هنوز 46 ساعت نشده که عیدی خود را از مولایم حضرت حجت (عج) در شب به سلطنت رسیدنش گرفته ام.

خدا را برای بارش انوار رحمتش به خانه محقرم سپاسگزارم.


ساعت 8 بامداد چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

از پارکینگ خانه خارج شدم ، دنده ی یک را چاق نکرده گوشی زنگ خورد و از ستاد فرماندهی (منزل) دستور توقف رسید.
-چرا؟؟
 - نرو سازمان چون امروز کسی می آید.
(نقل به مضمون)

-    میدانم که! می آید..امروز روح خدا وارد ایران خواهد شد...یادم هست.
-    غیر از آن!!
-    کی؟


ساعت 9:30 دقیقه ورودی خیابان ولیعصر به خیابان اسفندیار

ترافیک محشر و سرتاسر خیابان اسفندیار (فاصله ی آفریقا تا ولیعصر) کیپ تا کیپ بسته است و فاطمه بانو برای گذاشتن قدم بر چشمان پدر ، بیتابی می کند.
یکی از بستگان دزفولی ، همراه ماست.

از او خواهش می کنم طول خیابان اسفندیار را دویده و به پلیس تقاطع اسفندیار-آفریقا ، اورژانس بودن وضعیت را توضیح دهد.
باز کنید راه را...هین که نگار می رسد
پلیس همکاری می کند ، چهارراه قرق می شود.
برخی رانندگان که توجیه نیستند ، از فرط عصبانیت جشنواره بوق براه می اندازند که با نعره ی شیرمرد دزفولیِ همراهِ ما مواجه شده و ماست ها را کیسه می کنند و می فهمند که خبری در راه است.
راه باز می شود و سر چهار راه می رسم.
دهها جفت چشم ، ابوطیاره ای را می بینند که نه به خودروی سیاسی می خورد نه به آمبولانس و نه پلیس.
همراه دزفولی مان ، ریشو و کاپشن مشکی به وَر (که بیشتر شبیه به ماموران امنیتی است) برای پلیس به نشانه سپاس دستی تکان داده و به سرعت به ما ملحق می شود.
راننده های متوقف شده ی سر چهار راه ، با دیدن خودروی معمولی و تریپ خاصِ همشهریمان و یک زن در صندلی جلوی خودرو ، مشکوک می شوند که ماموریتی امنیتی و یا اطلاعاتی در پیش است (این ، تحلیل من از نگاه های حیران و ساکت آنهاست).


ساعت 12:30 بیمارستان ...

همراه غیورمان در راهروی بخش ، دوربین بدست منتظر ایستاده و مرا به محض خروج از آسانسور کادر می بندد.
(رفته بودم مرکز بهداشت سازمان برای گرفتن معرفی نامه ی بیمارستان .)
نرسیده به بیمارستان ، تلفنی باخبر شدم که :  فاطمه بانو آمد.

 

جانم به قربان نامش باد


پروردگار بی همتا را صدهزار بار شاکرم که یک شیعه به شیعیان علی(ع) ، یک ایرانی به ایرانیان و یک دزفولی به دزفولیان نازنین افزوده شد.
به افتخار آن دردانه ی احمد ، آن یگانه ی دوعالم ، آن بی بدیل مادر ، آن بی رقیب همسر و آن بانوی اول و آخر .... فاطمه بانویش نام نهادم.
دعای خیر شما دیسونی های بزرگ را برایش خواستارم.
منتظرم ببینم که چراغ اول را کدام نازنین روشن می کند؟


و اما دوریز (dowraiz)

سال گذشته بود که ننه هل گل عمر به شما داد .
سه سال قبل از ترور ناصرالدین شاه متولد و در ابتدای قرن جاری اولین فرزند خود را به دنیا آورد (می دانم به حساب عرف آن روزگار سن بالایی است برای تولد اولین فرزند)
قرار بود در سال 88 به عنوان پیرترین زن ایران زمین و شاید جهان به تصویرش بکشم.
سید عنایت الله کاظمینی (مدیر وقت رادیو دزفول) از بنده خواست که اجازه دهم تا به عنوان خبری تصویری برای مرکز خوزستان کارش کنند ، نپذیرفتم.
و البته پشیمانم.
چرا؟
خواهم گفت.
ننه هل گل در سال 1388 قریب به 116 سال سن داشت و این همه ی جذابیت های تصویری وی نبود.
او تا آخرین روزهای عمرش نماز خواند.
تا آخرین لحظات عمرش این جمله وِرد زبانش بود :  هر چِ خودش مَخو (هر چی خودش میخواد)
زنی بسیار آرام ، کم حرف ، تسبیح به دست و....
ده فرزند زایید که همگی زنده و سلامت اند.
اصلیتی از خاندان و محله شمشیرگران (شمشیل گرون)دزفول داشت. شغل پدرش هم شمشیرسازی بود.
همین سردار سیاف که بتازگی به ملکوت اعلی پرکشید از خاندان پدری ننه هل گل بود.
(سیاف = شمشیرساز)
نکته ی جالبی که جذابیت تصویری پیرزن را مضاعف می کرد تعداد طبقات نسل های زنده ی ایشان بود.
و من این امکان را داشتم که ننه هل گل را با چهار نسل زنده و پایین تر از خودش کنار هم بنشانم.
این یعنی اینکه بیننده ی ایرانی می توانست پنج نسل زنده را کنار هم ببیند و این از نظر من می توانست امید و آرزوی پایداری و پایندگی ایرانیان باشد.
برای فیلم نامی داشتم : "مادرِ دِز"
و مگر جز این است که هفتاد درصد وزن بدن ما دزفولی ها متشکل از آب پاکیزه ی دز است؟
در حقیقت ما خودِ خودِ دزیم.
القصه...
این ها موجب شد تا با یکی از مدیران سیما رایزنی کرده و موافقت ساخت فیلم را بگیرم.
اما نکته یی خاص پروژه را دچار سکون کرد :
ننه هل گل در زمان رضاخان شناسنامه گرفته و سن شناسنامه اش خیلی کوچکتر از سن واقعی بود.
و متاسفانه ساخت فیلم مستندِ این چنینی نیاز به سندیت دارد.

گذشت آن روز و ...سال بعد...

ما در ماتم ننه هل گل نشستیم.
او از خوشه ی با برکت مادری اش 103 نفر به جای گذاشت که تمام 103 نفر زنده اند.
حیرت انگیز اینکه؛

از تمام جهاز یک قرن پیشِ ننه هل گل فقط و فقط یک "دوریز" باقی مانده است.

 

شگفتی  دیگر اینکه قریب به تمامیِ این 103 نفر از این دوریز آب و دارو نوشیده اند.
و اکنون این جام صدساله ، ساقی فاطمه بانوی من است.
بنگرید ....

 

 

پی نوشت 1)  اگر عکس ها سنگین آپلود میشود روی لینک های زیر کلیک بفرمایید :


عکس یک

عکس دو

عکس سه

پی نوشت 2 ) شنیده اید که شاعر می گوید : ((هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...باز جوید روزگار وصل خویش؟))

دختری دزفولی بنام هل گل ، قریب به یکصدسال پیش ، از حوالی مسجد جامع (محله شمشیرگران) به محله سبط شیخ انصاری شوهر داده می شود و تقریبا ارتباط و نشست و برخاست اش با خاندانش به دلیل مشغله و بچه داری و ... محدود می شود.

او پس از یک قرن زندگی وصیت می کند که در آرامستانِ "اودس علی" (بهشت علی) در قبر مادرش دفن شود. نکته خیلی خیلی ظریف است . این زن هیچگاه از دوری خاندانش گلایه نداشت اما عشق به محله و خانواده را تا انتهای عمر در دل حفظ کرد و گاهِ مرگ نیز با وصیتش فاش می شود که همچنان خود را بچه ی محله شمشیرگران می داند. این عِرق و غیرت در سراسر دزفول بوده است و خواهد بود.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()