حرف اول

گاهی به این می اندیشم که هرچه از سالهای جنگ دور می شویم بچه های شهدا بزرگتر , همسران و مادران و پدرانشان پیرتر می شوند.

ما عادت کرده ایم که فرزندشهید را در قنداقه و یا کودک و نوجوان ببینیم.

همسر شهید را خانمی جوان، بین 25 تا 35 سال.

مادر شهید را در سنین آغازین دهه پنجم و یا ششم عمر.

و پدر شهید را مردی بین پنجاه تا شصت سال.

اما اکنون سالیانی است که با پدیده «نوه های شهدا» روبروییم.

نوه ی شهید صفویان.

نوه ی شهید آهوزاده.

آری، آرام آرام باید عادت کنیم که مادران و پدران شهدای دفاع مقدس غالباً  آفتاب لب بومند.

همسرانشان روزگار مادربزرگی را تجربه می کنند و فرزندانشان نیز فصل پدر و مادر بودن را.

دقت کنید دوستان : عرض کردم «غالب» اینچنین است.

وگرنه شهدای ناجا و ترورهای منافقین و ... که در سالهای اخیر همچنان ادامه دارد همان قضایای سنین جوانی خانواده های شهدای دفاع مقدس را تکرار می کند.

برگردیم به بحث فضای غالب در این خصوص.

مرگ عزیزان (به هر شکلی که باشد) یک ضایعه است. یک خسران است. فلذا پیش از آنکه نظرم را راجع به پیرشدن و کمرنگ شدن حضور خانواده ی شهدا از سطح جامعه بگویم اعتراف میکنم که تلخی از دست دادن نیروی انسانی کشور در 8 سال جنگ تحمیلی انکار ناپذیر است،

اما آیا برکات خون جوانان وطن را نیز می توان منکر بود؟

جمله ی معروف «خانواده ی شهدا چشم و چراغ ملت ایران هستند» را شنیده اید؟

می خواهم بگویم :

50 سال دیگر که خانواده ی شهدایی در این کشور نباشد (یا کمیاب باشد) احساس خوبی دارید یا بد؟ شاید بگویید خود ما هم آن موقع نیستیم که بخواهیم غصه ی نبود خانواده ی شهدا در جامعه را بخوریم.

یادتان باشد منظور از این بحث این نیست که همچنان خواهان از دست دادن عزیزان مان هستیم.

بلکه لطف و برکت حضور خانواده ی شهدا در کشور مدنظر است.

دونسل بعد که اثری از خانواده ی کنونی شهید خشت چین نباشد آیا نسلهای بعدی این خانواده ی محترم (که هنوز متولد نشده اند) رنگ و بو و عطر پراکنی خانواده ی شهید بودن را در جامعه دارند؟

اکنون دخترم «مطهره ی سوداگر» چون خورشید در میان جمع می درخشد و یاد حاج احمد را با خود دارد اما آیا نوه ی مطهره نیز در 50 سال آینده رنگ و بوی آن دلاور را دارد؟

 

گمان نمی کنم.

القصه..

رنگ باختن فرهنگ حضور خانواده ی شهدا (باگذر زمان) نکته ای است که گاهی غمگینم می کند.

حرف دوم

مهران موحدفر پُستی نوشته است در خصوص رمز و راز شهادت برخی بچه های جنگ در دهه ی پنجم عمرشان + (نکته ای که علی شمعخانی مطرح کرده است)

با خواندن این مطلب ذهنم به این نکته معطوف شد که :

آیا ممکن است به خواست خدا برخی شهدایمان زنده بمانند تا دوسه دهه پس از جنگ نیز درخت حضور خانواده ی شهدای «جوان» را آبیاری شود؟

شهید صفویان در آن سالها فرزندی به جای گذاشت تا امروز برومند و رشید در میان ماباشد اما شهید مقامیان پور باقی ماند تا 15 سال پس از جنگ نهال محمدعطا را غرس کند و اکنون با رفتن خویش محمدعطای دهساله را برایمان به ارث بگذارد.

شهید سوداگر زنده ماند تا مطهره ی نوجوان را برایمان به میراث بگذارد.

عرض من تمام شد دوستان،

اما میخواهم دلیل قرمز کردن خط بالای عکس محمدعطا را برایتان شرح دهم.

درحال نوشتن پُست بودم و رسیدم به «شهید صفویان در آن سالها....تااا..اما شهید مقامیان پور»

نیاز شد تا سن محمدعطا را بدانم.

با محمد مجیدی راد تماس گرفتم تا پرسش کنم.

و او ضمن جواب بنده، شرح تشییع جنازه ی باشکوه شهید مقامیان پور در دزفول را نیز برایم داد و انتهای صحبتش به عنوان یک شگفتی گفت : مهران باورت می شود؟ نصیب شهیدمقامیان پور شد که ناخودآگاه کنار فرمانده اش «سیدجمشید» آرام گرفت و این برای همه تعجب آور بود.

محمد در حال شرح این اتفاق عجیب بود و من از این سوی تلفن به مانیتور و خط آخر نوشته ام می نگریستم که بدون هیچ اراده ای و کاملا اتفاقی در یک خط سیدجمشید و مقامیان پور را کنار هم آورده ام.

پس از تماس با مجیدی راد، به حاج مصطفی آهوزاده زنگ زدم و ضمن گرفتن تصویر محمدعطای عزیز، موضوع «کنار هم آمدن نام شهید صفویان و شهید مقامیان پور در دیسون» و «کنار هم آرمیدن سیدوحاج ابراهیم» را گفتم.

حاجی گفت : حالا که اینطور شد پیامکی را که برای علی موجودی فرستادم برای شما نیز ارسال می کنم.

و حاجی نوشت :

همیشه اینطور نیست که اگر دیر آمدی پایین مجلس جایت باشد

گاهی دیر می آیی اما کنار فرمانده جای می گیری.

 

تصویر شهید مقامیان پور

 

خاطره ای از مهندس امیرنیکوروش :

سال 77 یا 78  که به خاطر پی گیری بیماری نهفته ای که تازه بعد از 11 سال سر بر آورده بود از طرف شرکت مأمور به دفتر تهران شد و  رفت تهران و در اداره جهاد خودکفایی دفتر تهران مشغول شد - چند وقت بعدش برای یک ماموریت آموزشی رفتم تهران - محل اسکان ما مهمانسرای شرکت نورد و در طبقه بالایی دفتر شرکت در تهران بود - مهندس را صبح همانروز در راهروی ورودی شرکت دیدم - اصرار فراوان کرد که حتماً شب بروم منزلشان - البته اصرار زیاد ایشان را نتوانستم تحمل کنم و تسلیم شدم ! غروب آمد دنبال ما و با هم رفتیم منزلشان . خیابان آزادی - ابتدای خیابانی به سمت جنوب که نامش را هیچوقت نپرسیدم چون اصلا وارد آن خیابان نمیشدیم و در اصل نبش خیابان آزادی بود . چند برج مسکونی به نام خضراء ( البته هنوز جنبش سبز راه نیافتاده بود !!! ) از پیگیری بیماری ایشان پرسیدم - گفتند که هنوز مشخص نشده و پزشکان دارند به صورت تخصصی موضوع را بررسی میکنند ولی بحمدالله مشکل حادی ندارم. تا فبل ازاینکه به حج تمتع مشرف شدندهنوزهمانجا بودند ولی الان که اسم آن خیابان را از کامنت حاج مصطفی خواندم- یادآن خاطره افتادم که چرا هیچوقت اسم آن خیابان را نپرسیدم-خیابان شهیدان!!!

پی نوشت : آقای جمال زاده(از بچه های هیئت دزفولی های مقیم مرکز) اطلاعیه ای ارسال کرده که می خوانید :

باسلام واحترام به اطلاع عموم همشهریان محترم می رساند مراسم گرامیداشت و ترحیم جانباز شهید حاج ابراهیم مقامیان پور روز جمعه۱۹مهر ۱۳۹۲ درحسینیه حضرت ابوالفضل در خیابان آزادی روبروی دانشگاه صنعتی شریف وایستگاه مترو حبیب اله خیابان شهیدان از ساعت ۱۵تا۱۶۳۰ از طرف خانواده شهید و هیئت محبان حضرت ولیعصر(عج)-دزفولی های مقیم مرکز برگزار می شود.شهید حاج ابراهیم از اعضا فعال هیئت و تامین نذورات بودند



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()