم با آه و افسوس می گوید چه اسفناک است که خانه ی پدری و مزرعه و مغازه و قنات از بین رفته و تو با اغیار در آمیخته ای و «برخی»  میگوید تو اینجا نبوده ای پس اظهار نظر نکن در این چند سال من به تنهایی همه ی این کارها را کرده ام و تو در انجام این کارهای بزرگ و چشمگیر مرا تنها گذاردی. من به تنهایی این همه کار کرده ام :
-    زمین را از دست دادم.
-    خانه پدری را تکه تکه کردم و فروختم.
-    مغازه را حراج گذاشتم و با پولش یک دوچرخه خریدم.
-    از غربا زن گرفتم و فرزند دورگه ای را بزرگ می کنم که فردا روز ارث و زمین پدری به نامش سند بخورد.
و تو حتی اظهار نظر هم نکن! تمام این توسعه ها و تلاش های فاخر! کار من به تنهایی بوده است.

از مثال بیرون بیاییم که در مثل مناقشه نیست :
این قلم به نمایندگی از محرمیون دلسوخته ای می گوید که هر محرم به شهر می آیند یک چشمشان برای سیدالشهدا علیه السلام خون می گرید و یک چشمشان برای شهر شهدا اشک.
آن برخی طعنه زن بفرمایند، مگر این محرمیون از شما چه می خواهند که این گونه ایشان را می رانید و زخم می زنید؟ مگر کدام یک از اینان طالب غنایم و نتایجِ رشد و توسعه های عظیم و محیرالعقول فرهنگی و اقتصادی شهرتان!! هستند که شما ایشان را پس می زنید ؟
  هر بار که از شهر می رویم و برمی گردیم می بینیم گلی دیگر بر سر شهر زده اید و با کمال شهامت صاف در چشمان ما نگاه می کنید و در برابر چشمان پرسشگر و آه و افسوس ما با لبخندهایی کمرنگ و بی معنا می گویید :

 

« خُ دگه ای طور بیسه»


-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم خانه های پدری و محلات قدیمی مان را فروخته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم مزارع و باغات را سوزانده یا فروخته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم دیواره های رود را پاره پاره کرده و کت ها را فروخته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم بی حجابی افسار گسیخته ی غربا را افسار رهانده اید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. پوشش و پویشتان به غربا شبیه تر شده است. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. بیش از تهران آنتن ماهواره بر بام ها بسته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم فارسی وان چشمهاتان را پُفآلودتر از سفر قبل کرده است. هر بار بیش از بار قبل
-   میرویم و برمیگردیم:میبینیم بحتیه های سحرگاهی دیرتر به فروش می رسد.چون شما خوابید.هر باربیش از بارقبل.
-    میرویم وبرمیگردیم:میبینیم روحیه کار وتولید از وجود جوانان رخت بربسته و بیشتر منتظر میز هستند.هرباربیش ازبارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. پرده ی حاجب زنان و مردانتان در مراسم مختلط عروسی ها نازکتر و کوتاهتر شده و هربار زودتر از بار قبل کنارش میزنید. هربار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم آپارتمان های نخراشیده دیگری بر کمر رعنا گذارده اید.هر بار بیش از بار قبل.
-   میرویم و برمیگردیم:میبینیم باغ گودول را بدل به خاکستان و باغبانش را آفتاب نشین کرده اید.هربار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم باغات شهر را به رهگذارنِ « باغ نَه بان » فروخته اید محض سوختن و خشکاندنِ درختان و فرونشاندن لهیب آتش عیاشانی که باغ را برای رقص می خواهند و لهو و لعب. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. هیولاهای آجری بیشتری بر ساحل رود رویانده اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. بناهای باستانی بیشتری را رُمبانده اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. کودکانتان کمتر و کمتر دزفولی تکلم میکنند. هر بار بیشتر و بیشتر از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. زنان و دخترانتان بیشتر از تکلم دزفولی پرهیز می کنند.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. معلمان و اساتیدتان کمتر و کمتر دزفولی می گویند.هر بار بیش از بار قبل.
-    میرویم وبرمی گردیم :میبینیم سایه ی سایبادهای{1}بیشتری راازسرمان برداشته اید.هر باربیش از بارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. دهان شوادون های بیشتری را با خاک پر کرده اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم:می بینیم فساددهان و فحشای چشم بر کرانه ی رودتان!!! بیداد میکند.هر باربیش از بارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم آزادتر از قبل در ملاعام ورق بازی می کنید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم آمار زنان و دخترانی که با مانتوی چسبناک در برابر چشمانِ عربا و غربای قلیان به دست، تن به دز می سپارند بیشتر شده است.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. به جای مطالبه ی آب دز، کناره های رود را سیمان کشی کرده و کم عرض بودنِ رود را رسمیت بیشتری بخشیده اید.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. کمتر و کمتر جرئت دارید از نابودی اصالت های شهر حتی سخن بگویید . تا مبادا به دفاع از اصالت ها متهم شوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم زمین فروشی هاتان حلقه محاصره شهر را تنگتر کرده.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم بزرگترین و تنها بیشه ی نیمه گرمسیری ایران زمین، پلنگها و پرندگان دزفول را به تیغ و تبر مهاجمان سپرده و در پستوی خانه ها، تنها به پچ و پچ و نق نق ظاهری بسنده می کنید. اما از مقابل کولر گازی ها و LCD هاتان تکان نمی خورید.هر بار بیش از بار قبل.

                                                   

 (پلنگ دزفول)

-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. زمین بیشتری به اندیمشکیان پاک طینت بخشیده اید چون نتوانسته اید کابل 0641 را به کوی نیرو برسانید.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم دربهای جدیدتری از پایگاه وحدتی را- که با پنجه های پدرانمان بنا شده- در شهرهای مجاور ترکانده اید.هر بار بیش از بار قبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم جانبازان شهر بیشتر مورد فراموشی و دلسردی قرار گرفته اند.هربار بیش از بارقبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم فرهنگ احترام و اعزاز به خانواده شهدا بیشتر بایگانی شده . هربار بیش از بار قبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم مساجد از جلسات نوجوانان خالی تر و آمار والدین مشوق فرزندان در این خصوص کمتر شده است. هربار بیش از بار قبل.
-    میرویم و برمیگردیم و می بینیم درب های منازل بسته تر از بار قبل شده و دیگر خبری از دربهای باز از طلوع تا غروب آفتاب نیست و امنیت عمومی رنگ بیشتری باخته است. هربار بیش از بارقبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم سد دزمان را پیش چشمتان، دیگران سنگر آبرو و فخر خود کرده اند.هرباربیش از بارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. زباله های شهری را کوه کوه بر دامنه ی پاک رعنا تخلیه کرده اید.هر بار بیش از بار قبل.( نوستالژیکترین تابلوی عمرمان که عمری از ساحل شرقی دز به تماشایش نشستیم. )
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم تنورها را خاموش و جوش شیرین کلوچه ها را افزوده اید هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم به غربا شبیه تر و با آنان در اصالت شکنی همراهترید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم نیروی انتظامیِ شهر را تنها و تنهاترش گذارده اید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمیگردیم : میبینیم آمار حضورتان پای صندوق های رای کم و کمتر شده است.هر باربیش از بارقبل
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم مناصب بیشتری را به نادزفولیان سپرده اید .هر بار بیش از بار قبل.

(ظاهراً نادزفولیان از نظر شما برترند به خدمت در شهر تا مُحرمیون که عاشقانه به اصالت شهر پدری عشق می ورزند).

-    می رویم و برمی گردیم ، می بینیم پیران بیشتری را به دل خاک سپرده اید بی آنکه دانسته های قومی، زبانی، محلی و تاریخی شان را ضبط و کلاسه کنید. هر بار بیش از بار قبل.

 

(مرحوم ملا مهدی قلمباز) مأخذ این عکس، دیسون نیست


-    البته در مورد درآمیختن با دختران و پسرانِ سرخپوست و قومیت زدایی ها نیاز نیست چیزی گفته شود چرا که نه شما آن «برخیِ» افسانه ی خیالیِ فوق الذکر هستید ، نه ما محرمِ آن داستانیم. و نه اصلا چنین درآمیختنی در شهر موضوعیت دارد و نه اصلا در شهر سرخپوست های فرضی داریم که موضوع قابل طرح و بررسی باشد.

اما شما برخیون، ممکن است بفرمایید، به کدامین دلیلِ موجه، محرمیون را از اظهارنظر و سهم خواهی در بیان دغدغه های شهر پدری بر حذر می دارید؟ و به راستی بای ذنبٍ قُتلَت؟
حقیقتاً شمایان قائل به کدام کارنامه ی درخشان و گل های بر سرِ شهر زده هستید که بابت آن می فرمایید « محرمیون سخن نگویند زیرا در این زحمات و پیشرفت ها نقشی نداشته اند» ؟
خُب گمان کنم به قدر کافی، ذائقه همان برخی ها تحریک و احساساتی شده باشد که ادامه ی مطلب را جدی تر دنبال کنند.
(البته یقین دارم عده ی این برخی ها بسیار اندک است و در تمام سطح شهر حتی به چند صد نفر هم نمی رسند).
اما حال که توجه برخی ها به بحث جلب شده، بگذارید ادامه ی سخن را به شیوه ی دیالکتیک پیش ببریم :
شما ای برخیونِ شبهه افکن :
 اگر معتقدید شهر رو به پیشرفت و بهبود بوده و شمایان در کوچاندنِ شهر به سوی افق های روشن موفق بوده اید پس دیگر گله ای نباید داشته باشید.
نه از اوضاع شهر و نه از مُحرمیون.
اما اگر از وضع شهر گله مندید. پس قطعاً شرایط نامطلوب است .
خُب حال که شرایط نامطلوب است، بفرمایید چه کسی اوضاع را خراب کرده؟ محرمیون یا شما ؟
اینان که به قول خودتان اصلا در شهر نبوده اند. بنابراین هر دسته گلی از سر شهر کنده شده ، شمایان کنده اید.
می مانَد این استدلال که « چون محرمیون از شهر رفتند و کاری نکردند این گونه شد».
بسیار خوب. پس قبول دارید محرمیون همان کسانی هستند که وجودشان موثرتر از شما است و می توانند کارهایی بکنند که شما در غیابشان نتوانسته اید به انجام رسانید.(البته بنده شخصا اعتقادی به این مدعا ندارم اما در فرآیند مباحثات دیالکتیک، می بایست همه مدعیات بررسی شود).
بنابراین اگر اینان توانمندتر از شمایند چرا نمی گذارید برای شهر دلسوزی و چاره اندیشی کنند؟
کمی بیشتر بیندیشید، نکند کسانی از حضور محرمیون در شهر نگران اند؟ آیا توانمندی اینان در ارایه راهکار نیست که باعث شده برخی افراد با شبهه افکنی و تفرقه افکنی میان دزفولیان ساکن و محرمیون دلسوخته، فاصله بیفکنند؟
کمی بیشتر بیندیشید.
دوباره دقت کنید.
این افکار آلوده و ناپاک که مانع از اتحاد برادران دزفولی است از نیت ناپاک و پلید ابلیس سرچشمه نمی گیرد؟
 حتماً می گیرد . شک نکنید که می گیرد.
آمریکای خونخوار را ببینید! پشت کره زمین نشسته و با کلیک ماوس و ارسال سیگنال در سطحِ تمام کره ی خاک یارگیری می کند کسانی را که نه زبان، نه دین، نه خاطرات، نه خاک، نه آب و نه هیچ چیز دیگرشان با وی مشترک نیست. همه ی انسان ها را از هر طیف، بررسی و ماهرترین ها را جذب می کند، مسلمان و بودایی و مسیحی، زرد و سرخ و سیاه، همه بیایند و آنچه را در اندیشه و توان دارند در اختیار منویات پلیدِ من بگذارند.
     صهیونیست های جهانخوار را ببینید، در متن پروتکل هاشان درج است که با پراکندنِ و اعزام یهودیان در تمامِ کشورها می بایست در تمام جهان، جایگاه ها و موقعیت ها را اشغال و مناصبی را در اختیار گرفته و با پمپاژِ دانش و ثروت و ارتباطات از سرتاسرِ جهان به تقویت اسرائیل بپردازند و این گونه است که با دستان خونچکان از خون کودکان مسلمان، همچنان بر اریکه ی خون نشسته و تازیانه بر گرده ی جهان می نوازند.
حال آیا گسیل شدن نیروهای یک شهر مسلمان به دیگر دیارهای داخل و خارج از کشور برای جذب دانش،تجربه،ثروت و علم و نهایتاً توانِمندتر شدن در یاری رسانی به شهر پدری عملی قبیح است ؟
البته تنها تفاوتش این است که اسرائیل برای اهداف شومِ خود، افراد اعزامی را بورس و حمایت هم می کند اما اکثر قریب به اتفاق محرمیونِ دزفول، در مهاجرتشان به غربت، برای دستیابی به اهداف پاک و دسترسی به منابع علمی یا اقتصادی، هیچ گونه کمک و بورسی از شما برخیون محترم دریافت نکردند.

اما در مقابل، شما برخیون محترم ساکن شهرچه می کنید؟
می گویید تو که با وجود عشق و علاقه به شهر پدری، صرفاً به دلیل مسایل معیشتی، یا کسب دانش و یا هر چیز حلال دیگر به شهر دیگری از کشور رفته ای، اصلاً حق نداری در شهر خود هیچ ابراز نظر کنی. ولو این که زادگاهت باشد. خانه پدری ات باشد. لهجه گاهت باشد. اقوام گاه و ریشه خیزت باشد. ولو این که هر سال چندین بار به آن سرکشی کنی. ولو این که بی دریغ و بدون چشمداشت بخواهی کمک فکری برسانی. ولو این که عاشق دزفول باشی.
ما حتی ایده ها و دانش تو را هم نمی خواهیم. می رویم مرغ همسایه را می آوریم ولو این که تو قوی سفید باشی.
شگفتا!
شاید در هیچ کجای جهان شهری یافت نشود که برخی شهروندان، به« سفرکردگان موفقِ شهر» ننازند بلکه بر آنها بتازند.
بنده شهرهای بسیاری را تجربه کرده ام که همگی به همشهری های موفقشان که بیرون از شهرند می نازند و با احترام و عزت گذاردن به ایشان و ابراز علاقه، موجب آمدوشدِ بیشتر آنان به شهر پدری هستند.علما و دانشمندان ِشهرهای مختلف ایران در شهر پدریشان، عزیز و محترمند و رفت و آمدشان به شهر، مایه ی فزونیِ مودت و اکرامِ میان ایشان و مردمشان.
آیا برخیونِ قلیلِ دزفول نیز همین گونه اند ؟

آیا اگر محرمیون تصمیم به بازگشت و سکونت داشته باشند شما برخیون برای برگشت ایشان چه خواهید کرد ؟ جز این است که اگر سنگ اندازی و مانع تراشی نکنید، فرش قرمز نیز پهن نخواهید کرد ؟
اگر معتقدید که فرش قرمز پهن می کنید بسم ا... اولین مدعی در همین دیسون کامنت بگذارد و بنویسد : برای گستراندن فرش قرمز که نه، برای افکندن بوریایی خشک بر سر راه اینان چه طرحی آماده و بر روی میز دارد؟
یقیناً شما نه تنها بوریای خشک و خالی هم پهن نمی کنید بلکه ضمن ورود و پس از ورود ایشان نیز، مادام العمر، سابقه ی عدم حضور چند ساله شان را به مثابه سابقه ی شرکِ دوران جاهلیت، دایم به پیشانیشان می چسبانید و مدام یادآور می شوید که ما چند صباح بیشتر در دزفول بوده ایم. گویی صف نان است که در آن زنبیل بسته و در نوبت جلوترید.
با این اوصاف بفرمایید چرا به ایشان تهمت می زنید که عامدانه رفته و مغرضانه باز نمی گردند؟
اصولاً هیچ به این فکر کرده اید که یکی از بزرگترین الطاف محرمیون در حق شما و فرزندانتان چه بوده است؟
 جملات زیر را بخوانید تا بدانید :
می فرمایید فرصت های شغلی شهر، کفاف نمی دهد.
بسیار خوب ، این بیچارگانی که با تحمل هزینه های هنگفت روحی، مالی و .... رنج دوری از زادگاه پدری و اقوام و خویشان را تحمل کردند و به غربتگاه های دیگر رفته اند و شما را در مسابقه ی کسب جایگاه های شغلی شهر، راحت تر گذارده و میدان را به نفع شما و فرزندانتان خالی کردند و خود برای کسب رزق و روزی به فضاهایی غریب رفته و در ادارات ، دستگاه ها و بازارهای دیگر بدون داشتن آشنا و ریشه و .... اقدام نمودند آیا سختکوش و جوانمرد نبوده و میدان رقابت شغلی را به نفع خانواده ی شما خالی نکرده اند؟
با این تفاوت که شما با قدمت و فامیل و اقوام وآشنا و پارتی در شهر ماندید. و اینان از نقطه ی صفر ، در شهری جدید، بدون آشنا و فامیل و قدمت و آشنایی در بازارهایی غریب یا اداراتی غریب تر شروع به رشد و تلاش نمودند.
آیا می دانید اگر فقط بیش از صدهزار نفر خانواده ی کارمندان دزفولی غیر مقیم بخواهند ظرف همین فردا به ادارات دزفول انتقالی بگیرند تا سال های سال هیچ گنجایش استخدامی جدیدی برای شما و فرزندانتان در ادارات شهر باقی نمی ماند؟
کما این که همین الان هم - طبق گفته ی خودتان- در مضیقه ی ظرفیت های شغلی هستید.
بیایید و یک بار هم که شده انصاف دهید: « مهاجرت محرمیون به نفع شغل شما بوده است یا سکونت شما به نفع شغل اینان؟»
آیا تا به امروز فقط بابت همین یک قلم از ایشان متشکر بوده اید؟
اصلا آیا خود را هیچ بدهکار هم می دانید؟ ...بگذریم. لطف کنید طلبکار نباشید، بدهکاری پیشکش محاضر مبارک عزیزان.
شما برخیونِ عزیزتر ازجان چه کرده اید برای محرمیون؟
 جز این که مقابل چشمانشان، شهر پدری شان را قیمه قیمه فرموده و تن پاره پاره اش را از آب و خاک گرفته تا ساختارهای شهری و سنتی به اردوگاه رهگذارنِ دزفول ناشناس تبدیل کرده اید؟

آه،آه از دست مهمانان گوهر ناشناس

کدام شهر در کل کشور تا این اندازه مهاجرپذیر بوده است که شما هستید؟ کدام مسئول لشکری و کشوری و یا نهاد مملکتی موافق و تاییدکننده ی مهاجرت روستاییان به شهر است که شما این گونه : « در بیان مخالفت با مهاجرت بی رویه به دزفول ترسان و لرزان لب فروبسته اید و بیانش نمی کنید؟»
سی سال است که نظام مقدس جمهوری اسلامی فریاد می زند که روستاییان به شهرها مهاجرت نکنند.مهاجرت بد است. مضر است. آن وقت شما چه ؟


شما تنها شهری هستید که مردم و مسئولینش جرئت بیان این مطالبه ی برحق و حکم حکومتی را از کانال های رسمی و مراجع و تریبون های قانونی و اداری تان ندارید.

چرا؟

کسی نمی داند


خودتان برای خودتان اوهام و اشباح خیالی طراحی کرده و از سایه هایی خیالی تر، هراس دارید. آن هم برای بیان حرفی که از شعارهای رسمی و استراتژیک نظام مقدس ماست . نظامی که علناً و رسماً با مهاجرت بی رویه روستاییان به شهر مخالفت می کند و برای آن هزینه و تبلیغات هم میکند. شما اما چه کرده اید؟


 شما تنها شهری هستید که مردم و مسئولین یکصدا از بیان ِزشتی و شُنعتِ مهاجرت در علن و فضاهای رسمی پرهیز می کنید.

چرا؟

کسی نمی داند

گویی بیانِ این امر، کفر است که:
«مهاجرت روستاییان به شهر، موجب آسیب به ساختار تولیدات روستایی و تحمیل بار اضافی منفی بر ساختارهای اشباع شده ی شهر است».
گویی نوشتن و گفتن جمله ی فوق و اقدامات قانونی مسئولینِ شهر در رابطه با جمله ی استراتژیکِ فوق، تابویی است که شکستنش، برابر است با فروریزی برج های چهارقلوی پایه ی میزهایتان.
چنان در بیان و پرداختن به این خواسته ی استراتژیکِ نظام مقدس اسلامی، علیل و متعللید که گویی دزفول از ایران جداست و اصلا این شعار به گوش مردم و مسئولینش نرسیده.
البته حرکات معکوس شما ، اقدامتان را در جهت خلافِ اراده ی نظام نشان می دهد.
چرا که بخش عمده ی تلاش و همت مسئولین شهر، مصروف ساماندهی اوضاع مهاجران گردیده و بسیاری از ایشان عمر شریف را صرف شهرک سازی و اسکان این مهاجران بسیار بسیار عزیز نموده و با وجود له شدن آثار معماری و ساختارهای سنتی شهر (همچون مسجد آفتاح ) زیر دست و پای این مهاجرانِ بی علاقه به معماری و اصالت های دزفول، همچنان مسئولان در لابه لای آوارهای مسجد آفتاح در پی ارایه ی مجوز برای تعمیرها ( بخوانید تخریب ها) ی بیشتر بافت قدیمی به این مهاجران بسیار عزیز هستند و با گرد وخاکی که از آوار آفتاح بر سر و روی مسئولیت هاشان نشسته، عرقریزان و نفس زنان پیگیر تاسیس و توسعه ی شهرک هایی همچون «مهاجرین» و مفاعلین و... هستند. در تمام شهرک های نوظهور گردشهر، کدام بیلبورد و تراکت تبلیغاتی را نصب کرده اید که مهاجرین را به مهاجرت معکوس ترغیب کند؟ کدام ابزار تشویقی برای بازگشت  دوباره به تولیدگاهها و روستاهای پدریشان را در اختیار گذاردید؟

هان ای قلیل مسئولینی که جزو آن برخیونید!

آگاه باشید که این تلاش ها، دوندگی ها و صرف هزینه ها، خلاف اراده ی نظام و علیه اهداف بیت المال است.

خلاف تولید ملی بوده و هدر و هدم منافع و «اُ بِ چیتِ» منابع است، زیرا اقدامات شمایان موجب تشویق و تشدید روند مهاجرت اینان به دزفول و نیز موجب تثبیتِ نوآمدگان (و بالاتر از آن) و مدعی شدن ایشان است.

چرا با صدای بلند در شهر فریاد نمی زنید :

((عزیزان مهاجر، به نفع خود و ملت به تولید گاه هایتان هجرت کنید.))

چرا مردم را از گفتن این کلام نورانی می ترسانید که :

(( ای مهاجران سه دهه اخیر، راهبران انقلاب اسلامی به شما دستور می دهند : به تولیدگاه های اجدادی تان بازگردید و غله و لبنیات ملت را تأمین کنید که شما در جایگاه اصلی خویش، ثروت و عزت این ملتید))

دوستان صاحب منصب دزفولی، شما هم بیایید و آنجا هزینه کنید نه اینجا!!

کجا؟؟

آنجایی که اینان باید بازگردند.

می خواهید شهرک بسازید؟

آنجا بسازید نه اینجا!

میخواهید وام بدهید؟

آنجا بدهید نه اینجا!

درمانگاه و مدرسه و ...بکارید؟

آنجا بکارید نه اینجا!

ببینید حرف این عزیزان چیست؟

و چرا موطن پدری را ترک کرده اند؟

بی خانگی؟

بی پولی؟

عدم امکانات دیگر؟؟؟

 

و اما یک سوال دیالکتیک :

آیا از عهده ی برآوردن خواسته هایشان برمی آیید یا نه؟

اگر خیر!

صریحاً فریادتان را بر مناره های شهر جار زنید.

و اگر بلی!

خواسته هایشان را در خاستگاهشان اجابت نمایید تا دزفول و کشور از ثمرات تولیدات این مردان و زنان مولد بهره مند شوند.

ما امید داریم که نماینده ی جوانبخت و کشاورزی خوانده ی دزفول بیش از هرکس دیگر این نیاز را احساس و به مهاجرت معکوس ایشان کمک نماید انشالله.

همانگونه که جناب پاپی زاده پالنگان شب گذشته در نشست شورای اداری شهر به درستی تأکید داشته اند که  :

((بنا به فرموده مقام معظم رهبری باید به اقتصاد کشور توجه ویژه داشت.))

 

نکته ی کلیدی :

ممکن است در این میان برخی مهاجران بگویند : ما دوسه دهه است به دزفول آمده و جزو مهاجران محسوب نمی شویم.!!!!!!!

پاسخ :

این همان عذر بدتر از گناه است.

معنا و مفهوم این حرف این است که شما دقیقاً بعد از انقلاب، تولیدات کشاورزی و دامی را رها و به فضای مصرف کنندگان شهر دزفول پیوسته اید. یعنی از وقتی انقلاب شد دست از تولید و همکاری با دولت برداشته اید.!!!!!!!

این خیلی بد است......خیلی بد است...خیلی بد!

که البته خدانکند چنین ادعایی از سوی این عزیزان مطرح و یا از آن دفاع شود که این عذر، بسیار بسیار بدتر از خود گناه است.

ان قُلت احتمالی دوم :

شاید بگویند آمده ایم کشاورزی و دامداری دزفول را سامان دهیم.

پاسخ :

این دیگر توهین است.

و معنا و مفهوم آن این است که قبل از این سه دهه، دزفولی ها و نیاکانشان چشم به جاده دوخته بودند تا کسی یا کسانی از گرد راه برسند و بهره برداری از منابع اجدادی را به آنها بیاموزند.

ان قُلت سوم :

شاید بفرمایند شما دانش آن را داشتید اما جمعیت کم داشتید.

برخی مسئولین برخیونی در پاسخ به این ان قُلت احتمالی می توانند آمار رسمی مهندسین، کارگران، کشتکاران و باغبان های بیکار مانده دزفولی را اعلام کنند.

از بحث دور نشویم برخی مسئولین برخیونی عزیز! و برخیونیان معزز.

خاطر مبارکتان باشد، اینها حرفهایی است که شما در این سه دهه می بایست می زدید و به جای شهرک سازی و کت فروشی به امداد این مهاجران و نیز به فریاد تولید سرانه ی این مملکت می رسیدید.

دوستان مسئولِ برخیونی! هنوز روی سخنم با شماست.

باید در راستای منافع نظام لطف می کردید و میدانستید که یکی از پاسخ ها به مهاجران سه دهه ای، دودهه ای و یک دهه ای و کمتر...این است که :

رژیم جعلی اسرائیل وقتی پای منافع نامشروعش در میان باشد مهاجرت معکوس را آنهم به بهانه ای دروغ (سرزمین موعود) حتی پس از 3000 سال، توجیه و تشویق، تأمین و حمایت می کند.

درحالیکه شمایان باوجود منویات امام(ره) و رهبری (مدظله) در احیا و توسعه گلوگاههای اقتصادی، تولیدی و معیشتی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، مهاجرت معکوس را پس از تنها 3 دهه یا 3 سال، ناممکن جلوه می دهید.

و چه خوش فرمود که : کشاورزی محور استقلال است.

برخیون عزیز،

اینها آن چیزهایی است که باید می سُفتید و نسفتید و هنوز هم جرئت پچ پچ اش را ندارید.

چرا؟؟

کسی نمی داند.

عرضم را تصحیح می نمایم : اصلاً پشت پایه های چهارقلوی میزهاتان به این فکر کرده بودید که برای کمک مهاجرین می بایست در مبدأ مهاجرتشان هزینه کنید؟

اگر بلی!

پس بیلان کار دهید.

اگر خیر!

که بدانید اینها را محرمیون به شما میگویند!!

ما از دزفول فقط کلیچه و بنگشت نمی شناسیم.

بلکه اِس.دبلیو.اُ.تی (SWOT) اقداماتتان هر شب و هر روز پیش چشمانمان است.

S : سوختن باغها

W : وحشت از وحدت محرمیون با شهر

O : اُوی که هی داره  اُ  برووَ.

T : ترس از بیان علنی خطر مهاجرت میهمانان سی ساله.

نکته ظریف را دقت نمودید؟

از مزاح گذشته، هرچهار مورد بالا ماهیتاً  W هستند.

(چرا W؟ چون دلم تنور تفتیده است. آری برخیون عزیز، این یک تنور! هنوز زنده است).

این ها همه پیش کش،

کاش فقط و فقط پاسخ این پرسش را دهید که چرا حتی جرئت ندارید این خواسته ی صحیح و امر به جای نظام را بر تریبون ها و در محافل رسمی و اداری شهر مطرح کنید که :

                       « ای مهاجران هم میهن! برگردید!» ؟

می ترسید اگر بگویید، خدای ناکرده صفرا زردابتان را اشباح ناشناس بر هم زنند؟. اشباحی که وجود ندارند و خودتان در ذهنتان خلقشان کرده اید.

بگذریم.........

................

...............

چه می گفتم ؟

بله!

عرض میکردم : ما محرمیون وقتی به شهر می آییم یک وجب جا برای آسودن در ساحل دز پیدا نمی کنیم.
می آییم گله کنیم می بینیم خودِ شما برخیونِ ساکن شهر،  بیش از ما به ما !!! گله می کنید.
ما ناساکنان، گله از مدیریت شهر می کنیم شما ساکنان هم گله می کنید پس بفرمایید بدانیم این شهر توسط چه کسی اداره می شود. ظاهراً نه ساکنان نه غیرساکنان. شاید پرتقال فروش.
به نظر می رسد حکایتِ ماشینی است که با سرعتی وحشتناک، زیگزاگ می رود و لایی می کشد، مسافران به راننده گله می کنند، اما راننده هم مانند مسافران از اوضاع رانندگی گله کند.
یاللعجب! گویی در این شهر هم مردم از اوضاع گله دارند هم مسئولین.


بووَ دارُ بی بووَ...کل بگووِن بووَ..بووَ


ظاهراً همه از اوضاع حاکم بر شهر ناراضی اند اما معلوم نیست مقصر کیست؟ شاید شهر را روحی یا شبحی ناپیدا اداره می کند که هیچ کس نمی شناسد و اوست که موجب تمام مشکلات است و این گونه همه چیز در هاله ای از ابهام مانده است.
اما الحمدلله یک چیز کاملا روشن و مسلم است آن هم اینکه: « تنها کسی که در این میان نباید حرف بزند مُحرمیون هستند که نه جزو اداره کنندگان شهرند، نه جزو اداره شوندگان».
گاه پیش می آید برخی از این برخیونِ عزیز، دلیلِ تخریب فرمودن شهر را کم پولی و بی پولی مخربان معزز، عنوان می فرمایند.

مثلا این که :
-    خانه های پدری فروختیم زیرا کم پول بودیم .
-    زمین های زراعی را هم : هم.
-    باغات را هم : هم.
-    کَت ها را هم : هم.
بسیارخب، برای آن که سستیِ ادعای بی بنیان فوق روشن شود، تنها به موضوع کَت ها می پردازم تا میزانِ سستیِ بهانه ها ی این چنینی پدیدار آید:

کَت های نازنین (As a case study) :
کت حفره ای است که در دیواره های دز توسط انسان ها حفر می شود. : «در دیواره ی دز». دقت شود: « دیواره ی دز»
1-    اولاً: چه کسی گفته دیواره ی دز جزو اموال شخصی شما یک نفر مشخص است ؟
2-    ثانیاً: چه کسی سند بخشی از دیواره دز را به شخص شما تحویل داد که شما هم کلنگ به دست، آن را مالک شدی؟
3-    ثالثاً: گیرم بدون کسب اجازه و دریافتِ سند، دیواره ی رود را -که جزو منابع مردمی است – حفر کردی. چه کسی به تو اجازه داد که درب آهنی هم بر آن بگذاری؟
4-    رابعاً: گیرم بدون اجازه، دیوارِ ملت را حفر کرده و درب هم گذاشتی.چه کسی به تو اجازه داد قفل بر روی آن بگذاری؟
5-    خامساً: گیرم بدون اجازه مردم ، قفل گذاشتی. چه کسی اجازه داد در آن کلید بچرخانی و کلید را هم به خانه ات ببری؟
6-    سادساً: گیرم هر پنج عملِ نامجازِ فوق را مرتکب شدی؟چه کسی مجوز داد دیواره ی ملی رودخانه را به افراد بفروشی؟

 

 
در واقع، با حضور شما برخیونِ ساکنِ شهر، شش عمل غلطِ پَسارَسا و تودرتو انجام شده است.
لذا می توان گفت: « مالک شدن و فروشِ کت، فعلی است غلط اندر غلط اندرغلط اندرغلط اندرغلط اندرغلط ».
 
مانند این است که اهالی مازندران و گیلان جنگل را بی صاحب پنداشته و خودسرانه و به میل خود تکه تکه به افراد بفروشند و در نتیجه کل جنگل که متعلق به کل ایرانیان است، متعلق شود به تعداد محدودی آدم های مشخص، (خواه لر، خواه عرب، خواه اهوازی، خواه بندری یا هرچیز دیگر) و مابقی ایرانیان از ورود به جنگل محروم شوند.

حالا گیرم این عملِ غلط با یک مجوزِ نیم بندِ و غلطتر و به پشتوانه ی خاله خان بازی هایِ مسئولین محلی حمایت هایی نیمچه قانونی و آبدوغ خیاری هم بشود و روی کاغذهای «من درآوردنیِ» درون شهری یک چیزهایی هم خط خطی و نوشته شود. اما آنچه که قانون اصیلِ این مملکت است و ریشه های لایتغیر و مرصوص در قوانین غنی و محکم کشوری دارد این است که :

« هیچ کس حق ندارد منابع ملی و همگانی را با افراد حقیقی یا حقوقی معامله و پولش را به جیب خود واریز کند».

هرکس هم که چنین خبطی مرتکب شده باشد تا زمانی می تواند این شیوه ی غلط را ادامه دهد که درب چاهک اعمالش را کسی برنداشته و عمق بوناکِ فاجعه را به سطحِ رسانه ها و وزارتخانه های کشور نکشانده باشد.
واقعیت این است که تا به امروز داستان سوزناکِ کت های دزفول، زیرجُلی و نیم بند، توسط عده ای نامعلوم ّسراییده شده که به دور از پنجه های مردانه ی قوانین کشور و به محضِ هویدا شدنِ پرچم ها و مردان اصیلِ قانون، هر یک از سویی می بایست معرکه را خالی کنند و آهنگِ « من نبودم، دستم بود، تقصیرآستینم بود » سر دهند.

خدا بیامرزد پدرِ آن احمدی نژادی را که اوایل دوران ریاست جمهوری دستور داد تمام ساختمان هایی که توسط ادارات دولتی بر سواحل خزر ساخته شده بود با لودرتخریب کنند و اخبار سراسری تلویزیون، با عنوان آزادسازی سواحل خزر، چندین شب متوالی، مرحله به مرحله گزارشِ پیشرفت می داد که امروز چند کیلومتر دیگر آزاد شده است.
آمده بودند و ده ها (و شاید صدها)کیلومتر از کناره ی خزر را دیوار کشیده بودند و دریای ملت شده بود مال چند صد نفرآدم و چند ده فروند اداره.
این قصه ی حسین کرد شبستری را گفتم که بگویم همین فاجعه ی بی سروصدا در کت های دزفول هم رخ داده با این تفاوت که کناره های دریا به دلیل روباز بودن امکان انجام خلاف های خیلی سنگین ندارد اما درون کت ها ( به نقل از خود شما برخیون) واویلا......... حتی امکان انجام خلاف های فوق سنگین هم وجود دارد. خصوصا کت هایی که اصطلاحاً جوان رو است و احیاناً پیچ هم دارد.....
خُب حالا شما آقایونِ برخیون بفرمایید که تا کنون چند بار به شخصیت های حقیقی و حقوقی اعتراضات قانونی و مکتوب ارایه فرمودید که آقایان محترم این کت ها مال هیچ کس نیست. اینها مال خداست که در اختیار ملت ایران قرار گرفته و به نمایندگی از این ملت ، مردم دزفول فقط و فقط عهده دارِ پاکداشت و بهینه سازی و کاربری جمعی از این اموالِ ملی هستند که البته حتی مردم دزفول هم حق ندارند این منابع ملی را از ملکیت کل ملت خارج کرده و در اختیار چند ده یا چند صد نفر درآورند و هفتاد میلیون ایرانی را از آن بی نصیب کنند. چه کسی اجازه داد بر اموال ملت درب آهنی بگذارید؟ چه کسی کت های ما را نابود کرد؟ و به راستی باز هم بای ذنب قتلت؟
ای برخیونی که بر من مُحرمی می تازید و می گویید: « درباره ی شهر هیچ مگو! ما خود نشسته و داریم اوضاع را تماشا می کنیم. تو اظهار نظر مکن»
 عرض بنده به معرض شمایان این است :
« بنده ی مُحرمی هیچ گاه به شما اجازه ندادم در غیابِ من دیواره های شهرم را پاره پاره کنید و بفروشید. کت های دزفول که دیگر ارث پدری شما نبودند. بودند؟ کت ها منابع ملی بودند، نبودند؟»
آیا از شدت فقر و نداری و قطحی کت ها را کندید و فروختید؟ کسالت مالی برطرف شد انشاالله؟ غنی شدید به لطف خدا؟ بوران ملخ مرتفع شد به یمن فروش کت ها؟
بسیار خوب چون پاسخ همه ی این پرسش ها « آری » بود پس مرحمت کنید و فروش مابقی خانه ها و زمین ها و باغات را هم ادامه دهید که مابقی کسالت هم رفع شود. انشالله. سلمکم الله عزیزانِ محرمیون ستیز.

 

آهای برخیون.........
برخی از شمایان کت های شهرم را بی مجوز صاحب شده،نیمی را به عربا و نیمی را به غربا فروختید و ما محرمیون هرگاه به شهر می آییم نه به کت راه داریم، نه به کناره ی رود. میدانید بنده ی نگارنده چند سال است که به درون یک کت راه نیافته ام؟ گله هم نباید داشته باشم زیرا میدان را برای شما خالی گذارده و برای کسب علم و ثروت!! به تهران و استرالیا و اصفهان و مالزی رفته و تنها گذارده بودمتان تا با یک دست کلنگ برداشته،به جان کمرها بیفتید و کت فروشی کنید و با دست دیگر برای تخریب مسجد آفتاح مجوز صادر کنید و به مهاجرانِ نازنین تر از من بدهید.
آهای برخیون ..............
هربار که به شهر می آیم می بینمتان که از کلمات دزفولی کمتری استفاده می کنید و مصیبت تر آنکه برخی واژگانِ دزفولی را که من به کار می برم برایتان خنده آور است چرا که این کلمات دیگر قدیمی شده اند و من بی خبرم. این روزها شما دزفولی هایی شده اید که دیگر شیربرنج را بحتیه نمی گویید و منِ بی خبر باید مراقب باشم و بدانم کدام کلمات را به طاق فراموشی کوفته اید، مدرن شده اید به خیال خام خودتان؟
آهای برخیون..............
هشیار باشید که من از شما دزفولیترم چرا که بیرون رفتنم از شهر موجب شده تا یک دزفولِ دست نخورده و رویایی را در خود زنده نگه دارم و هر بار که می آیم گویی از غار اصحاب کهف آمده باشم تک تک مولفه های شهرم همچون دیروز در ذهنم تازه و زنده است.
راستی می دانستید که اگر بخواهید دوباره شهر را بسازید باید به من مراجعه کنید؟ زیرا نقشه ی دزفول ناب تنها در ذهنِ من است و شما از آنجا که آرام آرام همراه با سیل تغییرات رفته و استحاله شده اید، نقشه ی دیروز دزفول را فراموش کرده و چشم و ذهنتان به نقشه ی جدید خو کرده است؟
عموی پزشکی دارم که قریب به شصت سال است به اتریش رفته  است. اخیراً به شهر که آمده بود تازه فهمیدیم که لهجه ی ایشان بسیار غلیظ و دست نخورده است. درجایی که  پدر هفتاد و دو ساله ی که من به دلیلِ حضور و همراهی با سیل تغییراتِ جدیدِ شهر، لهجه اش پک تر شده و بسیاری از کلمات اصیل دزفولی را تحریف و یا تغییر داده و یا از دایره ی واژگان خود حذف نموده است، عموی محرمی من که 60 سال است از دزفول رفته چون در اتریش لهجه اش کاملا از محیط شما برخیون ایزوله بوده  بنابراین، دست نخورده و سالم مانده و مانند وسیله ای که سالها در صندوقچه ای مانده باشد کاملا نو و بکر است.
به طریق اولی، شما اگر بخواهید هر یک از مولفه های اصیل شهر و شهریمان را بازسازی و یا حتی بازآفرینی کنید، کاملا محتاج محرمیونی هستید که پیش از تغییرات رفته اند و هنوز تصاویر بی تحریف و بکر قدیم در روح و روانشان باقی مانده است.
آری این شمایید که خود را به سیل تغییرات سپرده، دزفولتان را فراموش کرده و با جریانِ نامطلوب تحولات، همراه شده اید.
من اما تازه ام. هر بار که می آیم به خوبی و روشنی تمام تغییرات، تحریفات و تخریب ها را می بینم.
و در هر سفر به روشنی لمس می کنم که تا چه حد تغییر کرده و در کجای کار مشکل دارید.
شما مانند کسی هستید که در مجاورت ساعت به عقربه ی ساعت شمار زل زده و هیچ گاه متوجه جابه جایی و حرکت آن نمی شوید. اما من چون دیر به دیر آن را می بینم دقیقا می بینم و می فهمم که چه مشکلاتی را موجب و چه تغییراتی را باعث شده اید.
یاد جمله ای از شهید آوینی افتادم :
گمان ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم در حالیکه شهدا مانده اند و زمان مارا با خود برده است.

آری برخیون گرامی،

گمان شما این است که ما رفته ایم و شما مانده اید؟ درحالیکه ما مانده ایم و زمان شما را با خود برده است.

هر بار که می آیم سرتاپایتان در عدسی چشمانم آنالیز می شود.
از بازار کهنه و خراطانی که برایم نساخته اید و رمبانده اید گرفته تا کیفیت ارده و کلوچه ی نااصیلی که تحویلم می دهید و منتش را در سایت ها و وبلاگ ها و مهمانی ها می پراکنید ولی گویا تا صد سال دیگر هم توان بسته بندی اش را ندارید.
از نماز و حجاب شهرم که روز به روز مطلوبترش می کنید گرفته، تا ورق و قلیان هایی که اشک دز را درآورده اما ککتان هم نمی گزد که جمعش کنید.
از معماری پدربزرگهایمان که از شدت فقر و قحطی و گرسنگی به غربا دادید که منفجرش کنند گرفته، تا رودخانه و لهجه مان که هر روز پِک و پِک ترش می کنید .
دزفولِ شما برخیها ، دزفول کوچک و محاصره شده ای است که سحرگاهان مساجدش را تنها می گذارید، در روز روشن، مساجد چندصد ساله اش را ویران می کنید و شبانگاه آنتایم خود را به فارسی وان می رسانید تا ببینید امشب کدام زن دیگری به همسر خیانت می کند.
آری! دزفولِ شما برخیها همان دزفولِ فارسی وان ، ماهواره و کولر گازی های جدیدِ شیری رنگ است.
شما در دزفول خود نه در شوادانها که بر قبر سرپوشیده ی  آنها می خوابید.
دزفولِ باغستانهای سوخته، رود زباله زده و فحشاخیزی که همه ی بدبختی هایش مربوط به محرمیونی است که نماندند تا کارهای شما را انجام دهند.
دزفول من اینها نیست اما.
دزفول من پاک است. نجیب است.
اصیل و زلال است. به زلالی همان روزهایی که من در آن بودم. و تو نمی خواهی به یاد بیاوری که بودم.(و البته نمیدانم چرا نمی خواهی).
دزفول من هنوز تازه و معطر است و بوی سبزی های تازه باغ گودول می دهد و من هر روز آن را در ذهنم می سازم.
آهای برخیون.............
بدانید هر بار که به شهر می آیم، غصه ها می خورم ، غیظ ها می بلعم و به زحمت به رویتان لبخند میزنم.
اما هر بار به محض این که از شهر پا بیرون می گذارم دوباره تصاویر دزفولِ خودم را با دزفول شما جایگزین می کنم.
دوباره رعنا را در ذهنم رفت و روب میکنم، آپارتمان های زشت و کریه و ناساز را از گُرده ی نازنینش برمیدارم و زباله ها را از دامنه های پرشکوهش حذف می کنم.
دوباره درب تمام کت ها را از جا می کنم تا از آنِ همه شود.
دوباره آفتاحِ رشیدِ خودم را می سازم و آفتاح ویرانِ تو را دیگر مجسم نمی کنم و به یاد نمی آورم.
چه کنم جز این؟ چاره ای ندارم . شما برخی ساکنینِ شهر چاره ای جز رویا برای منِ محرمی نگذارده اید.
من هربار و در هر سفر می بایست، دزفول را در رویایم بازسازی کنم هر بار ، هر بار ، هربار،..... هر بار در مسیر برگشت به غربتگاهی که مورد غبطه! یا حسد!!! توست.
من آفتاح را سالم به دست تو دادم و رفتم . اما حال که آمده ام ویرانش کرده ای و تازه به من می گویی حرف هم نزنم؟
شنیده ای داستان نهنگِ حضرت سلیمان و دو قورت و نیم باقیمانده اش را؟ احیانا ًاحساس مشترکی با آن نهنگ نداری؟ آسوده ای انشاا...؟
آهای برخیون.........
   من دزفولم را پاک و نجیب به شما امانت دادم. لیکن هر بار که می آیم عصیانزده تر و ناپاکتر تحویلم می دهیدش و افزون بر آن از من می خواهید سکوت کنم.
اگر نمی توانید شهر را به نقطه ی مطلوبی که شهدا خواستند سوق دهید، پس شما هم بفرمایید تشریف بیاورید در جوار ما و از لیمونادها و آب و هوای پاکیزه و بدون غبار غربتکده های ما مشعوف شوید. البته با این توضیح که ما نمی توانیم برای شما آشنا و پارتی باشیم تا شغلی فراهم کنید زیرا ما نیز برای استقرار در این جنات النعیم، غریبانه و منفرد اقدام کردیم.
بسم ا... لطفا قدم بر چشمان ما گذارده و آن شهر شریف را رها کنید تا در غم تنهایی خود بسوزد. «مرهمت گر نیست، زخمش هم مزن». لااقل دلمان خوش است تحولاتِ مهلک شهر، ناشی از عملکردِ خودی های ظاهراً دلسوز و یا مهربانانی چون شما برخی ها نبوده است.
حقیقتاً شرم نمی کنید هر بار که ما را می بینید؟
سر به زیر نمی اندازید هر بار که ما را می بینید ؟
 این بود دزفولی که ما گذاردیم و رفتیم ؟
اصلاً آقا ما هیچ سهمی از دزفول نوی شما نخواستیم. لطف کرده و همان دزفول کهنه مان را پس دهید. ممکن است مرحمتاً مرحمت کنید؟
دایما روح و روحانیت دزفول و صفا و سلامت شهر را می کاهید، مذهب و فرهنگ و سنت و معماری ، لباس و غذا ، زمین و خاک و باغ و رود ، مدرسه و مسجد را دچار افت و آفت می کنید و باز سر را بالا گرفته و به محرمیونِ مظلوم و عاشق، مطالبه گرانه کلامِ سربالا تحویل می دهید؟
چه کسی گفته مساجد و معماری های سنتی شهر از آنِ شماست؟
آن زمان که معماران دزفولی دوران زندیه بر بام آفتاح عرق می ریختند و مردم محل در ساخت آن مشارکت می کردند و زمین و مصالح در اختیار می گذارده و مسجد را وقف نمازگزاران دزفول می کردند شما برخیونِ ماهواره ای و دیش دیشی کجا بودید که امروز خود را محق می دانید تا مجوز ویرانی مسجد آفتاح را صادر کنید و دهان امثال مرا هم گل بگیرید؟
بدانید و آگاه باشید! معماری دزفول از آنِ من و تو که هیچ، از آنِ هیچ کسِ دیگر هم نیست. بلکه میراثِ کل بشر است.
اساساً چه کسی گفته که لهجه ی دزفولی متعلق به شما برخیون است و شما اجازه دارید آن را از صفحه ی روزگار و از عرصه ی تکلم کودکان و زنان و دخترانتان حذف کنید.آیا این لهجه ی نازنین گناهی کرده که به شما ارث رسیده است ؟ این لهجه متعلق به چیزی قریب به یک میلیون دزفولی پراکنده در سرتاسر جهان است که به عنوان شاخ و برگ های درخت طوبای این شهر شریف، از ساکنانِ خاستگاه لهجه ی مادریشان، انتظار دارند به عنوان ریشه های فرورفته در خاک خاستگاه این لهجه، تمام درخت را آبرسانی و سیراب کنند. نه این که با قطع آبرسانی در ریشه، قصد مرگ شاخ و برگ کنند و به بیان بهتر، نشسته برشاخ بُن ببُرند.
اساساً چه کسی گفته خانه ی صد ساله ی پدربزرگتان به صرف این که طبق قانون به شما ارث رسیده مطلقاً از آن شماست و دیگر ایرانیان و مسلمین (و بلکه کل بشریت) سهمی از معماری آن به عنوان یک میراث بشری ندارند؟
آیا اگر شما یک صندوق عتیقه ی هنریِ مطلا در خانه موروثی یافت کنید مجازید آن را ذوب کنید و آثار هنری و اصیلی را که متعلق به همه ملت و بلکه بشریت است نابود کنید؟
هان ای برخیون ....
کدام کودکِ عاشقِ لهجه را در دامان خانه تان پرورش دادید ؟
کدام زمین زراعتی و یا صنعتی را از شهرهای همسایه خریداری کرده و توسعه دادید تا بر دامنه های شهر بیفزایید ؟
چند بنای معماری و محله ی قدیمی را احیا و توریستی نمودید ؟
آب کدام زاینده رود را مطالبه نموده و به حلقوم نحیف دز و دشت خشکیده ی آن رساندید ؟
حال که امام جمعه ی محترم شهر، علیه بردن آب روخانه دز به دیگر شهرها سخنرانی فرموده است چرا با پیوستن و همراهی ایشان مطالبات را از مسیر قانونی و تحت نظارت جنابش دنبال نمی کنید؟ آیا این هم پول می خواهد ؟ این هم مانند کت فروشی هایتان ناشی از  کم پولی است و قحط و غِلا است؟
آیت الله حاج شیخ رضا انصاری حفظه الله که اصالتاً دزفولی هستند اما در قم متولد و رشد یافته اند و علیرغم آنکه در حوزه های علمیه ی قم و مشهد جایگاه والا و شأن ویژه ای دارند ، با رها کردن آن امکانات و دست شدن از مناصب و مراتبَ ظاهری برای یاریِ فضای دینی و ایمانی شهرمان به دزفول آمده اند. آیا قدر ایشان را تا چه حد دانسته اید ؟
آن دانشمند موسسات فضایی جهان که اهل دزفول است و هر سال متواضعانه و بی سروصدا می آید، سینه اش را میزند و میرود آیا حتی یکبار مورد مراجعه تان قرار گرفت شاید بتوانیم به یاری ایشان رصدخانه ای در شهر تاسیس کنیم؟
این همه مدیر(فراتر از 1000 مدیر کل در سرتاسر کشور) و عالم و دکتر دزفولی در سرتاسر مملکت و جهان دارید آیا سالی یکبار در یک گردهمایی عظیم همه را به شهر دعوت می کنید؟یا همین طور نشسته و با نوک زبان های منور و مبارک کیششان می کنید که مبادا هوس برگشتن به سرشان بزند؟
به راستی چه خبر است که این گونه اینان را کیش و مات و متحیر نموده اید؟  اوضاع شهرخیلی روبراه است انشاا...؟ راحتید الحمدلله؟ ظاهراً در خوشی هاتان که شریک و سهیم هم نمی خواهید. درست عرض نمیکنم؟باشد.بنشینید بر لب رود پاک و جوشان دز و صفایی ببرید. صندوق های رای هم انشاالله خودش پر می شود.
خبر دارید که خبر دارم صاحب همین دیسون با صرف هزینه ی دویست هزار تومان به شهر آمده تا پای صندوق های رای مجلس رای دهد و به تهران بازگردد؟ البته این خبر مستند به دیده های شخصی خودم است نه فرمایش ایشان. چرا که بنده نیز در زمان انتخابات مجلس در شهر شما!! بودم و ایشان را دیدم.
خبر دارید که دوست دزفولی ای دارم که از اهواز برای رای دادن به دزفول می آید و برمی گردد؟ من هم خبر ندارم.
اما خبر دارید که بسیاری از شما فارسی وان ها به جای رای دادن به خودتان در وان هایتان بودید و حتی حاضر نشدید با دمپایی به صندوق محل رفته و رای مبارک را هبه کنید ؟ بله این یک خبر را من هم داشتم.
خب البته خدا راشکر که تعداد فارسی وان های دزفولی به عدد انگشتان یک دست هم نمی رسد. (که البته آمار این را من یکی ندارم.)
به هر حال شما راحت باشید. ما هم سعی می کنیم راحت باشیم.
سعی میکنیم خیلی مزاحم نشویم. محرم ها دزدکی می آییم و قایمکی بنگشت ها و کلوچه های مطلایتان را مفت مفت به تاراج می بریم.
فعلا که یازدهمین سال است بنده پایم به کت های خودفروخته ی شما نرسیده است.  
انشاا... یازده سال دیگر هم همین طور سپری می شود و فرزندان شما که انشاالله دیگر کاملا نادزفولی صحبت خواهند کرد برای گرفتن ژتون کت  به ادارات شهرستان های مجاور مراجعه خواهند نمود انشاالله. (the case study as said as the before)
شاید لااقل آقازادگان و نازنینانِ شما بتوانند سالی یکبار به حفره ها و خاطرات پدربزرگ هایشان رجوع و لحظاتی در آثار ماقبل« تاریخِ خودشان» سکنی کنند.انشالله
شما ای برخیون.........................
مرحمتاً بفرمایید که در تمام این سال ها چه کردید جز اُس اُس و نچ نچ ؟
جز عقب تر و عقب تر نشستن؟
جز این که هیولاهای ناموجود و خیالی برای خود و شهر تراشیده و خودتان را از سایه ی خودتان ترسانده اید؟
آیا این شما نیستید که با کم کاری و بهانه تراشی و ضعف، زمینه را برای زمانه باز گذارده اید؟
........
........
بسیارخُب ، دوستان عزیز
نفسی تازه کنید تا بخش پایانی و نتیجه گیری این مطلب را به عرض برسانم.
................
................

نتیجه گیری :
خب پس دیدیم که این سکه ی « مطالبه گری افراطیِ برخیونِِ ساکن شهر» ، روی دیگری هم می تواند داشته باشد که عبارت است از «مطالبه گری تفریطیِ محرمیون».
اما خوب است بدانید عقیده ی واقعی نگارنده این چیزهایی نیست که در بالا نوشته شد.
به عقیده ی بنده همین مطالب فوق هم آمیخته ای است از حقیقت ها و واقعیت های کاملا درست و نیمه درست و یا بعضاً نادرست.
در واقع، اینجانب همین نوشته های بالا را نیز مضر و آسیب رسان دانسته و طرح چنین مطالباتی را نیز موجبِ تعمیق شکاف میانِ برادران و خواهرانِ دزفولیِ ساکن و مُحرمیونِ غیرساکن می دانم.
واقعیت این است که در حدفاصلِ دوسوی این محورِ مختصات ادعایی، نقطه تعادلی وجود دارد که بسیار صحیح تر و قرین به مطلوبیاتِ هر دوطرف است.


نقطه ی تعادل پیشنهادی:

محرمیون بدانند که دلخوش داشتن به خاطرات و تجدید خاطرات در سفرهای دیر به دیر به دزفول لازم است اما کافی نیست.
برخیون نیز بدانند که پس راندنِ محرمیون از مشارکت و تشریک مساعی در امور شهر جرمی است نابخشودنی که نه امروز و نه آینده ی شهر، آن را نخواهد بخشود.
ساکنین بدانند که محرمیون با اقامت در دیگر دیارها تجارب و اندوخته ها و ارتباطاتی دارند که می تواند به نفعِ شهر فعال شود.
پتانسیل عشق و علاقه ای که در بسیاری از دزفولیانِ محرمی هست ایشان را در سراسر دنیا آماده می سازد تا همکاری های حداقلی و حداکثری با شهر داشته باشند.
مردم بدانند که اینان در رفتنشان از شهر غرض و مرضی نداشته اند که هیچ، بلکه سوز و گذار و ناراحتی هم داشته اند.
بدانند که بسیاری از اینان دوست دارند سفرهای بیشتری به شهر کرده و در حد توان، یاری رسان باشند و انشاالله حتی برخی از ایشان در صورتی که شرایط مناسب و بسترها فراهم شود شوق بازگشت نیز دارند.
بیایید نگاه ها را تعدیل کنیم و آغوش ها را به سوی هم بگشاییم. دست به دست هم دهیم تا آنان که بیرون اند به مدد ارتباطات، امکانات، توان و دانشی که در اختیار دارند به یاری شهر آیند.
بیایید دست در دست هم، دوباره رود را پرآب، زمین را سرسبز، خانه ها را بنیان، بناها را آباد، مساجد را معمور، روح شهر را با روحانیت پیوند و فضاهای غریبه و نامانوس را از دامان شهر بزداییم.
در خصوصِ آفتاح و شهادت مظلومانه اش، در آینده خواهم نگاشت. به زودی انشاا...
می دانم طولانی بود اما چه کنم که این غُصه سر دراز داشت.
لازم میدانم، یک بار دیگر به  این استدلالِ غلط اشاره کنم که اگر می اندیشید که : غیاب محرمیون در شهر باعث شد که شما دچار ضعف مدیریتی و اندیشه ای شوید و نبود ایشان موجب بروز این مسایل شده پس پذیرفته اید که اینان همان سوپرمن هایی هستند که می توانند ناجیان شهر باشند.
بنابراین به دلیلِ همین استدلال می بایست بگذارید در شهر، اظهارنظر و ارایه راهکار کرده و به کمک شهر پدری شان بیایند. لیکن اگر بر این باورید که شما خود بهتر از ایشان کار می کنید بنابراین دیگر گله ای از غیاب ایشان نداشته و امانات پدری را صحیح و سالم حفظ کنید و سالی یکبار به محرمیون نشان دهید که شهر پدریمان کاملا صحیح و سالم حفظ شده و بلکه تمام آثارش بهبود و ارتقاء نیز یافته است
راستی آقا مهران!
لطفا پاسخ به تمام کامنت های برخیون و بعضیون را به حقیر بسپارید.
اینجانب در دفاع از کیان شهرم چند قطار واژه و استدلال به دوشکای قلم بسته و در سنگر دیسون آماده نشسته ام.
بگذارید ببارند تا به برخیون و بعضیون، درسی بیاموزم که به بعثیون آموختیم.
تا هرآنکس که دزفول را ویران می خواهد بداند که دقیقاً در تیررس مگسکِ این قلمِ نشسته است.
نه این بار و در این پست که همیشه و مادام العمر.


ارادتمند -  یکی از محرمیون

.
پی نوشت :

1) سایباد : شکل صحیح واژه ی مجعول سَعبات است( منبع:کتاب لهجه ی مادران)

 

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی یکی از مدیران محترم و فهیم دزفولی (محرمی یا ساکن؟...نمیدانم)

(نام : محفوظ)

سلام و خسته نباشید
پست را در عین طولانی بودن دقیق خواندم ، درد آور است اما نکاتی دارد که می تواند مبنای حرکتی مثبت در دزفول قرار گیرد اتحاد که روشن ترین پیام این پست است زیباست و در کنار آن ایده های بسیاری برای کار در دزفول می توان از آن برداشت کرد
در دزفول باید مرکزی تاسیس شود که نخبگان دزفولی ساکن خارج از دزفول را شناسایی و از توان علمی آنها در رشد دزفول استفاده کند
این مرکز باید با راه اندازی جشنواره های 2 یا 3 سالانه ضمن دعوت از نخبگان دزفولی و تقدیر از آنان زمینه ارتباط شغلی این عزیزان را با هم و با دزفول فراهم آورد ضمن اینکه این کار می تواند باعث ایجاد خود باوری و روحیه مضاعف کاری در جوانان دزفول گردد
باید راهکاری را در پیش گرفت تا ضمن آزاد سازی کت های دزفول این کتها بعنوان قطب گردشگری به ثبت رسیده ارگانی برای اجاره دادن و تخصیص هزینه اجاره بهای کتها برای بهبود امکانات رفاهی آنها ایجاد گردد
و ......
ایده های بسیار کاربردی و زیبایی است که می توان با همدلی به آنها دست پیدا کرد
انشاالله
آقای موزون من به روز هستم

پاسخ نویسنده :

به احترام این کامنت، از جای برمی خیزم و به مثابه تایید پیشنهادهایتان یکبار خلاصه وار آنها راتکرار میکنم :

1- اتحاد محرمیون و ساکنین

2-تأسیس بنیاد نخبگان دزفولی

3-راه اندازی گردهمایی و جشنواره سالانه

4- ترویج فرهنگ آزاد سازی کت ها

5-ایجاد شبکه ارتباطات کاری میان افراد ردیف 1 و 2

و سپاس دوباره از حال و هوای شما

پاسخ دیسون :

قربان قلمت

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



موضوعات مرتبط: دزفولی , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٤ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()