دیروز در محضر استادم بودم که ناگهان گفت : وضو داری؟

(داشتم)

- بله.

- از اون قفسه ی پُشتی یه قرآن هست بیار می خوام برام استخاره بزنی.

( آوردم و به مزاح گفتم : دکتر! قرآنش مجیده. من با قرآن کریم دستم رَوون تره.)

- الان وقت شوخی نیست.

(نیت کرد و گفت :بسم الله)

زدم...

سوره کهف آمد :

وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً.

ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً.

استاد گفت : بگیر. این کارت برای شماست.

کارت دعوت به بیت آقا بود برای سخنرانی و نماز و افطاری.

پیش از این حضرت آقا را در صحن رضوی خورشید هشتم(ع) دیده بودم.

خود بیت ایشان در تهران نیز یکبار.

اما اینبار برایم حکم "آب نطلبیده مراد است" را داشت.

راستش شوکه شدم.

دکتر گفت : دعوت از اساتید دانشگاهیه و اسم من روی کارته ولی شما برو و بگو که از طرف من اومدی.

- دکتر چرا خودتون تشریف نمی برید؟

- می خواستم برم ولی نمیدونم چرا به دلم برات شد که این فرصت رو به شما بدم که نهایتا تصمیم رو به قرآن سپردم.

به ساعت نگاه کردم ، وقت زیادی نداشتم ، چیزی حدود دوساعت.

با تشکر از دکتر از سازمان خارج شدم.

به خانه رسیدم ، غسل زیارت کرده و راهی خیابان فلسطین شدم.

ورودی بیت ، بچه های حفاظت ( کارت دعوت رو ضمیمه کارت سازمانی کردم)  لطف کردند و پذیرشم نمودند.

مسیرهای بازرسی رو طی کرده ، وارد حسینیه امام خمینی(ره) شدم. همان ابتدای سالن ایستادم. "آقا" را از فاصله حدود سی متری به نظاره نشستم. پس از دقایقی مسئولین تشریفات راهنمای ام کردند به نزدیک جایگاه و در چند قدمی دلدار جای گرفتم.

لحظه ای از نگاه به حضرتش غافل نمی شدم.

اساتید مدعو یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار می گرفتند.

دکتر مخبر صف جلو نشسته و سربزیر و آرام گوش به سخنرانان داشت.

دکتر خسروپناه که از مفاخر نوپای دزفول در عرصه حکمت و فلسفه ایران زمین است در مجلس بود.

(یادم آمد خوش سلیقگی!! حضراتی که برای کلنگ زنی پالایشگاه دزفول به جای دعوت از خورشیدهای درخشانی همچون دکتر خسروپناه ، از برخی بازیگران تلویزیون دعوت بی ربط و زننده به عمل آوردند.)

قریب به دوساعت نشستن و گوش فرادادن به سخنرانان و فرمایشات خود حضرت ماه ، برای بنده نکات جالبی در برداشت که پُستی جداگانه و طولانی می طلبد.

لذا ادامه مطلب را از پایان فرمایشات آقا خدمت علاقمندان محترم ارائه می کنم :

جمعیت به سرعت پشت سر "ولایت امر" به نماز ایستادند.

نمی دانم چرا در دلم غوغایی برپا بود و متعجب از اینکه چرا من این چنینم؟

نماز مغرب تمام شد.

نشست و برخاستم در نماز بر خلاف همیشه (که نماز را نشسته می خوانم) برایم سخت نبود.

در کمال بهت و حیرت ، من حتی مشکل نشستن روی دو زانو را نداشتم.

(به دلیل آسیب دیدگی امکان نشستن روی زانو در نماز را ندارم)

به راحتی سجده می رفتم و بر دوزانو می نشستم.

حال عجیبی داشتم.

بین دونماز به بهانه دعا کردن از میان جمعیت برخاستم و به حالت ایستاده و از منظری مسلط ، شانه های معشوق را که در حال ذکر بود نگاه می کردم.

(بی توجه به اینکه دیگران درباره ام چه فکر می کنند)

اما سوالی گزنده ذهنم را رها نمی کرد :

داستان این دعوت ناگهانی و ناطلبیده چیست؟

زیر لب شروع کردم به خواندن دعای فرج ، ناگهان ذهنم به شش سال قبل فلاش بک زد و نکته ای به یادم آمد که تمام بدنم کرخت شد و انگار آب سردی بر روی عضلاتم ریخته باشند.

اکنون یافته بودم حکمت این دعوت غافلگیر کننده را.

تکبیری زیر زبان راندم و همانجا عهد کردم که کار ناتمام شش ساله ام را همانجا و همان ساعت اجرا کنم.

و اما داستان شش سال قبل چه بود؟

پست بعدی انشالله..

 

پیدا کنید پرتقال فروش را



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۳ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()