پیش نوشت : می دانم خواهید گفت : سلاطین 4؟؟؟پس سلاطین 3؟؟

آری سلاطین 4

چرا که نوبت سلاطین 3 متعلق به همان سلطانی است که ذکرش رفته بود و باید سلاطین 3 را همانگونه که وعده داده بودم بنگارمش.

اما سلاطین 4 را خارج از نوبت بخوانید زیرا روزشمار پارالیمپیک ایجاب می کند که به تعویق نیفتد این موضوع.

=============

سلاطین 4

برخی برداشت های تصویری را در تهران و در اردوی تیم ملی از سلطان برداشته بودم و اکنون در دزفول و در سالن پذیرایی کاخ پدری اش، در حالی پشت ویزور دوربین نشسته بودم که سلطان به همراه ملکه بزرگوار خویش و ملکه ی مادر که رنگ و بوی همان مادر کلاسیک دزفولی را داشت روبروی دوربین نشسته و خود سلطان با شکوهی تمام بر ویلچر سلطنتی جلوس کرده بود.

من به حرمت مقام شامخ مادری، ابتدا از ملکه مادر خواستم تا راجع به فرزند تاجدارش سخن بگوید.

از مجروحیت سلطان بگوید و اینکه چه شد که ویلچر نشین گشت.

و مادر آغاز سخن کرد.

صدایی که از حنجره مهربانش شنیده می شد و اکولایزرهای صدابرداری دوربین را بالا و پایین می کرد مرا به وجد آورده بود.

راستش را بخواهید به راحتی قابل توصیف نیست ولی سعی می کنم بگویم :

برخی مادران دونسل پیش دزفول، به دلایلی همچون گرما، ژنتیک و ... صدایی دورگه و مردانه داشتند.

مادرانی با این گونه صدا، در رفتارشان نیز روحیه ای مردانه و استقامتی مضاعف در برابر شدائد روزگار دیده می شد.

مادربزرگِ مادری خود بنده یکی از همین مادران شیرزن با صدای بم و مردانه بود.

نه اینکه صدا کاملا مردانه باشد نه!

بلکه صوتی زنانه مخلوط با تنالیته مردانه که هر شنونده ای را مجاب میکرد که با این زن می بایست محکم تر از یک زن عادی روبرو شد.

(حس میکنم در انتقال مفهوم موفق نبودم...ببخشید)

مادر سلطان عبدالرضا جوکار با صدایی محکم و میکروفون پسند از مجروحیت فرزند گفت.

از اینکه همان روزهای اول دردانه اش با گلوله توپ بعثی های متجاوز ویلچرنشین شد.

از روحیات و شأنیات اخلاقی فرزند گفت.

از احترامی که سلطان جوکار به والدین گذاشته است.

پس از ملکه مادر

سوگلی سلطان لب به سخن گشود و  خدا می داند روحیه والای این خانم و دلایل آسمانی اش برای لبیک به خواستگاری شاه عبدالرضا، چقدر بنده و عوامل همراه را شگفت زده ساخت.

با احترام به تمام جانبازان و همسران فداکاراشان باید عرض کنم که بسیار پیش آمده که دلایل یک همسر جانباز را برای پاسخ مثبت به آن سلطان از طریق تلویزیون بشنوم که اکثر شبیه به هم بوده است این دلایل.

اما همسر سلطان جوکار خیلی صمیمی و ساده تر از آنکه به مخیله بگنجد قضایا را تعریف کرد.

اینکه ابتدا مخالف بوده.

و اینکه پس از گفتگو با پهلوان جوکار (در حاشیه مراسم خواستگاری) به کُنه اخلاقیات، روحیات و بزرگ منشی های این سلطانِ عرصه ویلچرنشینی ایران زمین، پی برده و دلش زمینگیر شخصیت و منش او شده است.

راحت بگویم : من، با چشم علیلِ دوربین خویش، عشق و صمیمیت را بین شاه و ملکه اش به خوبی حس می کردم.

در نهایت شاهنشاهِ پارالیمپیکِ جهان، زبان به بیان گشود و هر آنچه را که در اردوی تیم ملی در تهران برایم سروده بود بازخوانی کرد و فراتر از آن نیز با شجاعت تمام، از مادر و ملکه خویش، پیش چشم لنز دوربین ابراز ارادت و تشکر نمود.

تشکر بابت مراقبت ها و روحیه دادن هایی که موجب کسب افتخارات جهانی اش بود.

پهلوان عبدالرضا تأکید کرد که هربار که به مسابقات جهانی اعزام می شود ابتدا به مشهد رفته و قول و قرار خود را با سلطان علی ابن موسی الرضا(ع) گذاشته و سکوی افتخار را از او و مادر یگانه اش (حضرت زهرا ع) میطلبد و هربار نیز که نیزه را پرتاب میکند ابتدا نام نامی آن مادر دهر را بر زبان می آورد.

اینها دو شاهزاده ی دوقلوی خاندان جوکار در رکاب سلطان هستند که به مدد حضرت   اُم ابیها(ع) از قهرمانان المپیکی دهه های آینده خواهند بود

 

اما بعد..

شرحی که در بالا رفت، روی شیرین سکه بود

اما بشنوید از نیمه خالی لیوان :

من به شخصه فضای رتبه بندی و ارزش دهی بین المپیک و پارالیمپیک را قبول ندارم و اگر بنا بر انصاف باشد، هر مدال از پارالیمپیک را حتی معتبرتر از المپیک میدانم چرا که هر تلاشی در فضای معلولیت جسمی، چندین برابر تلاش افراد غیر معلول، ارزش و جایگاه دارد.

لذا اگر طلای عبدالرضا جوکار را ارجح بر طلای هادی ساعی ندانم لااقل به چشم مساوی می نگرمِ شان. (البته با احترام به دوست گرامی ام هادی ساعی)

من اهل رسانه هستم، اما های هوی رسانه ای و جو غالب رسانه ها هیچگاه نمی تواند بر قوه تشخیص عقلی ام آنقدر تأثیر بگذارد که حق احترام مدال طلای پارالیمپیک را نادیده انگاشته و عدالت را فدای جو غالب رسانه ای بنمایم.

بر این اساس باید بپذیریم که عبدالرضا جوکار سلطان مدال آوران المپیکی این سرزمین است.

وی، چه در لندن مدال بیاورد و چه نیاورد، دُنگ خود را به سکوی افتخارات این کشور داده است.

و اما نکته ای که به زعم حقیر، نیمه خالی لیوان است و خیلی هم خالی است:

کم لطفی دزفول ودزفولی ها به حق و حقوق رسانه ای و حرمت پهلوانی این سلطان بلامنازع المپیک ایران است.

جوکار به سکوهایی دست یافته است که خیلی هابه خواب هم نمی بینند.

و این عین بی عدالتی است که تنها به دلیل مرغوب تر بودن مدالهای المپیک غیر معلولان (از نظر جهانیان) ما نیز بر همین منوال رفتار نماییم و مدال های معلولان را حداکثر با یک احسنت و بارک الله بدرقه سازیم.

آنچه که در حق سعید عبدولی از سوی مسئولان دزفولی رخداد یک حرکت پهلوان منشانه از سوی بزرگان شهر دزفول بود که جای آفرین دارد.

اما؛

همشریان محترم؛

مسئولان همشهری عزیز

آیا درمحضر عدل الهی روسپید خواهیم بود بابت کم توجهی به عبدالرضاجوکار؟؟

به خدای لاشریک اگر این سلطانِ سلاطینِ فدراسیون جانبازان و معلولان کشور، اهل آذربایجان می بود همانگونه که در زلزله اخیر، عالمی را به امداد و توجه فراخواندند، سینه زمین را به سقف آسمان می چسباندند تا پس از هر پارالیمپیکی همه بیایند و نکوداشت و بزرگداشت و تندیس سازی برای جوکار آذربایجانی بگیرند.

بنده مخالف برگزاری جشنواره امداد رسانی و توجه به زلزله اهر و ... نیستم اما بیاموزیم از ترکانِ مملکت که : پیش از دیگران، خودمان باید حرمت خودمان را نگه داریم(همان داستان امامزاده و حرمتی که متولی باید پیش از دیگران نگه دارد) و این نگرش، آغاز راه کسب احترام و عزت و امکانات و سهم خواهی ملی است.

آیا جای افسوس ندارد که جوانی بی ادعا، سالهاست در کمال بی سرو صدایی در کنج شهرستان دزفول، به ورزش و تمرین مشغول است و قطار قطار مدال های جهانی و قاره ای و المپیکی راهی خانه می کند؟

به راستی چند نفر از جوانان دزفول راه خانه جوکار را بلدند؟ و اصولا او را می شناسند؟

کدام میدان شهر بنام اوست؟

کدام سالن ورزشی مزین به نام بلند سلطان عبدالرضا جوکار است؟

کسی که قریب به 11000 روز از ویلچر نشینی او می گذرد اما لحظه ای به سکون و ایستایی فکر نکرده و چونان موج دریا دایما در تلاطم افتخار آفرینی است.

آیا برای تصمیمات ورزشی شهر وی را به مشورت و استمداد طلبیده ایم؟

آیا رمز روحیه بالای او را استخراج و در مدارس شهرمان به نسل امروز منتقل کرده ایم؟

آیا شناساندن صبر و استقامت جوکار و ایمان و روحیه بالای وی موجب تلنگر روحی به بدنه رخوت گرفته ی جمعیت جوان شهر نخواهد بود؟

همین چند روز قبل خدمت یکی از اعضای مخلص و بزرگوار شورای شهر دزفول بودم و ذکر همین موضوع بود.

ایشان خبرداد که پس از اتمام زیرگذر تقاطع شریعتی- 45 متری قرار است میدان را بنام جانباز نامگذاری کنند.

بنده پیشنهاد دادم تا ویلچری طلایی(رنگ طلا) که تندیس عبدالرضاجوکار بر روی آن نشسته و در حال پرتاب نیزه است می تواند ادای دینی بسیار کوچکی به ساحت پاک این اسطوره المپیک ایران بوده و قدری در شناساندن این اسطوره ی زنده برای نسل جوان موثر باشد.

به جرئت می گویم اگر این شاهِ نیزه انداز، فرزند آذربایجان، خراسان و یا اصفهان بود اکنون ریاست فدراسیون جانبازان و معلولین کشور به عنوان کمترین سمت مدیریتی بر عهده ی جنابش قرار داشت.

خصوصاً اینکه، پهلوان جوکار فردی درس خوانده و تحصیل کرده هم هست.

چه برسد به اینکه حضرات استانی و شهری منطقه ما، اگر بر صراطِ مستقیم انتصابات باشند می بایست مقدرات ورزش دزفول و یا استان را به ایشان می سپردند.

آقایان نیک مستحضرند که سهم زیادی از موفقیت در عرصه مدیریت اصولا مدیون پای کار بودن است نه پای جسم.

و مگر کسی بقدر عبدالرضاجوکار پای کار ورزش بوده است در این دیار؟

 

 

 پی نوشت 1 : عبدالرضا جوکار در رقابت های لندن به مدال نقره پرتاب نیزه دست یافت و با اختلاف تنها چند سانتیمتر نائب قهرمان جهان شد. وی در مصاحبه با تلویزیون ایران گفت : دلم میخواست طلا میگرفتم تا به خانواده ی شهدای هسته ای تقدیمش کنم.

پی نوشت 2 : به دنبال پُست سلاطین4 موجی از حمایت های قلمی و قدمی برای استقبال شایسته از آقای جوکار در شهر به راه افتاده است. دیسون به سهم خویش از مردم و مسئولین عزیز دزفول کمال تشکر را دارد.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۳ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()