نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی ریش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.

 

عکس تزئینی است


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.



موضوعات مرتبط: دیسون , باباتقی

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()