امشب در حال مرور مطالب دیسون قبلی به پُستی از آخر خرداد 89 برخوردم که در آن شعری زیبا از اخوی ام قرار داده بودم. شعری که سوز دل و زبان حال خود شاعر است.

این شعر را هر چند وقت یکبار مرور می کنم و حالی به من دست می دهد.

این روزها ، جور بستن رودخانه گتوند و کم آبی کارون را ذخیره سد دز دزفول می کشد و پرآبی موقت این روزهای رودخانه شهرمان ، رشحاتی از عظمت گذشته دز را یادآور می شود. چه خوب است این نیم رخ دز قدیم را به خاطر بسپاریم تا بار دیگر که سد گتوند باز شد و دز به تنگه ی باریک و ذلیل خویش بازگشت ، لااقل کمی تفاوت دز واقعی را با آنچه که در این سالها به چشمان ما تحمیل شده بدانیم.

گفتم بد نیست پس از گذشت حدود 14 ماه ، دوباره شعر "پیر من دز" را برای چشمان نازنین شما رفقای دیسونی تکرار کنم :

 

==================

پیرِ من ، دز (pire man , dez )

آن روزها که می خروشیدی ، دز
آن روزها که می جوشیدی ، دز
آن روزها که برهنگی ام را می پوشیدی ، دز
آن روزها که چشمه هایت چشم هایم را می شست
چه بزرگزاده بودم .. بزرگِ من ، دز
کودکی ام به فدایت ، دز
خوشی هایم هرچه زلال تر ، از آنِ تو
سرمستی های نوجوانی ام به پای تاف های مَسی اَت

 

عکس از : عباس قلمبر دزفولی

پیر من ، دز
آن روزها که رودبندِ پیر، به نگاه تو گره از علم های محرم می گشود ، کجاست؟
و امروز که غریبگان ، گره نجابت از زلف کوچه هایت می گشایند ، کجاست؟
آن روزها که شب تا سحر ، در کنارت می غنودیم ،کجاست؟
و امروز که گلالوده تن ، به زلالت در می غلتند ، کجاست؟
امروز شرمسارم از آنچه هستم ، دزِمن
امروز که نژاده ات را به اغیار درآمیخته ام شرمنده ام
که رگه های نازلال ، در وجودت دوانده ام و زلالت را تَلَب کرده ام
زبانم بریده ، خامه ام شکسته باد دز
امروز که امواجت را به رِجسِ بی حیایی می آلایند ، امروز چه ناخلفم
امروز که قِندِرها  در به در از آسمانت می گذرند
دیواری دگر فروریخته و لانه های شکسته ی قندرها ، نعش جوجگان را در آغوش کشیده است

 

 

کودکی ام به فدایت ، دز
شرمنده ام که لانه بانی پرندگانت را ، لایق نبودم
کودکی ام به فدایت دز
امروز که اندام نحیفت را چَشم در چَشمِ من  به زوال می برند
مُثله مُثله  بر دستِ  نعش کشِ کوهرنگ
به پای غربیان زاینده نگر ، تَنَت را چه زلال می برند
دیگر بوی گرم نان اگر ، از تنور قلب هامان به مشامت نمی رسد ، شرمنده ام دز
می دانم ، به پای گندم همسایه می برندَت
تنور من ! گو سرد باش و بمیر

 

 

و من چه ناخلفم که تنها شعر می گویم و  وِرد می خوانم
امروز که دربه درِ کوچه هایت ، حُجب می جویم و نمی جویم
چه بی رگم ، دز
چه بی رگم ، که در کنار تو ، زلال ترین رگِ ایران زمین
چنین زبون و ذلیل ، پاسبانی ات نمی کنم
شرمنده ام ، دز
شرمسارم
پیرِ من ، مرادِ من ، دز
ببخش اگر دیر آمدم به خود
کودکی ام به فدایت
بمیرم پیش از آنکه مردنت را ببینم
دیروز که بزرگزاده بودم ، چه بزرگ بودی دز
و امروز که ذلیلم ، چه نحیفی دز
امروز که یغما زده ای ، از هرآنچه هستم شرمسارم

 

بمیرم ، پیش از آنکه مردنت را ببینم
بخشکم ، پیش از آنکه خشکی ات را ...
بخشکم پیش از آنکه خشکی ات را....


پی نوشت)

غربیان زاینده نگر : توریست های غربی که برای دیدن زیبایی های زاینده رود به شهر اصفهان می آیند
تلب (talab) : گل آلود شدن آب رودخانه را تَلَب شدن آب گویند
تاف های مَسی : امواج خروشان زیر پل جدید (پل منتهی به چهار راه شریعتی) را تاف های مسی می گویند

 

درود و دوصد بدرود



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٠ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()