ظهر گرم یکی از روزهای تابستانِ سال گذشته فرصتی شد تا برای دیدار با سومین سلطانِ دیسون، به محل کارش بروم.
پس از رسیدن به اداره ی... در حالی به اتاق کار سلطان نزدیک می شدم که هنوز از شوک مکالمات تلفنی چند روز قبل با او خارج نشده بودم.
مکالمه یی که نیمه تمام ماند.
البته هق هق گریه های من، سلطان را وادار به قطع تماس کرد.
نمی دانم،
شاید خود سلطان نیز تا پیش از آن تماس، فریب هیکل مرا خورده بود و گمان داشت که درون سینه ی کسی که 125 کیلو وزن دارد دلی گُنده و زمخت می تپد و برای همین هم خیلی راحت، رفتار روزگار با زخمهای پیکرش را برایم توضیح می داد.

من اما،

آنجای مکالمه در خود مچاله شدم که سلطان از مرگ مادرش برایم گفت.
مرگی که پاییز پیرار سال (1390) رخداده و منِ بی معرفت کاملا بیخبر بودم.
اوج شرمندگی ام روی خط تلفن، به این دلیل بود که چندماه پیش از آن مکالمه تلفنی، همراه با اردوی «شِوی نوردی» دانشگاه جندی شاپور برای تصویربرداری از آبشار شوی دزفول به کوهستانِ شوی رفته بودم و حسن برادر کوچکترِ سلطان نیز در گروه و همراه با ما بود درحالیکه از مرگ مادرنازنینش هیچ نگفت.
حسن مثل همیشه شوخ و بذله گو بود و نم پس نداد که چندماهی است که به همراه برادر، داغدار مرگ مادرند.

من دورادور شنیده بودم مادر سلطان «حسین»،
شیرزنی بوده بی ادعا و پای کار جبهه و جنگ،
زنی با خُلقی خوش
مادری با قلبی به وسعت تمامی فرزندان رزمنده
او مادری بوده که به نیابت از مادران ایرانی برای فرزندانشان در پشت جبهه مادری می کرده.
و من، دقیقاً به همین دلیل بود که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم آن وقتی که سلطان حسین، پشت گوشی از کم کاری کسی یا کسانی در هنگام فوت مادرش نالید
از گمنامی مادرش در هنگام مرگ و در راهروهای بیمارستان نالید.
مرا می گویی؟؟

.....

دوسون همیشگی دیسون،
اجازه می خواهم، تا کمی بیشتر با عادات روحی ام آشنا شوید.
حدود 13 سال پیش (سال 1379) یکی از دوست داشتنی ترین رفقایم بنام مهندس «محمدرضا مبینی» مرگی جانسوز داشت.

(روزی برایتان خواهم گفت جریانش را تا شریک داغ 13 ساله ام شوید)

من با دو سه روز تأخیر از خبر کشته شدن محمدرضا آگاه شدم.
و وقتی هم شنیدم تا سرحد مرگ گریستم.

(گریه شدید برای من مثل سَم است چرا که هق هقهای پیاپی، راه بازگشت هوا به ریه هایم را می بندد و شُش هایم توان هواگیری مجدد را ندارند لذا در معرض خفگی قرار می گیرم، به بیان دیگر، من حقِ هِق هِق را ندارم. کسی چه می داند شاید روزی با همین گریه ها بمیرم)

القصه،

پس از مرگ محمدرضای عزیزم، دچار حالتی خاص شدم به گونه ای که پس از آن، برای مرگ هیچکس و هیچکس گریه نکردم (منظورم دوستان و نزدیکان است) و حس می کنم دلم در این فقره قدری زُمخت شده است.
اما،
در مواردی خاص است که همین دل زمخت به رقت می آید.

الف) مطالعه در خصوص مظلومیت اهل بیت علیهم السلام (البته سکانسهای خاصی همچون فاجعه عباس(ع) بر نهر علقمه، تنهایی مولا در کوفه، بین درو دیوار خانه علی و مظلومیت بی بی... و دیگری دربند بودن بنی هاشم در کاخ یزید ملعون و ..
ب) مشاهده نابودی و یا بی محلی به میراث فرهنگی ایران(تمام ایران) .
من بر خرابه های شوش و تخت جمشید بسیار گریسته ام
بر کاخ خورشید نادر در کلات نادری خراسان گریسته ام.
من در موزه ی آرامگاه نادر در مشهد گریسته ام
بر کاروانسراهای همدان گریسته ام
بر بافت قدیمی دزفول بسیار گریسته ام
من بر بنای میرچخماق یزد،
بر باغ فین کاشان
بر ارگ کریمخانی شیراز
بر مزار خواجوی کرمانی (در شیراز)
بر کاروانسرای شاه عباسی در میامی شاهرود،
بر قلعه سلاسل شوشتر و بر.... گریسته ام
گریسته ام بر فراموشی و نابودی عظمت و هنر فاخر دستِ بناها و معمارهای هم وطنی که روزگاری با عشق به یگانگی و  وحدانیت الهی و با قوه ی خلاقیت خلیفه الله ییِ خویش، جلوه گر جمال الهی بر درو دیوار این مملکت بودند و اکنون دیگر نیستند تا ببینید چه آسان و به چه ثمن بخسی به بادشان می دهیم.
ج) چگونگی شهادت خاص برخی شهدای انقلاب و دفاع مقدس.
مظلومیت جاری و ساری جانبازانی که به همین سادگی در پیچ و خم روزگار، رهایشان کرده ایم و انگار نه انگار که طلبکار ترینِ طلبکاران 50 سال اخیر ایران را پیش روی داریم و بی خیال!!!
 و بازماندگان مظلومشان نیز که عموماً آنچنان عزت نفس دارند و هیچ نمی گویندمان، که دل سنگ از این همه عزت نفس و خموشی به درد می آید
و ما
اما،
در حوض غفلت و فراموشی چنان غوض کرده ایم که واژه ی «وفا» از محضر عبارات گریخته و خود را پشت هرچه نجابت است پنهان کرده.
در فقره ی بالا که گفتم : شهدا و جانبازان دزفول برایم جایگاهی ویژه تر دارند و اشک حقیر را ساده تر روان می کند
نه به دلیل اینکه همشهری هایم هستند.
بلکه این مظلومیت و گمنامی ویژه ی این عزیزان است که گریه های بنده را مضاعف می سازد
کاش می شد نشانتان دهم چیزی را،

و آن این است :
سالهاست که در زمینه شهدای دزفول تقلاهایی می کنم و همین امر موجب شده تا به نکته ای پی ببرم ،
اینکه بچه های دزفول اصولاً از دوربین و دیده شدن فراری اند.
چندی است که مراحل مذاکره و رایزنی با بنده در خصوص ساخت فیلم یکی از شهدای دلاور استان... در حال انجام است، قریب به 150 عکس بسیار با کیفیت از این شهید را برای بررسی به بنده تحویل داده اند. خدا می داند وقتی عکسها بدستم رسید بناگاه یادم آمد مظلومیت رسانه ای شهدای و رزمندگان و جانبازان دزفولی که عقده ی چند عکس به این کیفیت در موردشان به دلم مانده.
جالب اینکه این شهید فرمانده ی غیر خوزستانی، از نیروهای حاج احمد سوداگر بوده است.

دوسون عزیز
باید بینید عکسها را تا متوجه شوید در خصوص مظلومیت رسانه ای بچه های دزفول چه می گویم؟

د) مظلومیت و تنهایی مولایم سید علی (جانم به فدایش باد) که در این مقال نمی گنجد، همین قدر بدانید روزی که ساکن تهران شدم به عشق اینکه در شهری که آقایم تنفس می کند من هم نفس می کشم ذوق زده بودم و اکنون که هوای بازگشت به دزفول را دارم ماتم دارم از اینکه روزی از محضرش دور شوم.

به من نخندید دوستان،

اما گاهی درد و دل هایم را از شمال غرب تهران(که در آن ساکنم) روی به سوی انتهای خیابان فلسطین واگویه می کنم.
من نجواها با نقطه ای که «آقا» در آن مستقر است می کنم.
من در دل خودم، خلوتی و اُنسی با ایشان دارم که مگو و مپرس.

بگذریم...

این همه را گفتم که بگویم :
وقتی سلطان حسین از مرگ مظلومانه مادرش گفت چه برسر من آمد!
به عقیده ی بنده،
هرکسی در زبان و ادبیات شخصی خویش (که ممکن است با هیچکس هم درمیان نگذارد) گاهی واژه سازی هم می کند و من در اینجا می خواهم یکی از کلید واژه های شخصی خودم را علنی کنم.

همه ی شما بسیار شنیده اید عبارت « لشکر 7 ولیعصر عج » را.

همان لشکری که زاینده اش بچه های دزفول بودند و سندش بنام خوزستان خورد اما این لشکر تا سالهای 64 عموماً بر دوش بچه های دزفول مدیریت و تغذیه می شد و عمدتاً از سالهای 63 و 64 به بعد بود که دیگر دلیر مردان خطه خونبار خوزستان نیز به کمک آمده و استعداد نیروهایش را سهم دهی کردند.
به گمان حقیر،
لشکر 7 ولیعصر خوزستان(یا همان دزفول) لشکر دومی در سایه داشت که هیچگاه از آن یاد نشده است.
این لشکر درسایه،
در حقیقت هسته اصلیِ ایستادگی لشکر اصلی بود
لشکری که پشتِ پشتِ تمامی قضایا و حماسه ها قرار داشت
شوربختانه در تمام زمان جنگ، نامی از این لشکر نبود
بعد از جنگ هم نامی از آن نرفت
در هیچ فیلمی نشان ندادند این لشکر را.
هیچ همایشی و هیچ یادواره ای برای این لشکر برپا نشد.
هیچ کتابی به نام این لشکر نوشته نشد.
لشکر در سایه ای را می گویم که اگر نمی بود، لشکر در آفتابِ ولیعصرعج هم توان خودنمایی نداشت
بنظر من، این لشکرِ در سایه،

مأجورترین لشکر زمان جنگ است.

وقتی لقب «پایتخت مقاومت» را لشکر 7 ولیعصرعج برای همیشه در تاریخ ایران ثبت کرده است پس مأجورترین لشکر ایران در 8 سال دفاع مقدس همان لشکر 7 ولیعصرعج است و ازسویی اگر به تعبیر بنده لشکر در سایه ی ولیعصرعج، هسته اصلی ایستادگی لشکرِ در آفتاب ولیعصر بوده باشد(که بوده است) لذا می توان گفت که :

لشکرِ در سایه ولیعصرعج مأجورترین لشکر ایران زمین در یک قرن اخیر است.

نام این لشکر را بنده می گذارم :  « لشکرمادرانِ مقاومت »
در این لشکر هیچکس درجه نداشت.
هیچکس اسلحه نداشت
هیچکس «نظام جمع» کار نمی کرد
اما رمق و تاب و توان لشکر اصلی و در آفتاب را تأمین می نمود.
«لشکر مادران مقاومت» نه تنها لشکر در آفتاب ولیعصرعج را پشتیبانی کامل می کرد بلکه دیگر رزمندگان ایرانی را از لشکرهای دیگر، تحت مراقبت و هواداری خویش داشت.
بله دوستان،
من در ادبیات شخصی خویش همیشه و همیشه معتقد بوده و هستم که «مادران دزفولی» هسته مرکزی و اصلی ایستادگی مردم دزفول بودند.
عنصر «مادر» همین حالا هم در مطالعات جامعه شناسی به عنوان هسته مرکزی خانواده شناخته می شود.

شما بگویید :
اگر مادران بچه های گردانها بلال و عمار در دزفول ماندگار و حاضر نبودند رزمندگان این گردان ها چگونه می توانستند با آن روحیه بالا طوری به جبهه بشتابند که انگار برای سیلِ گَشت به شهیون می روند؟
یک لشکر چِغِر به شرطی می تواند در دوقدمی میدان معرکه، آنچنان حماسه بیافریند که خانه و خانواده ی خود را به عنوان پشتیبان و حامی در دوقدمی خویش داشته باشد
من شک ندارم که نواهای بذله گویانه ای که گاهی بچه های رزمنده دزفول در پایکوبیدن های جمعی در جبهه و راجع به دیگ های آبگوشت و نانهای دستپخت مادرانشان می سرودند دلیلی دقیق و عمیق بر این ادعاست.

سومین سلطان دیسون (که دست برقضا، همنام سومین امام شیعیان است) مادری داشت که....
نمی دانم چگونه برای ساحت پاک این مادر بنویسم
تمامی نوشته های بالا در حقیقت، یک مقدمه و عرض ارادتی بود به ساحت این مادر.
از نظر من،
تمامی مادران دزفول که صرفاً در شهر باقی ماندند در زمره «لشکرمادران مقاومت» اند، اما آنان که به فیض «مادر شهید» بودن، به فیض «مادر آزاده» بودن و یا به فیض «مادر جانباز» بودن نائل آمدند کنج چارقدشان درجه ای لاهوتی نصب شده که من به آن می گویم : «ملکه ی مقاومت»
و اینها همان رزمنده های گمنامی هستند که نفر به نفر ایرانیانِ حاضر و آینده تا گُلی گردِن بدهکارشانَند.

مادر سلطان «حسینِ موتاب» فقط به این خاطر«ملکه ی مقاومت» نیست که فرزندش رزمنده و جانباز بود.
این اُمُ وهبِ  کربلای دزفول در اوج بی ادعایی و گمنامی،
خود رزمنده ای تمام عیار بود.
او در بسیج کردن خانم ها برای کمک های پشت جبهه نقشی شگرف داشت.
می گویند حسینَش را امر می کرد تا پتوهای رزمندگان (همان پتوهای خاکستری سربازی) را به خانه بیاورد و این چنین بود که همسایگان خانم موتاب، گاهی تا 70 پتوی شسته شده را در پشت بام و آویخته در آفتاب شاهد بودند.
این ملکه مقاومت، سهم ویژه ای در طبخ غذای رزمندگان داشت.
مردان کلوچه پزی که اکنون در خیابانهای شهر دزفول از این راه ارتزاق می کنند می دانند که پخت یک گونی آرد 50 کیلویی برای یک زن چه میزان زحمت دارد؟
خانم موتاب مقادیر فراوانی از این گونی ها را برای رزمندگان کلوچه می پختند.
و براستی او  اُم وهبی بود که نه فقط حسینَش را به مسلخ فرستاد بلکه خانه و آشیانه خویش را وقف رزمندگان اسلام کرد.
نمی دانم پرکشیدن این مادر نمونه به ملکوت اعلی، آنهم 7 شب قبل از محرم، ارتباطی به این دارد که هرساله و در شب 7 محرم خانه اش محل سوگواری اباعبدلله(ع) بود؟
من اما شک ندارم قلب این زن زینبی به آقایم حسین ابن علی(ع) متصل بوده است که به گاهِ تیرخوردن سلطان حسین و خطر قطع شدن پای او، به عنوان یک مادر و با دلی شکسته دست به دامان ذبیح الله الاعظم(ع) شده و مولای بی سر کربلا را قسم می دهد تا پای عزیزش را به وی بازگرداند و در عوض حاج حسین روزهای عاشورای تمام عمر را پاپتی به عزاداری پسر فاطمه برود.

یا حسییییییییییییییین !!!!

یکی از بچه های لشکرِ در آفتاب ولیعصر عج می گفت : بسیار می شد که قرار بر اعزام ما به جبهه بود و ما برای خداحافظی به درخانه این مادر می رفتیم
مهم نبود که حاج حسین را گیر بیاوریم یا نه!
مهم مادر حاجی بود که مادر همه ی ما بود و یِکِ یَ کار می رفتیم تا از او خداحافظی بگیریم

شما بگویید دوسون دیسون!

چنین کاریزمای معنوی و عاطفی در این مادر، ادعای بند را اثبات نمی کند؟
ادعای اینکه اینان لشکر در سایه ای بودند که لشکر در آفتاب به آنها تکیه می دادند.
(اشک من در اینجای مطلب، تقدیم به ساحت پاک آن مادر)
در مراسم سالگرد حاج احمد سوداگر (در سالن شیخ انصاری دانشگاه آزاد) همه حواسم از راه دور به وجنات و سکنات مادر پاکیزه ی آن شهید بود.
یکی از بستگان بنده درمیان خانمها نشسته و متوجه توجه من به مادر حاج احمد بود.
مادر حاج احمد روی ویلچر نشسته و به سِن می نگریست و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.
آن خانم بستگانِ ما با پیامک برایم نوشت : پشت سرهم خطاب به تصویر حاج احمد میگوید :

«دا رووووولَه»

ای جانم به فدای مادری باد که پاره جگر خود را قطعه قطعه تقدیم دین و وطن کرد و آرام و خموش نشسته بر صندلی چرخداری که فقط چشم دل، نورانی بودن این صندلی عرشی را می بیند و بس.
ای جانم به فدای مادری باد که پس از سی و چهار سال که از انفجار نور انقلاب عزیزمان می گذرد سهم او هیچ نیست جز شاهد و ناظر بودن نفس های یک خط در میان «امیرَش».
سلام خدا بر مادر حاج امیر ابراهیمیان باد که لحظه به لحظه ی زندگیش عبادت است.
سلام خدا بر مادر مرحومه ی شهید حسن سفیران باد که تا روز آخر عمر، صبورانه داغ پسر را به دل کشید و رفت.
باغ بهشت خدا نصیب مادر از دنیا رفته ای باد که فرزند خویش را از کوچه پس کوچه های محله کرنوسیونِ دزفول و از مدخل گردان بلال بر اریکه افتخار جانبازی نشاند.
سلام خدا بر مادر علی یار خسروی
بر مادر شهید سبزعلی جعفری
بر مادر شهید پوریارقلی
و بر مادر شهید طاهر دناک باد
سلام خدا بر همسر حاج سلطانعلی ملائکه زاده باد که «ملکه مقاومت» ایران است. ملکه ای که در یک غروب خونین، سه روله ی کباب شده ی خود را به آغوش کشید.
سلام خدا بر مادر سرافراز شهید محمد پورصفایی و جانباز عزیز، عزیزِ پورصفایی باد که یک فرزند را دودستی تقدیم اسلام کرده و دیگری را چونان ذوب شدن برف، شاهد ذوب شدن اوست.

به اصل مطلب بازگردیم   
پس از آن تلفن و گریه ها با سلطان حسین، به دزفول که رفتم در اولین روز و در اولین فرصت و ظهری گرم از تابستان 91 خود را به محل کارش رساندم.
انتظار داشتم با اتاق کاری اختصاصی و فاخر مواجه شوم.
وارد شدم
پشت میزی مندرس و نشسته بر صندلی مندرس.
من آدم تکلفی نیستم ولی توقعم از محل کار سلاطین دزفول بیش از این است.
روبوسی کردیم و خوش و بشی
تسلیت گفتم درگذشت مادر نازنینش را.
پوزش خواستم از بیخبری ام و گله کردم از برادر کوچکترش حسن آقا که چرا لااقل در سفر به آبشار شوی نگفته موضوع را.
سکوت کردم تا او بگوید
در آن تلفن کذایی، زمانی ضجه های من به هوا برخاست و مکالمه نا تمام ماند که از مشکلاتش جانبازی اش و .... برایم سخن گفت.
وقتی در محل کارش کنارش نشستم باز هم  برایم گفت.
گفت و گفت و گفت.
و من به عنوان یک ایرانی با سری پایین و غرق در شرمندگی می شنیدم.
سلطان حسین را همه به سری پر شروشور و مملو احساسات پاک و انساندوستی می شناسند.
او کسی است که یک لحظه آرام و قرار ندارد
زمان جنگ هم همین بوده.
او کسی است که خیلی ها هنوز هم مراقب اند تا زبان ابوذری اش دکانشان را تخته نکند.
هرچند که سلطان، خدای مزاح و خوش زبانی و شوخی هم هست و شما گذر زمان را وقتی کنارش هستید حس نمی کنید
اما آنروز در اتاق کارش قصه فرق می کرد
من از شدت شرمندگیِ آنچه که بر سرش رفته بود خدا خدا می کردم هرچه سریعتر از اتاق خارج شوم.
حاج حسین گفتنی هایی را گفت و ناگهان کاغذی را به دستم داد
برگ آچاری دست نویس خودش بود.
کمی قبل از آنکه کاغذ را به طرفم دراز کند پیراهنش را بالا زده بود ومن آثار جراحی های بهار 1391 را بر بدنش دیدم، همان بهاری که من به شِوی رفته بودم و نجابت حاجی جلوی خبردار شدن مرا گرفته بود.
برای همن هم وقتی کاغذ را به دستم داد تصورم این بود که شکواییه ای است بابت کمبود رسیدگی های به وضعیت جانبازی اش.
گفتم این چیست؟
گفت می توانی رسانه یی اش کنی؟
گفتم در خدمتم
(دوسون عزیز، به اینجای قضیه  که میرسم دارد دوباره گریه ام می گیرد)
کاغذ را باز کرده و دست نویس حاجی را آرام آرام خواندم
حتی یک کلمه در آن نامه بابت جانبازی سلطان حسین موتاب دیده نمی شد.
او به مثابه غیرتی ترین، شیرپاک خورده ترین و نجیب ترین فرزند دزفول، قلم دست گرفته و بی خیالِ وضعیت جسمانی خویش، نامه ای در خصوص کم توجهی به مادرش (در خصوص دقایقی پیش از فوت ایشان) نوشته بود.
دقت کنید دوستان.
جانبازی با تنی زخم دیده و تازه از بستر جراحی برخاسته
پیکری پاره پاره
پس از 8 ماه که از فوت مادر می گذرد قلم دست گرفته و برای کم لطفی به مادر، شکواییه می نویسد
البته سوءتفاهمی که در برخورد یکی از پرسنل بیمارستان... درآن لحظه پیش آمده بود را ریاست محترم بیمارستان با عذرخواهی در همان موقع سعی در جبران کرده بود.
حتی حاجی از دلجویی و رسیدگی جناب آقای دکتر صائمی نیز برایم گفت.
من اما برخوردی را که با یک مادرِ در حالِ احتضار، آنهم مادری رزمنده و گمنام که خودش مرهم دل رزمندگان دزفول بوده است را نتوانستم هضم کنم.
مادری که شانه به شانه لشکر 7 ولیعصر و در پشت جبهه پای کار بوده.
به سلطان گفتم : میخواهی دادِ مادر را بستانی؟

گفت : نه . می خواهم تا مادران دیگر به چنین روزی نیفتند. چه فرقی می کند؟ مادران دیگر هم مادر منند.

 

این سخن سلطان حسین موتاب مرا بیاد رفتار مادرش انداخت که میان حسینَش و دیگر حسین ها فرق نمی گذاشت.
شیرمادرت حلالت باد دلاور.
ادامه دارد..

پی نوشت 1) تنیر گرم است . چیچالی میهمانمان کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید , مادر

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()