امید داشتم که مش ریبخیر بابت تجارب چند دهساله اش در شغل خوانچه کشی عروسی های دزفول قدیم ، حرفهای شنیدنی در برابر دوربین بزند. امیدوار بودم که مرا بیاد بیاورد.
او یکی از زنان همسایه بود که همیشه ی خدا بدون در زدن ، از چهارطاقی درب همیشه باز و چوبی خانه ی ما وارد می شد و با دادن سلامی بلندبالا به اهالی خانه ، بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ باشد به اتاقی که عمه ی پیرم در آن ساکن بود می رفت.
حال مقابل درب خانه اش بودم ، همان خانه ای که سالهای سال دربی محقر با روکش فلز گالوانیزه داشت و اکنون مبدل به دربی آهنی با  ضدزنگ گشته بود. اولین بار بود که می خواستم وارد خانه ی مش ریبخیر شوم. تمام آن سالها یا او را در کوچه ها و مراسم عروسی دیده بودم یا درون خانه ی خودمان و یا پای تنور نان پزی "ماررحمت الله" .
باز هم در زدم اما خبری نبود. دلم نمی خواست دست خالی برگردم ، از بن بست سه متری خانه مش ریبخیر خارج شدم .
 کمی آنطرفتر دکان تعمیرات دوچرخه ای بود که منزل صاحب دکان نیز همانجا کنارش قرار داشت.
چهره اش آشنا می زد اما نامش را بخاطر نداشتم .
او مرا به خوبی شناخت و نه تنها حال پدرم را پرسید بلکه نام کوچک مرا نیز به خوبی بیاد داشت و ....
وقتی متوجه شد به سراغ مش ریبخیر آمده ام متعجب شد و متعجب تر اینکه برای تصویر برداری قصد ورود به خانه پیرزن را داشتم.
تعجب من نیز برانگیخته شد چرا که مرد تعمیرکار از منزلش کلید خانه مش ریبخیر را آورده و در خانه ی پیرزن را گشوده و با صدای بلند و یا الله گویان وارد شده و ورود مرا خبر داد.
تازه متوجه شدم که مرد همسایه نقش یک فرزند دلسوز را برای مش ریبخیر بازی میکرد چرا که زن بیچاره توان شنوایی و حرکتی خوبی نداشت.
مرد ما را با مش ریبخیر تنها گذاشت و رفت.
باورم نمیشد که خانه مش ریبخیر تا بدین حد کوچک و محقر باشد. طول خانه نزدیک به 12 متر و عرض آن کمتر از 2 متر بود.
عکسهای زیر را نگاه کنید :


عکس اول نقشه منطقه باغ گازر تا سردره است.

 

 

عکس دوم ، چهار ساختمان را با رنگهای مختلف مشخص کرده است.


رنگ آبی همان درمانگاه رشیدیان است.
رنگ سبز حسینیه سبط شیخ انصاری است.
و رنگ قرمز را دور خانه پدربزرگم کشیده ام که حدود 400 متر مربع وسعت داشت.(متراژ را گفتم تا بتوانید با مقایسه عکسها ، کوچکی خانه مش ریبخیر را متوجه شوید)
وقتی خواستم دور خانه مش ریبخیر خط بکشم آنقدر ملک پیرزن کوچک بود که امکان اینکار برایم نبود و فقط توانستم یک خط قرمز کوچک (مانند خط فاصله) روی کل خانه اش بکشم ، شما خوانندگان محترم دیسون با مقایسه عکسهای 1 و 2 می توانید حیات خانه مش ریبخیر را در حد یک نقطه سیاه (درست زیر خط قرمز)  ملاحظه نمایید.
(چند روز قبل خبری خواندم در مورد باریکترین خانه جهان ، بی اختیار بیاد خانه مش ریبخیر افتادم)
القصه...
شرح وضعیت دردناک زندگی او و یخچال خاموش و قدیمی اش که نقش یک کمد را برایش داشت ، تنها اتاق نمور و تاریکش که دل رفتن به درونش و دیدن وضعیت اسفناکش را نداشتم ، تنها شیرآبی که درون حیاط سه در یک و نیم متری اش قرار داشت و آفتابی که به زحمت درون حیاط را روشن می کرد.
من به جز دوربین و سه پایه چیز دیگری با خود به همراه نداشتم. از سویی خانه پیرزن سایه و تاریک بود در حالی که من روز روشن به سراغش رفته بودم.
ناچارا او را روی پله های منتهی به پشت بام نشاندم که اشعه های نازک آفتاب برآنها می تابید و چهره پیرزن کمی تا حدی وضوح می گرفت.
جالب آنکه به دلیل باریکی و کوچکی حیاط خانه ، عمق میدانی برای دید دوربین وجود نداشت و من مجبور بودم بدون سه پایه کمرم را به دیوار روبروی پیرزن بچسبانم تا فاصله لنز و چهره او را به حداکثر برسانم (چیزی حدود یک متر و نیم).
در آن لحظه می دانستم که دم غنیمت است و این پیکر فرتوت و پوست واستخوانی عهد قجر که روبرویم قرار دارد معلوم نیست تا سال دیگر زنده بماند یا نه؟ پس باید هرچه می توانستم از چهره و گفتار کسی که احتمال قریب به یقین حتی یک عکس شش در چهار نیز از خود به یادگار ندارد تصویر بردارم.
او فقیر بود ، بی کس بود ، اما در حافظه تاریخی مردم منطقه جزیی از شناسنامه فولکلور تمامی حیدرخانه محسوب می شد. همانند مرحوم سید حسین کلکچی ، مرحوم باباتقی (تقی درویش) ، مرحوم مش دل دل ، مرحوم تقی جواذ ، مرحوم گل طلا و ...

  مش ریبخیر نیز جزو کسانی بود که مردم منطقه بیادش داشته و خواهند داشت ، پس وظیفه داشتم تا صداو چهره اش را برای روزی که هنوز نمی دانم چه وقت است ثبت و ضبط کنم.
همین چند روز پیش نزدیک به 1200 دقیقه از تصاویرم را گشتم و چیزی نزدیک به سه ساعت تمام کندو کاو کردم تا فیلم 5 دقیقه ای مش ریبخیر را پیدا کردم.
روی ال سی دی پخش کردم و از سه فریم آن برای شما عزیزان عکس گرفتم.
نمی دانید وقتی پس از سه سال این تصاویر را نگاه می کردم و سخنان آن مرحوم را گوش می دادم چه حال بدی داشتم از یادآوری آن روز تلخ .
من برای شنیدن سخنان مش ریبخیر در خصوص مراسم عروسی های قدیمی دزفول رفته بودم اما پیرزن 100 ساله چنان می گریست و از بدبختی ها و بی کسی هایش می گفت که من به جز اشک ریختن و گرفتن 5 دقیقه فیلم از ناله هایش کار دیگری نتوانستم بکنم.
میانه گلایه هایش وقتی از او خواستم از عروسی ها بگوید سری به حالت تاسف تکان داد و اظهار شرمندگی کرد که توان درست کردن یک چای برای پذیرایی از ما را ندارد.
مش ریبخیر با همان صدای دورگه و مردانه اش که همچون سنگ های خارای رودخانه ی دز ، سخت و زمخت بود ، لرزان و مرتعش سخن می گفت و مرتب از دست شخص آشنایی (از بردن نامش معذورم) می نالید که دفترچه کمیته امدادش را برده بود و مواجبش را دریافت می کرد اما به پیرزن تحویل نمی داد.
به او گفتم که اگر توان غذا درست کردن ندارد چگونه رفع گرسنگی می کند؟
با گریه دست های لرزانش را به سمت خانه مرد دوچرخه ساز گرفت و گفت :
-    دا بُخدا  این چَلخی کُتی چی میاره دهم بخورم ، یا خودش یا زونه اش
( مادرجان ، بخدا این چرخی یه ذره غذا میاره میده بخورم یا خودش یا خانمش)
و در ادامه پرسشها متوجه شدم که در خانه پیرزن هیچ گاز و شعله ای وجود ندارد و روزی یکبار استاد دوچرخه ساز یک استکان چای برایش می آورد.
او سخن می گفت و من نگاهم به دست هایش بود که ظاهری پوست و استخوانی داشت اما انگشتان صدساله اش و کشیدگی دست ها مردانه اش ، نشان از دههاسال کار و زحمت و مشقت داشت.
با خودم می گفتم : خدایا شکر به کَرَمَت.
 یکی را میدهی صدناز و نعمت ، یکی را قرص جو آغشته بر خون؟
خدایا چگونه ممکن است این زن را به بهشت نبری؟
فرض کنیم که در طول عمرش غیبتی و دروغی و ..... گفته باشد! سهم این بنده ی پیرت که از دنیا هیچ کامی نگرفته و قرنی را به مصیبت گذرانده آتش جهنم نیست !
شرح بیشتر این قصه مرا می آزارد.
مش ریبخیر یکی دوسال بعد از آنروز فوت کرد.
روحش شاد.

 

دا چه گووُم اَ روزگارُم؟

 

دا اوومیه پیشُم پاته وندیه می سرُم

 

به ایی خدا چویی نترُم دُرُس کُنُم خووَرم

 

 

ساعت دو و نیم بامداد جمعه سی و یکم تیرماه نود

پایان

 

پی نوشت : نکته ای در ذهنم متبادر شد که گفتم با شما عزیزان در میان بگذارم.

میدانیم که خانه هایی که از کولر گازی بی بهره اند و صرفا کولر آبی دارند با مصیبت گرد و خاک چه دست و پنجه ای نرم میکنند !

این نکته باعث شد به این فکر کنم که کسی مانند مش ریبخیر ممکن است با هیولای گرد و خاک دچار مرگ آرام و خاموش شده باشد؟

 او پنکه هم نداشت و خدا میداند چه بر سر سیستم تنفسی اش آمده است.          (الله اعلم).

از مسئولین شهر تمنا دارم آماری از افرادی این چنینی را استخراج نمایند تا روز قیامت شرمنده خدا و رسولش نباشند.

ایهاالمسئولین : پاسخ "من خبر نداشتم" پاسخ مناسبی برای روز جزا نیست.

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۳۱ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()