نجوایی با مادرم دزفول

سلام دا؛

سلام دزفول؛

برای من؛ روز مادر!

روز سربلندی توست؛
 روز چهارم خرداد؛
 روز خین بارشِ فرزندانت به پایت؛
که اگر بوی خین و باروت؛
دیگر به مشام نمی رسد از در و دیوارت؛
 بوی خینِ دلِ امثال من است که فضایت را خینآگین کرده؛

مادرم دزفول؛
جانم به فدایت باد؛
می خواستم برایت مطلبی بگویم  همچون شعر قیصر؛ "خُرد و خراب و خینآلود"،
دیدم اما چه جای گفتن از "خرابی و خین" است؟

 

 

گفتم از آن قِسم بگویم که گُردهای گردان بلال می گفتند : الیوم یوم الافتخار.
باز گفتم : چه جای افتخار است کنون؟
افتخار به چه؟
به اینکه "ما آنیم که رستم بوَد پهلوان"؟
ما آنیم که نسل به خین خفته مان، علی یار بود و دُرولی و ازک و عابد؟؟
خواستم از حبیب پالاش بگویم که سینه اش پالایشگاه عشق بود و کلنگ هیبتش فرق دل دشمن را می شکافت و "ستایش" خدا برایش مهم بود ، نه ستایش جام جم.  
خواستم از کمر اتوکشیده ی اسدی مشکال بگویم...
یادم آمد نوشته های اتوکشیده ی بعضی ها؛

مادرم؛
دزفول؛
خواستم برایت بنویسم؛
آنگونه که مطیع الرسول گلواژه های "دا" یَش را همچون لاله های پرپرت بر صفحات عشق رقم میزد.
بی صدا!

بِی دُنگ رزومه ی بعضی ها.
باز گفتم : مگر مطیع الرسول ننوشت "دای" دزفول را ؟
آنچه باید میسرود را؟
پس تکرار برای چه؟ برای که ؟
برای گوشهایی که بدهکار نیست ؟ یا زبانهایی که طلبکار است؟

دایَه؛
دسفیل؛
ای که سینه های پُرِ نعمتت را از کوپیته تا پل قدیم به جانم نوشاندی تا جان بگیرم و به پایت بمیرم.
ای آنکه "آرام ترین جای جهان"  ساحل رود توست.

ای آنکه آرام ترین جای جهان ساحل رود تو "بود".

و مگر آرامترین جای جهان چسبیدن به سینه مادر نیست؟

 

 

دزفول؛
ای محرم ناگفته هایم.
مادرم،
دا !!
دایَه !!
امروز دلتنگ تواَم.
نه از آنرو که حضوری مدام در آغوشت ندارم، بلکه برای بی وفایی هایم در نگاهبانی و نگاهداشتِ داشته هایت؛
برای به نظاره نشستن تاراج حیایت،
هربار که به خانه ، کاشانه و مِلکم به آغوشت پناه می آورم ، با سوز جگر شاهد نابودی گوشه گوشه ی گنجینه هایت هستم.
به هر که می گویم چرا اینگونه شده اید؟
شما را چه می شود؟؟
یا خنده ای تلخ و سکوت.
یا تایید و اظهار نا امیدی.
می بینی مادرجان؟
دست ها را بالا برده اند و تسلیم خرابی تواَند!

گوشهایت را بگیر تا بگویم : برخی خود «تصمیمِ» خرابی تواَند.
حس می کنی؟
این بوی خینِ علی یار نیست.
بوی خینِ مادر بویزه نیست.  
بوی خینِ مادری به نام "حریر" از موشکباران "درکتونا" هم نیست.
بوی خینِ دل من است که از شقاوت و جهالتی که در حق تو روا می شود به آسمان است.
مادرم؛
هنوز ابلیس برایت نقشه ها دارد.
هنوز کار تو تمام نشده است.
هنوز رمقی در آشیانه های قدیمی تو هست.

 

هنوز هستند کسانی که جلسات نابِ مساجدت را برگزار می کنند.
هنوز هستند تک و توک ، مادران جوانی که با فرزندان خود به زبان تو تکلم می کنند.

دا!!

صدقِ سرت بام.....

هَنی شِی طون لِکتَ نَهِشتَه.

هنی کار وَت دارَه.

چرا چون هنوز هستند کسانی که از شهیدان به خین غلتانت سخن می گویند و قلب شیطان را نیشتر می زنند.
و تو می دانی دا !!
و تو می دانی که همین چند قلم و زبانی که از دوستی و مودت شهدا و یادشان دم می زنند، کدامشان با صدق دل می نویسند !!
و؛
کدامشان فقط می نویسند برای آنکه "نوشته باشند" .

می نویسند تا از قافله "شهیدنویسی" جا نمانند!!

آری دا!!
تو می دانی و خدای تو؛
که کدام مشان خونگارند و...
 کدامینشان خونسَوار ؟

دا !! دسفیل!

میرام سیِ ت.

تیا کورُم سی مظلومیتِت.

مارُم؛
تو را به همان شیرپاکی که از دزِ زلالت به رگ هایم دواندی قسمت می دهم ، سلام مرا به برادرانی که در آغوشت آرمیده اند برسان و بگو :
های ای شهیدونِ دسفیل؛
 شما را به خدا، ما را وعده به  "یوم تبلی السرائر" ندهید.

بوخودا ریمون نِی سِی ل می ریتون کنیم.

از خدا بخواهید همینجا و در همین دنیای هزار رنگ، ما را مکافات دهد که طاقت شرمندگی روی شما را نداریم.
ما را عِقاب کنید که وارثان خوبی برای شما نبوده و نیستیم.
ما را ببخشید که مادرمان دزفول را از شما به میراث گرفتیم لکن تا به نهایت!! در حق این امانت خ... کردیم.
هان ای شهدا؛

وُ ... بَچون شهید آبااااد!

 وُ .... رفِی قونِ  اوودَس علی.....

تُنِ فاطِمِ زَرا قسم؛

 به درون شهر سَرَک نکشید، تا بیش از این شاهد ابراز لیاقت!! های ما نباشید.
ازحُجب و حیایی که به ما سپردید نپرسید و در همان گلزار خود بمانید که ما تاب خجالت از روی شما را نداریم.
به خانه های شهرمان نگاه نکنید که .....
به خلق و خوی نامرغوب کنونی ما نگاه نکنید که هیچ جوابی نداریم به شما بدهیم.
ما به طُرفه العینی به یکدیگر ناسزا می گوییم؛
 بهتان می زنیم؛
پرخاش می کنیم؛
بگو مادرجان؛
بگو ای نازنین خاک؛
بگو به شهدایی که در آغوشت آرمیده اند؛
به آنان که تاج سروری عالم برزخ بر سر دارند؛
به آنان که در عین پادشاهی ، خود را "پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی" بیش نمی دانند.

 

بگو که ما را همان پنجشنبه ها در همان گلزارشان تحمل کنند از سرمان هم زیاد است .
بگو که ما نظاره گر بوده و هستیم تا پهنه دِزَت را از سر چشمه ها یکی یکی

می بُرند و می برند و ما دلمان خوش است پارک دولتی داریم و علی کله یی که آنهم آرامشگه اغیار است و بس.

 

آه مادرم ، دزفول؛
به قیصر سلام برسان و بگو کجایی ؟

کجایی تا ببینی که اگر خانه های خرد و خراب و خینآلود نداریم اما خانه خرابیم به شعرت قسم.
بگو که در کوچه های شَهرَت که شُهرتِ آن تا به شورای امنیت رفت و خواب را از چشمان شیطان ربوده بود

اکنون امنیت؛
روزی از پسِ روز دیگر ، گران و گرانتر می شود.

دا! دسفیل؛
 تو شاهدی هر بار که پای بر پهنه ی نازنینت می گذارم تیرگی حضور شب پرستان را بیش از پیش احساس می کنم.
آنان که تو را آنگونه که هستی نمی خواهند و به دنبال آنند که تو را و همه داشته هایت را به نفع افکار مذلت بارشان مصارده کنند.
 



موضوعات مرتبط: دیسون , مادر

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٥ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()