آخرین بار، صبح  جمعه ای غبار آلود با وی برسر مزار حاج احمد قرار گذاشتم.
جمعه ای سوت و کور
جمعه ای ساکت و غمگین
قرارگاهمان درب شرقی «اودَس علی» بود و با سلامی و کلامی بایکدیگر و اذن ورودی از شهدای آرامستان، داخل شدیم.
مستقیم بر سر مزار نورانی حاج احمد رفتیم.
نشستم و بوسه ای بر آستان حاجی زدم و راز ونیازی و اشکی،
دلم اما زیرچشمی، زاغ حال و روز حاج علی را میزد.
میدانستم که در این وانفسای بی سوداگری، هیچکس چون او دلش سرگردان و بی آشیان نشده.
رسول و غفور عزیز، اگر داغدار پدر بودند، لااقل یکدیگر را داشتند که سربرشانه ی هم بگذارند.
مطهره ی معصوم، اگر حالا دیگر آغوش پدر را نداشت، شانه های عموحسن و دیگر عموها هست تا ذره ای التیام یابد.
مادرهست تا سهم اُله هایش را بدهد.
حاج علی بیباک اما،
در این میان تک و تنها مانده بود.
و من در خیل جمعیت عزاداران حاج احمد، شش دانگ حواسم به غربت غریبانه حاج علی بود و چه روسیاه بودم که هیچ کاری برای کاهش تنهایی این جانباز ساکت دزفول از دستم بر نمی آمد.

آنروز در بهشت علی، انگار نه انگار که او مرا بر گور سرد حاج احمد میزبانی می کند.
انگار نه انگار که من از تهران تا دزفول آمده ام تا لحظاتی با مزار حاج احمدباشم و او می بایست مرا تسلی دهد.

خود حاج علی بیباک چنان پای قبر حاجی چنبره زده و درخود فرو رفته بود که گویی از تبریز و کرمان و هزاران کیلومتر و برای اولین بار به مزار رسیده است طوری که متوجه عکس های پیاپی که از نشستن اش در کنار حاج احمد گرفتم نیز نشد.

از سردار سوداگر فاصله گرفتیم و حاج علی گویی که سر دلش باز شده باشد مرا به کلکسیونی از شهدای بهشت علی معرفی کرد.


آقامهران، این را میبینی؟ شهید پنبه زن را میگویم : این جوان در گرماگرم فتح بستان بودیم که مجروح شد و  پیکر زخمی اش را کنار جاده و جلوی چشم گذاشتیم تا برادران امدادگر متعاقباً او را به عقب منتقل کنند و ما به پیشروی ادامه دادیم.
حاج مهران، معلوم نیست تانک عراقی و یا تانک سرگردان خودی طوری از روی پیکر زنده ی این جوان معصوم رد شده بود که : «مثل خود پیل پهم بیس»


حاج علی چنان با کف دستها له شدن شهید پنبه زن را شبیه سازی میکرد که صدای خرد شدن استخوانها و اسکلت بدن آن شهید را به وضوح می شنیدم.
و مگر نه این است که سخن کزدل برآید لاجرم بر دل نشیند.
القصه...
آن ساعتی که در بهشت علی بودیم بر من چند دقیقه هم کمتر گذشت.


علیرضا بیباک شناسنامه شخصیتی و شیوه شهادت تک به تک فرزندان به خون خفته آن گورستانِ ساکت را چنان از سینه اش رگباروار بیرون میداد که من مات مانده بودم : آیا این همان بیباکی است که بیشتر میل به سکوت دارد؟

صدایش در تعریف قضایا سوز خاصی داشت انصافاً.


دست آخر کم آوردم و گفتم : حاج علی عزیز،
به خون همین شهدا قسم میخورم که دانسته هایت اگر درست و هوشمندانه به رشته ی قلم درآید روی نسل امروز تأثیر خاص خواهد گذاشت و ازو خواستم تنها 100 دقیقه راجع به 100 شهید (آنگونه که او در سینه دارد)را با صدای خودش ضبط کند و فایلش را برایم ارسال کند تا بنام عزیز خودش محصولی مختصر تهیه کنم.

اینجا بود که آهی سرد از سر ناامیدی کشید و گفت : .....

***

چندی بعد و از راه دور، احوالات حاج علی و تنهایی مفرطش در سوگواری حاج احمد را رصد می کردم و می دیدم که این آخرین شاهد عینی و آخرین بازمانده عملیات ناتمامی که منجر به قطع پای سردار سوداگر شد به غار تنهایی خویش پناه برده و به همین خاطر شمع وبلاگش را نیز از فروزش و گرما برانداخته.

در این مدت خدا میداند که دلم غصه دار وضعیت ایشان بود و چندبار ازو خواستم تا کوتاه بیاید و کمتر برای داغ حاجی اشک بریزد ازو خواستم که به جمع بلاگرهای همشهری بازگردد اما مظلومانه درخواستم را رد کرده و در خود مچاله شد  و در ربذه تنهایی اش از نظرها پنهان گشت.

نمیدانم یادتان هست که در پُستی راجع به سردارسوداگر، وی را «یوسف زیباروی لشکر ولیعصر» خوانده بودم.

حالا اعلام می کنم : این یوسف، بی یعقوب هم نبوده ونیست.
و این یعقوب(بخوانید حاج علیرضا بیباک) در ده ماه گذشته چشمه اشکش در فراق یوسف اش چنان جوشیده و خروشیده که هم اکنون در حال خشکیدن است.

دوسون عزیز دیسون
مردد بودم که این پُست را بنگارم یا نه!

اما به صاحب اینروز قسم،

تنها و تنها برای طلب دعای خیر از محضر دلهای پاک شما نوشتم تا دعا کنید برای سلامتی چشم آسیب دیده ی حاج علی بیباک.
طی 300 روز گذشته، شدت گریه ها، ایشان را در معرض خطر نابینایی چشم چپ قرار داده است.
هم اکنون (سه شنبه 16 آبان 91) که در حال اتمام این نوشته هستم قریب به دوساعت از بیهوشی وی در اتاق عمل میگذرد و خدا بخواهد تا دویا سه ساعت دیگر(حدود ساعت 17بعدازظهر) عمل جراحی پایان می یابد و فردا نیز نتیجه آن مشخص میگردد.
برای شفای چشمان زیبای نویسنده ی مظلوم و بیصدای وبلاگ سرگذشت و شادی دل خانواده اش دعا کنید دوستان.
دعا کنید
بسیار دعا کنید.


 (دعای شفای چشم)

یا بَصیراً بِلا حَدَقَه اِحفَظ حَدَقَتى بِحَقِّ حَدَقَتى عَلى بن اَبیطالب اُعیذُ نورَ بَصَرى بِنورِ اللّهِ الَذى لا یَطفا.

آمین یارب العالمین

 

پی نوشت :  فوری ) الحمدلله علیرغم اعلام ریسک و خطرهای پیش از عمل توسط پزشک جراح، جراحی با موفقیت انجام و صبح امروز نیز نتیجه نهایی مثبت اعلام شد. خدارا شاکریم که حاج علیرضا بیباک با دلی گرم و حالی خوش به همراه اهل بیت محترم، عصر امروز از تهران به شهر مراجعت خواهد کرد. ایشان طی تلفنی از اینجانب خواستند تا سلام و تشکر ویژه شان را به همه دوسون خوب دیسون ابلاغ و اعلام نمایم و از دعای خیر همه ی شما عزیزان نهایت سپاس را داشتند.

بارالها تو را برای تمام نعماتت، برای تمام مهربانی هایت شکر میگوییم.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٦ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()