کمی آن سوتر از حسینیه شهید عظیم اسدی مشکال (البته نامش چند سالی است که به حسینیه امام سجاد علیه السلام تغییر یافته) محوطه نسبتا فراخی وجود دارد که پیش از انقلاب ، محل کارگاه اولین نان ساندویچ پزی تاریخ دزفول بود.منظورم همان نان های خوشمزه یی است که اکنون دیگر رواج ندارد و به جایش نان های بیمزه ی باگت جایگزین شده اند.

در تهران به این نان ها می گویند : نان بُلکی (bolki) که به ندرت پیدا می شود.

بگذریم.

در سفر محرم امسال به شهر ، فرزند صاحب آن کارگاه نان ساندویچ پزی برایم چنین تعریف کرد :

حواشی سال 49 یا 50 روزی ریبون کارگاه همراه با کارگران خویش مشغول خوردن صبحانه بودیم.

احمد شیرزاد(احمد پسر شیرزاد) یکی از کارگران فرز و تیز کارگاه که کموترباز قابلی هم بود تازه صبحانه را تمام کرده و مثل همیشه آدامسش را دهان گذاشته بود که توجهش به نشستنِ کموتری خانگی روی لب بام کارگاه جلب شد .

احمد بلافاصله قدری خاک از گوشه ریبون برداشته و به حالت پاشیدن دانه شروع به پاشیدن خاکها نموده و با لبانش صدای موچ..موچ در آورد.

کموتر بینوا فریب خورده و برای خوردن دانه های فرضی به کف ریبون فرود آمد.

احمد با دستان بلندی که داشت و حرکات هیبنوتیزم وارَش ، همچون پلنگی چابک کفتر را گرفت.

در همین لحظه کوبه ی چکشی درب چوبی و قدیمی کارگاه به صدا درآمد.

من از ریبون به زیر آمده و درب را باز کردم.

"مانده" بود.

یکی از کفتربازهای قهار و قدیمی محل ، که البته کفتر بازی تفریحش بود و آوازه خوانی و هزار هنر!!! دیگر شغلش.

- کوَک حجی کموتروم اومسه ریبون تون.(پسر حاجی کفترم اومده پشت بامتون)

تا اومدم جواب بدم احمد از پشت سرم ظاهر شد و کفتر را دو دستی به سمت مانده دراز کرده و گفت : ایانَه ؟ (اینه؟)

مانده که کاملا وامانده و مستأصل نشان میداد گفت : لِف خُشَه اَما مال مو کاکل نداشت.

(شبیه به خودش است ولی مال من کاکل نداشت)

راهش را کشید و رفت.

من اما در تمام لحظاتی که کموتر در دستان احمد و جلوی چشمان "مانده" بود ، مانده بودم که احمد در این فاصله اندک کموتر کاکل به سر را برای دست به سر کردن مانده از کجا گیر آورده.

متعاقب احمد به درون کارگاه رفتم تا پاسخم را دریابم.

- احمد؟ این کموتر کاکل پرپانه اَ کجا اووُردی؟ (این کبوتر کاکل به سر و پَرپا رو از کجا آوردی؟)

خنده ای کرد و پس کله ی کموتر را نشانم داد که کمی از آدامسش را به پس سر زبان بسته زده بود تا پرهای عقب سرش بالا بیاید و کاکلی جلوه کند.

(درواقع احمد ، کموتر را گریم کرده بود.)

 

از خنده روده بر شده بودم که مانده ی مَحمَ رجب با آن ادعا چه رودستی خورده است.

****

داستان راستان پسرِ حاجی در تمام مسیر دزفول تهران نُقل محفل دونفره ی بنده و اخوی عزیزم بود و حلاجی اش می کردیم و نکاتی از این دست به ذهن متبادر میشد :

1- احمد به کموتر دو کلک زده است. اولا کموتر را برای خوردن دانه و اسیر کردن به زمین نشانده است. دوما برای کموتر دانه نپاشیده بلکه مشتی خاک را مبنای کار خود قرار داده است.

2- احمد به صاحب کموتر نیز دو کلک زده است. اولا مانند همه ی کسانی که به صاحب کموتر می گفتند : نه! کموترت اینجا نیست. به مانده نیز پاسخ رد داده که کموترش آنجا نیامده. ثانیاً به مانده کموتر خودش را نشان داده و کاری کرده که کموتر باز حرفه ای چون او ، خودش بگوید که "این کموترِ او نیست"

3- اکنون اگر "مانده" پس از 40 سال بفهمد که چه رودستی خورده عکس العملش چیست؟ ناراحت می شود؟ میخندد و برای احمد(که فوت شده) طلب مغفرت خواهد کرد؟ برای حفظ غرور از دست رفته اش زیر قضیه خواهد زد؟

4- بعید است "مانده" زیر قضیه بزند چون او علی رغم کارنامه ی درخشانش!! آن قدر مرام داشت که کموتر دیگران را به جای کموتر خودش قبول نکند. پس احتمال انکار این داستان راستان از سوی "مانده" نزدیک به صفر است. خصوصا آنکه راوی اش بسیار معتبر است و خودِ "مانده" نیز به خوبی او را می شناسد.

5- آیا هوش احمد همان هوش کم نظیر دزفولی نیست؟ آیا این خاطره ی طنزآلود از منظر هوش دزفولی ، شبیه به آن حرکت رزمنده دزفولی نیست که نارنجکی را زیر زیرپوش سفید خود پنهان کرده و به سمت تیربارچی عراقی میرود(به نشانه تسلیم) و وقتی به او نزدیک می شود زیر پوش را انداخته و عراقی وحشت زده از نارنجک را گوش پیچانده و به اسارت می گیرد؟(با سپاس از استاد موجودی ، برای تعریف این قضیه) آیا در این مثال که زدم عراقی قصه ی ما همان کموتری نیست که گول خاکپاشی احمد را میخورد؟(البته بلاتشبیه فرهنگ وزین دفاع مقدس)

6- آیا این هواپیمای جاسوسی امریکایی که توسط بچه های سپاه بر زمین نشست همان کموتری نیست که بر زمین نشانده شد و آیا قرار نیست بزودی برایش کاکلی درست کرده و به پروازش درآورند ، طوری که خود امریکایی های وامانده نشناسندش؟ (باز هم بلاتشبیه شیران عرصه دفاع الکترونیک)

 

 

خلاصه در مسیر دزفول-تهران حدودا یک ساعتی موضوع بحث ما برای کوتاه کردن مسیر ، همین قضیه بود.

 

پی نوشت1 : احمد شیرزاد پیش از انقلاب برای خدمت سربازی به دیار آذربایجان رفت و همانجا ، جان را بر سر خدمت زیر پرچم گذاشت و همانجا هم دفن شد. ظاهرا یکی از برادرانش در کوچه قلعه مشغول ترشی فروشی است.

پی نوشت 2 : پَرپا به کموتری می گویند که پاهایش پوشیده از پَر باشد.

پی نوشت3 : کموتر : کبوتر

پی نوشت 4 : ریبون : روی بام / پشت بام

پی نوشت 5 : امیدواریم به زودی شرح دقیق حکایت رزمنده دزفولی... نارنجک....زیرپوش... توسط جناب موجودی در وبلاگ "الف دزفول" به تفصیل نوشته شود.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱٩ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()