جمعه شب گذشته، پس از 8 روز، از شهر به تهران برگشتم. نمیدانم چرا و چگونه دچار ویروس سرفه و خلط ریه ی شدید شدم..شاید از خوردن برخی نذورات در روز عاشورا.

به هر روی، آنفلوآنزا و عفونت ریه، از بامداد شنبه تا الان امانم را بریده.

خفه شدم بسکه پنی سیلین بزنم و شربت و کپسول بخورم.

صدایم شده شبیه دوبلور «وی جی» در فیلم قانون:

((پدر!...نه پدر!!...تو هیچوقت منو دوست نداشتی پدر!))

((نه وی جی....نه پسرم...))

***

قرار بود گزارش مفصلی از حضورم در دزفول بنویسم اما حال خوشی برای اینکار ندارم.

متاسفانه تصمیم تخریب عنقریب باغ گدول دزفول، قلبم را در فشار مضاعف قرار داده است.

داستان فرمانداری و استانداری و ...نیز قوز بالاقوز دلم شده.

بنابراین فعلا چند خط از مُحرم دزفول و آنچه برمن و روزگارم گذشت مینویسم سپس چشمان نازنین دوسون دیسون را به میهمانی چند عکس ناقابل از آرشیو عکسهایم دعوت میکنم.

یکم :

سید حبیب حبیب پور در ایام تاسوعا و عاشورا داغدار مرگ برادر گرامی اش که شد بماند، خودش هم دچار حمله قلبی(یا شبه حمله قلبی) گردید که الحمدلله تا روز آخر که شهر بودم و به عیادتش رفتم حالش رو به بهبود بود. دعا کنید مجدد قلم وبلاگش روی پا بایستد(انشالله) خداوند روح برادر بزرگوارشان را نیز قرین رحمت خویش فرماید

دوم :

تغییر مسیر دسته جات محرم قدری بی رمقی و خلوتی در مسیر تماشاچیان عزاداری ایجاد کرده بود (خصوصا در حیدرخانه). این موضوع جای بررسی بیشتر و آسیب شناسی عمیق تر دارد.

یادم هست یکی از اعضای محترم شورای شهر، چندماه قبل در هتل المپیک تهران بابت این قضیه از بنده نظری خواست که خدمتش عرض کردم : باید جوانب این امر بررسی گردد و نمیتوان صِرف مشکلات رتق و فتق خیابانی تصمیم گرفت.

اکنون به جرأت میگویم : برهم زدن این مسیرها، موجب برهم خوردن یک قرار سالیانه بین دسفیلیان شد و ارزش این قرار را مالک فیس بوک بهتر از همه ما میشناسد.

در حقیقت برهم زدن مسیرها، به پراکندگی دزفولی های مقیم و غیر مقیم از یکدیگر دامن زده است و این یعنی تضعیف سرمایه های اجتماعی

البته این مطلب بازهم جای آسیب شناسی دارد. من فقط یک نکته اش را گفتم.

سوم :

پس از چندسال تصمیم گرفتم بدون دوربین و با دست خالی با هیئت محله پدری(سبط شیخ انصاری) همراه شوم. این فرصتی بود تا بتوانم به خودم و حس و حال عزاداری ام برسم و برخی ار رفقای قدیمی را همپا و همنوا شوم. انصافا چسبید.

چهارم :

کمیت و کیفیت پذیرایی حیدرخانه و سیاه پوشان از دسته جات میهمان را با کمیت و کیفیت پذیرایی مسیر قلعه و صحرابدر از حیدرخانه و سیاه پوشان مقایسه کردم و متوجه تفاوتی تلخ شدم.

داستان از این قرار بود که کمیت پذیرایی اهالی محله قلعه و حاج مرادی بیشتر  و کیفیت خوراکی ها سنتی تر و اصیل تر( اُوباقله،فرنی، شلغم و ..) بود. با کمی تفکر به دلیل آن پی بردم : بافت جمعیتی محله قلعه وصحرابدر سنتی تر و دست نخورده تر مانده در حالیکه در حیدرخانه مظلوم ما مهاجرت قدیمی های منطقه، موجب شده تا چنین نمودهایی(گونه ی پذیرایی های محرم) رنگ بازد....زهی تاسف.

پنجم :

تجهیزات فیلمبرداری را برای اتمام برداشت های یکی دو پروژه ام(آبشار شوی و ...) به همراه خود به شهر آورده بودم و برای روزهای تاسوعا و عاشورا نیز برنامه خاصی نداشتم اما بابت بیکاری دوربین در این دو روز عذاب وجدان گرفتم . لذا روز تاسوعا با تکنیک رودستی و رودوشی ساده وارد گود شدم و سوژه ی کودکان محرم را کادر بستم .

احتمالا یک فیلم کوتاه 10 تا 15 دقیقه ای برای روز اربعین به آنتن برسد.(دعا کنید)

ششم :

در آخرین لحظات حضور در شهر، موفق به دیدار و زیارت جضرت آیت الله سبط شیخ انصاری شدم و رویت جمال نورانی شان جانی تازه در دلم ریخت.

هفتم :

کمی پس از پایان آخرین شبِ روضه حاج امیر ابراهیمیان، توفیق حضور یافتم و عطر روضه ی تمام شده ی منزلش را استشمام کردم و غبطه خوردم به حال خوشی که حاج امیر و خانواده ی پاکیزه اش با آذین بستن دوماهه خانه اش(به پرچم های عزاداری) دارند.

هشتم :

توفیق حضور بر مزار یکی از مادران نمونه مقاومت دزفول را یافتم.

یکسال و چند روز از وفات این مادر بزرگوار می گذرد اما همچنان این شیرزن رزمنده ی دفاع مقدس ناشناخته و گمنام مانده است. بعدها در موردش بیشتر خواهید خواند در دیسون.(خدایش بیامرزاد)

نهم :

در پنج اداره و نهاد دزفول، جلسات خوب و پرباری داشتم.

دهم :

شب اول که به شهر رسیدم متوجه شدم که کلید خانه را در تهران جاگذاشته ام و همین هم موجب شد که تا یافتن یک کلید ساز و گشودن درب منزلم، میهمانِ خَصی گرامی باشیم(البته در مسیر گذر عزاداران بودنِ منزل ایشان نیز بی تأثیر نبود)

یازدهم:

شبی میهمان حاج علی بیباک بودم. جای شما عزیزان خالی. حال ایشان الحمدلله بد نبود.

دوازدهم :

در دزفول رزمنده ای مشهور زندگی میکند که داستان رزمش اگر به یک فیلم سینمایی مبدل شود بلاشک نقطه عطفی در تاریخ سینمای دفاع مقدس خواهد بود.

نامش را نمیگویم. همه میشناسیدش.

من اما،

فقط و فقط دلم میخواهد ببینمش و بوسه بر پیشانی و بازویش بزنم و هیچ نگویم و فقط به نظاره اش بنشینم.

متاسفانه در این سفر فرصت نشد.

سیزدهم :

آب رودخانه بی رمق و کم بود.

چهاردهم :

چندماه قبل، از باغ گدول عکاسی کرده و قرار داشتم تا داستان خشکی و نابودی آرام و بیصدای این نمود تمدنی شهرمان را به نقد بنشینم.

نشد..نشد..نشد! تا این سفر رفتم و دیدم که شهرداری فخیم دزفول از ضلع شمالی باغ به جانش افتاده و باقی قضایا ...که در پست بعدی خواهم نوشت :

تراژدی باغ گدول

****** 

و اما عکسها :

 

(مهران موزون)همینطوری و بی دلیل تقدیم به پرسپولیسی ها

 

مرزُق سنگی (همدان : آرامگاه شیخ الرئیس)

 

نورچشمم «فاطمه»  (تابستان 91کوپیته)

 

کسی پرتش نکرد، خودش مثلا شیرجه زد(سوژه : ناشناس)

 

پاره های دلم : فاطمه و کورش (تابستان91 گنجنامه همدان)

 

آبشار گنجنامه همدان-تابستان 91(سوژه ها : ناشناس)

 

آقا محمد: یکی از بستگان (تابستان 91 کوپیته)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()