یکشنبه 23/7/91
پیش از ظهر در تماسی که با حاج کریم ساکی پور داشتم گفته بود که برای ملاقات و دیدن حاج رضا فقط حدفاصل ساعت 15:30 تا 16 آنهم یکی یکی اجازه ورود به ICU می دهند.
به همین خاطر از ساعت 13 که جلسه کاری ام در سازمان آغاز شد مرتباً در تب و تاب ساعت 15 و رفتن به بیمارستان بودم.
ساعت 15 شده بود و مدیرکل محترم، همچنان گرم سخن راجع به موضوعی،
به گونه ای که امکان آن را نداشتم تا سخنانش را قطع کرده و اذن خروج بگیرم.
بالاخره ساعت 15:10 دقیقه رشته سخن را به دیگری سپرد.
از فرصت استفاده کرده و با پیامک روی گوشی ایشان موضوع را اطلاع دادم.
مدیرکل پاسخ پیامک را با ارسال عبارت « 10 دقیقه » داد و این یعنی کمی صبر کن  10 دقیقه دیگر جلسه تمام میشود.
سرتان را درد نیاورم...تمام امیدم به دوچیز بود.
یکی وجود موتورسیکلت در جلوی ساختمان و دیگری فاصله کم بیمارستان خاتم الانبیاء با جام جم.

15:40 دقیقه سوار بر موتور به سرعت از سازمان خارج شدم و با قدری خلاف مسیر راندن و قانون شکنی (با عرض شرمندگی) خود را به بیمارستان رساندم.
ساعت 15:55 وارد ICU شدیم.
به محض ورود به ICU نگهبان از ما (من و همراهم) خواست تا روکش های پلاستکی مخصوص را روی کفش ها کشیده و منتظر باشیم تا یکی از دونفر ملاقاتی ها حاج رضا خارج شوند و ما جایگزین شویم.
حاج کریم و خانم جوانی (که بعداً مشخص شد خواهر زاده شان است) آمدند..
روپوشهای سفید را درآورده و به ما دادند و سلامی و کلامی و وارد ICU شدیم.
سالن نسبتا بزرگی که تعدادی تخت وبیمارهای خوابیده بر آنها.
مجهزترین آی سی یویی که تا بدین لحظه دیده بودم و ظاهراً پربیراه نبود این سخن که : ICU بیمارستان خاتم الانبیاء تهران در خاورمیانه یگانه است.
خداراشکر کردم که مسئولین مربوطه زحمت بستری حاج رضا را در این بیمارستان کشیده اند.
پرستار ما را به پای تخت حاج رضا راهنمایی کرد.
کنار تخت جانباز ساکی پور، مردی حدود 60 ساله با سیمایی سبزه و چشمانی سبز و ناصیه ای دزفولی ایستاده و با سر، سلامی داد و خوش آمدی گفت.
کمی دیر متوجه شدم اما فورا به وی نزدیک شده و با گویش شهرمان با او خوش و بش کردم.
حدسم درست بود، همشهری بود.
دقیق تر بگویم : وی حاج محمد ساکی بود، یکی از برادران بزرگتر حاج رضا و ساکن تهران که صلابتی جنوبی و مردانه در چهره اش میدیدم.

حاج رضا آرام و باوقار درازکش روی تخت.

 

 

دستگاه های الکترونیکی و کامپیوتری کنار تخت بیمار، یکسری امواج و پالسهای منظم را از نمایش میداد.
همه چیز تمیز بود و برق میزد.
ولی حس من حس خوبی نبود.
مردی با ابروان پرپشت، دستانی مردانه، لبانی عنابی و ریشی جوگندمی درحالی روی تخت خوابیده و روی چشمانش چسب های طبی زده بودند که پاهای نحیف و لاغرش خبر از سی سال سکون و چسبیدگی به ویلچر میداد.
آری همه چیز تمیز بود در ICU اما من حس تمیز و خوبی نداشتم....
و پس از پایان وقت ملاقات،
 این همراهم بود که با گفتن سخنانی، مرا بیاد آن حس ناخوب انداخت و فهمیدم که دلیل و ریشه حس بد من هیچ نبود جز نفرت و خشم از ملعون و خبیثی به نام صدام.
همراهم میگفت : کاش در دانشگاه ها رشته ی نطفه شناسی راه بیندازند و تاثیرات نطفه های الهی و شیطانی را در زندگی جاری و ساری دیگران بررسی کنند.
و ادامه داد : بنظرت زمانی که نطفه کثیف صدام بسته شد آیا پدر نابکارش ذره ای تصور میکرد که دامنه ی صدمات و لطمات این نطفه ی شیطانی تا کجا و تا کی به بشریت وارد میشود؟


کجا بودم؟؟
آهان..حاج رضای عزیز و مظلوم..
دلم میخواست دستانش را ببوسم اما میدانستم به دلیل مراقبت های ویژه، این اجازه را ندارم.
حاج محمد ساکی آرام و ساکت کنارم ایستاده و سکوتش به سنگینی سی ودوسال عمر حاج رضا بر فضا سایه افکنده بود.
نگهبان پایان زمان ملاقات را ابلاغ کرد.
دلم میخواست بیشتر بمانم و خلوت کنم با اولین جانباز توپ باران دزفول.
دلم می خواست دستش را بگیرم و با وی سخنانی را بگویم که به هیچکس نگفته ام.
پرستاران گفتند تب حاج رضا بالا رفته در یکی دو روزه اخیر و در همان حالت بیهوشی او را در وان آب گذشته اند و تن شوره اش کرده اند.
 گفتند که معده اش هم خونریزی کرده.
گفتند بسیار به دعای خیر نیاز دارد.
به پرستار یزدان پناه گفتم : آقا میخواهید بگویید امیدی نیست؟
گفتم : من چنین چیزی نگفتم. همیشه امید هست. اما فعلا ایشان وضعیت خوبی ندارد.
هرچه از آقای یزدان پناه خواستم توضیحات فنی بیشتری دهد چیزی نگفت.
عکسی مختصر و پنهانی از آقای ساکی پور گرفتم و از روی ملحفه و با احتیاط (که پرستاران متوجه نشوند) بوسه یی بر پای او زدم لکن نگاه چپ چپ یکی از پرستاران بدرقه ام کرد.
خارج از ICU فرصت داشتم خوش و بشی با برادران حاج رضا داشته باشم.
زمان خروج از بیمارستان به همراهم گفتم توجه کرده ای به نکته ای ظریف؟
گفت : کدام نکته؟
گفتم : فرض کن حاج رضا غیر از حاج کریم برادر و خواهر دیگری نداشت و مثلا ذایقه «فرزند کمتر زندگی بهتر» در دهه 1330 در والدین حضرات ساکی وجود میداشت و در نهایت جمعیت زیاد خواهران و برادران خاندان ساکی اکنون حضور نمی داشتند.
در آن صورت آیا حاج کریم برای تحمل بار عاطفی و فشار روحی این مشکلات کم نمی آورد؟ در حالیکه اکنون از دزفول تا تهران قریب به 10 خواهر و برادر انیس دل یکدیگرند و به لحاظ تحمل رنج این عاطفی این مشکل کاملا هوای هم را دارند هرچند والدین در قید حیات نباشند و این از برکات ازدیاد جمعیت خانوادگی است که چه در خوشی ها و چه در ناخوشی ها همچون درختان یک بیشه سایه سار یکدیگر بوده و به هم تکیه دارند.
با شنیدن این سخنان بود که حاج کریم گفت : پرستاران ICU از اشک ریختن حاج محمدِ مسن تر از حاج رضا (بر بالین برادر) به تعجب افتاده اند و گفته اند چرا این چنین بی تابی میکند این مرد بزرگ؟
و من گفتم : چرا اشک نریزد؟ ما دزفولی ها برادرمان را چون جانمان دوست داریم .
حاج کریم به پرستاران گفته بود : پَ نگریوَ؟؟؟ برارشه!!
کلمات حاج کریم چه ساده و بی پیرایه ابراز میشد و بر دل می نشست و افسوس که قلم قادر به انتقال لحن و سوز آن نیست.

از بیمارستان خاتم الانبیاء در حالی خارج میشدم که در دل به رسول الله(ص) التماس میکردم و میگفتم : آقاجان، ما همه از پرتو شما در رفته ایم. چه در بیمارستان شما باشیم چه در آنسوی کهکشان. آقاجان شما را به حق ذریه ی پاکت، شما را به حق دختر بی همتایت قسم ما را دریاب و این عزیز را به آغوش خانواده اش بازگردان.


سه شنبه (25/7/91) ساعت 9:30

با حاج کریم تماس داشتم و الحمدلله گفت که تب حاج رضا تا دیروز قطع شده و حال عمومی اش در همان حال اغماء بهتر شده و تقریبا سیر نزولی سلامت ایشان به حالت صعودی درآمده و تقریبا به وضیت روزهای ابتدایی کما برگشته.
خدا میداند که چقدر خوشحال شدم از این خبر.
در تلاشم تا توجه بخش خبری سازمان را به کمک بسیج صداوسیما به موضوع حاج رضاساکی پور جلب کرده و اگر قسمت باشد روی آنتن از مردم عزیز کشورمان طلب دعای سلامتی ایشان را بخواهیم باشد که به لطف الهی، دلهای پاک و رقیق مردم شفای عاجل این عزیز همشهری را نصیب نماید.
دعا بفرمایید.

یاحق


پی نوشت : عزیزانی همچون حاج کریم گل پیچی، دکتر شکوهنده، حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان در تماس هایی داشتیم و داشتند از قدم گرفته تا قسم، ابراز محبت داشتند در حق حاج رضا ساکی. راجع به دکتر شکوهنده ی عزیز که یکی از سلاطین دزفولی مقیم پایتخت است بعدها بیشتر خواهید شنید از دیسون (برای ایشان دعا کنید)
 

 
 




موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()