بنظرم می رسد در روزگار امروزِ ما، شعر دسفیلی (آن گونه که مرحوم ناهیدی می سرود)،گوهری گمشده است.

من شاعر نیستم اما دوست و آشنای شاعر هم کم ندارم.

با فضای شعر هم نا آشنا نیستم.

معتقدم که سال هاست که در شعر ایران اتفاق جدیدی نیفتاده است.

اتفاق! که می گویم منظور صَنعت شعری جدید است که گوشِ روح ما ایرانیان را با صُنعت خود تحت تأثیر قرار دهد.

این مشکل در فضای شعر فولکلور خود را بیشتر می نمایاند.

بنده (فارغ از درست و غلط آن) اینطور حس می کنم که اگر شعر کهن و ملی ایران تاحد زیادی مرهون جوشش درونی شاعر است شعر فولکور تماماً جوشش است.

(هرچند که در شعر ملی، شاعرانی هستند که نیاز به جوشش ندارند بلکه با اندکی کوشش چنان ابیاتی از خود بروز می دهند که گویی از آسمان به زمین باریده است)

باور کنید می دانم چه می گویم اما توضیحش برایم سخت و صعب می نماید.

به هر روی..

شعر دسفیلی نیز یکی از زیباترین و اتفاقاً آهنگین ترین اشعار فولکلوریک ایران زمین است.

و این نیست مگر بخاطر مانور و دامنه ی بالای این گویش.

گویش دسفیلی (بخوانید زبانِ دسفیلی) دِچ (dech) است از واژگانی که دیگر زبانها و گویش های کشور برای جایگزینَش می بایست جملات و عبارات مطول بیان کنند.

مثال :

زمین های کشاورزی آبی را متصور باشید که سطحی تراز ندارند و پس از آنکه زمین فلانی از آبیاری سیراب شد الباقی آب از انتهای آن زمین به زمین بَهمانی سرازیر می شود.

حال حدس بزنید که به آب اضافی خارج شده از انتهای زمین فلانی که به ابتدای زمین بهمانی می رود چه می گویند؟

در یک کلمه!

پالشت (بر وزن بالشت).

پالشتِ فلانی می رود برای بهمانی.

مانور و قدرت در گویش را می بینید؟

از این دست شاهکارهای فاخر در گویش دسفیلی بسیار است.

فرهنگستان زبان فارسی(بخوانید پارسی) در وبسایت خود از عموم مردم ایران دعوت نموده تا اطلاعات میدانی گویش محلی خود را کلاسه کرده به ایشان گزارش دهند.

پیشنهاد می کنم دوستان همشهری بیکار ننشینند و چنین واژگانی را به فرهنگستان زبان گزارش دهند تا شاید برای کاربرد ملی در دستور کار قرار گیرند. این بهتر از آن است که عده ای در فرهنگستان کلی فکر کنند و از خود واژه صادر کنند.

مگر سیستانی نبودند که بازی « اِش تی تی » را (دسفیل می گویند اِش تی تی) که آنان کبدی(kabedi) می گویند در سطح ملی نهادینه کردند!

بگذریم..

از شعر دسفیلی می گفتم که هم غنی است و هم بیش از هر گویش دیگری نیاز به جوشش از سینه ی شاعر دارد.

و همین نکته، بر ارزشِ شعر گفتن به زبان دسفیلی می افزاید.

یادمان باشد که شعرِ فردوسی، زبانِ پارسیِ عجم را زنده نگاه داشت.

یادمان باشد که شعر است که ادبیات کلامی یک تمدن را روی پا نگه می دارد.

شاید تاکیدات فراوان مقام معظم رهبری(مدظله) بر شعر و شاعری در همین راستا باشد.

بنابراین : ما به تولید ناهیدی های بعدی نیاز بسیار داریم.

یادم هست در سال 87 در همایشی در نارمک تهران دعوت بودیم آقای دوایی فر(شهردار محترم دسفیل) پس از ایراد سخنانش، شعری دسفیلی را که خودش سروده بود برایمان خواند.

شعری که زبان حال شهر دسفیل بود خطاب به فرزندانش.

باور کنید سخت گریستم در آن لحظات و درود فرستادم به روان آقای دوایی فر و البته شگفت زده و خوشحال هم شدم که یکی از مدیران شهرمان چنین طبع لطیفی دارد.

چه می خواهم بگویم :

جناب آقای تاج،

دبیر محترم شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول

جناب آقای مهدویان پور

مدیر محترم مرکز آفرینش های هنری شهرستان دزفول

با عنایت به مُطول گویی های بالا، خواهشمند است به هر نحو که صلاح می دانید برای پروبال گرفتن شعر دسفیلی اقدامات مردمی لازم را انجام دهید. شعر دسفیلی که از آهنگین ترین و ماندگار ترین اشعار فولکلوریک کشور است چیزی نیست که تنها نزد شعرا و اهل ادبیات باشد بلکه بر دل و زبان بسیاری از مردم کوچه و بازار شهرمان جاری است.

بیایید انجمن شعر محلی دسفیل (اگر وجود ندارد) را ایجاد کنید.

بیایید برای جمع آوری این اشعار کاری کنید.

بیایید برای شناسایی استعدادهای گمنام در این زمینه گامی موثر بردارید.

بیایید جشنواره های شعر مردمیِ هدفمند و هوشمند را طراحی و اجرا نمایید.

خروجی محتوایی این جشنواره ها را کلاسه و چاپ کنید.

شما بهتر از حقیر آگاهید که:

زیر پوست این شهر،

مدیران،

کارمندان،

کسبه

و پدربزرگان و مادربزرگانی وجود دارند که در عین گذران زندگی روزمره ی خویش، کلی شعر محلی بلدند، کلی شعر محلی سروده اند. برخی در عین گمنامی حتی برای خود، شأنِ شاعری قائلند و تخلص شعری دارند که از سر تواضع خود را عَرضه نمی کنند. این شأن شغلی شما عزیزان است که ایجاب می کند تا به سراغشان بروید.

محمدعلی دوایی فر تنها یکی از این بزرگواران است.

جناب آقای تاج،

جناب آقای مهدویان پور،

در این شهر کسی زندگی می کند به نام مهندس مه لقا، وی کارشناسی خبره در امور توسعه باغبانی باغات دزفول است.

این شخص طبعی بسیار بلند،

خُلقی خوش،

و روحی لطیف دارد.

چهره ی آفتاب سوخته ی این مردِ ادیب، که نُمودی از فعالیت های کارشناسی امور باغداری و باغات شهرستان است ممکن است در نگاه اول برای بیننده قابل باور ننماید که دستی هم بر شعر دارد.(که البته این مشکل در نگرش ماست که شاعر جماعت را لزوما تَرکه و ظریف و نازک بدن و نازک صدا می شناسیم که پشت تریبونی قرار گرفته و آنکارد شده شعرش را بگوید....با احترام تام به تمام شاعران محترم کشور).

مهندس مه لقا از بچه های مسجد نوستالژیک ملاحاجی دسفیل است.

او هر آنچه از تجارب چند دهساله دارد را بیدریغ ومخلصانه در اختیار علاقمندانِ به کشت و زرع و درختکاری قرار می دهد.

بارها وقتی در مُجالستش بوده ام دیده ام که جوانی به ایشان مراجعه و راجع به زرد شدن بخشی از گلدانهایش، یا درختش پرسش می کند و این مرد عاشقانه و دقیق و عمیق چونان یک پزشک تمامی مسئله را برای آن فرد حلاجی می کند.

به اصل مطلب بازگردیم..

مهندس مه لقا ابیات شعری بسیاری در غزل و .. سرایش نموده.

آری، این همشهری فهیم، فقط مشغول مدیریت و راهبری کشت درختان سرسبز دسفیل نیست بلکه نهالستانی از اشعار زیبا را نیز با دست و زبان خویش کاشته است.

چند مرتبه از محضر استاد مه لقا خواسته ام برای چاپ آثارش اقدامی کند که توفیقی تاکنون نداشته ام.

نیمه ی شعبانی که گذشت پیامکی از سوی ایشان دریافت کردم بدین مضمون :

 

مَخُم جوروف کنم در خونمونَ

رَشوبارون کنم سر کیچَ مونَ

میا یارُم که لِف رنگین کمونَ

میاره پِ خودش هَف آسُمونَ

(شاکر)

 

و این شیرین ترین و بهجت بخش ترین پیامکی بود که به مناسبت ولادت نور دوعالم دریاف کردم.

جالب اینکه همین پیامک را از دوستان همشهری دیگری نیز دریافت کردم اما بدون ذکر تخلص «شاکر» که تخلص شعری جناب مه لقاست.

اما دریافت شعر آقای مه لقا از سوی دیگران بیشتر خوشحالم کرد چرا که نشان از استقبال و علاقمندی مردم به فرهنگ بومی شهرشان را نشان می داد. ضمن اینکه جذابیت و قدرت این دوبیتی ساده و دلنشین موجب شده بود که دوستان آن را دست به دست بگردانند.

چند روز پیش نیز به دیدار مهندس رفتم و زیارتش کردم.

داستان دست به دست شدن پیامکش را گفتم.

خوشحال شد که این دوبیتی مطلوب دوستان قرار گرفته است.

گفتم به ایشان که در دیسون خواهم نوشت این موضوع را.

تشکر کرد و چیزی نگفت.

من هم تا پیش از آن در خصوص دیسون چیزی به ایشان نگفته بودم.

دیشب تماس گرفت،

ظاهراً فضای دیسون به نور چشمانش منور شده بود.

آقای مه لقا دیسون را شرمنده کرده و مورد تفقد قرار داده بود.

این دوبیتی دیشب متولد شده و پس از این پسُت، در پیشانی دیسون نصب خواهد شد :

 

بیو یَکتَ تو سیل کن سایت دیسون

که بیسَ لَم بِ لُو  اَ دیکِ داسون

میا بو عطر دسفیل اَی گلسون

تو نَم بات عضو ای مکتب هم ایسون

 

جناب آقای مهندس مه لقا،

براستی این دوبیتی ارزشمندترین مدالیست که در تاریخ چهارساله ی دیسون به گردن این وبلاگ محقر آویخته شده.

از شما سپاسگزارم و در هفته های آینده این هدیه ی زیبا را با خبری خوش به شما و تمامی شهروندان عزیز جبران خواهم کرد.

برادر کوچکتان : مهران موزون

 

اشعار نغز دیگری از مهندس غلامرضا مه لقا :

دُما بارِ گناه تا کِ ب زَنی دُو

تیاتَ کِ ب گُشی ترسُم مَنی خُو

پَ تا کی پنبِ غفلت مِ دو گوشِت

ره راس وَندَ تا کی هِیب زَنی کُو

***

قطارِت سَر چِ سِچِّ یَ عزیزُم

سُ تارِت مِ چِ غِنگِ یَ عزیزُم

سَر هر سچَّ و غِنگِ کِ هِسی

ای دنیا مثل وِنگِ یَ عزیزُم

***

ندونُم کی ایطور بیسُم اسیرت

کِ آردُم شِشتی و بیسُم خمیرت

چِنون مِ آتشِ هِجرِت مُ مُندُم

که بیسُم نون سُختِ مِ تَنیرت

***

سرت هی مِ گُلا، یار عزیزُم

تَنِت با بی بلا، یار عزیزُم

اَ اوسونی که پِ تو یار بیسُم

مِسُم بیِس طِلا، یار عزیزُم

 

 پی نوشت1 : محمد کوره پز مطلب با درج مطلب زیبایی در تنیر + به استقبال این مطلب رفته است.

 

 کلمه ها و ترکیب های تازه :

دِچ (dech) : لبریز

لَم بِ لُو (lam be low) : لَبالَب

لِف(lef) : مانند، شبیه

رَشُو(rasho) : آب پاشی

کیچَ(kicha) : کوچه

مَخُم(makhom) : می خواهم

جُوروف(joroof) : جارو

سِیل (sel): تماشا

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٢ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()