ممنون میشم برای این پُست تیتر بزنید ، البته انتخاب تیتر برتر با خودم (با اجازه همه تون).

بیست سال پیش از این ، دانشجوی شیراز بودم.( اونزمان کاردانی برق میخوندم)

واسه خودمون زندگی داشتیم ما هفت نفر، توی یک اتاق رنگ و روی رفته بیست متری.

روی تختای دوطبقه می خوابیدیم.

من که دُچار یک ریاضت من درآوردی شده بودم ، نزدیک به دوسال تموم روی تخت چوبی و زوار در رفته ام یک پتوی سربازی به عنوان تشک می ذاشتم و روش می خوابیدم.( از اون پتوهای خاکستری زمان رضاشاهی و  نازک و قدیمی سی سال پیش که توی فیلمای وسترن پشت زین اسب لوله اش می کنن).

زیر سَرَم یه آجر که توی یه ملافه پیچیده بودم می ذاشتم.

عین مُرتاضای هندی دوس داشتم که سختی بکشم.

بگذریم.

من بودم و دو تا نهاوندی و دوتا ابرکویی و یه جیرفتی و یه اهوازی.

دوسال تموم توی این اتاق روزگاری داشتیم.

ترم ماقبل آخر بود که اتفاق عجیبی افتاد.

یکی از ابرکویی ها یه پسر دایی داشت بنام احمد که دانشجوی کاردانی آزمایشگاه (اگه اشتباه نکنم) در دانشگاه های اهواز بود وسر راه برگشتن که از شیراز رد میشد چند شبی مهمون ما بود وبچه ها رو آلوده کرد به شوخی های پزشکی.

چه شوخی؟

میگم براتون.

احمد بهمون یاد داد که قرصی هست بنام .... ( نمیگم چون بدآموزی داره) که مخصوص ایجاد افت فشار برای کهن سالانه و فوری و فوتی ادرار آوره .

گفت که دانشجوهای پزشکی اهواز مینداختن توی چایی همدیگه این قرص رو ( قبل از رفتن به سر کلاس) و خلاصه ، قربانی طوری نیاز به ادرار پیدا می کرد که به سرعت امدادگران مناطق زلزله زده به سمت دستشویی فرار می کرد. اونم نه یکبار بلکه چندی بار در هر سری.

جونم براتون بگه که این شوخی به ما هفت نفر سرایت کرد و تبدیل شد که شوخی های دنباله دار ( به مدت یک سال و نیم) به شرح زیر :

البته در قالب دو تیم یارگیری کردیم ناخودآگاه.

تیم اول : قرص های ادرار آور رو در چایی تیم مقابل ریخت و کاری کرد که سر کلاس فلان استاد ....دم دقیقه مثل فشنگ به سمت دستشویی بدوند.

تیم دوم در پاسخ : مدتها بطور منظم بنام قرصهای ویتامین ث (ضد سرماخوردگی) قرص های بیزاکودیل (اسهال آور) به خورد تیم اول میداد و اینکار هر شب یکشنبه انجام میشد چون شام رستوران دانشکده  در شبهای یکشنبه خوراک کالباس بود و به موازات این جنایت ، توهم توطئه رو هم در ذهن تیم اول رقم میزدن که  مثلا کالباسهای دانشکده فاسد هستن (البته خودشون نمی خوردن کالباس رو) که موفق هم بودن و تیم اول مدتها قربانی این نقشه بودن .

تیم اول در پاسخ به بیزاکودیل ها : به محض رفتن اعضای تیم دوم به توالت ، در عملیاتی جیمز باند آسا ، مسیر آب گرم و سرد را عوض می کردند تا قربانی آفتابه را پر از آب جوش کرده و ....

مضاف بر اینکه یکی از اعضای تیم اول که با یکی از اعضای تیم دوم رابطه ای عاطفی و عمیق داشت اقدام به خرید یک بسته داروی نظافت از بازار وکیل نموده و آن را در ابعاد یک کاست نوار ترانه کادو پیچی کرده و در کمال آرامش به قربانی هدیه نمود که قربانی با اِهِن و تلپ زیادی کادوی خود را باز کرده و با دیدن داروی نظافت به جای کاست  کفتر کاکل به سر ، در حضور جمع وار رفت (و البته ناراحت شد).

تیم دوم در پاسخ : آرد همرنگ با داروهای نظافت تهیه و به طور مخفیانه در بسته های داروهای نظافت همان عضو تیم اول که کلک داروی نظافت را زده بود جایگزین کردند و قربانی ، روز هفت تیرماه 1371 بود که در یکی از حمام های خوابگاه توسط آرد به قتل رسید (شوخی) و آنروز از سوی هفت نفرمان روز جهانی آرد نام گرفت.( البته نفر دیگری هم از تیم اول قربانی این حقه شوم شد.).

تیم اول در پاسخ به آب داغ و دستشویی ها و جنایت آرد: دونفر اصلی تیم دوم عادت داشتند که هر دوماه یکبار ظرفی را پر از حنای خیس شده (شِشِتَه) فراوری کرده و چند ساعتی به موهای سیاه خویش بزنند تا موهای سیاهشان هم نرم بشود و  هم هاله ای از رنگ خرمایی بگیرد.

خلاصه آنکه دو نفر از تیم اول ، زمانی که مالکان ظرف حنا به خرید بازار رفته بودند ، در عملی ضدانسانی اقدام به ریختن یک دَبه فلفل قرمز در ظرف حنا نموده و به عنوان درس خواندن از اتاق متواری شده و به حیاط خوابگاه رفته و همچون بیگناه ترین افراد عالم روی تختهای محوطه مشغول درس خواندن شدند و دل تو دلشون نبود که اگر بیان بفهمن و لو بریم چی؟

اگه طوریشون بشه چی؟

اگر موهاشون بریزه چی؟

خلاصه اومدن و حنا رو به سرشون زدن و دو ساعت بعد سرشون قدری آتیشی شد و  موقع شستن سرشون خدامیدونه چی به سر چشماشون اومد؟.

اما خنده های شیطانی جنایتکاران تیم اول انتها نداشت.

و این آخرین شوخی از این دسته شوخی های سریالی بود که این هفت هم اتاقی با هم داشتن ، چون ترم آخر شده بود و  « هرکه مارش خونِه داشت». ( البته بازم داشتیم شوخی های دیگه که من خلاصه اش کردم)

طراح جنایت فلفل قرمز در حنا ، همون موقع به مسابقات شطرنج قهرمانی کشور اعزام شد و پس از رفتنش بود که قربانی های فلفل قرمز از کلک هیتلری که خورده بودن آگاه شدن و تصمیم داشتن تا اگر طرف به شیراز ( برای تسویه حساب دانشگاه) برگشت و یکی دوشب توی خوابگاه موند ، توی خواب نصف سبیلشو بزنن.

 و این یعنی شرافت اون بابا ،

چون زدن سبیل در خاندانشون یعنی بی حیثیت کردن طرف.

گذشت اون دوران ، اما یک « قرار بزرگ » به جای موند.

سال 1370 بود و خوش وخرم دور هم بودیم که روزی صحبت از بیست سال بعد شد.

که هر کسی کجاست و چه میکنه اون زمان؟

به جایی رسید سخن ، که قرار گذاشتیم بیست سال بعد هر کس هرجا که بود خودش رو در روز.... فروردین سال 1390 ،  ساعت..... جلوی حافظیه شیراز برسونه.

چند روز بیشتر به این قرار تاریخی نمونده و خدا میدونه که چه کسانی از اون هفت  نفر به قولشون عمل خواهند کرد.

البته همون موقع که قرار گذاشتیم ، برادر یکی از هفت نفر هم مهمون افتخاری این قرار شد که احتمالا اونم خودشو برسونه.

امروز با یکی از بچه ها تماس گرفتم و گفتم که من گیر کردم و فلان مشکل پیش اومده و نمیشه بیام.

مشکلمو درک کرد و قبول کرد بطور ضمنی.

ولی سگرمه های صداش بدجوری تو هم رفت.

تصمیم گرفتم با هر بدبختیه برم و نذارم شرمندگی قرار بیست ساله به کولم بمونه.

نمیدونم شاید تونستم داستان دوربین مخفی رو هم جور کنم برای این حادثه قشنگ و نوستالژیک.

چی شد این تیتر؟؟؟؟؟

بگید منتظرم.

غیر از « وفای به عهد» یه تیتر دیگه بگید.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()