فلاش بک به شش سال قبل

سال 84 یکی از خانم های مومنه و پا به سن گذاشته ی فامیل که نمازجمعه و سرکشی اش به خانواده های مستضعف و... تمامی ندارد میهمان خانه ما در تهران بود.
یکی از برادران این خانم (از کاسب های مشهور دزفول) یکی دوسال قبل از آن مرحوم شده بود .
وی آنشب برای من و همسرم تعریف کرد که خوابی عجیب دیده در مورد اخوی مرحومش که عینا در زیر برای شما نقل می کنم :


(( چندی قبل در خواب دیدم برادرم به دیدنم آمده و کلی کاهو و هندوانه برایم آورده است. در حالیکه داشتم با ایشان احوالپرسی می کردم نگاهم به صورتش افتاد که نیمی از آن کبود بود.
گفتم : داداش چرا صورتت اینطوری شده؟
گفت : به عبدالحسین (برادر کوچکترمان که درقید حیات است) بگو در اینجا ذره ذره ی اعمال حساب می شود. حتی به اندازه یک سر سوزن. بگو عبدالحسین تو را به خدا در مورد آقای خامنه ای مودبانه سخن بگو.
برادر مرحومم درخواب ادامه داد : خواهرجان! یکی دوبار که عبدالحسین از ایشان (امام خامنه ای) بد می گفت من هم با او همزبان شدم و حالا این کبودیِ صورت ، تقاص همان حرفهاست.

برادرم سه بار گفت : خواهر تورو بخدا از آقای خامنه ای برایم طلب بخشش کن. ))
خانم میهمان ، اشک ریزان به من گفت آقامهران توروخدا اگر دسترسی دارید به رهبری برای برادرم حلالیت بگیر.
من گفتم که دسترسی مستقیم ندارم ولی قول دادم که تمام تلاشم را خواهم کرد.
در تمام شش سال گذشته یکبار یکی از بستگان نزدیک حضرت آقا را دیدم و مشکل را گفتم که متاسفانه ایشان شانه خالی کرد.
یکبار دیگر سال 88 به یکی از فرماندهان حفاظتی بیت گفتم که قبول کرد و قول داد  پیغام را برساند و نتیجه را به من اعلام کند ، که خبری نشد.
و دیگر هیچ!
اما این تعهد همیشه به یادم بود تا همین چند شب گذشته که عرض کردم ماوقع حضورم دربیت را....

 ***

 

این را اضافه کنم که آنشب در بیت رهبری ، رکعت دوم نماز عشا بود که پدر تازه مرحوم شده ی استادم نیز به خاطرم آمد.
منظورم همان شخص محترمی است که دعوت نامه بیت را به بنده هدیه کرده بود.
همان لحظه ثواب نماز را به روح بزرگوار آن مرحوم هدیه کردم.
نماز تمام شد و جماعت به سمت سفره های افطاری حرکت کردند.
من اما تمام ذهنم سمت آقا بود و رساندن بار امانت شش ساله، اما چگونه؟
رهبری از مسیر پارتیشن بندی ضلع غربی سالن به سمت میهمانان و سفره افطاری حرکت کردند.
خودم را به نقطه ای رساندم که ایشان لزوما می بایست از 1 متری من عبور میکردند.
همین طور هم شد ، اما بین من و آقا یکی از محافظان قرار داشت که آرام و متواضع سر پُست خویش ایستاده بود.
با اشاره به او فهماندم که لازم است با پسرفاطمه(س) سخن بگویم که مودبانه گفت : ممکن نیست ولی بروید کنار سفره شاید موفق شوید.
ادای همین جملات کافی بود تا سید از کنار ما عبور کند و موقتا از دسترس خارج.
رفتم به همان سویی که ایشان روی میز کوچک و ساده خویش مشغول افطاری شدند.
همه ی حضار سر سفره ها و مشغول افطاری و آقا نیز.
ایستادم و محو تماشای افطار کردن و جمال دلنشین ایشان.
محافظین گفتند فلانی بفرمایید افطار کنید.
گفتم : راستش گشنگی یادم رفته. هم می خواهم غذا خوردن ایشان را ببینم و هم باید خدمت برسم و پیغام میتی را به حضور عرض کنم.
متعجب و کمی ناراحت شدند و گفتند لااقل بنشین، ایستاده خوب نیست.
نشستم و دیگر نتوانستند چیزی بگویند.(حق هم داشتند)
من،
نشستم و حدود 20 دقیقه ناظر این صحنه ها بودم :
- نیم رخ زیبای حضرت آقا از فاصله 5 متری
- متانت ایشان در آداب تناول غذا (برایم درس آموز بود)
- نسرین سلطانخواه ، حدادعادل و چند نفر دیگر به نوبت مشرف شدند و آقا همانگونه که آرام و دلنشین افطار میل می کردند به سخنان آنان گوش داده و پاسخگو بودند.
با خود می اندیشیدم که : خدایا اگر چهره ی امام غیرمعصوم اینقدر جذبه و نور معنوی دارد! پس جمال بی مثال ائمه معصومین (علیهماالسلام) چگونه بوده است؟
افطار امام تمام شد و ایشان با خداحافظی معمولی خیلی سریع سفره افطار را به گونه ای ترک کردند که دیگران از صرف غذای خود محروم نشوند(از پای سفره بلند نشوند)
و باز هم از پشت پارتیشن های ضلع غربی حسینیه راهی منزل شدند.
خودم را به آن سوی پارتیشن رساندم که حدود 10 نفر دیگر نیز منتظر بودند تا رهبری را در آخرین لحظات نظاره گر باشند.
آقا راهروی پارتیشن را طی کرده و  نیم متری درب خروجی حسینیه قرار گرفتند و شاید دوثانیه دیگر فرصت داشتم تا آنچه را که در ذهن داشتم پیاده کنم ، در حالیکه مطمئن نبودم که اینکار خوشایند تیم حفاظتی باشد یا نه؟
هرچند که در آن لحظه حفاظت کمتری از ایشان صورت می گرفت.
در آخرین ثانیه ای که فرصت داشتم ، با صدای بلند و رسا گفتم : "حضرت آقا من افطار نکردم"
امام در آستانه خروج از درب حسینیه متوقف شده و به سمت صدای من برگشت.(علیرغم آنکه صدای همهمه ی احساسات دیگران نیز شنیده می شد).
جمله ام را تکرار کردم و قامتم نیز که از نفرات فی مابین بلند تر بود چشمان معشوق به سمت من معطوف شد و با لبخندی ملیح و ابروهای داده بالا(ازکنجکاوی) پرسیدند : چرا؟
به سمت من آمدند و باز هم سوال خویش را تکرار کردند : چرا افطار میل نکردید؟
اکنون فاصله دومتری بین من و ایشان را جمعیت چند نفره ی علاقمندان به حضرتش پر کرده بود.
گفتم : آقاجان عرضی دارم که تا با میزبان خویش درمیان نگذارم لب به غذا نخواهم زد.
ایشان با حالتی کنجکاوانه تر جویا شدند.
عرض کردم : حضرت آقا اکنون شش سال است که پیامی از عالم برزخ برایتان دارم. و قضیه این است که شخص مرحومی از کسبه شهرمان (نگفتم کدام شهر) از شما تمنا دارد تا حلالش کنید و اگر نیاز است مشخصاتش را عرض کنم؟
آقا لبخندی عمیق تر زد به گونه ای که ردیف دندانهایشان هویدا شد و دست را به بالا برده و فرمود : نیازی نیست برو بگو حلالت کردم.
آقا خداحافظی کرده و با صورتی بشاش حسینیه را ترک کردند.
من اما ، همانجا خدا را شکر گفته و بر سر سفره افطاری برگشتم.
جمعیت درحال ترک حسینیه بوده و سفره ها آدم را بیاد مناطق عملیاتی خمپاره خورده میانداخت.
با اعتماد بنفس دوچندان بر سر سفره نشستم و به یکی از خدمه گفتم : برادر من افطار نکردم.
گفت : بشین اخوی همین الان میارم خدمتتون.
و....

**********

به خانه برگشتم.
اولین کارم تماس با خوزستان و منزل همشیره آن مرحوم بود که خوشحالی و شگفتی زایدالوصف وی را به دنبال داشت.

خدا حاج آقا ر.د را بیامرزد که عمری را با شرافت در بازار دزفول مشغول به فروش .... بود و به تبع اجناس فروشگاه معروفش ، بسیاری از جوانان شهر ایشان را می شناختند.
آن مرحوم بسی مردمدار بود لکن همان گونه که خودش به ما زندگان پیام داده است :

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ( 7 زلزال)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8 زلزال)

 

کسی چه میداند؟ شاید نویسنده ی دیسون "تمام" رویش در برزخ کبود باشد





موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()