پست مش ربخیر 2 باز هم ماند...

دیشب از دزفول به تهران رسیدم و خرد و خاکشیر از آنهمه رانندگی به خواب رفتم. صبح به جام جم آمدم و مشغول کارم شدم. ساعت 12:30 یکی از بچه های آذری زبان دعوت کرد که ناهار را با او در رستوران مدیران (من مدیر نیستم) بخورم. گفتم بد نیست با او بروم و سر راه نیز درخواست آفیش خودرویم را تسلیم حراست سازمان کنم.

رفتیم؛

ناهار خوردیم و برگشتن جلوی ساختمان حراست او را منتظر گذاشتم و به سمت ساختمان براه افتادم. پایم را روی پله ی اول که قرار دادم خشکم زد. باورم نمی شد ، عکس عباس بود و تاج گلی دورش!!

شوکه شدم ، از مامور جلوی در پرسیدم این عکس مهندس اسدی نیست؟

- چرا !

- کی؟؟ چطور؟

- چهار شنبه ...( گیت الکرونیکی را برایم باز کرد).

زانوانم سست شد و همانجا همچون کفتر بال شکسته زمینگیر شدم.

گریه ام نمی آمد اما نفسم تنگ شد و به شماره افتاد. برخاستم و نامه را به اتاق مربوطه بردم. یکی از بچه های حراست که در همایشی مربوط به بحث "مدیریت بحران" مرا دیده بود و می شناخت زیر بغلم را گرفت و حالم را جویا شد.

- عباس کی شهید شده؟؟

- می شناختینش؟

- رفیقم بود.

- تسلیت میگم ، چهارشنبه.

به سختی خودم را کنترل می کردم.

نامه را دادم و خارج شدم.

مجددا به درب خروجی و کنار عکس عباس رسیدم. روی پله ها نشستم و بغضم ترکید. های های زار می زدم و غمم نبود که محوطه سازمان است و ممکن است کسی سر برسد.

برخاستم و به سمت رفیق منتظرم برگشتم.

- مهندس گفتی یک دقیقه...الان 10 دقیقه اس اینجام.

- عذر میخوام (عینک دودی را روی چشم هایم گذاشتم تا اشکامو نبینه.)

- صدات چرا اینجوریه؟ حراست بازداشتت کرد؟(شوخی)

***

عباس را از سال 80 می شناختم و حدود شش ماه در مقطعی خاص با وی همکار بودم. خنده از لبان این انسان بریده نمی شد. سراپا اخلاص بود. شاید نزدیک به چهارسال پیش به دلیل سنگینی وظایفش به واحد فنی حراست سازمان منتقل شد. (خبر 15 سال سابقه کار در حراست اشتباهه عباس قبل از حراست ، مهندس فنی فرستنده های FM تهران بود) فوق لیسانسش را نیز گرفته بود و کارمندی بود نجیب و باصفا.

چه افتخاری از این بالاتر برای عباس جانباز جام جم که مصادف با ایام ولادت عباس جانباز کربلا به دیار باقی پر کشید.

اکنون که انگشت بر کیبورد می گذارم و دیسون را می نگارم مانیتور را شفاف نمی بینم.

وای از این دنیا....وای!!         کلیک کنید

خدا می داند نای نوشتن برایم نمانده است. فقط خواستم با حال نزاری که اکنون دارم  غمم را در دیسون با شما قسمت کنم.

تمنای عاجزانه : کسی کامنت تسلیت نگذارد بلکه اگر تمایل داشتید به این سوال جواب دهید :

آنها که یک به یک پر میکشند و می روند و به وصال معشوق می رسند .....

ما بال شکستگانِ نفس اماره چه کنیم؟



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٩ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()