دیروز بعد از چهار روز خسته کننده و مفرح از ماموریت شمال برگشتم و کیفور رسیدم خونه.

بالاخره سنگین ترین پروژه ی کاری شش ماه گذشته ام با موفقیت تمام شد.

مستقیم رفتم تو پارکینگ ، بچه ها روخبر کردم اومدن پایین و وسائل رو بردم بالا و وارد خونه شدم.

- سلام و علیکم.

مورد استقبال قرار گرفتم.

صاف رفتم سراغ شهرام کوچولو .

باورم نمیشد.

10 دقیقه قبل ، پیش پای من مرده بود.

همسرم با کمی لبخند و خجالت گفت : (( بخدا هیچیش نبود. همین پیش پات یه کم بستنی بهش دادم و بلافاصله بدنش به لرز افتاد و مرد.))

مونده بودم چی بگم؟

برای آینده شهرام کوچولو کلی نقشه داشتم. حتی به این فکر بودم که وقتی بزرگ شد ببرمش جام جم و با بلبل های اونجا آشناش کنم.

دلم میخواست همکارام ببینن که یه بلبل دستی دزفولی چه حالتی داره.

دلم میخواست روی رفتار بلبل های دزفولی در تخلیه کامل یک پرتقال درشت (اونم فقط با زدن یه سوراخ به پرتقال) تحقیق کنم.

دلم میخواست ببینم واقعا یه بلبل دزفولی چطوری میتونه بین چنتا پرتقال ترش و شیرین ، شیریناشو  انتخاب کنه؟

 

 

 

همین دوشنبه صبح بود که قبل از رفتن به شمال کلی نوازشش کردم . با نوک زبونم بهش غذا دادم.

عجب دنیای بی وفاییه.

من نمیدونم وقتی میگن بلبل همه چی میخوره...معنیش اینه که بستنی هم باید بهش داد؟

کم مونده بود بیف استروگانف و کاپوچینو تو حلقش بریزن.

بهر جهت : انالله و انا الیه راجعون.

بسم الله یااااااااا الله.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۳٠ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()