می دانم که چارکنج شهر، دستتان به سبزی خوردنی می رسد.

اما امروز سه شنبه (21 خرداد) را اگر می توانید برای خرید کمی ترتول به باغ گودول بروید.

امروز ترتول های باغ گودول عطر خون می دهد.

امروز هم چونان 60 سال گذشته، حج سلطونعلی زیر برق آفتاب نشسته و ترتول ها را برای سفره هایمان آماده کرده است ، هرچند ترتول های سنجر را به یاد و نام ترتول های خود باغ گودول در میعادگاه 300 ساله ی سبزیِ سفره هایمان، کته کته به دستتان خواهد داد.

یادتان باشد،

ترتول ها را که از دست حجی گرفتید آنها را خوب ببویید.

متوجه خواهید شد که خبری از عطر ریحون و نعنا نیست .

امروز سبزی های حج سلطانعلی ملائکه زاده حتماً عطر خون دارد.

21 خردادماه هر سال این بوی دستان حاجی است که سبزی ها را معطر به عطر خون می کند.

یادتان باشد،

آنوقتی که دستش را می بوسید از همان دست ها بپرسید که بوی خون 29 ساله چگونه هنوز بر دستانش باقی است.

خیالتان تخت،

برای حاج سلطانعلی، مشتری ها همه یکسانند و به همه ترتول خوب می دهد.

می دانید چرا؟

آخر او همه را نه «به» یک چشم که «با» یک چشم می نگرد.

اما همین یک چشم او  از هردو چشم خیلی ها بیناترست.

کجا بودم؟

آها!!

از بوی خون ترتول های حجی می گفتم که از دستان او بوی گرفته است.

من در طول سال بوی خون را از این دست ها بارها حس کرده ام اما 21 خرداد هنگامه دیگری است..

حقیقت این است که هر سال در چنین روزی، ترتول های خونی حاجی یادآور خون سه فرشته ای است که در یک لحظه سه سوراخ بر جگر پدر و مادر خود گذاشتند و پرکشیدند.

شما دوستانی که فرزندان و دلبندانی دارید.

هیچ شده خاری به گوشه ی دست طفلتان بنشیند؟

هیچ شده طفلتان به هنگام بازی و راه رفتن به زمین بخورد و زانوانش خراشیده شود؟

هیچ شده جگر گوشه تان از روی دوچرخه ی کوچک خود و یا هنگام بازی فوتبال سقوط کرده و قطره ای خون از کنج کُلمَکش جاری شود؟

می دانم که می دانید چه می گویم!

شهادت سه فرزند 6 تا 16 ساله در یک لحظه و یک غروب خونین چیزی نیست که من و شما بتوانیم به درستی درکش کنیم.

امروز دستان حاجی بوی خون شهید دارد.

به حاجی زنگ زدم تا یکبار دیگر 29 نهمین سال شهادت سه گل ریحانش را تسلیت بگویم.

صدایش همچنان سوخته و استوار می نمود.

- حاجی، هنگام اصابت موشک کجا بودی؟

- باغ بودم..مثل همین حالا که تماس گرفته ای و باغ هستم.

- زمان دقیق اصابت موشک یادت هست.

- بین ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر بود.

- خودت را چگونه رساندی خیمه گاه.

(مکثی می کند...حس می کنم یاد خیمه گاه حسین(ع) افتاده است که چگونه در عصر عاشورا به آتشش کشیدند)

- ...

- از بچه ها بگو حاجی..از سنشان.

- فرزانه 16 ساله بود...منصوره 6 سال داشت...حسن 8 ساله بود و غلامرضا حدود 18 سال.

- همسرتان در خانه بود؟

- نه! برای خرید بیرون رفته بود.

- بچه ها در چه وضعیتی بودند؟

- حسن به همراه دوستان همسن و سالش جلوی خانه و در زیر دیوار همسایه در حال بازی بودند که دیوار بر سرشان خراب می شود وزیر آوار می مانند.

فرزانه در حال رسیدگی به خواهر شش ساله اش منصوره بود و غلامرضا نیز در یکی از اتاق ها در حال استراحت.

- غلامرضا چه شد؟

- او را به موقع از زیر آوار نجات دادند. اکنون کارمند اداره دارایی است.

- بچه ها را کجا دفن کردید؟

(بعض می کند اما محکم ادامه می دهد)

- شهید آباد. کنار هم گذاشتمان.

- حاجی جان امروز تا کی باغ هستی؟

- رولَه مو تا شو ویستَم خدمتت. ( دلبندم، من تا آخر وقت امروز در خدمت شما هستم).

- زنده بویی حجی..خدمتگزاریم.

(بقیه ی مکالمه بماند.)

از حاجی خداحافظی کردم.

 در حالیکه عطر خون را از این سوی خط تلفن بر دستانش استشمام کردم.

امروز ترتول های حج سلطونعلی عطر خون دارد.

ما هر سال محرم، خیمه گاه کرنوسیون را به آتش می کشیم اما آتشی که 21 خرداد سال 1363 به خیمه گاه دزفول افتاد تا ابد در دلهایمان گُر می زند.

 

 

سلام خدا بر شهیدان به خون خفته ی دزفول قهرمان باد

 

پی نوشت 1 ) شماره موبایل حاج سلطانعلی برای کسانی که از راه دور دلشان می خواهد تسلیتی به این سلطانِ صاحبقرآن بگویند  09386282410

پی نوشت 2 ) تشکر می کنم از مهندس چرخابی عزیز که 21 خرداد و واقعه جانسوز موشکباران آن را یادآور شدند.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢۱ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()