آن شب باورم نمی شد که ظهر خدمت یکی از سلاطین دزفول بودم و شب در حال رفتن به دربار سلطان دیگری.
آن سلطانی را که ظهر، به محضرش زانو زدم در سلاطین 3 خواهم گفت که حکایتی غریب دارد.
اما این سلطانی که آن شب در حال رفتن به دربارش بودم نیز روزگاری عجیب دارد.
آن یکی نشسته بر اریکه و این یکی خوابیده بر سریر پادشاهی.
و ما...
   و ما عوام الناس، همگان چونان آن پادشاه لخت که گمان می کرد نزد خلق، زیباترین پوشش ها و آبروها را دارد، در چشم این سلاطین خاموش دزفولی که هیچ نمی گویند و به رویمان نمی آورند گمان می کنیم که لباس عافیت برتن داریم...گمان می کنیم لباس آبرو برتن داریم.

حال آنکه لباس عافیت و آبرو همانی است که ایشان پوشیده اند و این را فقط چشمان برزخی می دانند و بس.

به راستی، عافیت اگر عافیت است...همان راحتیِ روح و روان و عاقبت به خیری است که این بزرگوران نزد خدا دارند.

آبرو هم اگر آبروست ...همین است که اینان نزد سلطان السلاطینِ عوالم هستی و رب الارباب دارند.

وگرنه آبرویی که من و شمای  ساده دل، آبروی اش می نامیم هیچ نیست جز دکوری از شخصیت و قیافه که برای هم گرفته ایم.

چه می گفتم؟؟
بله..
پیش از این، توسط خود سلطان امیر، تلفنی دعوت شده و با افتخار هم پذیرفته بودم اما آن شب که دقایقی بیشتر به لحظه دیدار نمانده بود، دلم جور دیگری می تپید.

- خدایا نکند در محضر سلطان ادب کافی به جای نیاورم؟
- خدایا آن تاجدارِ اول را که امروز ظهر خدمتش رسیدم آنگونه که شایسته ی مقامش بود نتوانستم ادب حضور کنم، نکند این اذن حضور را نیز خراب کرده و قدر ندانم.

در همین افکار بودم که کمی مانده به قصر سلطنتی سلطان امیر، قراول دربار ایشان منتظر این حقیر بود و مؤدبانه بنده را تا درب کاخ راهنمایی کرد.
قراولی که دقایقی بعد دانستم قراول نیست و وزیر سلطان است. دقیقتر بگویم : شاهزاده احمد.
از اَستر خود پیاده شدم و راهی محوطه قصر شدم. (ببخشید، قصدم اسائه ادب به خط تولید ایران خودرو نیست ولی خودروهای امروزی همان کار اَستر و اُشتر را می کنند. غیر از این است؟)
در محوطه ی کوچک اما باصفای کاخ، چشمم به تنور نان پزی افتاد و به خفت و خواری آپارتمان نشینی تهران اندیشیدم که فرصت چنین چیزی را از ما گرفته است.

شاهزاده احمد، مرا با احترام به تالار شاهی راهنمایی کرده و فقط چند ثانیه بعد سلطان امیر را در مقابل خود دیدم که از روی تخت سلطنت در حالیکه  درازکش بود به حالت نشسته درآمد و با رویی خندان یکی از رعایای بی مقدار خود را در آغوش گرفت.

باورم نمی شد.

این همان آغوشی است که پشت تلفن بارها صدای پرطنین و پر صلابتش را شنیده بودم؟

حقیقتاً آغوش سلطان امیر به وسعت همان صدایش بود.
آغوش سلطان امیر به بلندای ادبیات امیدوارانه و منیع پشت تلفنش بود.
به دستانش نگریستم... سِرُم به رگ های آبی رنگ پشت دستش متصل و کپسول سلطنتی اکسیژن در کنار تخت فرفوژه اش آماده به خدمت.

دقایقی بعد فهمیدم دستگاهی مکعب شکل در کنار تختِ سلطنت، کار تولیدِ اکسیژن را برایش انجام داده و در حقیقت ، کپسول ها، حکم رزرو را برای ریه های ایشان دارند.

اکسیژنی که مهمات زنده ماندن سلطان است و بعد از خدا ضامن حیاتش!!.

پای تختش نشستم و به پایتخت مقاومت ایران اندیشیدم که مردمان مظلوم اش، چرا باید از درک فیض حضور چنین سلاطینی محروم باشند در حالی که تنها چند قدم با شاهان خویش فاصله دارند.

سلطان امیر اما،
لحظه ای از خوش و بش کوتاه نمی آمد.
راستش را بخواهید دلم می خواهد در این دلنوشته، آنجا که سخن به گفته ها و عملکردهای سلطان امیر(در آن دیدار) برمی گردد، لفظ جمع به کار ببرم.

مثلاً : سلطان خندیدند...سلطان فرمودند....

اما حس می کنم این کار، صمیمت آن دیدار را نزد شما دوسونِ نازنین دیسون کاهش می دهد.
ضمن آنکه خضوع و فروتنی سلطان، مرا آن قدر جسور کرده است که ضمیر اول شخص مفرد را به خدمت قلم درآورم.

شاید برخی خوانندگان از همین ادبیات جسورانه من نیز نگذرند و برداشتی چاپلوسانه از این نوشته ها نمایند اما من با تمام وجود معتقدم این الفاظ و سلطان خواندن امثال حاج امیر ابراهیمیان، نه بزرگنمایی است و نه چاپلوسی.

منِ روسیاه میدانم که جایی در بهشت نخواهم داشت اما شما دوسون عزیز دیسون، روزی که یوم تبلی السرائرش نامیده اند خواهید دید که قاطبه ی جانبازان (خصوصاً شیمیایی ها) به همراه همسران  و مادرانِ صبورشان -که درود خدا برآنان باد- در آنروز بر کجاوه ای از نور سوارند. این وعده الهی است و ردخور هم ندارد، کجاوه ای که هیچ سلطان قدر قدرتی در طول تاریخ این دنیای فانی در اختیار نداشته است.

پس بر من خُرده مگیرید که چرا در این دنیای زبون و بی مقدار از فرصت استفاده می کنم و این نخبگان عرصه ایثار را سلطان می خوانم.

من چشم برزخی ندارم اما برابر وعده های داده شده حضرت حق، ایمان دارم آنان که در راه خدا جهاد می کنند و از جانشان مایه می گذارند مقامی فوق تصور ما زمینی ها خواهند داشت.

کافیست تا شما عزیزان فقط یکشب را با مشکل تنفس مواجه باشید و نفستان آرام نگیرد مگر با دستگاه اکسیژن.

کافیست که یکشب تا صبح از ترس تنگی نفس در خواب، بیدار بمانید و قدم بزنید.

کافیست تا یکی دوشب متوالی، یکی از اعضای خانواده پا به پای شما بیدار بماند و به پای بیماریتان بپاید تا بدانید سالها بیخوابی و مشکل تنفس شبانه ی سلطان امیر و بانوی وفادار ایشان چه معنی می دهد.

و یادمان باشد حاج امیر فقط یکی از یکصد و پنجاه{1} سلطان بی ادعای شهر ماست که در خاموشی نجیبانه خویش، دائما با مرگ دست و پنجه نرم می کند.

گاهی به این می اندیشم که همانانی که جان عزیزشان را سپر بلای این خاک کردند تا بی ناموسانِ بعثی، دستشان ناموس این خاک نرسد، اکنون که ما شبها به خواب ناز فرو میرویم و پس از تلویزیون بینی های شبانه و شکستن تخمه و نوشیدن چای آخر شب، در نرمی  و گرمای بستر می لغزیم بی آنکه ترس از انفجار و تخریب و مرگ باشیم....ایشان چه حالی دارند؟ بیدارند؟ خوابند؟

و پاسخ این سوال، حال و روز امثال سلطان امیر است که شبهای بسیار همانطور که زمان جنگ از دست دشمنِ بُرون خواب نداشت و استراحتش را فدای آرامش ما می کرد، اکنون نیز از دست دشمن درون سینه، خواب ندارد. و ما باز هم خوابیم.
و ما خوابیم....خوابی که هم شبانه و در بستر است و هم روزانه و در کوچه و خیابان ادامه دارد.

آری ..از حاج امیر میگفتم.

از سلطان امیر ابراهیمیان.

در آن جلسه ی شیرین، جالب این بود که هرچه من تلاش می کردم از جنگ بگویم، ایشان سرِسخن را به مباحث فولکلوریک دزفول می برد و ظاهراً من به خدمت سلطان نیامده بودم و این او بود که رُفتگرِ دیسون را گیر آورده بود و باید اعتراف کنم که سلطان امیر برای خودش دیسونی کامل است.

نه! نه!
تمام دیسون جزئی از دانسته های محلی ایشان است.

من در آن جلسه ی دلچسب...یکی از دزفولی هایی را جُستم که معدنی از دانسته های محلی شهر و یکی از گنجینه های سنت های قدیمی دزفول است.

نمی دانید کشفِ این موضوع در خصوص سلطانِ امیر چقدر مرا خرسند ساخت.

واقعاً هرکجا او  راجع به دزفول قدیم سخن می گوید دیسون فی الفور می بایست سپر بیاندازد.

سلطان از معماری گفت.
از خوراک گفت.
از آداب مذهبی قدیم شهر گفت.
از اشخاص گفت.
از طب سنتی گفت
و از چیزی که در خیره ی{2} گِلی کنار تختش قرار داشت گفت و من نمی گویم داستان محتوای آن خیره را، چرا که مطمئن نیستم حضرتش رضایت بر همگانی کردن این قضیه داشته باشند.
همین قدر بدانید : نه ترشی بود و نه روغن خووَش.

شاه از جبهه هم گفت.

از حقایقی که در تمام سی سال تاریخ دفاع مقدس نشنیده بودم و با همه ی ادعای دانستنی که دارم، در خود مچاله شده و به فکر فرو رفتم.

از سرکار گذاشتن آقازاده یی گفت که کمی سر به سرش گذاشته بودند به کمکِ دیگر سلاطین.

و گفت که اینها را ظرفیت شنیدن نیست در فضای نوشتاری عمومی.
و الحق که برخی هایش را راست میگفت که همچنان جزو نکاتِ مگوست.

من اما جسارت کرده و به محضر ایشان پیشنهاد دادم که : یا امیر{3}، به نظر من داستان آن آقازاده را می توانی بنویسی
و اصولاً باید بنویسی.
نگران اعتراضاتِ احتمالی هم مباش چرا که روزگار، روزگارِ زدنِ پنبه ی برخی آقازاده هاست.
هرچه باشد کارنامه ی آقازاده های نازنینی همچون سید مجبتی خامنه ای(دامت تاییداته) چه در زمان جنگ و چه پس از جنگ، بر همگان مبرهن و پاکیزه است و فرق دارد با کسانی که فرصت طلبانه در کمین نقد کردن آقازادگی خویش اند.

اصولاً آقازادگی با آقازدگی تفاوتی فاحش دارد.

اما شما یا امیر،

راجع به برخی ها! باید بنویسی و بنویس!

و ایشان نیز کریمانه اجابت نمود درخواست بنده را.
و نوشت و چه زیبا نوشت.

یکی دوساعتی را که در محضر حاجی سپری کردم گذر زمان را به کلی از یاد بردم
من از آنجا که ذاتاً آدم تکخوری نیستم، در تمام دقایقی که در محضر ایشان بودم در دل غصه داشتم که چرا تمام بچه های دیسون اینجا نیستند تا در لذت این حضور با من شریک شوند.
این را از ته دل می گویم به جان شما.
سرخوش بودم و کیفور...اما؛

نه از این که خواسته باشم با قلم خویش، کنار نام این عزیز دیده شوم و یا عکس یادگاری گرفته باشم.

بلکه بابت سخنان شیرین و نغز این بزرگوار و دُرُ و یاقوت هایی که از لبان لعش می ریخت و الحق که احساس حقارت می کردم در برابر این همه فرهیختگی.

من شاد بودم که در شهرم هنوز هستند کسانی، که به موازات فرهنگ دفاع مقدس و ایثار گری، فرهنگ قدیمی و وزین دزفولی را خیلی بهتر از امثال بنده استادند.
اعتراف میکنم در مدت کوتاهی که نزد حاج امیر بودم بسیار نکات آموختم.
چه از گفته ها و چه از ناگفته هایش.
باور کنید نمی خواهم بزرگنمایی کنم.
اما جا دارد ضمن تشکر از مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول که زحمت کلاسه کردن خاطرات و دانسته های این عزیزان را می کشد سوالی از محضر گرامی شان بپرسم :

شما دوستان، زمان و هزینه های معتنابه صرف می کنید تا موفق شوید سینه ی پر غصه و پر قصه سلاطین دزفول را پیاده و کلاسه نمایید.
دست مریزاد.
اما هیچ به این اندیشیده اید که آن مخاطبانی که انتهای خط تولید شما نشسته اند تا روزی روزگاری موفق به دریافت مجلدهای شما شوند تا شاید بنشینند و وقت بگذارند و مطالب را بخوانند ، چه کسانی هستند؟

در وانفسای فرار از کتاب و کتابخوانی این مردم.
آیا به این فکر کرده اید که آن نوجوان مثالیِ همسایه ی حاج امیر ابراهیمیان که مخاطب نوعی شماست در حالی که به سفره فرهنگی شما دعوت شده و در بهترین حالت، کتاب خاطرات حاج امیرها را دریافت می کند ( که معلوم نیست بخواند یا نخواند) در حالی که خود حاج امیر و کلام شیوا و صدای رسا و دلنشینش در چند قدمی این نوجوان هنوز زنده است.

چه می خواهم بگویم؟

برادران محترم مسئول فرهنگی
بیایید ترتیبی اتخاذ فرمایید تا به بهانه های مختلفِ مناسبتی و فرهنگی، جانبازان و ایثارگران و قهرمانان شهر، این سلاطین خاموش و بی ادعا بتوانند در گعده های حضوری و رو در رو با نسل امروز ارتباط بگیرند.
من به عنوان یک کارشناس رسانه، بی خجالت، بی تعارف و بی تکلف اقرار میکنم :

اگر ارتباط کافی و وافی بین نسل جنگ و نسل امروز برقرار نشده است.
اگر حاج کاظم آژانس شیشه ای با فرزندش سلمان نتوانسته ارتباط لازم را بگیرد گناه از ماست نه از حاج کاظم.
این منصفانه نیست که از حاج امیر ابراهیمیان یا حاج علی بیباک بخواهیم خودشان خودشان را جار بزنند.

آنان اگر اهل جار زدن بودند که این نمی شدند.

 

حاج امیر ابراهیمیان : دلاور بهداری لشکر 7 ولیعصر (عج)


ما اهالی رسانه و فرهنگ کم گذاشته ایم در معرفی این بزرگواران.
ما کم گذاشته ایم در انعقاد جلسات و نشست های رو در رو بین این نسل فخیم و نسل حاضر.
بنده تمامی بستر های رسانه ای را میشناسم و آمارشان را دارم.

هم فیلم

هم کتاب

هم قلم

هم بلوتوث و پیامک

هم وبلاگ
هم...
اما به جرأت عرض می کنم :

 تأثیر رسانه سینه به سینه چیز دیگری است .

بیخود نیست که زعیم جمهوری اسلامی دائما روی برپایی و زنده نگهداشتن منابر و اذان حلقی{4} تاکید می کنند.

به خدای لاشریک قسم،

شنیدن صدا و سخنان این عزیزان در محافل و مساجد دزفول (به شرط آنکه با احترام و اعزاز برگزار گردد) تأثیری بر نسل امروز دارد که از ثمرات آن، انگشت حیرت به دندان خواهیم گرفت.

اجازه می خواهم به عنوان کسی که مخاطب شناس بوده و کارش رسانه است درخواست نمایم که منابر و تریبون ها را در سایه روحانیت معزز شهر، به حضور جانبازان مظلوم و گمنام شهر نیز مجهز و مزین نمایید.

خواهید دید که در فرهنگ مسجدرَویِ دزفولیان چه اتفاقات مبارکی می اُفتد.

خواهید دید یکبار دیگر دزفول پیشرو در ارایه فرهنگ فاخر دفاع مقدس خواهد شد.

بیایید با توافقی فرهنگی با آموزش و پرورش دزفول اقدام نمایید برای اینکه هر دانش آموز دزفولی هفته ای یکبار در زنگ پرورشی خود شاهد حضور یکی از جانبازان شیمیایی باشد که ماسک اکسیژن بر دهان بر صندلی فاخر معلمی بنشیند و خاطرات پرمخاطرات خود را برای نسل امروز بگوید تا رشادت مردان دهه شصت به مردان دهه نود منتقل گردد.

چه اینکه دشمن غدار پشت دروازه های ایران چاک دهان خود را تا بناگوش باز کرده و تهدید میکند.

دقت کنید عزیزان :

اینجانب که نمی بایست با هر منبر و هر رسانه ای برانگیخته شود و سرد و گرم این قضایا را چشیده  و خود یکی از شاهدان عینی جنگ بوده است، هرگاه که نزد یکی از این سلاطین می رسد سپر انداخته و چونان کسی که دیدنی ترین و شنیدنی ترین فیلم و قصه جهان را می بیند و می شنود محو گفته های آنلاین این اسطوره هاست.

چرا نباید تمهیداتی فراهم کنیم تا برنامه ریزی شده و صمیمی، دیدارها و نشست های حضوری بین این سلاطین بایگانی شده و مردم کوچه و بازار برگزار شود؟

بیایید به سهم خودمان نگذاریم دانسته های سلاطین دزفول، آنقدر خاک بگیرد تا نصیب سینه قبرستان گردد.
من تحسین می کنم زحمات مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول را
اما برادران عزیز،
بیایید سینه زنده ی این عزیزان را به تریبونی زنده و تأثیرگذارتر مبدل سازیم.
بیایید رسانه های واسط این چراغ های هدایت و مردم عزیزمان را قدری کنار بزنیم .


امتحان کنید....
ضرر ندارد.


 توبی کانتی نیود....

 

کلمه ها و ترکیبهای تازه :

{1}  منظور رقم حدودی 150 جانباز شیمیایی دزفول است (این رقم رسمی و تایید شده نیست. بلکه حدودی است

{2} خیره : خُمره

{3} یا امیر : منظور نام اقای ابراهیمیان نیست بلکه لفظ خطاب قرار دادن شاهان در قدیم است.

{4} اذان حلقی : منظور رفتن موذن روی مناره و سرودن اذان است بی واسطه رادیو و نوار و سی دی و ... (مقام معظم رهبری تاکید خاص روی توسعه و پرورش موذنین و منبری های مساجد دارند)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()