سال 1364 ، مهندسی جوان، تک پسر خانواده یی خانزاده و اشرافی، از قلب تهران و برخلاف رضایت مادر، به عضویت ستاد معین بازسازی مناطق جنگی درآمده و اختصاصاً برای شرکت در سازندگی خانه های موشکزده دزفول راهی این دیار می شود.

غلامرضا با قدی رشید، چهره ای زیبا، موهایی بور و چشمانی عسلی روشن، دانشجوی کارشناسی ارشد معماری، با کوهی از احساسات و شور جوانی و عشقِ به میراث فرهنگی ایران وارد دزفول می شود.

همان دزفولی، که پدرش در دوره رضاخانی، ریاست ژاندارمری اش را برعهده داشته و در گوش فرزند، قصه ها گفته از دزفول و اقلیمش، از دزفول و مردمانش، از دزفول و معماری اش.

خودش می گفت : وقتی از غربِ شهر وارد شدم و گاهِ عبور از روی پل جدید(شریعتی)، معماری منطقه قدیم را دیدم برق از کله ام پرید و وقتی وارد کوچه های بافت قدیمی شدم

و خانه ها را

گره آجرها را

و کوچه های تو در توی آن را دیدم مدهوش شدم از آن همه  عظمت چندهزارساله که هنوز هم زندگی در آن جریان دارد.

(منظور از چند هزارسال قدمت  معماری دزفول است)

غلامرضا سه سال آزگار در دزفول ماند و تا سال 67 که جنگ تمام شد، نه فقط در بازسازی خانه و آشیان دزفولی ها شرکت داشت بلکه با دوربین آنالوگ خود چند هزار عکس و اسلاید (فرق است میان عکس و اسلاید) از بافت قدیم، از خانه های موشک خورده و از تخریب هایی که توسط لودرهای شهرداری وقت صورت می گرفت با چشمانی اشکبار عکاسی کرده و در آشفته بازار جنگ تحمیلی بر جنازه معماری فخیم ایرانزمین ضجه می زد.

خودش می گفت : چه شبها که خوابگاه را ترک کرده و به میان خرابه های بافت قدیمی رفته و با گریستن بر پیکره هنر فاخر ایران، روی مخروبه ی خانه های بافت قدیم تا صبح می خوابیدم. چه مصیبت ها کشیدم در آن روزگار که هیچکس دغدغه های مرا در خصوص تخریب بافت قدیمی درک نکرد. چه زجری کشیدم وقتی که طرحی بنام جاده ساحلی، کوس مرگِ بافت قدیمی را نواخت و میان رودخانه وبافت قدیم، جدایی ابدی انداخت.چه تلاشها کردم تا هیئت بازرسان سازمان ملل را به بهانه نمایش اسلایدهایم به ته شوادوون های بزرگ دزفول کشاندم تا شاید با مبهوت کردن آنها از معماری شوادوون ها به فکرشان بیاندازم که در بازگشت به اروپا، دولت های خود را ترغیب کنند تا به صدام فشار بیاورند که کمتر موشک روانه این ارگ سترگ و نازنین و مردمان بیگناه آن کند.

 

 

او پس از سه سال دزفول را به مقصد تهران ترک کرده و سالها بعد با پیگیری و زحمت فراوان و به مدد یکی از معاونین وزرای وقت (که دزفولی الاصل است) کتاب «دزفول شهر آجر» را می نگارد.

خودش میگفت : برای هرکدام از عکسهایی که درکتاب به حالت نقشه های ترسیمی می بینید ماهها روی کاغذ کالک و با مداد راپیت، گره گره آجرهای عکس های واقعی ام را جوهری کرده ام.

(آنان که هنرستان بوده اند و با مداد راپیت روی کاغذ کالک، نقشه های معماری کشیده اند میدانند کشیدن چند هزار آجر آنهم فقط برای بازسازی یک عکس و ترسیم پرسپکتیو آن یعنی چه؟)

بیست سال پس از خروج این فرزند راستین ایران از دزفول، من از طریق خواندن کتاب «دزفول شهر آجر» با شخصیت والای ایشان آشنا شدم.

(از همشیره ام برای هدیه این کتاب تشکر فراوان دارم)

عمیق و دقیق خواندمش کتاب را و احساس کردم که «تاروپود» وجود نویسنده را بر «دارِ» وجود من بافته اند.

نام نویسنده را مرور کردم : «غلامرضا نعیما»

و شگفتزده شدم وقتی که دیدم اصلیت این شخص «دزفولی» نیست .

می گویند : جوینده یابنده است.

و من گشتم تا او را یافتم و اکنون چهارسال است که افتخار دستبوسی اش را دارم.

اما بعد..

آقای پاپی زاده،

نماینده محترم شهرستان دزفول،

وکیل محترم شهر دزفول و منافع تمدنی آن،

استاد نعیما سال 67 دزفول را ترک کرد لکن 24 سال است که دلنوازترین سمینار تصویری معماری سنتی ایران را با نمایش و توضیحات تخصصی تصاویر دزفولِ سالهای  64 تا 67  در دهها دانشگاه ایران برگزار کرده و اشک بسیاری از عشاق هنر فاخر معماری ایران را درآورده است.

آقای پاپی، تا اینجا را داشته باشید.

اینکه کسی از 700 کیلومتریِ دزفول، پای به این سرزمین گذاشته و مدهوش هنر معماری اش می گردد شاه بیت قضیه نیست.

یکایک خاندان استاد نعیما افرادی خوش ذوق و دارای قریحه و چشم هنربین هستند.

ایشان در سال های پس از جنگ، دیده های خود را از دزفول، به مددِ تصاویر برداشتی و زبان بیان خویش به خانواده منتقل می کنند و اینگونه می شود که یکی از خواهرانِ ادیبِ ایشان با شنیدن تعاریف هنر معماری دزفول و مردمان شهر من و شما ... چنان ذوق قلمش به تراوش احساس می رسد که متن ظریف زیر را قلمی می کنند.

آقای پاپی زاده پالنگان،

این شما و این هم متنی در مدح و منقبت دزفول، آنهم از زبان یک بانوی ارجمند ایرانی که دزفول را به چشم ندیده و فقط وصف آن را شنیده است :

نویسنده متن، خانم س-نعیماست لکن زبان حال استاد غلامرضا نعیما در مواجهه با دزفول می باشد :

دزفول شهر آجر

زمانیکه از خط و خاطره و خاک گذشتم،

جایی را دیدم با تمامی باور،

ایمان آوردم به خلاصه شدن،

خلاصه بودن وگره خوردن عشق و خاک،

که همه «بودن» است،

حک شدن احساس بر دیوارهای این «بودن»،

وقتی یگانگی و خلوصِ نمایِ حقیقت را با تمامی وجود حس کردم،

به شهری رسیدم که همه آجر بود،

همه، گرما بود،

همه، عشق به معبود،

همه، طپش های زنده در اعماق گره های درهم آمیخته،

که مرا..تو را صدا میزد،

و باید خالصانه رفت و ماند و دید،

که چه عشقی نهفته است،

چه غوغایی است در دل این شهر،

نباید رفت باید پرواز کرد،

باید روح شد،

در قالب جسم نماند،

باید به چشم محبت دید و با صدای این شهر اوج گرفت

گره های درهم آمیخته این شهر کوچک را،

باید به اندازه وسعت تمامی خواستن حس کرد.

آن زمان درمی یابی که چه دنیایی است بی انتها،

درمی یابی که دست عاشقِ خاک، بی وضو نبوده است.

در تلفیق این عشق : سادگی اش، خلوصش، گرمایش، همه چشم هایی است که گویای حقیقت است.

بغض بی صدای غروب شهر در دلتنگی غریبانه و درهم فشرده آجرها پیچیده است

و عاشقانه می گرید،

می گرید برای تمامی ویرانی ها،

صدایش را می شنوی؟

پس،

دزفول را،

گره هایش را،

آجرهایش را،

عاشقانه باور کن.

س - نعیما (بیستم آبانماه 1377)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٧ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()