پریروز اول صبح، خبر مرگ یکی از مجریان صداوسیما رو خوندم که تنها اطلاعاتش این بود :

نام : نیما

محل سکونت : شهرآرا

و منبع خبر ادامه داده بود که هنوز معلوم نیست که کدوم نیمای مجری؟

من اما، تنم لرزید

به همسرم زنگ زدم

تازه رسیده بود شبکه

- الو بفرمایید

- سلام

-سلام، خوبی؟ جانم..بفرما

- ببین..

-بله

- نیما فوت کرد

- کدوم نیما؟

- نیما نهاوندیان.

-نه!!! شوخی می کنی؟

- نه جدی میگم (بی رمق حرف می زدم)

- از کجا شنیدی؟ اینجا توی شبکه هیشکی هیچی نگفته.

- خبر تازه اس..همین یکی دوساعت پیش جنازه اش توی خونه اش کشف شده .

- کی گفته؟

- یکی دوتا سایت نوشتن

10 دقیقه بعد...

همسرم : ببین آقا مهران...اینجا کسی خبری نداره..تو مطمئنی نیما نهاوندیان بوده؟ سازمان بین مجریاش چنتا نیماداره..از کجا معلوم که نهاوندیان باشه.. تازه توی خود سایتها نوشتن هنوز اعلام نشده کدوم نیما بوده.

- ببین! توی سازمان چنتا مجری داریم که اسمشون نیما باشه، جوون باشه و ساکن شهرآرا و تنها هم زندگی کنه؟

-....

- من شک ندارم نیمای خودمونه.

***

نیما رو از سال 86 می شناختم، حدود یکسال با هم اجرای زنده و مشترک داشتیم. تقریبا تمام ایرونیای خارج از ایران من و نیما رو با هم می شناختن.

برنامه «ورزش ایران» رو به تهیه کنندگی آقای حسینا روی آنتن می بردیم هفته ای سه بار توی اتاق گریم کنارهم بودیم.

خدابیامرز نیما از توی اتاق گریم و اتاق انتظار استودیوی پخش گرفته تا جلوی دوربین زنده دست از شوخیاش بر نمی داشت.

خیلی سرزنده بود

خیلی شاد بود

من کارمو خیلی جدی انجام می دادم.

زیاد پیش میومد که به دلیل جدی بودن سرصحنه و حس خیلی نزدیک و قوی که با مخاطب داشتم یادم میرفت باید ازون خنده های تصنعی (بازیگرانه) اجرای تلویزیونی از خودم دربیارم و نیمای شیطون هم راس راس جلوی یه عالم بیننده جهانی، متلک های نرم بهم می نداخت که کوتاه بیا و بخند. 

نیما به مراتب از من حرفه ای تر بود توی کارش.

اون موقع نمی دونستم بچه گرگانه و خونواده اش تهران نیستن (بروز نمی داد) واسه همین بهش ایراد می گرفتم که چرا تنها زندگی می کنی؟

(بهم گفته بود که شهر آرا میشینه)

یادمه نیما ارادتی عمیق، عجیب و سوال برانگیز به علی دایی داشت و هربار که مهمان برنامه مون علی دایی بود کبک نیما بدجوری خروس میخوند.

دیوونه ی بسکتبال بود و همین منو به تعجب می نداخت که وقتی عشقش بسکتباله چه جوری این همه خمار علی داییه.

نیما خدای جوک و خنده بود.

تا همین یکی دوسال قبل اس ام اس های جوک و خنده اش برام میومد ولی مدتها بود که ازش بیخبر بودم.

از شما چه پنهون...

همیشه حس می کردم ته همه این شادی ها یه غم پنهان وجود داره.

هنوزم میگم : شاید تشخیص و حس من اشتباه بود.

حالا حالاها باید وقت بگذارم تا مرگش رو باور کنم.

خداحافظ نیما....چشم روهم بذاری مام اومدیم دنبالت....دنیا دو روزه رفیق.

 

فاتحه

 

پی نوشت : وبلاگ چوب خدا خیلی وقت پیش یه مسابقه خاطره نویسی برگزار کرده بود که بنده این خاطره رو نوشتم و اونجا ذکر خیر نیما نهاوندیان بود  کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()