قبل التحریر : خبر خوش اینکه، وبلاگی دیگر در فضای سایبری دزفول متولد شد. آدرسش سخت نیست، کافیست تا d ابتدای دیسون را حذف کنید. نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که دوسه باری در طول عمر دیسون، میهمان پُست های دیسون بوده است و پُست مسجد آقا فتاح را نیز ایشان نگاشت که اکنون اصرارهای فراوان حقیر به ایشان، شکر خدا نتیجه داده و پای به عرصه قلم زنی مجازی شهرمان گذاردند.
این شما و اینهم وبلاگ زیبای ایسون

***

 

دباغخانه

باورم نمی شد که برخلاف همیشه، رضا را در بیمارستان شهید مصطفی خمینی پذیرش نمی کنند.
کمی بیشتر پیگیر شدم گفتند باید بروی از خانم «کاف» مجوز و دستور بیاوری.
فهمیدم کار از آنجا آب میخورد.

رفتم.

طولی نکشید که روبروی خانم کاف در اتاقش ایستاده بودم و او نشسته بر صندلی خویش و پشت میز.

گفتم : فلانی هستم اهل دزفول، برادر قطع نخاعی ام را هر از گاهی که مشکلاتش عود می کند و یا شنت مغزی اش دچار ایراد می شود از دزفول به بیمارستان شهید مصطفی خمینی می آورم و الخ...

خانم کاف خیلی راحت گفت : مشکل برادرت به ما مربوط نیست و او را پذیرش نمی کنیم.(نقل به مضمون)
گفتم : نمی فهمم یعنی چه؟ می فرمایید چکار کنم؟ کجا ببرم این جوان ویلچر نشین را؟
و باز گفت : هر کجا می خواهی ببر. به ما ربطی ندارد.
گفتم :  خانم کاف این طرز برخورد با یک قطع نخاعی جنگ نیست. اگر مجوز پذیرش در بیمارستان را ندهید همین الان او را می برم و جلوی درب دانشگاه تهران به معرض دید عموم میگذارم تا خلایق بدانند با ما چه می کنید؟
در کمال شگفتی بنده، کاف گفت : همین الان می گویم با یک خودرو برادرت را ببرند و جلوی درب دانشگاه تهران رها کنند.

و منِ خشمگین، صدایم بالاتر رفت.
ظاهرا زیر میزش شستی زنگ اخبار داشت و با فشردن پای خود بر روی شستی، حراست را خبر کرده بود.
طولی نکشید که دو فرد قوی هیکل سراسیمه وارد اتاق شده و بازوان مرا در حالیکه اعتراض میکردم گرفته و با طرزی بسیار تحقیرآمیز از اتاق خارج کرده و به محض خروج از اتاق، از پلکانی حدوداً شش پله ای به پایین پرت کردند.
دست برقضا یکی از آن دو محافظ، اهل ....(یکی از شهرهای خوزستان) بود و می دانست که من، هم استانی اش هستم و علیرغم همراهی اش در پرت کردنم از پلکان، خودش را به من که روی زمین افتاده بودم رسانده و از زمین بلند کرد (ظاهرا قدری دلش به رحم آمده بود) و آهسته گفت : برو دزفولی. برو و برادرت رو با ویلچرش ببر و از تهران فرار کن. اینها (خانم و آقای ک) برای خودشون زندان شخصی دارند و به طرفه العینی شما را می برند جایی که ...نی انداخت.

(دیسون : همان زندانهای خاصی که در مناظره سال 88، توسط آقای احمدی نژاد اعلام شد و آقای کاف نیز ضمن اعتراف، برای ماستمالی کردنش گفت : فقط برای پدران شهدا بوده)

من باز هم تصمیم به ایستادگی و برگشتن به اتاق خانم کاف را داشتم که آن محافظ خوزستانی در حالیکه مرا آهسته به سمت بیرون هل میداد گفت :  انگار نگرفتی چی گفتم؟ برو و جون خودت و داداشت را نجات بده.

 و من از همانجا برای همیشه برادرم را به دزفول و خانه بردم و پشت سرم را نیز نگاه نکردم.


***

اینها بخشی از ناگفته های اولین مصاحبه ام با حاج کریم ساکی بود که در همان مصاحبه ی اول با دلی شکسته بیان کرد.

اما یکی دو روز بعد از افاضات اخیر وبلاگ دستنوشته ها، حاج کریم تماسی با حقیر داشت و مثل همیشه بنده را غرق محبت های برادرانه خویش نمود.

(ظاهرا قضایای «من شهادت میدهم»  مهرانِ موحد را هم شنیده بود)

وی سخنانی گفت که قلبم را به لرزه درآورد.

لذا من،
مهران موزون،

همانگونه که تمامی فرمایشات حاج کریم ساکی را در مصاحبه اول به زبان نیاورده ام(به دلایلی خاص)
تمام محتوای تماس اخیر حاج کریم را نیز در اینجا به قلم نخواهم کشید چرا که در این صورت منظور اصلی و اولیه جناب دستنوشته ها (ایجاد تنش بین بنده و همشهریانم در بنیاد جانبازان) محقق خواهد شد و حاشا و کلا که بنده اجازه نصرت در شبهه افکنی را به ایشان دهم.
لکن بد نیست برای تنویر هرچه بیشتر دوسون نازنین دیسون، گزیده ای از جملات اخیر حاج کریم ساکی پور را به اطلاع برسانم :


برادر من گمنام نبوده است؟؟؟؟
رضای ما چنان گمنام و از یاد رفته بود که خود ما خانواده ساکی دیگر فراموش کرده بودیم ایشان با ترکش توپ قطع نخاع شده است.
خدا میداند هرگاه که او را برای MRI به بیمارستان می بردم گاهی پزشکان می گفتند : جانباز جنگی است؟
و من میگفتم : نه، تصادف کرده است.
ما عملا پذیرفته بودیم که رضا برادرم ربطی به قضایای جانبازان قطع نخاعی ندارد.
آقای موزون، می خواهم نکته ای را به شما بگویم : خدا شاهد است پس از خاکسپاری برادر شهیدم، ما خواهران و برادران خاندان ساکی هرشب دور هم نشسته و در حال سخن گفتن وسوگواری برای رضا، یاد شما و دیسون می کنیم و مرتب از کاری که شما کردید حرف می زنیم.
من با شرمندگی به حاج کریم گفتم : روسیاهم به خدا که کار بیشتری از دستم ساخته نبود.
حاج کریم بلافاصله گفت : نه! نه! منظورم از این سخن چیز دیگری بود. خانواده ی ما پس از مدل پرداختن دیسون به شخصیت رضا (چه زمانیکه در اغماء بود و چه زمانیکه به شهادت رسید) تازه بیاد آورده بودیم که علیرغم اینهمه سال خدمت و رسیدگی  و محبت به برادرم، فراموش کرده ایم به عنوان یک جانباز به او افتخار کنیم.
آقای موزون، ما به این نتیجه رسیده ایم که پس از آن برخورد خانم کاف، مقام جانبازی رضاساکی پور در خود خانواده اش نیز به فراموشی سپرده شد.

(کاش شما دوسون دیسون بودید و می شنیدید که کریم ساکی پور با چه سوز و صفای دلی اینها را پشت خط تلفن برایم میگفت)

آقای موزون، ما حق رضا را پاس نداشتیم و او در گمنامی مطلق جوانی اش سپری شد، خود ما خانواده رضا نیز از اخراج نام رضا ساکی پور از لیست قطع نخاعی ها بیخبر بوده ایم، چه برسد به مسئولین محترم بنیاد، خدا نبخشد کسی را که سی سال پیش با ما آن برخورد را کرد تا اینگونه سرانجام برادرم رقم بخورد.

(قابل توجه آقای دستنوشته ها)


***


تاکید می کنم : این تمامی آنچه که حاج کریم برایم گفت نبود و صیانت از سخن و امانتداری قلم ایجاب می کند تا نام بعضی عزیزان را زخمیِ این مطلب نکنم.

بنابراین آقای دستنوشته های گرامی،
فکر میکنم برای صابون انداختن زیرپایِ مهران موزون، سوراخ دعا را گم کرده اید برادر،
شما می بایست به جای تماس گرفتن با آقای سید آسیابان، به خانم کاف یا همسر فتنه گرش تماس می گرفتید .

در عجبم به جان شما،

در تمام بیست روزی که دیسون قُرُق شهید حاج رضا ساکی بود، چند بار از زمانی که ایشان در بیمارستان دزفول بود تا موقعی که در خاتم الانبیاء تهران بستری شد بابت رسیدگی و امکاناتی که در اختیار قرار داده شد از مسئولین تشکر نمودم وتنها گلایه و افشاگری بنده همان اشاره به رفتار سی سال پیش همسر آقای کاف بود،

آیا افشاگری حقیر در خصوص رفتار زشت آن خانم، شما را آزرده خاطر کرده است؟

به هرحال به اطلاع شریفتان برسانم که قرار بود با ادله و قلم خودم پاسخ اتهامتان به دیسون را بدهم اما وساطت تلفنی و غیر تلفنی بزرگواران همشهری (حتی خود حاج کریم ساکی که از بنده درخواست واگذار کردن موضوع به خدا را داشت) موجب شد تا رشحه ای از سخن را صرفاً به ذکر فرمایشات برادر جانباز آن شهید گمنام و سعید محدود کرده و بحث را همین جا پایان دهم.


اما برای شما قلم به دستِ همشهری دو توصیه دارم :


1) شما را به خدا بیایید از توانایی و دانش تان در نوشتن و لابی های تلفنی و دیگر قابلیت های پنهان و آشکارتان، در راستای کاهش آلام و دردهای رزمندگان و جانبازان وشهدای شهرمان بهره بگیرید. بیایید به امثال حقیر دست یاری بدهید تا طرحی نودراندازیم و شهر بیگناهمان را از شر کسانی که چونان گرگ گرسنه در کمین اش نشسته اند نجات دهیم.
انتخاب کنید بزرگوار،
هم افزایی توانایی ها و در اختیار گذاشتن تجارب برای دزفول؟
یا برجک زدن و صابون زیر پای دیگران انداختن .
2) ظاهر نوشته هایتان نشان می دهد که فردی باهوش باشید، بنابراین چگونه این خَبط را مرتکب شدید و با ابزار رسانه (وبلاگ و قلم) به یکی از شاغلین در رسانه حمله کردید؟ می دانم که حافظه ی خوبی دارید و فراموش نکرده اید که «رسانه» شغل اینجانب است  و مثل این است که با پتک آهنگری بخواهید به خود آهنگر آسیب بزنید.

بنابراین این احتمال که به محض بازتاب ادعای بنده در وبلاگ محترم پلاک، حضرتعالی ذوق کرده اید که مثلاً فرصت خوبی گیرآورده اید و می توانید به بهانه درج محتوای دیسون در پلاک، غیر مستقیم دیسون را بنوازید، بی آنکه دیسون به سراغتان بیاید.
درست گفتم؟
بسیار خب، دیدید که نشد.
مگر اینکه همین حالا گوشی را بردارید و به خانم کاف زنگ بزنید و گزارش همین پُست را به ایشان بدهید،
کسی چه میداند شاید فرجی شد و به آرزویتان رسیدید.
لذا به شما برادر گرامی عرض می کنم علیرغم آنکه حرفهای دیسون درخصوص ماهیت و کیفیت شهادتی که درآن پست کذایی دادید ناگفته ماند، به احترام آن شهید مظلوم و گمنام، خانواده ی محجوبش و دیگر همشهریان نجیب دزفولی، همینجا بحث را مسکوت گذاشته و شما را حلال می کنم مگر اینکه خودتان تمایل به ادامه داستان داشته باشید و غیر مستقیم از بنده بخواهید که پست دباغخانه 2 را به رشته تحریر درآورم.

راستی : محرم بر شما تسلیت و تعزیت باد برادر.

 

پی نوشت1) دوسون عزیز : تنیر گرم و به روز شد : کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()