گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

***

قصه بالا را خواندید؟

حالا بشنوید :

روز گذشته در دزفول، دزدی با یک جعبه شیرینی در دست و به عنوان یک مسافر درون خودرویی می نشیند که دختر مرد راننده نیز حضور داشته است.

دزد پس از نشستن در خودرو و خوش و بش کردن با مرد راننده و فرزندش، به آنها تعارف شیرینی می کند.

مرد (و احتمالا دخترش) شیرینی برداشته و میل می کند.

طولی نمی کشد که حال مرد راننده به قدری بد می شود که راه به سمت بیمارستان کج می کنند.

(نمیدانم صحنه به چه شکل بوده؟ و اینکه چگونه دختر از پدر جدا شده و به خانه می رود و مرد بعد از مسمومیت خودش رانندگی کرده یا دزد نابکار را پشت رُل نشانده)

خلاصه آنکه که دزد انسان نما،  صاحب مرکب را تا بیمارستان همراهی می نماید و بعد از بردن مرد راننده به اورژانس، دزد بیرحم سوار بر خودرو شده و خودروی بنده خدا را با مدارک و پولهای درون ان به یغما می برد.

خودرو تاکسی بوده؟ نمی دانم

شخصی بوده نمی دانم.

ظاهرا پای شیرینی ها (نمی دانم چطوری) به خانه نیز باز می شود و آنها نیز مسموم می شوند.

سوال اینجاست : آیا در این قضیه فقط یک سرقت اتفاق افتاده است؟

البته که نه!

آسیب جانی نیز به صاحب مال و خانواده اش  وارد آمده.

اما یک جرم پنهانی سنگین دیگر نیز رخداده که به نظر من اعدام در ملاعام برای چنین جرمی بسیار کم است.

جرمی به نام : تخریب اعتماد اجتماعی مردم به یکدیگر.

ما مردم فراتر از توصیه های قانونی، به یکدیگر یک اعتماد نانوشته داریم.

به چند سکانس رایج در صحنه های روزمره مردم این مرز وبوم توجه فرمایید :

سکانس مثالی اول

در مسیری می رانید

مُحَرم است

به خیابانی نسبتا خلوت می رسید

سینی نذری را از پنجره خودرو به سمت تان می گیرند و شما بی معطلی شربت نذری را سر می کشید

به نبش بعدی نرسیده حالتان بد می شود طوری که کنار می زنید و ناگهان چند نفر....

سکانس مثالی دوم

به طبیعت رفته اید

کمی آنطرف تر چند نفر از راه می رسند و جوجه کباب روی آتش بار می کنند و به شما هم سلامی وعلیکی ابراز می نمایند و با لبی خندان به شما می گویند : کمی کسری دارید..نمکی...روغنی..در خدمتینم

تشکر می کنید

جوجه کبابشان آماده می شود و ناگهان دوسیخ آورده و به اصرار تعارفتان می کنند و شما پس از کلی تشکر می گیریدو می خورید و .....

سکانس مثالی سوم

شب وفات و یا تولد یکی از معصومین(ع) است

درب خانه را می زنند

سینی نذری را جلویتان میگیرند وشما کاسه ای بر می دارید به شما می گویند بیشتر بردارید زیاد است و شما کاسه دوم را برمی دارید و نیمه شب همگی کسانی که نوش جان کرده اند در حقیقت بیهوش می شوند تا صبح که برمی خیزند و می بینند خانه را رُفته اند.

سوال از محضر ارباب فن قضا

آیا برای رسیدگی به این جنبه جرمی که دیروز در دزفول اتفاق افتاده است نیز فکری شده؟

تخریب اعتماد عمومیِ فی مابین مردم را می گویم.

 

لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

پی نوشت 1تریده (tarideh): در گویش کوهستان های شمال خوزستان به معنای دزد و راهزنی است که تکنفره اقدام به دزدی و راهزنی می کند.

پی نوشت 2 : پیرو  لزوم «بازگو» نکردن جرمِ زشت روز گذشته ی دزفول، دیسون نیز بنا نداشت تا چنین مسائلی را در فضای مجازی بازنشر دهد اما از آنجا که موضوع در سایتهای محترم ( +  +   +) علنی شده است، گفتم شاید بتوان در دیسون از منظری خاص به آسیب شناسی این مطلب پرداخت.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()