یکی از مراتبی که ابوی ، کاروانی از حجاج دزفولی را به حج تمتع برده بودند (گمان می کنم سال 1354) در صحرای مشعر ، همان شبی که حاجی ها در تاریکی و تنهایی خویش ، به جمع کردن سنگ مشغولند تا فردا به مراسم «رمی جمره» بروند  و شیطان لعین را هدف قرار دهند ، با همین قذافی روبرو می شوند که او نیز در لباس احرام بوده و یکی از محافظین اش نیز وی را همراهی  می کرده.

نا گفته نماند که یکی از اعضای کاروان پدرم که نامش خاطرم نیست و شغلش  هم پاسبانی شهربانی بود و خانه شان نیر جنب پلابچیلون ، در این گفتگو حضور داشته است.

قذافی به ابوی می گوید : اهل کدام کشور هستید؟

- اهل ایران ( پدرم تا حدی عربی بلد است)

- شغلت چیست؟

- وکیل

- دوستت چکاره است؟

- شُرطه ( پلیس)

- مرا می شناسید؟

- نه!

- من معمر قذافی هستم.

پدرم قدری نزدیکتر شده و چهره او را در تاریکی مشعر شناسایی کرده و شوکه می شود.

- می دانید همراه من چکاره است؟

- نه.

- محافظ من است.

ابوی متعجبانه کمی با وی خوش و بش می کند.

و در نهایت قذافی سخنی به زبان می آورد که این روزها وقتی اخبار قصابی او را در لیبی می شنوم مدام به این سخن او فکر میکنم.

قذافی : می دانید چه چیز در این شب و صحرای مشعر عجیب است؟

پدرم : چه چیزی؟

قذافی : وقتی می گویند صحرای مشعر در چنین شبی نمود بارز از صحرای محشر است درست گفته اند. کمی با دقت بنگرید ... شما یک وکیل از ایران هستید. دوستتان یک شرطه و من رهبر یک مملکت در افریقا هستم و همراهم نیز یک محافظ ساده.

اما همگی در یک لباس و یک وضعیت هستیم و هیچ فرقی  و مزیتی با هم نداریم . براستی قیامت و رستاخیز همین امشب و همین جا متجلی شده است و همه یکسان به درگاه خدا افتاده ایم.

                                                       ***

این روزها مدام از خودم می پرسم که ابلیس لعین و حب قدرت ، چه بر سر چنین آدمی در طول 35 سال گذشته آورده است که از آن بینش و نگرش به جایی میرسد که وقیحانه میگوید : « هرکس مرا دوست ندارد باید بمیرد. »

روزانه صدها میلیون دلار پول مردم لیبی را خرج نسل کشی شان می کند.

گذر زمان چه بر سر اولاد آدم می آورد؟؟

نظر شما چیست؟

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()