(( عکس تزئینی است ))

 

تریپ چادرش خیلی ساده بود ، دوسوی پایین چادر را با یک دست مچاله کرده و روی اِشکم نحیفش نگه می داشت. این سبک چادر زدنش را حدود سی سال شاهد بودم.گیسوهای بلند و  سپیدش چونان عروسک های کوچولو از کنار گوشهایش بافته و آویخته بود . صورت پر از چین و چروک و کوچک ، لبان درشت و دهانی بزرگ که تناسبی با طول و عرض صورتش نداشت. چشمانی ریز و گودافتاده که به سختی پیدا بود.
با شروع جنگ ، کمتر در محل بودم و به ندرت می دیدمش . هر از گاهی که عبورش از کوچه های محل و یا صدای دورگه اش در جلوی خانه اش توجهم را جلب می کرد از خود می پرسیدم : این مش «ری به خیر» چند سال دارد که از زمان بچگی ام گیسوان آویخته اش را سپید می بینم.
و

در آخرین سال عمرش بود که پاسخ این پرسش را تا حدودی دریافتم. مش ری بخیر نزدیک به هفتاد و اندی سال از من بیشتر سن داشت و طبیعی بود که از عهد کودکی ، او را دالویی سپید موی ببینم.
روزگاری غریب داشت.
تمام عمر صدساله این زن به زحمت و دربدری و دویدن به دنبال نان گذشت. کمترین کارش خوانچه کشی برای عروسی ها بود ، ضمن آنکه در مراسم عروسی و عزا ، هر کار یدی که می توانست می کرد تا لقمه ای نان برای اهل خانه اش ببرد. خدا می داند در عالم بچگی وقتی در جشن و شادی عروسی های در حال گذر از کوچه ها ( هنوز رسم عروس کشون با خودرو خیلی باب نبود) مش ری بخیر را با جثه نحیفش می دیدم که به قول کشتی گیران در رده "پَر وزن" هم به حساب نمی آمد و خوانچه های ورشوی به آن سنگینی را با تمام محتویاتش روی سر گرفته و جماعت اهل عروسی بی توجه به دست و پای لرزان پیرزنِ در زیر وزن خوانچه ، در حال رقص و کل(kel) و خواندن و چنگه زدن بودند.
همین حالا که آن صحنه های رقت بار زن بینوا را به یاد می آورم قلبم به درد می آید.
حضور در عروسی ها و کارگری کردن و فحش و متلک شنیدن از مردان اهل عروسی مش ری بخیر را تا حد زیادی بی پروا کرده بود و بعضی عصرها که جلوی خانه می نشست جوانان بی ریای!! محل دورش جمع شده و سرصحبت را با او باز می کردند ، او نیز علیرغم سن و سال نزدیک به هشتاد سالش ، به راحتی با آنان گرم می گرفت و از قدیما می گفت.
شاید او تنها پیرزن دزفول بود که در زمان خودش می توانست با قشرهای مختلف سنی ارتباط کلامی برقرار کند.
بنده ی خدا در یکی دو دهه آخر عمر ، به شدت به بوق اتومبیل ها حساس شده بود و یکبار که ناخودآگاه سر راه یک کاروان عروسی در کوچه مسجد لب خندق قرار گرفته بود ، با صدای بوبوق بوقِ کاروان ماشین عروس آشفته شده و داد می زد :


مَزَن....دِ مَزَن...... ترسی نرووِن توو؟؟؟ ( بوق نزنید.....بوق نزنید...می ترسید پای عروس و داماد به اتاق حجله نرسد؟؟)


احمد از بین تمام بچه های محل ، با مش ری بخیر اُخت تر بود و دست برقضا توانایی اَش در تقلید صدای دورگه و لرزان مش ری بخیر حرف نداشت.
روزی به او گفته بود که :
مش ری بخیر ، زمون شُمون هم کووَکون به اُفتیدن دُما دخترون؟ ( مشهدی رو بخیر ، آیا زمان نوجوانی و جوانی شما نیز باب بود که پسرها در کوچه و گذر مزاحم دختران بشوند؟)
مش ری بخیر گفته بود :
نه وَلله ، اما مو خُدُم یه روز اومم خونه مارُم گف دا! ری بخیر اومِنه سیت ( نه والا ، ولی من خودم یه روز اومدم خونه مادرم گفت روبخیر مادر! اومدن واست خواستگاری)


گفتُمش : ایسون چه واکُنُم؟ ( به او گفتم : حالا من باید چیکار کنم؟)


گُف : دا صُبا سحر مَسقِنَنَه بَر رو دَردَراقا پُرش کن.( گفت : مادرجان فردا صبح مَسقَنَه رو بردار برو کنار رودخانه تو ساحل دردراقا پرش کن آب بیار)


مو دونسُم که کووَک مخو آیه "سَراُو" بینَم. (من پی بردم که خواستگار قرار است بیاید کنار رودخانه و مرا از دور تماشا کند)


صُبا ورسیدُم اِسپی گُلگی (spe - golgi) کُردُم ، جومه گل باقلیمَ پوشیدُم مسقننه بُردُم کنار اُو وَر دردراقا.
( فردا پاشدم سرخاب سفیداب زدم و پیراهن گل باقالی مو پوشیدم ، مسقنه رو بردم کنار رودخونه نزدیک ساحل دردراقا)


مسقننه پر کُردم دیدُم کووُک نَ اومه. پَتیش کُردم اَندو پرش کُردم هم دیدُم نه اومه.خلاصه هی پرش کردم هی پتیش کردم نه اومه.
( مسقنه را پر آب کردم ولی پسرک خواستگار نیامد. خالی اش کردم و دوباره پرش کردم نیامد.خلاصه هی پرش کردم هی خالی اش کردم نیامد.)


اومم خونه ، مارم گف : هان دا !! دیدت؟ ( آمدم خانه مادرم گفت : چی شد مادر! تو رو دید؟)


گفتُم : نه دا ! قَپی مسقننه پُر پَتی کُردُم نه اومه. ( گفتم : نه مادر! مسقنه رو خیلی پر و خالی کردم ولی پیداش نشد)


مارم گف : بله بَقَمی! اومَسَه اَو دیر دیدته رفته. نَپِسَندیدِته!
(مادرم گفت : چرا خاک برسر! اومده و دورادور تو را دیده و رفته. پسندت نکرده!)


گفتمش : قبر بووش ، ...(صدای سوت سانسور دیسون)
( به مادرم گفتم : قبر پدرش ، ....(صدای سوت سانسور دیسون) )

 

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت 1 )

مسقنه (mas-ghena) : ظرفی مسی و مخروطی شکل با گردن باریک. ظرفیت مسقنه حدودا 8 لیتر است و سابقا برای انتقال آب به مقدار محدود در خانه استفاده می شد. امروزه کسانی که به شکل سنتی در دزفول عرقیات گیاهی می گیرند ، مسقنه را زیر چکه ی عرق تولید شده قرار می دهند و به نوعی حجم مشخص مسقنه  ملاک تولید و فروش عرقجات است (البته همه گیر نیست ولی رایج است)


پی نوشت 2)

بقم (bagham) : زادگاه درخت بقم امریکای مرکزی است که توسط کاشفان اسپانیایی به آسیا ، اروپا و افریقا آورده شده. درخت بقم تا 15 متر ارتفاع یافته و برگهای قاشقی شکل و گلهای زرد و معطری دارد. چوب درخت بقم معدن رنگزایی است و غالب ترین و اصلی ترین رنگی که از چوبهای خرد شده ی بقم به دست می آید رنگ سیاه است که رایج ترین رنگ تولیدی چوب بقم است. اما حقیقت آنست که رنگهای بنفش و آبی پررنگ و ترکیبات این رنگها با افزودن مواد دیگر از چوب بقم قابل تولید است.نهایتا رنگ مشکی تولیدی از درخت سرسبز بقم را "بقم" گویند.

دزفولی ها نفرین هایی رایج داشتند (که هنوز هم رواج نسبی دارد) به این عبارات :

سیه به سر : سیاه بر سرت باد(استعاره از آنکه : عزادار شوی)

"بقمی" یا "بقم به سر" یا " یه بقمی زَنات" : که همگی کنایه از آنست که عزادار شوی و لباسهایت همچون رنگ بقم باد  .

 پی نوشت 3 )

اس پی گلگی (spe- golgi) : سفیداب و گلگون(سرخاب)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٤ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()