پیش نوشت : سلاطین 3 همچنان طلبتان باشد، این پُست تقدیم می شود به سلطان دیگری از سلاطین دزفول به نام :  سلطان عزیز پورصفایی  چرا که مطلبی را در سایت ایسنا خواندم که زبان حال حاج عزیز را برایم تداعی کرد. (این پُست نیز با اشک نگاشته شد)

 

 

آژانس شیشه ای

(سخنان حاج کاظم و عباس خطاب به مردم)

عباس : در منطقه حاج عمران و غرب دچار موج گرفتگی شدم، در عملیاتی دست چپم به طور کامل قطع شد که پیوند زدند و در کربلای 5 هم که خط‌شکن بودم شیمیایی شدم. یک بار هم ضربه‌ مغزی شدم و 29 روز در کما بودم و طی این مدت 74 بار به اتاق عمل رفتم و بیش از 200 ماه در بیمارستان‌های مختلف بستری شده‌ام به طوری که تا سال 84 دایم بستری بودم.

در آن عملیات (کربلای 5) صدام، جهنمی به راه انداخت و دست به هر کاری زد و در بمب‌ها چنان ترکیبی می‌زد که نتوانیم کاری کنیم. بیسیم‌چی گردان که کم سن و سال بود، وقتی ماسکش پاره شد دیدم که قطره اشک از کنار چشم‌اش سرازیر شد و نگران کور شدن بود. آن زمان یاد حضور خودم در جنگ و سن و سال کمی که داشتم افتادم و ماسکم را به او دادم.

در آن عملیات خط‌شکن بودم و قرار بود جای ما را بگیرند اما آتش سنگین بود و نشد جابجا کنیم و مجبور شدم با چفیه‌ای که خیس کرده بودم ادامه رزم دهم. وقتی برگشتم از همه جای بدنم خون می‌آمد. از آن موقع به بعد هم مدام در حال درد کشیدن هستم.

سال 84 برای درمان به آلمان رفتیم. مدتی آنجا بودیم و روند خیلی مثبت بود. پروفسور مهاجر که پیگیر وضعیت من بود عهد کرد درمان من تحت نظر ایشان انجام شود و مورد قبول هم واقع شد ومشکلی نبود.

باید 6 ماه بعد دوباره به آلمان می‌رفتم که به تغییر و تحولات مدیریت بنیاد شهید خورد و گفتند باید همین جا درمان شویم، در حالی که هزینه این کار در آلمان یک‌سوم ایران است و تنها هزینه تخت گرفته می‌شود. یک سال و نیم است از زمانی که باید به آلمان اعزام شوم گذشته و هر چه دیرتر شود وضعیت بدتر می‌شود.

حتی 11 آذر سال گذشته از دفتر رییس‌جمهور دستور آنی داده شد که گردش کار شود و من اعزام شوم اما متاسفانه تبعیض‌های زیادی صورت می‌گیرد و سیاه و سفید از هم جدا می‌شود. هفته گذشته هم آقای زریبافان به معاونت درمانشان آقای ملک‌زاده دستور مساعد داده بود و خودش تلفنی با پروفسور مهاجر هم صحبت کرده بود اما با وجود اختصاص بودجه باز اتفاقی نیافتاد.

حاج کاظم : این همه بریز و بپاش می‌شود که حق است، آن قدر این هشت سال ارزشمند بوده که اگر هزاران تومان هم خرج کنند تا این ارزش‌ها را یادآوری کنند، باز کم است اما در کنار این، از کسانی که قهرمان‌های اصلی این حماسه بودند نیز حالی پرسیده شود.

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. هزینه می‌کنیم ارزش‌ها را یادآوری کنیم برای جنگی که بازیگران اصلی‌اش عباس ها بودند.

چرا باید برای اعزام چنین فردی این‌قدر سنگ‌اندازی شود. خود پرفسور مهاجر گفته برای مداوای ایشان لازم است تیم پزشکی‌اش که در آلمان مستقر هستند حضور داشته باشند و اگر ایشان بروند یک‌سوم هزینه ایران است.آیا این آدم 15 میلیون ارزش ندارد؟

این رقم در مقابل هزینه‌ای که برای گرامی‌داشت هفته دفاع مقدس می‌کنیم، بسیار ناچیز است. این روزها تلویزیون مدام برای هفته دفاع مقدس من را دعوت می‌کند اما بروم چه بگویم؟

با تلویزیون قهر نیستم اما چگونه بنشینم بگویم اینها آدم‌های ارزشی بودند ولی می‌بینم در کنارم عباسها بال بال می‌زنند. زمانی برایم آن صحبت کردن ارزشمند است که ببینم به حضور این آدم‌ها که هنوز نفس می‌کشند افتخار می‌کنیم.

 

به بنیاد شهید این همه بودجه اختصاص داده شده تا بنشینند تصمیم بگیرند صلاح است یا نیست؟

اگر بنیاد شهیدی تاسیس شده از قبل عباسهاست. حرف ما نه سیاسی است نه چیز دیگر می‌خواهیم بگوییم. وقتی رییس‌جمهور زیر یک نامه را امضا می‌کند و می‌گوید اعزامش بلامانع است چرا مسئولی که باید این کار را انجام دهد آن امضا را نادیده می‌گیرد؟ اصلا شما فکر کنید عباس می‌خواهد 15 روز برود آلمان و تفریح کند. آیا این حقش نیست؟

عمری است از قبل این آدم‌ها در حال زندگی کردن هستیم. این افراد اگر دین‌فروش بودند می‌توانستند با هزار شبکه ماهواره‌یی مزخرف که الان هست صحبت کنند و جار و جنجال راه بیاندازند و از همان طرف نیز کمک‌ها سرازیر شود. چرا باید خانه بفروشد و خرج بدنش کند که برای بقای این مملکت و نفس کشیدن من رفته آن وقت من نباید وجدان درد بگیرم؟ الان هم لنگ 15 میلیون تومان برای مداوا باشد. او نمی‌خواهد در دیسکوهای آنجا برود و کنار ساحل لذت ببرد و رفتن آلمان به چه دردش می‌خورد؟ فقط می‌خواهد برای مداوا برود و این خواسته بسیار کوچکی است.الان متاسفانه از دفاع مقدس فقط یک سالگرد مانده است و بعد هم تمام می‌شود می‌رود تا سال بعد. خوب است این ارزش‌ها را به رخ مردم بکشیم تا یادشان نرود چه اتفاقی در این مملکت افتاده و این ارزش‌ها چقدر می‌تواند در زندگی امروزیی ما تاثیرگذار باشند. اما از عباسها نباید غافل شویم.

عباس : چندی پیش در تلویزیون می‌دیدم که یک هوادار فوتبالی در ورزشگاه به دلیل شوق زیاد دچار مشکل شده و دقایق زیادی را به او اختصاص داده بودند و می‌خواستند مورد توجه قرار گیرد. هنوز برنامه تمام نشده بود روابط عمومی یک باشگاه تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. اما برای جانبازی که با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند و هزار درد دارد کاری نمی‌شود.

می‌توانند ما را دریک هواپیمای C130 بریزند و ببرند در دریاچه نمک خالی کنند و ما هم راحت می‌شویم. (اشک دیسون)

بعضی وقت‌ها تنها آرزوی مرگ می‌کنم. ماهانه بالای میلیون هزینه می‌کنم اما کسی گوشش بدهکار نیست.

از یک شیپورچی تیم فوتبال کمترم که برای رفتنش نه مشکل ویزا دارد و نه هزینه. من یک فرمانده گردان بودم و خجالت می‌کشم الان درباره این چیزها صحبت کنم. کسی بودم که در جنگ تا حدی تاثیرگذار بودم. چه راحت می‌توانیم چون نیاز نداریم چیزهایی را کنار بگذاریم. این رفتاری است که بچه‌هایمان می‌بینند.زمانی که به جبهه جنگ رفتم همه زندگی‌ام را خرج کردم. از سال 83 سه ملک پدر‌م را فروخته‌ام و خرج درمانم کرده‌ام. الان هم چیزی نمی‌خواهم فقط می‌گویم درمانم کنید آیا این چیز بدی است؟

فقط می‌خواهم درد نکشم

واقعا دیگر تحمل درد ندارم. الان در هفته دفاع مقدس از حماسه‌ها می‌گویند، خوب اینها ما بودیم و کس دیگری نبوده است.

حاج کاظم : از همان زمان که ناصر افشار را دیدم، عباس برایم تداعی شد. چنین وضعیتی سال‌ها پیش در همدان هم اتفاق افتاد. «آژانس شیشه‌ای» در سینما اکران بود و من به آنجا رفتم و در سالن انتظار کسی را مانند ناصر افشار دیدم که با سختی به سمت من آمد و همدیگر را بغل کردیم و گفت من خود عباس هستم.

عباس(ناصر افشار):

من در جنگ بیش از 10 بار مجروح شدم؛ مشکل اعصاب، ریه، گوارش و چشم دارم و سیستم تمام بدنم به هم ریخته است و در حال حاضر مرگ برایم از همه چیز شیرین‌تر است. اطرافیانم نیز با دیدن من اذیت می‌شوند.

کار به جایی رسیده که بچه‌هایم از واژه‌ی جنگ گریزان شده‌اند.

عباس(در آژانس شیشه ای) ترکشی در گردنش بود و جای حساسی که امکان داشت جانش را بگیرد. احساس می‌کردم آن هم مانند من دچار مشکل شده است و شخصی به نام حاج کاظم آمده تا اعاده حق کند و به اینجا برساند؛ تنها کسی که طی این مدت پیگیر کارم بود، همان حاج کاظم آن فیلم است و خانواده‌ام می‌گویند آقای پرستویی همان شخصیت است. آنجا از حق عباس دفاع می‌کرد و بیرون از حق من و چندین جانباز دیگر. آیا ایشان خودش کار و زندگی ندارد؟

حاج کاظم (پرویز پرستویی):

همه ما از گذشته‌ی این آدم‌ها استفاده می‌کنیم، افزود: اگر چهار موفقیت هم در کارهایم داشتم، دفاع مقدس بوده است و ماحصل تلاش و زحمت این عزیزان که سودش را ما بردیم و برایمان دست زدند. اما ما راوی قصه بودیم و اصل آن قصه‌ها وجود دارد و اینها تخیلی نبودند. هفته دفاع مقدس است و زیر سقف خانه جانبازی هستیم که در طول همین زمانی که اینجا بودیم بارها خون بالا آورد و سوالم این است که تکلیف این آدم چه می‌شود؟حداقل به جانباز احترام نمی‌گذارید به دستور مقامات احترام بگذارید. ناصرافشارهای زیادی داریم. فردی که ماسک خودش را به دیگری داده و از خود گذشته تا دیگری سالم بماند و الان فقط می‌خواهد دردش کم شود. منِ بازیگر، نقش یک جانباز را بازی می‌کنم به من سفر حج هدیه می‌دهید و تاکنون چندین بار این اتفاق افتاده که تاکنون نرفته‌ام و معتقدم آن حق من نیست و اگر جایزه و پولی گرفته‌ام از قبل این آدم‌ها بوده است و اگر اینها نبودند باید چه نقشی را بازی می‌کردم؟

در پاریس میدان و بنایی بنام «سرباز گمنام» وجود دارد که احترام خاصی به آن می‌گذارند. اما سرباز ما را که حی و حاضر است، نمی‌بینیم.

وی افزود: تا قبل از این می‌گفتند بودجه نداریم، بعد که پیگیری کردیم گفتند ظاهرا یک میلیون و 500 هزار یورو برای اعزام چنین افرادی به خارج از کشور اختصاص پیدا کرده بوده اما متاسفانه صرف این آدم نشده است.

عباس(ناصر افشار) : پیگیری‌های انجام‌شده جواب داد و مبلغی به این موضوع اختصاص پیدا کرد تا مشکل کسانی را که می‌خواهند اعزام شود حل کند اما متاسفانه کاری که نخواهند بشود آن قدر سنگ می‌اندازند که نشود.ما رهاشده‌ترین افراد در جامعه هستیم و هر که خواست، این موضوع را ثابت می‌کنم. مگر چند نفر مانند من در میان جانبازان هستند که باید همیشه درگیر درمان باشند؟ حداقل بگذارید در این عمر باقی‌مانده درد کمتری بکشم. در حال حاضر هم تنها دلخوشی‌ام خداوند متعال است و شاهد بوده که در هیچ چیزی کم نگذاشته‌ام. آن موقع مدام به فکر شهادت بودم و الان هم تنها به یاد دوستانم که رفته‌اند زنده هستم.

متولد 1344هستم و جنگ که شروع شد چون سن‌ام برای اعزام کم بود، شناسنامه‌ام را در آب گذاشتم و بعد که خشک شد به پایگاه بردم و گفتم در جیبم بوده و مادرم شسته است اما قبول نکردند. به پایگاه دیگری رفتم و باشناسنامه برادرم 4 مهر 1359 به جبهه اعزام شدم.

با سپاس از ایسنا

 

ختم کلام : در شهر ما دزفول، عباس ها و ناصر افشارهای متعددی هستند که یکی از آنها حاج «عزیز پورصفایی» است. در و دیوار بیمارستان ساسان تهران با بوی تنِ بهشتیِ این سلطان بلامنازع شیمیایی های دزفول آشناست.

سالهای سال است که : آنگاه که همه ی ما به دنبال زندگی روزمره و دنیای خویش هستیم این نره شیر دشت تیغ و تیر، زمینگیر و معلق بین تخت بیمارستهای تهران و بستر خانگی خویش در دزفول است.

غرض از اقتباسی که از مصاحبه ی آقای پرستویی و جانباز افشار شد این نبود که در خصوص پورصفایی های دزفول بخواهیم کسی را به کمکاری متهم کنیم بلکه تنها یادآوری زجر و آلامی است که سلطان عزیز پورصفایی بی صدا و خاموش سالهاست در غار نجابت خویش پنهان ساخته و دم بر نمی آورد.

خدا میداند که هروقت میخواهم سراغی از حاج عزیز بگیرم نمیدانم باید سراغش را دزفول بگیرم یا بیمارستان ساسان در تهران؟

و همسر مومنه ی او ..

که چه زینب وار سالهاست شانه به شانه ی حاج عزیز، از تهران تا دزفول بار پرافتخار مراقبت و همراهی ایشان را به دوش میکشد.

جانم فدای نَفَس تمام جانبازانی باد که جان را هبه کردند تا ما جان داشته باشیم

الهی ما را برای تمام قصور و کمکاری هایمان در قبال این سلاطین خاموش ببخش

خدایا ما را ببخش

خدایا مارا ببخش


      جناب مجیدی راد                                   دلاور جانباز، حاج عزیز پورصفایی

 

پی نوشت 1 : لینک اصل مصاحبه با پرویز پرستویی و جانباز ناصر افشار  +

پی نوشت 2 : دیسون به برخی از پوزیشن های خاصِ اینروزهای آقای پرویز پرستویی نقد دارد اما این نقد نانوشته، نافی احترام به برای کسوت بازیگری او نیست.

انشاالله همانطور که خود ایشان در این مصاحبه گفته اند، نیت شان سیاسی نبوده باشد.

چه اینکه اینجانب بیش از آنکه مسئولین کشور را در کم توجهی به جانبازان مقصر بدانم، اصحاب رسانه و خود مردم را بابت ضعف فرهنگ عمومی در عرض ارادات به ساحت والای این پیشکسوتان جهاد و شهادت مسئول و مقصر  قلمداد میکنم.

کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته

 

التماس دعا

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٥ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()