یادش بخیر؛

خونه هامون بزرگتری داشت و کوچکتری.
هر کی سرجای خودش بود ، گاهی کوچیکا با داشتن یه مَن ریش و پشم ، از بزرگا توگوشی میخوردن اونم جلوی همه؛
صداشون در نمی یومد و از شخصیتشون هم جلوی اغیار هیچی کم نمیشد.

یادش بخیر؛

وقتی دور هم بودیم و مهمون غریبه ام نداشتیم معمولا سفره "بزرگ خاندان" از بقیه جدا بود و هم سفره شدنش با اهل خونه یه حساب و کتابی داشت .
جَنَمِ بزرگتریش بسادگی بر نمی تابید که شام و نهارش رو با اهل خونه روی یه سفره بخوره ، درست مثل شیرای نر که سفره شون از بقیه خانواده جداست. (البته این رسم-صرفنظر از خوب و بد بودنش- حدود 40 سالی هست که وَر افتاده)

یادش بخیر؛

پسرای شیطون خونواده که سر سفره هم دست از تیزبازی بر نمیداشتن و بعدِ سیر شدنشون دنبال خالی خوردن گوشت و کباب بودن و بزرگترا یواش میزدن پُشت دستشون.

یادش بخیر؛

وقتی کوچیکترا واسه خودشون شادی و وَرجه وورجه میکردن ، بزرگترا بهشون نهیبی ساختگی میزدن و بعد از اینکه بچه ها ساکت میشدن خود اون بزرگتر میومد وسط و معرکه ی شادی رو برای بچه ها گرم می کرد و بچه ها تا دوزاریشون میفتاد که اون بزرگتر غیظش تَهی نداشته و سرکار بودن.

یادش بخیر؛

وقتی خاندانی دور بزرگشون توی خونه اجدادی جمع میشدن پسرای نوجوون خونواده ، سه سوت توی حوض خونه بابابزرگ وِلو میشدن و آخر سری هم اونقدر توی سروکله هم میزدن تا یه دعوا می شد و خاله داییا میومدن با تشر از حوض مینداختن شون بیرون.

یادش بخیر؛

کلاً وقتی کوچیکا با هم زدو خورد داشتن ، بزرگتری میومد سراغشون براش فرق نمی کرد که بچه خودش مقصره یا بی تقصیر.... همه رو باهم غیظ می کرد و گوش می پیچوند.
تازه والدینِ بچه های تنبیه شده از اون بزرگتر تنبیه گر ، تشکرم میکردن ، نه مثل الان که بخش زیادی از کدورت بین خانواده ها مربوط به جَرکشیدن بزرگترا  به پشتیبانی بچه هاشون میشه.

یادش بخیر؛

عمه ، عمو ، خاله و دایی و پدر بزرگ و .... توی تربیت آدم نقش داشتن و بچه می دونست که غیر از مامان و بابا شیش نفر دیگه ام بالای سرشه ، نه حالا که با کوچیکترین اشاره ای برمیگردن به اونی که سه برابر خودشون سن داره میگن : مگه بابامی؟؟؟ مگه مامانمی؟؟

یادش بخیر؛

وقتی یه پیر؛
از کار افتاده می شد و آلزایمر می گرفت همه مثل پروانه دورش بودن تا دم مرگ!
نوبتی و شیفتی توی خونه هاشون تروخشکش میکردن و از وجودش برکت میگرفتن.

یادش بخیر؛

وقتی مامانامون غذایی می پختن بیشتر غذاهامون "نونی" بود و هیهاتی برنچ پخت میکردن و این همه چاق و تپل نمی شدیم (منظورم اضافه وزنه)
این همه مایونز و نوشابه و ماکارونی و لازانیا و نشاسته تو معده مون نمی ریختیم.

یادش بخیر؛

وقتی خونه بابابزرگ جَم می شدیم ، ما کوچیکترا همیشه دنبال وسایل قدیمیِ انباری و شبستون بودیم و آخر سر هم اسرار آمیز بودن خونه ی بابابزرگ برامون تمومی نداشت ، مثِ حالا نبود که سروته خونه ها و آپارتمان ها عرض سه دقیقه مشکوف میشه و هیچ جذابیتی برای بچه ها نداره.

واقعا یادش بخیر خونه های قدیمی؛
همه چیشون رو حساب بود و هر چیزی سرجای خودش قرار داشت ، آشپرخونه اینهمه جلوی چشم نبود و مامان خونه با فراغ بال و بی حجاب(بابت مهمون غریبه) توی قلمروی شخصیش مشغول لجستیک وعده های قوتمون میشد.

یادش بخیر؛

فاصله مَبال(توالت) این همه به سفره ی غذامون نزدیک نبود و بخاطر دوری از اتاق ها و سفره ، نه مشکل تهویه مطبوع داشتن دستشویی ها و نه مصیبت نیاز به آکوستیک صدا.

اصولا مهندسی مبال هامون جوری بود که نیاز به در ورودی نداشت و سترشم کامل رعایت می شد.

یادش بخیر؛

بزرگایی داشتیم که به پلنگ میگفتن گربه و جای زخم پلنگ روی تنشون رو با خنده می گفتن : چیزی نیست آغاجون یه خراشه ...جای پنگِ گربه اس.
هی.....هی... خیال باطل

"یه حبه قند" رو ببینین دوستان!

مملو از این "یادش بخیر" هاس.

اما تمام داستان در یادآوری صحنه های نوستالژیک خلاصه نمیشه.

عمیقه این فیلم....عمیییییق.
رفتم سینما و دیدمش هفته قبل ولی منتظرم بیاد شبکه خونگی تا بگیرم وچند بار دیگه ببینمو  بو کنم و روی چشم بذارم
و البته یه نقد مفصل راجعش بنویسم.

فقط همین جا بگم :

بوسه میزنم به دستان پرتوان سید رضا میرکریمی

به قول حاتمی کیا : خدا خیرت بده سید با این "یه حبه قندت"
ببینید دوستان.
ببینید یه حبه قند رو!
با قید این تبصره که در حین دیدن فیلم ، تا میتونید از ظنِ دزفول قدیم تون ، یار مضمون فیلم بشید.
باران درود من ، نثار اشکهایی که در حین دیدن فیلم "یه حبه قند" خواهید ریخت.  

 





موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()