دوشنبه 26/1/92

به دفتر حاجی زنگ زدم و راجع به موضوعی کاری، از ایشان وقت خواستم که با صدای همیشه مهربان خویش گفت : در خدمتیم، تشریف بیاورید.

سه دقیقه بعد در اتاقش بودم و مثل همیشه با رویی خندان مرا پذیرفت و تعارف به نشستن کرد.

 40 دقیقه به اذان ظهر باقی بود.

آغاز سخن کرده و مسائل کاری فی مابین را مطرح نمودم .

حاج حسین از کدهای موضوع یادداشت بر میداشت تا برای پیگیری چیزی از قلم نیفتد.

حتی در خصوص یکی از آهنگسازان جوان دزفول نیز با ایشان مذاکرات و پیشنهاداتی داشتم که استقبال کرده و رهنمودهایی را ارائه کرد.

در میانه ی جلسه، تلفنهای پیاپی حاجی را کلافه کرد اما دریغ از اینکه لبخند همیشگی از لبش قطع شود.

آخرین تلفن را که منشی وصل کرد با تذکر حاجی روبرو شد : می بینید که کارم چقدر سنگین است .... پسرم باشد، دست به سرش کنید.

گفتم : حاج آقا خانواده را هم مثل دیگران جوابگو باشید.

گفت : اکنون وقت اداری است مهندس. من مراجع زیاد دارم الان هم که وقت جلسه با شماست، لااقل خانواده را که می توانم جواب ندهم.

لبخندی زدم و مزاحی نرم با او کردم و با شنیدن صدای اذان برخاستیم و ادامه سخن را در مسیر رفتن به مسجد بلال تمام کردیم.

حاجی وضو داشت و به محض ورود به سالن مسجد گفت : بعد از نماز در خدمتم.

گفتم : حاجی می روم وضو بگیرم و به شما ملحق شوم اما فردا که مهندس... برای فلان پروژه ی می آید دلم می خواهد شما هم در جلسه باشید.

گفت : من فردا به قم می روم.

گفتم : موکول می کنم برای بعد از قم تان (به سردابه ی وضوخانه مسجد راهی شدم)

به سالن مسجد بلال برگشتم و در شلوغی نمازگزاران او را نیافتم.

سه شنبه 27/1/92

ساعت 11:30 ، همکار خدماتی در حالیکه استکان چای را روی میز می گذاشت گفت : خدا شفاش بده.

سرم را از روی لپ تاپ بلند کرده و گفتم : کی؟

گفت : حاج آقا زاده حسین.

گفتم : چی شده مگه؟

گفت : توی کماست.

یک لحظه بدنم یخ کرد.

شتابان به سمت دفتر حاجی رفتم.

یک ساعت بعد در بیمارستان فیروزگر بودم و در بخش ICU بالای سر حاجی.

غرق دستگاه و مانیتور بود.

پرستار بخش گفت : فقط معجزه می تواند او را به آغوش خانواده برگرداند.

***

حسین زاده حسین، یکی از متواضع ترین مدیران ارشد صداوسیما و در عین حال یکی از پرکارترین آنها بود.

هیچکس حتی یک اخم کوچک از او را بیاد ندارد.

اکثر روزها تا پاسی از ساعت 21 شب گذشته در مرکز بسیج سازمان و در اتاق خویش مشغول کار بود.

حاجی مرد زندگی بود.

پنج فرزند صالح و سالم را تربیت کرد که همگی جوان و نوجوان هستند.

زمستان 1389 اولین آشنایی ما بود وقتی که وی را در لیست یکی از دوره های تخصصی IT  قرار داده و با خلق و خوی نیکش در مشهد آشنا شدم.

روز دوشنبه گذشته درست 5 ساعت پس از جدا شدنمان در مسجد بلال به خیابان ش می رود تا تئاتری در خصوص بی بی دوعالم را (که دعوتش کرده بودند) مشاهده کند.

خودرو را مقابل ساختمان ... پارک کرده و در حالیکه مشغول صحبت با موبایل بوده در عرض خیابان رد می شود (اینجای خیابان ش خلوت است).

موتوری جوانی به شدت به او می کوبد و چند متر حاجی را پرتاب می کند.

تا مردم به خود بیایند و سراغ حاجی بروند موتوری فرار می کند.

(روز سه شنبه طاقت نیاوردم و برای تحقیقات محلی به آنجا رفتم و اطلاعات دقیقی به همراه یکی از همکاران برای ارائه به مسئولین سازمان و ناجا تهیه کردیم تا انشالله کمکی به دستگیری موتور سوار احتمالا سارق باشد)

من می دانستم که حاج حسین از رزمندگان دوران دفاع مقدس است اما شیمیایی بودنش را خبر نداشتم.

از دکتر جعفری (رئیس محترم مرکز بسیج سازمان ) خواستم کمی از حاجی بیشتر برایم بگوید چرا که ایشان از سال 1360 رفیق شفیق حاجی بود و سری از هم سوا داشتند .

آهی کشید و گفت : آقای زاده حسین، همه ی عمرش وقف اسلام بود.

آیا شنیدن این جمله از زبان یکی از مدیران نخبه و متقی نظام، به معنای عاقبت بخیری نیست؟

خوشا به سعادت این فرزند خراسان.

خوشا به حال او که سلطانی از سلاطین جانباز خراسان بود و تا آخرین لحظه ی عمر از امتحان خود سربلند بیرون آمد.

او رفت تا نمایشی در خصوص فاطمه ی زهرا(س) را ببیند اما اکنون روح بلندش میهمان اهل بیت علیهم السلام است.

حاج حسین عزیز،

گوارایت باید زیارت روی زیبای امیرالمومنین(ع)

سلام ما را به شهدایمان برسان.

سلام ما را به امام راحل مان برسان.

حاج حسین عزیز،

شما را به قداست ریه هایت قسم که ما را دعا کن تا عاقبت بخیر شویم.

 

 

خوشا آنان که با عزت ز گیتی

بساط خویش برچیدندو رفتند

زکالاهای این آشفته بازار

محبت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که در میزان وجدان

حساب خویش سنجیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل

حقیقت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که بر این صحنه ی خاک

چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

خوشا آنان که با اخلاص و ایمان

حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنان که پا در وادی حق

نهادند و نلغزیدند و رفتند

 

پی نوشت1) : امروز در مقابل مسجد بلال و در پایان مراسم تشییع جنازه ی مرحوم زاده حسین بناگاه یادم آمد ایم جمله ی ایشان در همان نشست 40 دقیقه ای روز دوشنبه :

مهم نیست طول عمر انسان زیاد باشد مهم پهنای باند عمر است که باید زیاد باشد

صدور این جمله ی مشهور از زبان کسی که کمتر از چند ساعت با مرگ فاصله دارد بی معنا نیست.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢۸ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()