یکی از خوانندگان ثابت دیسون (جناب فخرالاسلام) ایمیلی برایم ارسال کرده و درخواست داشتند تا یک پُست میهمان دیسون باشند. مطلب وزین ایشان بی کم و کاست در ذیل درج شد اما جا دارد از این خواننده گرامی بابت اینکه اختیار ممیزی نوشته شان را برعهده بنده گذاردند کمال تشکر را داشته باشم. (مهران موزون)


***


نشینُم تا بیویی


مطلبی که میخواهم با دوستان در میان بگذارم یک کشف جامعه شناسانه ی نغز است که میتواند قابل توجه عوام و خواص ادبیات و یا به قولی عارف و عامیِ مبحث باشد.
حقیر، یکی دوسالی است که با همکاری یکی از دوستان در صدد تاسیس بزرگترین کتابخانه ی دیجیتال نسخ خطی جهان اسلام هستیم و بنده در این پروژه به عنوان خادمِ طرح، در خدمت دوست عزیزم آقای دکتر م.ع  هستم که در واقع کلیه ی نسخ از آنِ ایشان است و طرح و ایده نیز.
حقیر اما به واسطه ی تخصص مختصری که در مدیریت پروژه دارم بنا است به عنوان مدیر پروژه افتخار همراهی و همکاری داشته باشم.
به هر حال چندی پیش در منزل آقای دکتر نشسته بودیم و تا پاسی از شب در حال بررسی موضوعات و مطالب مختلف علمی بودیم ( معمولاً هرگاه به هم میرسیم غرق مطالب علمی شده و از یک سوی به کوه نوشته ها و کتب عتیقه و معاصر تونل میزنیم و دیگر معلوم نیست کی و کجا از آن سوی کوه به در شویم) . . . که درب خانه را زدند، دکتر برای گشودن درب رفته و با یک میهمان برگشت.
یکی از متعاملان آقای دکتر بود که بابت داد و ستد نسخ خطی و همچنین برخی مهارت های رایانه و برنامه نویسی و ... با ایشان مراوده دارد.
سید روحانی جوانی است اهل شیراز که بنده نیز با ایشان آشنایی قبلی دارم و در منزل همین آقای دکتر با هم آشنا شده ایم.
آمد نشست و مثل همیشه خندان و گرم به گپ و گفت علمی نشستیم. مثل دیدارهای قبل، فضا گرم و صمیمانه بود و سید در مورد کتابی که به لهجه ی شیرازی نوشته شده و به تازگی خریداری کرده بود سخن میگفت که دکتر سر حرف را کشید به این سمت که :
(( آقای فلانی (اشاره به بنده) بیست سال است در لهجه های ایرانی تحقیق می کنند و سی هزار فیش در این باره دارند که من دیده ام و حتماً دوست دارد این کتاب شما را هم داشته باشد و مدتی امانت بگیرد....))
 سید نگاه متعجبی کرد و گفت: عجب !....  و رو کرد به بنده و ادامه داد که :
(( آقای مهندس شما که می دونی من خودم اهل شیرازم و یه خصلتی که در ما شیرازی هاست اینه که خیلی اهل تفریح و خوشی هستیم و این کتاب رو که دارم عرض میکنم داشتم پریشب می خوندم همه اش دوبیتی های محلی به لهجه ی شیرازیه . همین طور که داشتم می خوندم یه نکته ای رو به خانومم گفتم و هر دو کلی خندیدیم ))
من و دکتر جویا شدیم که چی بود؟ به چی خندیدید؟
 نکته ای که سید کشف کرده بود ما را هم خنداند :
می گفت به خانومم گفته ام که : « بابا چقدر این همشهریای ما خوشگذرونن . طرف به عنوان یه عاشق دلسوخته نشسته شعر گفته برای معشوقش و باید سرتاپا اشتیاق و تلاش باشه برای رسیدن به معشوق، اما توی صفحه به صفحه ی کتاب یه دوبیتی پیدا می کنی که شاعر توی شعر سروده : نشینُم تا بیویی، همه اش عاشق نشسته خطاب به معشوق می گه من اینجا نشسته ام منتظرم تا تو خودت بیویی»
بنده و آقای دکتر خندیدیم.خنده ی دکتر تموم شد خنده ی من ولی تمومی نداشت. کم کم تموم نشدن خنده ی من تعجبشون رو برانگیخت و سید و آقای دکتر که تا اون روز این همه سبکسری و خنده از من ندیده بودند با تعجب گفتند مهندس چیه ؟ چی شد آقا ؟
گفتم آخه اینی که شما گفتی شیرازیا خیلی اهل راحتی و تفریح و خوشگذرونی هستن و توی شعراشون همش میشینن تا معشوقه خودش بیاد یه رازی رو واسم روشن کرد و اون هم این که همشهریای من احتمالاً خوش ترین و اهل حال ترین مردم کشورن چون بیشترین حجم « نشینم تا بیویی» رو من در دوبیتی های شهر خودمون سراغ دارم و بعد چند نمونه برایشان خواندم که حسابی کیفور شدند و روحانی اهل شیراز قبول کرد که دزفولی ها از شیرازی ها بیشتر اهل تفریح و راحتی اند :
از او بالا میا چادرسَفِدِ ....
نشینم بر سرِ رَه تا بیویی
سر «راهت نشینم » گل بریزُم
نشستم تا بیاد ابرو کمندُم
بیو اسبِ سیاهِ غوره پِسون ( دقت شود: شاعر توقع دارد که حتی اسب سیاه وحشی هم خودش رام شود و به نزد وی بیاید)
گُلُم رَ  بِرووَ  خِت خِتِ پاشَ . نشینُم تا سیُم آرَ میاشَه (دقت شود : راه رفتن و خت خت و موی آوردن از معشوق ده ساله......و یکجا نشستن و صرفا انتظار کشیدن از عاشق )
گُلُم رَ بِرووَ  خندون به خندون  ...... مرادُم تو بده ای شاه مردون ( دقت شود : معشوق در حال دورشدن است و عاشق بی هیچ تلاشی از شاه مردان برای برگرداندن محبوب کمک میخواهد)
بیو بالابُلند، بالات بنازُم .....( آمدن از معشوق و نهایتا نشستن و نازیدن از عاشق)
و .....
به هر حال عمری اگر باقی باشد این مقوله را - فارغ از جنبه ی طنزآلودش - مقاله کرده و در یکی از مجلات معتبر ادبی کشور ماندگار خواهم کرد.
مقاله ای در مقایسه ی فرهاد کوهکن کرمانشاهی که برای رسیدن به شیرین، بیستون را تراشیده و فرق خویش را شکافته است و یا مجنون که برای رسیدن به لیلی، صحرانوردی می کند در مقایسه با عشاق استان های جنوبی کشور همچون خوزستان و فارس و هرمزگان و .... که می گیرند و می نشینند و بیشترین کاری که می کنند آن است که در همان حالت نشسته گل می ریزند تا او خودش بیاید و .....
البته این موضوع از جنبه های مختلفی قابل بررسی است که یکی از آن ها می تواند جامعه ی مردسالار جنوبی باشد که مردان و مردمانِ آن، ناز کشیدن از زن جماعت را برنتافته و به تبعِ آن نیز از شاعرانِ جامعه ی خود نیز انتظار مغازله ی زن ذلیلانه  نداشته فلذا شعر زن ذلیلانه نیز در این جوامع جایگاهی نداشته است.

 

این مبحث اگرچه از جنبه های مختلف قابل بررسی است و در این باره معانی بسیار در دل جمع شده که با آن به زودی گوی بیان توانم زد.
به هر حال ما مردم دزفول همینیم : همه عاشق دلسوخته ی رود دز هستیم از عمق دل و جان . اما برای به دست آوردنش کوچکترین زحمتی نخواهیم کشید و تا سر حد مرگِ دز هم که باشد می نشینیم و می سراییم که :  « نشینم تا بیویی»
ببخشید نمی خواستم به تلخی تمام شود . اما شد.

 

 

با تشکر از مالک وبلاگ دیسون که حقیر را پُستی میهمان وبلاگ وزین خویش نمودند. مطلب حاضر را به دیسون و دیسونی های عزیز تقدیم کردم. لذا ذکر این مطلب با ذکر منبع (دیسون) هیچ منعی ندارد.

به امید دیداری دوباره با دیسونی ها : فخرالاسلام



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()