الحاقیه 1 : امروز جمعه 21/7/91 با پیگیری مسئولان محترم و توسط آمبولانس هوایی، حاج محمدرضا ساکی پور به بیمارستان خاتم الانبیاء تهران منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری گردید. هم اکنون تیم پزشکان مجرب این بیمارستان در حال بررسی های تخصصی در خصوص ایشان هستند.

 

***

دیسون از خوانندگان محترم درخواست دارد پیش از خواندن این متن، وضو بگیرند چرا که قلم قصد ورود به ساحت بهشتی یکی از سلاطین گمنامی را دارد که از دو هفته قبل تاکنون در مرز زندگی و شهادت قرار دارد.

من از خدای منان خواسته ام تا اگر بازگشت این سلطان مظلوم به زندگی، با مرگ این حقیر میسر است هرچه سریعتر این جان ناقابل را از قالب بی مقدارم تهی سازد و سلطان رضا ساکی پور را به آغوش گرم خانواده اش برگرداند.(انشاالله)

آنچه مرا به گرفتن وضو پیش از نوشتن این متن واداشت اعتقاد به حضور فرشتگان الهی در کنار تخت ICU این بزرگوار است.

لذا اگر مهران موزون از او می نگارد،
و اگر شما از او می خوانید،

شایسته است تا به حرمت حضور فرشتگان الهی که در جوار این عزیزِ «در کُما رفته» هستند، ما نیز وضو سازیم و پاکیزه به محضر این متن بنشینیم.

چند روز پیش از طریق کامنتینگ دیسون بود که توسط برادرزاده این پادشاه ویلچرنشین، از حال وی باخبر شدم.
خواستم چیزی بنویسم...

دیدم نه!

کوچکتر از آنم که بتوانم گوشه ای از حقیقت را عیان کنم.
بهتر آن دیدم که تلفنی و از راه دور مصاحبه ای با مأنوس ترین اخوی این جانباز عزیز انجام دهم.
اما نمی دانم چه حکمتی داشت این داستان که فی الفور آنفلوآنزا گرفتم و دو روز گذشته را در منزل بستری بودم.

هرچه بود امروز توانستم ارتباط بگیرم و صدای گرم ولرزان حاج کریم ساکی پور(برادر جانباز سرافراز حاج محمدرضاساکی پور ) را بشنوم.
صدای حاج کریم لرزان بود،
خسته بود،
پر از درد و غم بود،
اما چون کوه استوار، منیع و با عزت سخن میگفت.

و من این خصلت حمیده را در چند جانباز همشهری دیگر دیده ام .
حقیقتا هرگاه که یکی از پهلوانان عرصه خون و آتش را به سخن می نشینم چنان نظربلند و منیع و رفیع می یابمشان که خود را حقیر و درون تهی میبینم در برابرشان.

این نکته را چند بار دیگر در خصوص سلاطین قبلی گفته ام لکن حس میکنم زبانم و قلمم، از انتقال دقیق مفهوم الکن است.

دوستان دیسون، باور بفرمایید خجالت می کشم ازاینکه بگویم با حاج کریم مصاحبه کرده ام.
مصاحبه؟؟
من کجا و مصاحبه با سلاطین ستُرگ دزفول کجا؟
هر چیزی حساب و کتابی دارد.
زمانی با هادی ساعی، خداداد عزیزی، علی پروین، علی دایی و حسین رضازاده و ..... به مصاحبه می نشستم و طوری از موضع عزت و رو در رو با آنها گفتگو می کردم که رفتارم نه شائبه ی انفعال در برابر آنان را داشته باشد و نه شائبه ادای عدم انفعال.
و براستی همینطور هم بود.
اما اعتراف می کنم وقتی رو در روی قهرمانان و پهلوانان دشتِ خون و جنون می نشینم، حس حقارت عجیبی در خود احساس می کنم و در تمام طول گفتگو مراقبم که آبرویم نزدشان نرود و بتوانم مثل بچه ی آدم ادای سخن کنم و ادب و آداب نگه دارم.
هرچه بود مصاحبه ی کوتاه بنده با جانباز محترم حاج کریم ساکی پور در خصوص برادر در حال اغمایش (حاج محمدرضا ساکی پور) صورت گرفت که خلاصه آن را در زیر می خوانید :


کریم ساکی پور : سال 1359 بود،
جنگ تازه آغاز شده و جمعی از بستگان، خواهران و برادران از اهواز و دیگر محلات به خانه ما (خانه پدری) آمده بودند.
من متولد 1341 در آن موقع 18 سال داشتم و یکی از برادرانم بنام محمدرضا که رضا صدایش می کنیم متولد 1337 با 22 سال سن در منزل و درون یکی از اتاقها نشسته و مشغول صرف چای بودیم.
ساعت از 14 بعدازظهر گذشته بود و باقی خانواده و بستگان نیز در حیاط منزل حضور داشتند.
من و رضا قرار بود ساعت 16 برای تشییع جنازه سرباز شهید حمید یوسف گله  برویم.
ناگهان گلوله توپ شلیک شده ی عراق، با صدای سوتی کوتاه و انفجاری شدید به دیوار حیاط خانه که مشرف به کوچه بود اصابت نموده  وبا صدایی بسیار مهیب منفجر شد.
برخورد گلوله توپ به دیوار خانه طوری صورت گرفت که اگر چند سانتی متر این طرفتر و به سمت حیاط می خورد چیزی قریب به 21 نفر را نفله می کرد.
ناگفته نماند که پرده های گوش بیشتر اهالی خانه پاره شده و یا بشدت آسیب دید.
دست برقضا، من و رضا درون اتاق و مشغول نوشیدن چای، تنها کسانی بودیم که مورد اصابت ترکش قرار گرفتیم.
صحنه بسیار دهشتناکی در اتاق رقم خورد،
من از ناحیه شکم ترکش خوردم و با چشمان خویش شاهد بیرون ریختن روده هایم بودم که بی اختیار از جابلند شده و روده هایم را با دستانم گرفتم تا بیشتر بیرون نریزد.
رضا از جای برخاست. ابتدا گمان کردم که او طوری نشده و برای کمک به من از جای خود بلند شده اما فقط چند ثانیه پس از ایستادن روی پاهایش، دوباره به زمین افتاد و من در حال دویدن به سمت حیاط دیگر رضا را ندیدم.
خودم را به کوچه رساندم و پشت سر یکی از موتور سیکلت سواران محل نشسته و در حالیکه روده هایم را با دستانم نگه داشته بودم سوار بر موتور به سمت بیمارستان افشار رفته و بستری شدم.
بین راه بودند همشهریانی که صحنه روده های بیرون ریخته بنده موجب تهوع شان شد.
چند روزی که در بیمارستان افشار بستری بودم مرتب سراغ آقا رضا را می گرفتم و پاسخ می شنیدم که حالش خوب است.
اما پس از مرخصی از بیمارستان بود که فهمیدم رضا از ناحیه نخاع مورد اصابت ترکش قرار گرفته و بلافاصله از فرودگاه پایگاه دزفول به بیمارستان تجریش تهران اعزام شده.
بین تمام برادرهای خانواده، من و رضا سری از هم سوا داریم.
و شاید دست تقدیر، این جانبازی و مجروحیت را برای رضا رقم زد تا ما را به هم نزدیکتر کند.
اکنون 32 سال است که نفس به نفسِ رضا برادرم زندگی می کنم و دوری از او برایم مثل زهر کشنده است.

               جانباز حاج رضا ساکی پور                    جانباز حاج کریم ساکی پور

 

یادم هست که مادرم در ایامی که رضا بستری تهران بود برایش کلوچه پخت و به خانواده خسروانی داد که برایش ببرند.
قرار بود خانواده خسروانی با ماشین خاورشان دسته جمعی به تهران بروند. کلوچه های پخته شده را به آنها دادیم که فردا صبح با خود به تهران ببرند. اما تقدیر چنین نخواست و همان شب تمامی اعضای خانواده ی خسروانی در حالیکه در شوادوون خانه شان خواب بودند مورد اصابت موشک 12 متری قرار گرفتند و همگی یکجا به شهادت رسیدند طوری که هیچ بازمانده ای از آنان باقی نماند.(خدا رحمتشان کند)

من، کریم ساکی پور،
افتخار دارم که به همراه بچه های مسجد امیرالمومنین دزفول از اولین پایه گذاران بسیج مسلح مساجد دزفول بودیم.
کسانی چون احمد پورهاشمی، حمید شایق، حسین صالحی و ....
افتخار دارم که چند بار مجروح جبهه ها بوده ام و بتازگی معلوم شده که علاوه برای مجروحیت های قبلی، شیمیایی هم هستم.
اینکه من با این همه مجروحیت، تنها 30 درصد جانبازی دارم مهم نیست،
اینکه مجروحیت شیمیایی ام هنوز لحاظ نشده مهم نیست،
32 سال است که با جان و دل، پرستاری برادرم را می کنم و چون جان شیرین مراقبش هستم،

اما اکنون در بیمارستان دزفول 14 روز است که در حالت کما بسر می برد و انگار نه انگار که اولین جانباز قطع نخاع دزفول به عیادت و دعای همشهریان نیاز دارد.

دیسون : کمی از چگونگی آسیب نخاعی ایشان برایمان بگویید

ساکی پور : سال 1360 کمی پس از ترخیص رضا از بیمارستان تجریش تهران، دچار سردرد هایی شد.
سردرد هایی که گاهی از شدت سردرد، سر خود را به دیوار و تخت میکوبید تا شاید آرام گیرد.
برخی اوقات آنقدر سر خود را به تخت میکوبید که سرش دچار خونریزی و شکستگی میشد.
او را به تهران برگرداندیم و پزشکان با تعجب گفتند که این بیمار نیاز به شَنت مغزی دارد چرا شنت برایش نصب نکرده اید؟

و ما که برای اولین بار بود این واژه را می شنیدیم اظهار بی اطلاعی کردیم.
شنت مغزی را به او متصل کردند و این شنت در تمام این سالها آب تولید شده در مغز رضا را به درون معده اش هدایت و تخلیه میکرد.
رضا ویلچر نشین شده بود اما سخن میگفت.
با ما زندگی میکرد،
در برخی کارهای خانه و معاش کمک میکرد.
حتی در مدیریت آژانس تاکسی تلفنی بنده به من کمک می کرد.
پدر و مادرم، رضا را نظاره گر بودند و غصه خوردند تا اوائل دهه 70 با فاصله دو سه سال دار فانی را وداع گفتند و رضای عزیزم به کلی به خدا و بنده سپرده شد.
من اما،
افتخار داشته و دارم که نوکری اش را کرده ام.
همین جا باید بگویم که همسر صبور و باوفایم در تمام این سالها بیش از فرزندان خودش از حاج رضا مراقبت کرد.
همسرم روزش را با نظافت و صبحانه دادن و مراقبت از آقا رضا آغاز می کرد و این مایه برکت زندگی ما بوده تا کنون.
مراقبت از آقا رضا طوری انجام می شد که تا همین ده دوازده سال قبل، ایشان از دزفول تا اهواز به تنهایی رانندگی میکرد و به بستگان سرکشی داشت.
متاسفانه مسیر عملکرد شنت مغزی اش در دوسه سال گذشته دچار مشکلاتی شده بود  و هر از گاهی یا شیلنگ شنت می ترکید و یا مشکل فنی دیگری.
تا اینکه دو هفته قبل که باید شنت تعویض میشد اینکار به خوبی صورت نگرفت و برادرم دچار خونریزی مغزی شده و هم اکنون در بیمارستان و در بخش ICU امیدمان فقط به خدا و فاطمه ی زهراست.

دیسون : در این مدت که در بیمارستان و در کما به سر می برد از مسئولین و ... کسی به عیادت ایشان نیامده است؟

ساکی پور : پیش از دادن پاسخ به این سوال، لازم میدانم نکته ای را یادآورم شوم .
محمدرضا ساکی پور، اولین جانباز قطع نخاعی دفاع مقدس دردزفول ( و شاید در ایران) است.
اما در پاسخ سوالتان باید بگویم همین چند روز پیش، رئیس بنیاد جانبازان خوزستان از اهواز خودش را به دزفول رسانده بود و ضمن ریختن اشک بر وضعیت برادرم، متعجب و مات مانده بود که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در فهرست جانبازان قطع نخاعی ندارند. نه اهواز و نه تهران از وجود او خبرنداشتند.

در حالیکه ما در سال های دهه 60 ، مرتب ایشان را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران می بردیم و وضعیتش کاملا روشن بود و رسیدگی مداوم داشت.

سالهای دهه شصت، بنیاد شهید دست کسی بود که خودش و همسرش سیطره کامل بر این بنیاد داشتند.
یادم هست در یکی از مراتبی که برادرم را برده بودم به تهران تا عفونت نخاعش را تخلیه کنند همسر آن شخص که اختیار معرفی جانبازان به بیمارستان مصطفی خمینی را قبضه کرده بود به دلیلی نامعلوم به من گفت مشکل برادرت به ما مربوط نیست .
گفتم : این طرز برخورد با جانباز دفاع مقدس نیست و کاری نکنید که برادرم را ببرم جلوی درب دانشگاه تهران قرارش دهم تا عالم و آدم باخبر شوند که با ما چه می کنید.
آن سرکار خانم گفت : همین الان می گویم ماشین بیاورند و ببرند جلوی درب دانشگاه بگذارند برادرت را.
و من اینجا نمی خواهم بگویم که چه برخورد سخیفانه ای به دستور آن خانم با بنده شد الحمدلله خداوند او و شوهرش را در سال 88 رسوای عالم و آدم کرد.
این خاطره تلخ را گفتم تا بگویم : هیچ بعید نیست که نام برادرم را شاید آن خانم دستور داده از یکسری مسیرهای اداری خارج نمایند و ما هم که بیخبر از دنیا در دزفول مشغول زندگی و پرستاری از بیمارمان بوده ایم.

دیسون : از دزفول هنوز کسی به اینجا نیامده؟

ساکی پور : خدارو شکر امروز از بنیاد دزفول سراغی از ما گرفتند و گفتند که در حال پیگیری و بررسی بیمارستانهای تهران هستند تا شاید شانس سلامتی حاج رضا را افزایش دهیم.

دیسون : انتظارتان از دیگران چیست؟

ساکی پور : انتظار؟؟ هیچ....فقط دعای خیر...شما را بخدا اعلام کنید اگر خوانندگانتان انسان مستجاب الدعوه ای سراغ دارند و یا دل شکسته ای را می شناسید بگویید برایش دعا کند. محمدرضا ساکی پور سهمش از دنیا تا بدین لحظه 32 سال سر کردن با زجر مشکلات مغزی و ویلچر نشینی بوده است.

دیسون : خانواده اکنون در چه وضعیتی به سر میبرند؟
ساکی پور : خوهرانم از اطراف و اکناف آمده اند و در نبود مادر، برای جسم فرسوده و بیمار برادر اشک میریزند.

یکی از برادرانم بنام حاج عزیز ساکی پور ساکن تهران است و چنان با آقا رضا اُخت و مأنوس است که در تمام این سالها، روزی نبود که حدود نیم ساعت ارتباط تلفنی با ایشان نداشته باشند و دو برادر، نجوای عشق و عاطفه برادری سر ندهند.
حاج عریز به لحاظ سنی بزرگتر از ماست و احساس پدری بر ما دارد.
در این 14 روزی که رضا به اغما رفته، ایشان نیز حال خوشی ندارد.

دیسون : حاجی الان کم و کسری ندارید...کاری از کسی بر میاد؟؟؟

حاج کریم ساکی پور : اکنون فقط محتاج دعای دلهای شکسته ایم.
من 50 سال از خدا عمر گرفته ام و تمام این 50 سال را با رضایم گذرانده ام و راضی بوده ایم به رضای الهی.


اختتامیه مطلب :

برای اولین جانباز قطع نخاعی دزفول، حاج محمدرضا ساکی پور بهترین دعاها را آرزو کنیم و از خدای عزوجل بخواهیم که هرچه زودتر با همان یداللهی که فوق ایدیهم است ایشان را به خانه برگرداند.

هان ای تمام کسانی که در دزفول حضور دارید، سرکشی شما به حاج رضا و عیادت از بیماری که حضور شما را به دلیل اغما درک نمی کند فقط مرهمی است بر دل آتش گرفته خانواده ی محترمش که قریب به 11000 روز پرستاریش را کرده اند.

یادمان نرود که اگر تشنه خاطرات دفاع مقدسیم، رضا ساکی هنوز زنده است و خاطره نشده.

 

بیایید کمی از غربت رضا ساکی پور (در شهر خودش) بکاهیم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع) یا غریب الغربا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

ادرکنا یا ام الائمه  المعصومین صلوات الله علیهم اجمعین


پی نوشت 1 : به رادیو دزفول پیشنهاد می کنم برای طلب سلامتی این جانباز پیشکسوت، از عموم همشهریان التماس دعا نماید.

پی نوشت 2 : به بچه های مسجد ساکیان (که محله ی قدیم خاندان ساکی پور است) پیشنهاد میکنم دعای کمیل این هفته را بنام این عزیز برگزار کنند و فراخوان دهند تا عزیزان همشهری برای دعا  واستغاثه به درگاه خدا طی قراری در مسجد ساکیان تجمع کنند.

پی نوشت 3 : پیشنهاد می شود سازمان تبلیغات اسلامی در نمازخانه بیمارستان مراسم زیارت عاشورایی برگزار کنند.

پی نوشت 4 : پیشنهاد می شود بچه های نمازجمعه نیز در جمعیت نمازگزاران نماز جمعه این هفته اطلاعرسانی نمایند تا دلهای بیشتری متوجه دعا و نیایش برای این جانباز مظلوم شوند.

پی نوشت 5 : لینک خبر استمداد از پروفسور سمیعی در پایگاه خبری 598  +

پی نوشت 6 : لینک خبر در پایگاه خبری خبرخوان سریع  +

پی نوشت 7 : لینک خبر در پایگاه خبری طلوع یزد    +

پی نوشت 8 : لینک انعکاس خبر پایگاه 598 در  سایت  deznn  +

پی نوشت 9 : لینک انعکاس مطلب دیسون در وبلاگ انصار حزب الله دزفول +



 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()