روزهای تعطیلی که گذشت ( ایام فاطمیه) برای تحقق آرزوی بزرگی که در پُست قبلی بدان اشارت رفت ، از تهران به شهر آمدم.

ساعت 1 بامداد رسیدم و به منزل همشیره رفتم.

عطر " یاس های نشسته " در حیاط خانه خواهرم ؛ هوش از سر می ربود.

فردا صبح ، نانی و شیربرنجی و ....راهی قرار آرزویم شدم.

نشد آنروز...

اما بیکار نماندم و برای رایزنی و گرفتن مشاوره فنی به یکی دو اداره ی دزفول سرکشی کردم و بهره وافر بردم.

عصر چهارشنبه به مزارع اطراف رفتم و برای تفریح روحی ، قاطی مراسم دروی گندم شدم .

خوشه ای گندم را کف دستانم ساییده و گندم هایش را از کاه جدا ساخته و در دهان گذاشتم. چه عطری داشت این نعمت بی منت الهی.

بی اختیار دست کشاورز را بالا آورده و کف دست خشنش را بوسه زدم. قدری جاخورد و خجل شد.

من اما افتخار میکردم که بر دستانی بوسه میزدم که "رحمه للعالمین" (ص) برآن بوسه زد.

با خنده ای ساده و آمیخته به شرم ایلیاتی گفت : " چه ایکنی پیا؟ "

مثل همیشه دوربین عکاسی روی دوشم بود و هرجا کادری جذاب به پُستم میخورد امانش نمیدادم.

خوشه های طلایی گندم را نشانه رفتم و شکاری کردم که اکنون بر دسکتاپ سیستم سازمانی ام خودنمایی میکند.

در این سه روز ، یکبار دیگر اشمئزاز از فرهنگ موتورسواران بی ریشه ی شهرمان ( با احترام به موتورسوران مودب و قانونمند دزفول) روح و روانم را در سطح خیابانهای شهر آزرد.

روز پنج شنبه قرار آرزویم برقرار شد و .

روز جمعه ( اگر اشتباه نکنم) بچه ها را فرستادم منزل مسعودخان پرموز برای روضه.

قبول باشد آقا مسعود .

روز شنبه تا قبل از ظهر مشغول خداحافظی از خانه های بستگان و خرید ارده و سیلون و ...

ظهر شنبه هم زدم به چاک جعده و تخته گاز به سمت تهران.

اما بعد....

در این سفر کوتاه حقیقتی شگفت را دیدم که نمی توانم از گفتنش صرفنظر کنم.

جمعه صبح ، یکی از دوستان قدیمی ، مرا دعوت به دیدن جایی کرد .

رفتیم و رفتیم تا به حاشیه شهر رسیدیم.

باغی بس عظیم و خرم بود و درکنارش خانه ای بس فراخ .

باغ فقط محل تولید مرکبات نبود بلکه معدن پروش قارچ خوراکی و ناندانی چندین و چند پرسنل.

آنچه که شگفتی مرا در پی داشت مالکان باغ بودند که روبروی درب باغ ، در خانه ای فراخ و هشت واحدی ، با کمال آرامش زندگی میکردند.

" هشت برادر" در هشت خانه با هشت همسر و هشت سهم در باغ هشت هکتاری شان.

در صلح و صفا زندگی میکردند و از مواهب الهی متنعم.

دوستان؛

تمنا دارم کمی دقیقتر به پیچش مو در این فقره بنگرید.

در روزگاری که بسیاری از خانواده های سطح جامعه ظرفیت شراکت دو برادر را بر روی یک موتور سیکلت ندارند ، آیا این نمونه نیست که هشت برادر با جمعیتی چند ده نفری در یک ملک و کنار هم زندگی میکنند و کنار هم روزی میخورند؟

بیایید کمی عمیق تر نگاه کنیم.

چه تربیتی؟ چه روحیه ای و چه لقمه ای و چه پدری بالای سر این هشت برادر بوده است که اتحاد افسانه ای آنان تا بدین حد محفوظ مانده است؟

چه شیری؟ و چه مادری و چه آغوش مادرانه ای توانسته این میزان بزرگواری را در کالبد این هشت مرد بدمد؟

همه ی ما از منیت ها و وسواس الخناس های روزگار که اتحاد خانواده ها را بر نمی تابند با خبریم.

آیا میان هشت همسر این هشت برادر اختلاف سلیقه نیست؟البته که هست.

آیا ابلیس لعین در دل و جان فرزندان این هشت برادر نتوانسته رخنه کند؟

واضح است که متل و غزلهایی در این هشت خانواده بوده و هست.

پس رمز پایداری آنان در دور هم بودن شان چیست؟

فقط یک پاسخ وجود دارد وبس!

آنهم وجود سلسله مراتب سنی میان برادران و قراری است که آنان با خود گذاشته اند تا : " حرف بزرگتر " بر زمین نماند.

و صد البته ، بزرگتر ها هم بزرگی میکنند و از جایگاه خویش سواستفاده نخواهند کرد.

به تهران رسیدم و یکی از دوستان گفت : تعطیلات کجا رفتی؟

گفتم : شهر.

مکثی کرد و گفت : شهر؟ میری شهر مارَم ببر یه سری.

گفتم : اتفاقا این بار یه چیزی دیدم که از کاخ سعدآباد دیدنی تره.

داستان هشت برادر را برایش تعریف کردم.

مات مانده بود.

خدایا؛

برادری این هشت برادر برقرار؛

باغ هشت هکتاریشان پر برکت تر؛

خانه هشت هزار متریشان پرشور؛

دل هشت همسرشان پرنور،

کید ابلیس از آشیانه شان بدور؛

بازوهایشان پر زور باد.

آمین یا رب العالمین.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٩ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()